جادوی باطل شده

 

 

 

 

وسط یه جای شلوغو پر جمعیت شهر اومدیم بادخترم واسش مانتو بخریم از اونجاهایی که مجبوری ماشینتو شونصدمتر اونورتر پارک کنی بعد تاکسی بگیری برگردی جای ماشینت !تازه تاکسی هم پیدا نشه.به یه نگاه ازدر فروشگاه ها برمیگردم یکی بعدی!دخترم میگه:یعنی ازینجا دیدی دیگه؟!تو یه فروشگاه کافیه کمی سست بشی زودی یه خانم محترم بیکاری جلوت مثه جن سبز میشه:کار شیکیه!به شما سایز 40 میخوره!تا پیدا کنه من نیستم.حتا نمیتونم توضیح بدم که نپسندیدم سایز که بماند!به دخترم میگم تو خرید رودرواسی نداشته باش و منتظر چنین حرفایی هم باش:50تا ازین اوردیم فقط دوتاش مونده!بهتون میادو.....پیدا نمیکنیم دخترم هم مثه من اهل مانتوهای جینگولی منگولی نیست!

تا رسیدن به ماشین تومسیر به یه کتاب فروشی که جدید باز شده بر میخوریم اینجا دیگه واقعن سست میشم با یه نگاه کلی به قفسه ها میفهمم کتابهای مورد علاقه مو داره.اقای فروشنده هم با حوصله کتابارو معرفی میکنه میگم از انتشارات ققنوس چی دارین؟تقریبن گم شدم دیگه صداشو نمیشنوم مثه حالت اول بیهوشی که کم کم از زمین فاصله میگیری!بهش میگم اینجا جاییه که من زمان ومکانو گم میکنم!یه دفه یادم از زمان میاد :روز فرد ؟وای خدای من!باشروع سال تحصیلی همسرم ظهرهای فرد زودتر واسه ناهار میاد که بره تا شب !یاد سیندرلا می افتم که ساعت 12 سحرش باطل میشد ......چرا باید همیشه یه تیربار پشت سر من باشه؟

بیرون میام در حالیکه یه لنگه کفشمو اونجا جا گذاشتم!

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزان

درود میبینم که مهر اومده و شما هنوز داری خمیازه میکشی[خمیازه] اما کیف داره وقتی میبینی همه تند تند دارن آماده مبشن که برن اما شما .....ولی نه شما هم مجبوری تند تند آمادشون کنی[نیشخند]

فريده

خب يعني قراره نياد؟؟؟ سر در نياوردم بلاخره اجازه دارم لينك بكنم يا نه؟؟؟ ميگي توضيح بيشتر در نوشته يعني توهين به شعور خواننده بابا والا بلا من شعورم پايينه با من مفصل تر حرف بزن[خنده] من لينكت مي كنم دوست نداشتي بيا بگو پاك بكنم[مغرور]

رهگذر

با سلام اه اه اه ببخشین خیلی ضد حال خوردم رفته بودم تو بحر نوشتت و غرق شده بودم که یهو همه چی مثه پتک خور تو سرم کلمه (سال تحصیلی) همه هفته ی گذشته ی پر استرس رو یادم اورد هفته ای که اگه نگم شونصد تا بل شست تا موهای نداشتمو سفید کرد

بهار

لیلای عزیز خوشحالم آنقدر خوب هستی که بروی توی خیابانهای شهر و مانتو دید بزنی از پشت شیشه و فروشنده را خون به دل کنی با نخریدن .. و چه کیفی دارد وقتی صبح می شود و همه می روند ... و تو تنها هستی و وبت و کتابهایت... و فیلمهای مورد علاقه ات و موسیقی ...

ghazale

inja harvaght miri toye maghzee ya froshgahi,yek addad foroshande ghadam be ghadam donbale adam miad,aslan adam yadesh mire ke vase chi omade ,ya dare donbale hi migarde........kheli badam miad az in halat.....vay ke delam tange paeeze.khoda kone sale dge paeez iran basham[قلب]

مهرنوش

خدای من، کتاب فروشی... این که بتونم ساعت ها تو یه کتاب فروشی بگردم و بچرخم و آخرش با کلی کتاب به بغل بیام بیرون، یک آرزوی یازده ساله ست... هی ی ی ی ی ی ی ی[رویا]

شاپرک

یک هاردم را اشتباهی فرمت کردم و بقیه مشکلات دیگه الان اصلا حوصله ندارم بعدا میام نظر درست حسابی میذارم[ناراحت]

فريده

يعني حالا اينقدر سخته به جاي اينهمه از مخ ما كار كشيدن يك كلمه بگي بكن يا نكن؟؟؟[خنده]

شاپرک

منم در هر کتابفروشی پاهام سست میشه ولی دریغ از اینکه از در یک طلا فروشی رد بشم وایسم تماشا انگار در خلقتم یک کم مشکل وجود داره [زبان]

رویا

الان از نظر شما فروشندگان کتاب که میان محصولاتشون رو براتون توضیح میدن فرهیخته و اهل ادبن، اما ی فروشنده لباس که از لباسش براتون حرف میزنه جن و اهل وراجی و انداختن محصولش به شماست، کلا بعضی افراد اغراق در هرکاری رو دوست دارن