پردیس

شخصی

کتاب فروشی

 

امروز شیطونو لعنت کردم زدم به دل کارای عقب مونده ..........دادن جریمه راهنمایی رانندگی....شارژ پرینتر.......خریدای جزئی.......پرداخت شارژ و ی پی ان (ناگفته نماند تموم شدن شارژ این یکی نقش بسزایی در بهبود گردنم داشت!!!!!)و.......حالا تو هاگیر واگیر چشمم افتاد به "خانه کتاب"یول

عین ادمای هیپنوتیزم شده زدم کنار و خدامیدونه از بقیه کارام یادم رفت.از اونجایی که ما معلما همه جا معلمیم!(احتمالن اون دنیا هم  نکیر و منکر جواب سوالاتمو خواهند داد به اضافه چند یاداوری اخلاقی!)خلاصه هنوز وارد نشده :ببخشین یه پیشنهاد داشتم:

-بله خانم در خدمتم!

-این کتابفروشیتون بین تابلوهای نئون دوروبر مهجور واقع شده .چرا فکری به حالش نمیکنین بهتر از اون سر خیابون دیده بشه؟

-بله اتفاقن تابلو سفارش دادیم

-بد نیس یه وبلاگ هم واسه مغازه بزنین و ادرسشو بزرگ بچسبونین روشیشه.چون میدونم کتاب اینروزا مظلوم واقع شده باید تبلغشو بیشتر کرد.تو وبلاگ لیست کتابای جدیدو بزنین .یه قفسه امانت کتاب هم کنارش داشته باشین.نقدو بررسی خواننده هاتونو و سفارشهاشونو داشته باشین.حیف من نمیتونم وگرنه حتمن اینکارارو میکردم.افسوس

خلاصه این کتابارو هم خریدم که مجبور بشم بخونم.

سفر دراتاق تحریر(نسخه برداری)استر

بی خبری .کوندرا

گزارش یک ادم  ربا یی.مارکز

5وعده دیدار دربهشت.البوم

پ.ن.حرفای جدیتری داشتم ولی :گویم غم دل باتو بگویم چوبیایی

(نمیدونم چرا)غم از دل برود چون تو بیایی!

 

این سبزی پلو ماهی شب عید سالهای قبل هستش.

 

 

 

 

 

 

 

الویه

+ l.a ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٧
comment نظرات ()