نبرد مثبت و منفی

 

گاهی اونقد غصه ها هجوم میارن که یکی تو دلم میگه:خدایا بی خیال ماشو .زحمت دادیم ببخشین .خوشحال شدیم!

یکی هم لابلای لحظه های سخت میگه :فرق تو با ادمهای شکست خورده وضعیف چیه؟تو فقط سرکلاس معلم بودی ؟فقط بلدی شعار بدی؟اینهمه ادم اینهمه گرفتاری های جورواجور چرا از بقیه یاد نمیگیری؟چرا تمرین نمیکنی؟

اخه چه جوری غصه نخورم وقتی دفترهای بیمه از رو میز کارم  برداشته نمیشن !این تموم میشه اون اون تموم میشه من!چه جوری ناراحت نشم وقتی عزیزی چون آزمایشاتش خوب بوده چشم امید به مرخص شدن از درمانهای طاقت فرسای دکترش دوخته و دکترش میگه که نه درمان باید ادامه پیدا کنه؟

چطوری بشکن بزنم وقتی سکوت جای حرفو می گیره وقتی نمیتونی بگی چته ؟

بسه .اینهمه دوستای گل داری حیف نیست اینقد به تو انرژی میدن اینقد ناله میکنی؟بسه از زندگی بگو ازدوست خوبی بگو که درد هم براش آهنگ دیگه ای از زندگیه!از دوستی که میگه خستگیش با خوندن وبلاگت در رفته از دوست دیگه که نظرهای بانمک و بامزه ای میذاره از یکی دیگه از عکسای وبت خوشش میاد از اون یکی که هرچقدم نری سراغش بازم سراغت میاد ...........

از زندگی میگم:امروز در چند دقیقه ای که خونه دوستم بودم دلم باز شد.چرا؟

با اینکه همسرش خارج از کشور زندگی میکنه و فقط تعطیلات باهم هستن آخر زندگی و مقاومته.

خونه ای مرتب.........مربای گلهای پرتقالی.....باغچه هایی با بنفشه های تازه کاشته شده.......پرده های حریر دوخت خودش ..........

باز نیروی منفی داره نهیب میزنه :  نمیدونین چقد سخته تصمیم گیری برای کس دیگه و برای موضوعی پنجاه پنجاه .............آیا این تصمیم در حقش درسته یانه؟

خدایا خودت بهترین راهو برام باز کن !

 

پ.ن.امشب از اون شباییه که اونقد خسته م که خوابم نمیاد!

پ.ن.اگه یه نگاه به رمانهای دانلود شده سایتهای خانمها بندازین گریه تون میگیره !همه شون تقریبن رمانهای زرد با تم عاشقی و روزمرگی .عناوینو داشته باشین:

ستاره..........بوی خوش عشق.........جایی که قلب انجاست!.........قلب سنگی..............چشمهایی به رنگ عسل!!.......قصه عشق من......عاشقم باش.........بانوی من گریه نکن!............امانت عشق............درامتداد حسرتقهر

خب حالا اگه یه انجمنی بیاد سنت شکنی!!!!کنه و یه رمان خارجی برنده جایزه ادبی بذاره واقعن جای خوشحالی داره!

دلخوشیهای من به همین سادگیه............

 .....................................................................

 

پ.ن.بعد از دوماه تازه تونستم واسه خودم برم دکتر که شانس اوردم واسم دارو نوشت ولی توصیه های مخصوص چک اپ سنو سالم کرد که گفتم از زیراکس میترسم!خجالت

ازتمام دوستانی که خصوصی یا عمومی در جهت همفکری و مشاوره کمکم کردن سپاسگزارم و بدونین قدر میدونم وعمل میکنم .تجارب شما برام مثه گنج گرانبهایی است که خالصانه در اختیارم میذارین لبخند

امروز عصر سه جا باید برم اول کلاس زبان دخترمه بعد دوره دوستانی که 40 ساله همو میشناسیم بعدشم یه شام عروسی .از هیچکدوم هم نمیشه فاکتور گرفت اولی غیبتش به حد نصاب رسیده دومی بعد از یه ساله تازه باید هدیه تولدو بدم که دیگه فرصتی نخواهد بود سومی هم پسر دائی هست و حرفشو نزن !لبخند

شاید یه روز راجع به دوستام نوشتم چشمک

             خاطره

 

 

حس زیبای پاییزی

از نت

عکسهای خودم

 

 

 

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

سلام وقتتون بخیر وقتی دلخوشیهامون به این سادگیه پس ساده ببینیم همین

فريده

همه مون اينجوري هستيم عزيزم. فكر مي كني من هر بار كه دست مي برم به اين كيبرد اينهمه سرحال و سر كيف هستم؟؟؟ فكر نمي كني كه ممكنه خنده ها و شادي هاي اينجا راه فرارم براي همه ي اون دلخوري ها و دلتنگي هايي باشه كه حتي به زبان آوردنشون آزارم ميده ؟؟؟زندگي يعني همين عزيزم. يعني خودت يه راهي براي ساختن باهاش پيدا بكني وگرنه اون هرگز با تو اونطور كه ميخواي نخواهد ساخت. عكسها محشره خصوصا اون عكس خاطره واقعا خاطره انگيز بود من يه لحظه برد پيش همه ي اونهايي كه روزي در زندگي ام بوده اند و الان فقط خاطره شده اند برام

