پردیس

شخصی

نسل برزخی من!

 

 

کنار باغچه فضای فروشگاه نشستم یه دستم گوشیمه دست دیگه سبد خرید.دوستم با شوقی وصف ناپذیر داره میگه که چقد تو ک ن س رت ابی در دوبی بهشون خوش گذشته ،مادرم اونطرفتر داره سبزیجات میخره دخترم منو گم کرده با اشاره دست بال بال میزنم برگرده.

:نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده لیلاجان!کجایی نیستی کم پیدایی!چندماهه ندیدیمت !روز اول به توصیه تو رفتیم ایکیا.چقد چیزای کارراه اندازخونه داره.

فرافکنی میکنم:راستی گفتم ر........معاف شد؟تقریبن فریاد میکشه:راست میگی؟وای این دیگه سور داره لیلاجان!

:چقد خوشحالم بهت خوش گذشته (مادرو دخترم منو نمیبینن!رد میشن! تقریبن از دیدرسم دارن دور میشن )

میبینمت به زودی مریم جان.......

نمیدونم چرا یاد کتاب "عادت می کنیم"زویا پیرزاد افتادم .نسل خودم!

 

 

خداحافظ تابستون .خداحافظ درخت های سیب .......

 پ.ن.سبک نگارش دوستم لیلارو درسفره انیترنتی دوس دارم.گردو رو از فشم به کانادا میاره.......فستیوال فیلم تورنتو رو به شیراز میبره!سبک شیرینی درنگارش سایتش داره.

 

پ.ن.کسانی که پیشترمنو می شناسن میدونن   حرفامو خلاصه میگم واصراری ندارم شرح بدم و توضیح بیش از حدو نوعی زیاده گویی میدونم و نوعی اهانت به درک خواننده وبلاگ............گرچه متن بالا خیلی بی ربط به عنوان جلوه میکرد ولی منظورمو دریه جمله رسونده بودم ! ازمتنهایی که مقدمه و نتیجه گیری داره و لقمه رو میجوه دهان مخاطب میذاره به شدت بدم میاد........

+ l.a ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٦
comment نظرات ()