پردیس

شخصی

تازه فهمیدم!

 

تازه فهمیدم مشکلم اینه که خودمو دوست نداشتم و ندارم.چرا؟عرض میکنم .کسی که خودشو دوست داشته باشه اینقد راحت با غمو غصه دیگران از هم نمی پاشه!اینقد واسه بقیه نگرون نمی شه .

تازه فهمیدم نمیتونم جلو رویدادها و اتفاقات ناخواسته رو بگیرم فقط میتونم خودمو در مقابلش بیمه کنم.

تازه فهمیدم که باید به شدت یعنی به شدت از سرعتم کم کنم وگرنه یه جا کم میارم و خودبخود بدنم بی اختیار یاری نخواهد کرد!

متاسفانه دوروبرم همه عجله دارن بی تحمل یا کم تحملن و این حالت مستقیم و غیر مستقیم رومنم اثر داره .

تازه فهمیدم اگه خودم فکر خودم نباشم هیچکی به فکرم نخواهد بود.یعنی اینروزا اینقد همه سردر گریبان خود دارن که نمیتونن کاری واسه خودشون بکنن چه برسه به دیگری!

تازه فهمیدم وقتی صبح زود ساعت چهارو نیم از بیمارستان میزنم بیرون درهمون حال که چشمام از خستگی جایی رو نمیبینه مه قشنگ صبحگاهی رو ببینم .اون درخت زیبای کاجو که سربلندو سرفراز سر به  طاق آسمون قرمز بغض الود ساییده رو ببینم واز بوی برگهای خیس شده چنار لذت ببرم و سرمست بشم .بوی برگهای آتش خورده سوخته روزگارو در صبحگاهان زندگی نفس بکشم و انتخاب کنم که اون کاج سربلند باشم یا اون برگ  افتاده بر زمین!

                                           خاطره

 

پ.ن.با عرض پوزش از اقای باران شما دو رای داشتی که با تذکر بجای دوستان اصلاح کردم .ببخشیدیولخجالتنیشخند

پ.ن.این سریالو کسی نشناخت؟میگم من از عصر پارینه سنگی هستم نگین نه!این سریالو یک شنبه ها میذاشت منم مشتری پا به قرص.احتمالن 5 سالم بوده!نیشخند

+ l.a ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٩
comment نظرات ()