پردیس

شخصی

روزانه

 

ساعت 4.30 بعداز ظهر یک روز بارونزده پاییزیه.دارم پدرمو میرسونم خونه شون.خیابونا خیس درختهازردوسبزو کلاغهادر اسمون در پروازن .پخش ماشینو روشن میکنم این میاد:

برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته

از جلوپات جمع میکنه برگهای زردو خسته............

یاد پدربزرگم میافتم که عصرهای پاییزی منو جلو پنجره بزرگ اتاق نشیمن مینشوند و خیل کلاغهای اون سرخیابونو نشونم میداد و بالهجه شیرین ترکی برام قصه میگفت .

اون موقع روابط و دنیا و ادمها پیچیدگی الانو نداشت .جلو پنجره ها دیوار سیمانی و اپارتمانهای سربه فلک کشیده نبود.اسمونی داشت به وسعت تمام پنجره !

به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!

+ l.a ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۳
comment نظرات ()