پردیس

شخصی

معجزه ای دیگر!

 

صبح جمعه ست .همسرقراره کباب بزنه .میبینم مادرش تنهاست برنامه ای هم نداره زنگ میزنم برن دنبالش بیاد اینجا.

تواین فاصله سری هم به کامنتهام میزنم .میینم جناب سیاوش خصوصی نوشته که به خاطر مسئولیتی ،درنمایشگاه شهر ما غرفه داره و اینجاست .زود در وبلاگش کامنت میذارم و شماره مو میدم تا از محل دقیق وساعت کار خبردار بشم .ایشون به رسم ادب و رعایتی که همیشه داره اس میزنه که راضی نیست متحمل دوری راه و ....بشیم و با اصرار من ادرسو میگه .ناهار که میخوریم همه درحال استراحت .منم روی تخت دراز کشیدم که یهو باز ارشمیدس میپره پایین :یافتم یافتم!!

یه همسر جریانو میگم و ازش خواهش میکنم چون روز تعطیله اونم بیاد قبول میکنه و دراین فاصله به او که شناختی نداره یک زمینه معرفی میدم.

یادم اومده اذرهم الان دیگه باید اینجا باشه .

زودی ساعت 3 ظهر اس میدم و جریانو میگم .به رسم خلاصه گویی ام که دیگه دوستان باهاش کنار اومدن زدم:جناب باد صبا اینجان!

اونم عصر زنگ میزنه و میگه بچه هاش رو چکارکنه ؟که میگم یک کاری بکن .وعده های شیرین بده تا بتونیم این دیدار توروهم ببینیم!

زودی اس میده:میااااااااااااااااااام!و بعد معلوم میشه خواهرش اینا تومسیر خونه ما مهمونی میرن ،اونو میارن.!

یعنی وقتی قراره اتفاقی بیفته اونم از جنس معجزات لیلایی!و جذب کاینات این اتفاق جور میشه و می افته!

اذرو فقط دو ساعت در 28 اسفند یک سالی دیدم .اینبار از پشت هم میشناسمش .

خوشحال بهم ملحق میشیم بسوی نمایشگاه.

دخترم هم هست .به کارهای عجیب مادرش عادت داره !

نمایشگاه چه نمایشگاه!شلووووووووووووغ!

استرس اول:پارکینگها پره جانداره!

استرس دوم:میخواهیم حاشیه بزرگراه پارک کنیم یک اقا پلیس محترمی همچین شیرین داره برگه های جریمه رو مینویسه .همسر میگه :پارک میکنیم دیگه بی خیال!

من اما از اونجایی که نباید لال از دنیا برم!میرم پیش اقا پلیسه میگم ببخشین شما میخوای اینهمه ماشینو تا اون سرپل جریمه کنی؟1اونم در چنین هفته قشنگ ولادت؟میگه مگه جانبود؟میگم :نه بوخودا!یهو درجلوی چشم چندین نفر راهشو کج میکنه میره جای نگهبانی!

ماهم هاجو واج که خب چی شد دل به دریا قاتی سیل عظیم جمعیت میشیم!

استرس سوم:حال بگرد جناب سیاوشو در این جمعیت ادم وماشین!پیداکن!

بگرد بگرد بپرس بپرس.بهشون زنگ میزنم صدا خوب نمیاد!

سرانجام یک سالن مرتبط پیدا میکنیم .یهو چشم تیز من یک تابلو بزرگ میبینه که نوشته:کارگاه اموزشی....مدرس :مهندس سیاوش....14 شهریور .ساعت 20.30

یک شمایی ازشون یادمه ولی در جمعیت نمیبینم خلاصه ازشون خواهش میکنم بیان جای تابلو که میان!

خب.اقا سیاوش حاضراز تصور من کمی هیکلتر هستن وقدبلندترولی همون خصلت ماخوذ به حیایی که همیشه درایشون میدیدم هست.

من کم حافظه میگم باز ببخشین چی خونده بودین؟یادمه شونصدتا مدرک داشتین!

که گفتن:فوق مکانیک و کارشناسی مطالعات فرانسه

عجولی من که احتمالن منو معرفی کرد!مونده بود اذر جون که ازشون پرسیدم:حدس بزنین ایشون کیه.

قدری تامل میگن:خانم اذر؟

و عکسهایی به یادگار با همسر ودخترم واین دودوست عزیز برمیدارم.چون بحث کارگاه تخصصی بود وعمرن ازش من یکی سردربیارم!به همون یکربع دیدار اکتفا کردیم .ایشون به یادگار یک کتاب  راه یاب ایران و فلش به هردوی ما هدیه دادن و خداحافظی کردیم .

ایشون با خانواده قراره فرار مغزها کنه بره اونور آب برای ادامه تحصیل!حیف ازاین استعدادها که جامعه  ظرفیت و عرضه نگه داریشو نداشته باشه.

برگه جریمه ای نبود!!!

انسان چیه؟لحظه ای دیدار و خدانگهدار :ایشون میره اون سردنیا و دیدارها دوباره عکسی مجازی خواهد بود.

ولی روزی خواهم نوشت همین مجاز فرصتهای خوبی برای شناخت دوستانی خوب ایجاد میکنه

پ ن .بارها گفته ام وبار دگر میگویم!که تصور من از معجزه تبدیل شدن عصابه مار نیست!روزهای زندگی ما سرشار از معجزات کوچیکو بزرگه فقط چشمی میخواد که ببینه ودرکش کنه.

 

 

+ l.a ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
comment نظرات ()