پردیس

شخصی

اف س ر د گی

 

یه روز قول داده بودم راجع به افسردگی بنویسم .این برداشت من از این بیماریه .منی که یه بار گرچه خوشبختانه کوتاه از اقیانوس ترسناکش تر شدم!

به نظر من افسردگی سرماخوردگی مغزی نیست سرطان روحه!

چندین سال پیش در مقطعی از زمان به دلیل اتفاق افتادن سه حادثه همزمان در زندگی من که یکیش ضربه روحی (تروما)ناشی از تصادف همسر و دیگری اضطراب ناشی از امتحانی سرنوشت ساز و سومی بیماری یکی از عزیزانم بود من هم تا ساحل اقیانوس این بیماری پیش رفتم و از موجهای هولناک و کوبنده ان ضرباتی دریافت کردم!

سرکلاس بودم آروم همه چی عادی که یکی از دانش اموزام به دلیل آسم دچار حمله شد و به محض اینکه کلاسو ترک کرد بی اختیار سرمو رو میز گذاشتم و هق هق زدم زیر گریه.........

هنوز یادم نمیره بعدم درد شدیدی در دست و سفت شدن عضله گردن و کم کم اختلال خواب و بی اشتهایی مطلق!

به زندگی بی علاقه شدم .صبح ها سرساعت معین دچار تهوع میشدم و نمیدونم ترشح کدوم هورمون باعث میشد که حس کنم تو خونم فلفل ریختن بدجور زیرپوستم میسوخت.میوه ها و سبزیها تو یخچال میپوسید و فقط دورشون میریختم .در 24 ساعت در یه ساعت معینی کمی اشتها پیدا میکردم وخیلی کم  خوراک میخوردم و باز میرفت تاروز بعد......به طور قابل ملاحظه ای وزنم کم شد.نه حرف میزدم نه به چیزی علاقه داشتم به زور زندگی میکردم.صدای همکارا و دانش اموزام در اومده بود همه تغییر حالتمو فهمیده بودن.سی تی اسکنم خوب بود....کارم شده بود ازمایش............سونو گرافی .دکترهایی با تخصص های مختلف.....هیچ چی تشخیص داده نشد تا دکتری روانپزشک درد منو تشخیص داد!او به من گفت تایم اوت اعلان کن .تموم مسئولیتهاتو واگذار کن فقط استراحت و ارامش........

و یکی از همین فرشته هایی که تو نوشته قبلی بهش اشاره کردم دستمو گرفت و منو در یه کلاس ان ال پی ثبت نام کرد کلاسی که خودش قبلن گذرانده بود و تکراری بود ولی پا به پای من ده جلسه  امد!کلاس موثر واقع شد :شاید باور نکنین فقط درزمان تنفس کلاس بود که در شبانه روز اشتهای من باز میشد و قرار شد خوراکو غذامو همرام ببرم!

فکر کن قابلمه  به دست کلاس میرفتم!علتش قرار گرفتن در کانون انرژیهای مثبت بود و اینکه کلن دیدمو از دنیا عوض کرد!

در این مدت نمی تونستم محافل و جمع رو تحمل کنم .همسرم در طول هفته گاهی منو به رستورانهای خارج شهر می برد ولی فایده نداشت لب نمیزدم.گهگاه سرم میگرفتم.طی این مدت فقط خوندن دعا بهم ارامش میداد.بعد از کلاس یه ادم دیگه شدم  دیدگاهم به زندگی عوض شد .از منفی گرایی به مثبت گرایی از نیمه خالی  به نیمه پر رسیدم.

 تو گویی خداوند پرده ای رو از پن جره زندگی برام کنار زد تا استحاله بشم و دنیارو از پنج ره زیباتری ببینم....

 

 

این مسائل برگهای سیاهی از تقویم زندگی بیشتر ما انسانهاست که گاهی ورق میخوره گاهی هم نه!

چرا اینارو گفتم؟

فقط برای اینکه همه میگن حادثه خبر نمیکنه من میگم افسردگی هم خبر نمی کنه!

دوستان عزیزمن مراقب خودتون باشین .این بیماری اقیانوس عمیقیه که اگه توش بیفتین دیگه هیچکی نمیتونه کمکتون کنه .خیلی به سختی میشه دوباره به ساحل برگردین!

آهسته و بیخبر در تک تک سلولاتون نفوذ میکنه .عواملی مثه ازدست دادن یه عزیز و....  رو همه میدونن من اینجا اشاره به عواملی میکنم که ریزو ظریفو پنهانن و خیلی اوقات بهش توجه نمیکنیم و مانند سم اهسته وارد بدنمون میشه.

 

1.مشغله زیاد .استرس صبحگاهی کارمندان.کار زیاد ....مسئولیت زیاد و توقع زیاد اطرافیان

2.خوندن صفحه حوادث روزنامه ها و صفحه ترحیم ...........(دو صفحه ای که متاسفانه اول از همه سراغش میریم!!)

3.دیدن فیلمای غمگین (سریالای رسا نه ملی نقش اولو در این قضیه بازی میکنن!!!)

4.خوندن رمانهای غمگین

5.گوش دادن به ترانه های غمگین

6.اضطرا ب واسترس

7.ایده ال گرایی و توقع بیش از حد از خود

8.هم نشینی با ادمای منفی و قرار گرفتن در معرض حرفای منفی

راه حل من ضمن اجتناب از موارد بالا:

ساعتی از روزو واسه خودتون باشین و به کاری بپردازین که ازش لذت میبرین .یه زنگ تفریح شخصی.تمایلات و علاقه های ما متفاوته یکی از باغبونی و رسیدگی به گلها لذت میبره یکی نت..یکی خرید.......دیگری مطالعه.... اون یکی فیلم ....دیگری دیدن دوستان ...قدم زدن در پارک.....ورزش..................شنا ....................................

 

واسه خودتون هزینه کنین گاهی کمی هزینه شما رو از پرداخت هزینه های سنگین تری بیمه میکنه.....

 

ببخشین طولانی شد!لبخند

+ l.a ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment نظرات ()