پردیس

شخصی

بی زمان!

 

امروز می خوام یه اعتراف بکنم :

نمیدونم چرا جسم و روحم و سن و سالم با افکارو احساساتم اصلن همخونی ندارن!هرگز اصراری به بزرگ شدن نداشتم .کودک درون من هنوز با پیدا کردن یه وبلاگ دلخواه و چندتا عکس قشنگ ذوق زده میشه هنوز عاشق عکاسیه پر از ایده های رنگارنگو سرشار از زندگیه .

در نظر خودم متعلق به زمان خاصی نیستم گاهی غرق در خاطرات شیرین گذشته از دیدن لوازم شیرینی پزی که در سن نوجوونی فقط تو کاتالوگهای خارجی میدیم و حالا هست ذوق میکنم از شنیدن ترانه های رامش و ابی یاد عروسک بازی و عشقهای کودکانه خونه خاله جونم می افتم ..

گاهی در زمان حالم و دم رو غنیمت میشمرم و سعی میکنم آینده رو فراموش کنم و به مطلب امروز وبلاگم و کتابها و فیلمایی که میخوام بخونم و ببینم فکر کنم

گاهی از رخدادهای نه چندان مطلوب آینده وحشت میکنم و خودمو در مقابلش ناتوان می بینم.

دوست دارم همه جا باشم در محله های مختلف سراسر دنیا از پن جره هاشون(این واژه هم مثه تابو شده واسم از ترس ردیابی)سرک بکشم و از نزدیک شاهد آداب و رسوم و روش زندگی ،عشقها و روزانه هاشون باشم .همینطور که در هر پاییز به تعدا د موهای سفیدم و چین وچروکهای صورتم اضافه میشه  آرزوها ایده ها و دلبستگیهام نیز بیشتر میشه.و میدونین که ارزوها و ایده های من اصلن از نوع تجملی مادی نیست .بیشتر دونستن و تاثیر زیبا برجای گذاشتنه........

از درون که بگذریم برونم هم عادی نیست:شلوار جین میپوشم واسه خودم محدودیت رنگ ایجاد نمیکنم اگه تابی پیدا کنم خودمو به دست باد میسپارم کنار دریا که باشم دنبال صدفهای عجیب غریب می گردم .از توی رودخونه سنگهای رنگی جمع میکنم .مسحور مناظر زیبای غروب و طلوع و کوچه باغهای قدیمی میشم و کنار جاده ای که ده ها ماشین در حال عبورن میایستم و عکس میگیرم.

گاهی میخوام دوباره نقاشی رنگ و روغنو از سر بگیرم .هنوز هم در برخورد با بعضی آدمها دست پاچه میشم . دوست دارم عضو تمام انجمنهای نقد فیلم و کتاب باشم .همه رمانهای نوبل گرفته و فیلمهای اسکار گرفته دنیارو بخونم و ببینم .خدایا چقد چشم لازم دارم!

در ارتباط با جوونترها راحتم و خیلی از دوستام ده سالی از من کوچیکترن . نمیتونم ژست مادر شوهر و یا خانم بزرگارو بگیرم بلد نیستم!

به نظر شما به من اجازه داده خواهد شد سالم و سرحال آینده بیشتری ببینم ؟

 

 

                                                 

                                          

                                    خاطره!

                                                  

پ.ن.همینطور که زنگ انشا از انشاهای تکراری و عادی خوشم نمی امد الانم از عکسهای عادی واسه مسابقه خوشم نمیاد .مثلن اگه بخوام عکسی رو از پاییز انتخاب کنم اینجور عکسو می پسندم:

 

وحشت نکنین!داور مسابقه خودتون هستین!

+ l.a ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۱
comment نظرات ()