روزانه

 

شب خوب نخوابیده بودم ماشین هم نداشتم ولی برای جشن عروسی قوم نزدیک  یک روز مانده به ان مجبور به خرید لباس بودم.گفته بودم حوصله خرید کردن ندارم.به هرحال اراده کردم زدم بیرون تا کمی پیاده روی هم کرده باشم.به ندرت پیش می اید پیاده روی کنم.هواعالی بود .یک جورایی مرا یاد دوران کودکی و کوچه پس کوچه های احمداباد محله مادر بزرگم می انداخت که فارغ بال از کنار پرچینهای زیبای جلوی خانه های ویلایی بزرگ رد میشدم (اپارتمانی نبود)و عاشق رنگهای قشنگ گلهای اهار و شاه پسند و عطریاسها بودم.زندگی جریان داشت.

مادر دوست پسرم مزون لباس دارد.اولین رگال را ورق زدم و فقط دو لباس بیرون کشیدم که یکی سایزم نبود و با پرو یکی دیگر ان را انتخاب کردم.عروس این خانم که همسر دوست پسرمن هست هم امد .در اتاق کناری کار ناخن انجام میداد .به محض ورود دوست مادر شوهرش که خانم مسنی هم بودگفت:قربون کپل خودم برم!

پری کمی چاق است در مقابل همسرش خیلی لاغر.هشت سال پیش در 20 سالگی باهم ازدواج کرده اند و مدتهاست از هم بیزارند!مدتهاست ارش با پسرم درددل میکند که اشتیاقی به خانه رفتن ندارد و اگر جدامیشد تا ابد زن نمیگرفت!با شناخت من هردو جوانهای خوب و خوش اخلاقی هستند .فقط حس میکنم ازهم خسته شده اند و البته شاید برخورد دیگران نسبت به عدم تناسب اندام و یا خیلی چیزهای دیگر این رابطه را مخدوش کرده است.

به پسرم گفته ام ای کاش تا بچه دار نشده اند سریع جداشوند .ارش گفته دلم میسوزد نمیتوانم اینکار را بکنم!

میگویم خیلی وقت هست اینجا نیامده ام .به این نزدیکی سالی یکبار می ایم که جنسهای خوب را برده اند.

خانم مسن می پرسد :معلمی؟

-نه بازنشست شده ام.

-حکمهارو زدن .14 درصد اضافه حقوق.

-دیگه چه خبر .مدتهاست اداره نرفته ام!

-چکار میکنی حالا که کلاس نداری!

- خودم هم نمیدانم.

---------------------

انجارا ترک میکنم.کمی برای وضعیت ان دوجوان و ان مادر غمگینم.چه عواملی انسانهارا ازهم جدا میکند؟

همان نزدیکی پارکی هست .راهم را کج میکنم تا به پارک هم سری بزنم.حدود 15 پیرمرد بازنشسته در جای جای نیمکتها نشسته اند.از کنار یک گروه که رد میشوم صحبت از ریختن حقوق است.در این دوران موضوعهای صحبت محدود و کم است.و بیشترآن تعریف خاطرات است.

بعداز پارک از کنار کودکستانی که در حیاط ان باز است و مربیها دخترکهای قرمز پوش را تاب میدهند رد میشوم .

زندگی جریان دارد !

پس چرا من در یک نقطه ایستاده ام ؟

 

پ.ن.مخاطب خصوصیهای نویسنده (پرایوسی )رو دوست داره .اینم جهت ارضای این حس !لبخند

 

پ.ن.به برکت دیر اپ کردن دوستان جانی در به در دنبال وبلاگهای مورد پسندم بودم که فعلن یکی به پیوندهام اضافه شده .باشد که رستگار شویم!

 

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باد صبا

من که دیر یه دیر می نویسم. من که حرص بزرگوارانی که سر می زنند و می بینند ننوشتم رو در میارم. من که عکس بهار نمی گذارم آیا. من که توی مسابقه عکاسی شرکت نمی کنم. من که ... ... ... ... خودتون رو و وبلاگتون رو دوست دارم

باد صبا

سلام حس رقابتم بر انگیخته نشد [نیشخند] ولی ارادت دارم [گل]

نبات

چقدر دردناکه که کسی خونه اش محل عشق و آرامشش نباشه ... راستی چطور میشه این خلا رو جبران کرد؟ بنظر من هیچ جوری .... لباستون هم خیلییییییی قشنگه مبارکه [گل]

الف.م

این فقط یکی از تبعات ازدواج تو 20 سالگیه ! البته ندرتا ممکنه 20 ساله هایی داشته باشیم که تکلیف شون با خودشون معلومه و آگاهانه ازدواج کردن و خیلی هم موفق ان لباست قشنگه و مبارک باشه ایشالا تو عروسی بپوشی [نیشخند] حالا دیگه از این روش برای ترغیب ما برای نوشتن استفاده می کنی ؟! من که حسود نیستم ! آدرس بده من هم لینک کنم ! [زبان]

افسون

خیلی قشنگه مبارکه. به نظر من اونا میتونن دوباره تلاش کنن و از نو بسازن.هیچ چی غیر ممکن نیست میشه مثل روز اول عاشق شد فقط اراده میخواد و شور زندگی.....کم کم داشتم نگرانتون میشدم [قلب] مرسی که نوشتین.

مهردخت

غلط نکنم همش زیر سر مادرشوهری است که بگه: «کپل من». [متفکر] لباس را شدیدا پسندیدم. [قلب] وقتی از وقایع روز می‌نویسی و آدم می‌خونه حال وقتی را داره که فیلمی را می‌بینی که فیلم‌‌برداریش با دوربین روی شونه و سریع و منقطعه... آدم گاهی از سرعت سرش گیج میره ولی هیجان داره ... آدرنالین میره بالا. [هیپنوتیزم]

شکیبا

سلام لباس خیلی ساده و شیک و قشنگه مبارکت باشه[گل] از اینکه یه زوج جوان نمیتونن در کنار هم احساس خوشبختی دشاته باشن دلم گرفت حالا که قصد جدا شدن ندارن نباید در این حس دست و پا بزنن بهتره تلاش کنن به وضعیت بهتری برسن اگه بخوان میشه مهم خواستنه

fiuna

سلام اول از همه لباست مبارکه انشااله عروسی پسرگلت بپوشی.. دوم اینکه اگه امار واقعی بگیری یعنی واقعیتها گفته بشه بعد از سه سال اول زندگی بیشتر ازدواجها به این نقطه میرسه ولی اگه دو طرف منطقی باشن و واسه پیدا کردن زندگی رویایی دنبال کسی دیگه نرن بعد از سالها دوباره میفهمن که انتخابشون اونقدرها هم که فکر میکردن بد نبوده و چه بسا در سنین میانسالی دوباره بهم علاقمند بشن. ولی متاسفانه ادمای دور وبر همگی تظاهر به زندگی ایده ال میکنن و گاها دیگران رو به اشتباه میاندازن ...

سارا

به به عااااشق سفید و مشکیم... با سلیقه من که جوره [نیشخند]

سارا

تن خورشو نمیزارین؟ [خنده]