روزانه

یک لیوان چای نعنای تازه از باغچه!

برای من شمارش معکوس اغاز شده است!چیزی به ماه رمضان نمانده .تمام 5 روز اول ان را اقوام افطاری رستوران دعوت کرده اند.از روز اول تا پنجم !شاید دلپذیر به نظر برسد مخصوصن که لازم نیست افطاری بپزم ولی دوست ندارم!اولن تمام این قوم وخویشان از طبقات مرفه هستند و به نظر میرسد باهم کورس ثواب گذاشته اند!که من این را ثواب نمیدانم .ای کاش مخارج ان صرف خیریه میشد.دوم اینکه من نان و پنیر سبزی خانه را ترجیح میدهم.حالو حوصله برخی استرسها که در خانواده ما معمول است و ترافیک دم دمای افطار را ندارم!

کارهای ریز عقب مانده هم دارم که همین هفته باید انجام دهم.جزوات ان خانم مهربانی که به موقع کتابهای امادگی ارشد را در اختیارم گذاشت را به او با هدیه کوچکی پس دادم تا دیگران نیز استفاده کنند.

از سبزی فروشی چندین بسته مرزه و شوید برای خشک کردن خریدم.

دوبلوز تابستانی شاد برای خودم و دخترم خریدم.چرخ زدنم در فروشگاههای مانتو بی ثمر ماند چون دنبال یک مانتوی نخی سفید یا ابی کوتاه برای مسافرت بودم.

از انجایی که وارد هر خیابان شلوغ شهر که میشوم یاد همه خرده کارهایم میافتم تا همانجا انجام دهم در خیابان راه نمایی یاد دستنبد شکسته ام افتادم که ماههاست گوشه کیفم مانده بردم طلافروش با یک دستنبد ظریف سفید دیگر عوض کنم فاکتور خرید میخواست همراهم نبود.

دنبال ادکلن کنزوی سفید هم گشتم نبود.عینک افتابی جدیدی هم لازم دارم که برایم خرید اسانی نیست چون در خرید عینک و عطر وسواس دارم.

عادت ندارم به چهره افراد خیره شوم حتا موقع صحبت رودر رو ولی وقتی خانم خوش لباس و باسلیقه ای از کنارم رد میشود دوست دارم چهره اش را هم برانداز کنم و بعضی چهره ها چقدر اصالت و نجابت دارد.

/ 8 نظر / 30 بازدید
دینا

چه تصویر زیبا و اشتهابرانگیزی منم دلم خواست اهوم از باغچه؟ نوش جونتون بلوزهای شاد هم مبارکه

الف.م

بخش اول مطلبت یکی از نمونه های همون شکاف فکریه که بین خودم و بقیه احساس می کنم . یه سری اختلاف عقیده ها طبیعی و منطقی و قابل پذیرشه اما تازگیا احساس می کنم خیلی داریم از همدیگه دور می شیم حرف مانتو رو نزن که پروسه ی خریدنش برای من عذابه : 1- لباس اجباریه 2 - اون جنس و رنگ و مدلی که مد نظرمه رو محاله پیدا کنم 3 - باید تابع مد روز باشی و تولیدی ها به جات تصمیم بگیرن 4 - فروشنده ها ! (خانم تن خورش خوبه ها !) 5 - پروسه ی پارچه و خیاط که اونقدر طول می کشه که دیگه فصل تموم می شه می گم به نظرت بهتر نیست همین کامنتا رو تو وبلاگ خودم بنویسم که اونجا هم بروز باشه !!! [نیشخند][زبان]

شکیبا

سلام چای نعنا از باغچه [تعجب](حیف که اینجا ایکن جناب خان و نداره حالا شما خودت تصور کن )[چشمک] مانتو خریدن چه کار سختیه هر چی میگردم چیزی باب دلم پیدا نمیشه و اما چه زیبا گفتی بعضی چهره ها چقدر اصالت و نجابت دارن و چقدر دلنشین هستن

نگین

در جواب کامنت آذر عزیز نوشتی که عاشق کامنتهای طولانی هستی این جمله خطرناکیه ها ! گفته باشم ! چون یکی مثل من که وبلاگش رو بلاگفا منفجر کرده و تمایلی هم به نوشتن در جای دیگه نداره ، از طرفی این روزا خیلی دلش حرف زدن میخواد و احساس میکنه سینه ش انباشته از حرفه ، این وسط از آب گل آلود مشغول صید ماهی میشه و حرفاشو اینجا میزنه ! در مورد افطاری اتفاقا عصر داشتم با همسرم صحبت میکردملحنی گلایه آمیز گفتم خدایا ماه مبارک اومد و رفتن به افطاریهای اجباری شروع شد ! برنامه هایی که هیچ رقمه با ملاک های فکری من جور نیست و همیشه از تحمیل این برنامه بیزار بودم و این روزا خیلی بدتر هم شدم اما چاره ای نیست و بخاطر حفظ روابط فامیلی باید رفت ! (البته امسال تصمیم گرفتم اونهایی که نسبت دورتری دارن فاکتور بگیرم و محترمانه عذرخواهی کنم و شرکت نکنم) جالبه که منم اخیرا چند تا بلوز نخی با رنگهای شاد و زنده خریدم که حتی نگاه کردن بهشون کلی بهم انرژی میده چه برسه پوشیدنش ! و آخر اینکه : این پست درست مثل چای نعنا خوشرنگ و خوش عطر بود اگر من این پست رو مینوشتم اسمش رو میذاشتم : از هر باغی ، گلی [لبخند]

نبات

مادر همسرم پیشنهاد داد امسال همه افطارها مهمونشون باشیم ... اما بعد سفره هفت سین، پهن کردن هیچ سفره ای به اندازه سفره افطار برام دلنشین و دوست داشتنی نیست ... برای همینه که ترجیح می دم به جای مهمون بودن، خونه خودم باشم ... مهمون هم نداشته باشم!!

نیلوفر

اگر كسي با اطمينان به سمت روياهايش به پيش برود و بكوشد تا آنچنان زندگي كند كه هميشه تصورش را كرده است، با چنان موفقيتي به آنها خواهد رسيد كه در زمانهاي عادي، دست نايافتني به نظر مي رسد.((هنري تورئو))

آنا

من تونیک های سفری را از لباس فروشی هایی می گیرم که از هند و مالزی و تایلند لباس میارند. تونیک های نخی گشاد و خنک و نسبتا هم بلند دارند. برای سفر خیلی خوبند.

سارا

میخونمتون [قلب] کلمه به کلمه