محمد

سلام یکی از معایب آموزش های انحرافی این دکترهای مشکل دار هم اینه که دنیا را طوری نشون میدن که مرتب جنگی است و نبرد سختی بین مثبت و منفی و سیاه و سفید و اینکه ما مثلا ما اگر غمگین بشیم معنی اش تسلط افکار منفی است و ربطی به بیرون و داخل من ندارد و از این حرفها .. غم و شادی جریان عادی زندگی است.گریستن و اندوه نیز نوعی برکت زندگی است مشروط به اینکه در جای درستش جاری شود.بعضی افراد و چیزها واقعا ارزش غم و غصه داشتن برایشان نشانه درست بودن سیستم ما و آدم بودن ماست و اگر ما بیخیالش بشیم معنی اش بی تفاوتی و درست کار نکردن سنسورهای عاطفی ماست.اینقدر به پر و یای زندگی نپیچیم بذرایم راه خودمون را بریم. عکسهایت هم خیلی زیباست.[گل]

فرزان

اگه خدایی رو تایید کنم ،برام اینشکلیه: منو خدا یجورایی شریک ورفیقیم به همون اندازه که من کار خوب میکنم یا اشتباه ، اونهم ذی نفعه..چه توی ایجاد و پایه گذاری اون عمل و چه در نتیجه و بگردن گرفتن تقصیرات... جواب کامنتت بود...[لبخند]

آذر

خودت بهتر از هر کس دیگه ای اومدی مثبت و منفی رو کنار هم گذاشتی و به نتیجه رسیدی [دست]یعنی خودت بریدی و خودت دوختی من دیگه چی بگم؟! در این طور مواقع تنها کسی که می تونه بهم کمک کنه خودم هستم . به ندرت پیش میاد نصیحت کسی به دلم بشینه و اغلب موثر نیست برام [خمیازه]. شاید فکر می کنم اونا منو درک نمی کنن یا دلیل دیگه ای داره این عکس آخریت خیلی جالبه . برگهای دونه دونه ... انگار درخته گوشواره آویزون کرده [قلب]

باران(محمد)

سلام خانم معلم مهربان منهم گاهی دچار این تضاد خوبی و بدی میشم ... گاهی کفه ترازوی یکی زیاد میشه و اون روز با بار منفی اداره میرم ... زندگی میکنم و وبلاگ میخونم و کامنت میزارم...یه روز هم برعکس ... اما فکر که میکنم می بینم روزهای با بارمنفی واقعن روزهایی هستند که از عمرمون رفتن و چیزی نه به سود خودمون بوده و نه خلق خدا ! امیدوارم دفترچه های بیمه بزودی از روی میز کار شما برداشته بشن و بجاش شاخه های گل و کارت عروسی و دعوت تولد و ... جاشونو بگیره.

آذر

منم از زیراکس می ترسم [اضطراب] [نیشخند] می ترسم سالم برم، ناقص بیام بیرون [نگران]

پروين

امروز در بهشت زهرا ، مادري را ديدم كه بر سرخاك پسر هفده ساله اش نشسته بود كه درست سي سال پيش ، در چنين روزهايي از دست داده بودش. چند قدم آن طرف تر مردي را ديدم كه بر سر خاك مادر چهل ساله اش ايستاده بود. او هم سي سال پيش و در چنين روزهايي، مادر را از دست داده بود. من گوشه ايي به درختي تكيه كرده و به هر دو نگاه و به اين فكر ميكردم كه حجم اندوه كدام سنگين تر است؟ با مترو كه بر ميگشتم ، دخترك چهار پنج ساله ايي را ديدم كه در لاين رو به رو ، با مادرش منتظر قطار بودند . برايش دست تكان دادم و خنديدم . برايم با ذوق و شوق كودكانه دست تكان داد و آنقدر طولاني ، تا قطار رسيد و سوار شدند و رفتند . چقدر احساس آرامش و خوشبختي ميكردم در آن لحظه ، كه هنوز دنيا پر است از اين بچه ها ، از اين مادرها و اين پسرها . ليلا جان ، روزي جايي خواندم " تا وقتي دو چشم وفادار با ما اشك ميريزند ، زندگي به رنج كشيدن مي ارزد".

بهار

لیلای عزیزم منتظزم نتیجه نبرد را ببینم .. و همینطور لبخند پیروزت را .. و نوشته های خوبت در باره همه خاطره های معطر

فرزان

هیچ جبری رو نمیپذیرم...اگه معنی حرفام توی کامنت اخری"پذیرش جبر " بوده ؛شرطِ اول جمله ام پررنگتر میشه...