پردیس

شخصی

تنهایی

 

****خیال باطلبعداز این این ایکون یعنی:اسپیکرها روشن!

-----------------------------------

پشت رل هم نتونستم ازاین غروب زیبا بگذرم .وای که کدوم نقاشی میتونه این اشعه های نورانی رو نشون بده؟

بعد از مهمونی افطاری دخترمو میذارم خونه عموش تا باز با دختر عمو و دختر عمه اش تا نزدیک صبح بگن بخندن.خیلی اوقات اینجا هستن اینبار قرارشون اونجا بود.

خسته از بیخوابی ظهر و کلاس طراحی قبل از افطار و ترافیک میرسم خونه.یک شب گرم و دم کرده تابستونیه.هوا  حالت شرجی شمال ایرانو داره تبدار و دم کرده.همسر مسافرته.

آشغالهارو میذارم دم در خیابون .چراغهای اپارتمانو روشن میکنم .پرده هارو میکشم.مانتومو پرت میکنم رو تخت .......یک دوش سرد.....پیراهنی ازاد و خنک.....کتری روی چراغ گاز....و درحالی که گلهای تراسو اب میدم ذهنم میره به کلاس طراحی:

به آرام دخترک 5ساله میگم:دلت برام تنگ شده بود؟میگه :اره تو چی؟میگم :بله .بهتره بگی:شما چی!!!(ما معلمهارو مگه اون یارمهربان حضرت عزراییل بازنشست کنه!!!)نیشخندلاکی که براش گرفته بودم بهش میدم.

و از اینکه مدام به هوای گرفتن پاک کن میاد سرمیز من لبخندی رو لبام نقش میبنده .اخرشم بساطشو جمع میکنه میاره کنارم و میگه:اینجاشو خوب سایه نزدی!!!!

دوروبرم پر از دختربچه رده سنی راهنماییه.

مربیم طراحی هامو میبینه میگه:خوب نیست!(از معلم سخت گیر خوشم میاد)

بزرگ بکش .طراحی کوچیکو همه بلدن.

ناخواسته شاهد مکالمه دوتا از دخترها هستم:

-فقط نمره زبانم کم شد.معلممون با من لج بود!

- دبیر زبان ماهم عقد ه ای بود .به هرکی میخواست نمره میداد!

مربی:خطوطو در اخرکار پررنگ و تاکید کن.

من:همون فینیشینگ تاچ دیگه؟

یکی از دخترها:انگلیسیتون خوبه؟

مربی:دبیر زبان هستن.

دخترها با شیطنت همراه با لبخند من میزنن زیر خنده:ببخشین منظوری نداشتیم!

چراغهارو خاموش میکنم.ابازور سالنو روشن میکنم و با یک سینی چای یک نفره میام اتاق کارم پشت سیستم.......

چقد این تنهایی های گاه و بیگاهو دوست دارم!

-نمیترسی؟

-بیا خونه ما

-.تنهایی سختت نیست.چکار میکنی؟

یادم نمیاد تا حالا از چیزی ترسیده باشم.........چشمک

پ.ن.چه ایده جالبی!

 

 

+ l.a ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٩
comment نظرات ()