پردیس

شخصی

بازنشسته شدم!

یه شب طبق معمول هرشب درحال غلت زدن بودم که به فکرم رسید چرا خودمو بازنشسته نمی کنم؟صبحش واسه کار دیگه ای اداره بودم (من سالی یکی دوبار میرم اداره مون چون نمیتونم تحملش کنم)همینطوری سلانه سلانه رفتم کارگزینی از مسئولش پرسیدم بخشنامه جدید بازنشستگی نداریم؟گفت نه ولی اون 25سال با 25 روز حقوق به قوت خودش باقیه و امروزم اخرین فرصت تقاضاست(5شنبه بود) تا شنبه که در کمیسیون مطرح بشه.(یادتونه که به دلیل منحل شدن دبرستان ساعاتم مازاد اعلام شد)ازشما چه پنهون اگه جبرو اختیارو تو دو کفه ترازو بذارن  کفه جبررو تو این دنیا سنگینتر میبینمو خیلی هم به تقدیر اعتقاد دارم.(ادم خرافاتی نیستم ولی معتقدم نیروهای نامرئی در طبیعت بر سرنوشت ما حاکمه.به این حرف رسیدم)بلافاصله یه زنگ به همسر(البته شب قبل کمی راجبش صحبت کرده بودیم و نظرش به بازنشستگی من بود):طبق معمول بی طرفانه و محافظه کارانه (این حالتش جزو تبعات شغلشه مدرک دست کسی نمیده!)تایید کرد.یه زنگ به مادرم(استدلال مادرم خیلی برام دلنشین بود):با اخلاقی که ازتو سراغ دارم که خونگی هستی و دنیارو با خونه ت عوض نمیکنیو از طرفی حوصله!5سال دیگه رو نداری خوبه اگه لاله بود که اهل بیرون رفتنه صلاح نمیدونستم.بعدشم میدونم تو توخونه دل مشغولی زیاد داری .........

دقایقی بعد!در حال نوشتن تقاضانامه بودم!

من ..........دبیر زبان دبیرستان........با شماره پرسنلی........تقاضای بازنشستگی میکنم!

وقتی از صحن حیاط میگذشتم و دو مرد درب وداغونو دیدم که چندتا خانم همکار به حالت استیصال!دورشون حلقه زدن تازه فهمیدم احتمالن این مسئول مقطع جدید متوسطه س(میدونین که وقتی رییس یه اداره عوض میشه بقیه از یه کنار فله ای عوض میشن!وسابقه کار و اشنایی به امورو تجربه و مدیریت صحیح افسانه شده!)و ناخوداگاه لبخندی از رضایت رو لبم نقش بستکه کار صحیحی انجام دادم.

چهره همه مسئولین اداره مون برای من جدیدبودبه دودلیل یکی اینکه خیلی کم به دیدارشون می شتافتم!و دیگه اینکه دائم درحال عوض شدن بودن. بنابرین زحمت شناختن به خودم نمیدادم و هردفه از همکارام می پرسیدم:این کیه؟!!!!نگاه متعجب همکارم همیشه برام جالب بود!

تو راه برگشت در حال تحلیل و بررسی بودم.یاد همکاری افتادم که ازم پرسیده بود چرا مثه ما تقاضا نمیدی ؟ومن گفته بودم از وقت اضافه اوردن میترسم!و حالت چهره اون مثه کسی بود که جن یا روح دیده!

به خواهرم میگم:دوس داشتم در اوج  کنار بکشم!میزنه زیر خنده !در ادامه میگم :با رفتن من ثلمه ای به پیکر اموزشو پرورش وارد شد که قابل جبران نیست !میگه :اعتماد به نفست زیاده!

از اینکه پاییزو زمستون امسالو از پشت پنج ره خونه م  تماشا میکنم خوشحالم از اینکه استرس صبحگاهی ساعت و اماده کردن صبحانه و چاشت اینو اونو و ردیف کردن غذارو و اتو کردن مقنعه و منت همسایه واسه جابجایی ماشین از پارکینگو ندارم خوشحالم!

پ.ن.بعد سه روز که مدام زنگ میزدم نتیجه کمیسیونو بپرسم مسئول مربوطه سرانجام تلفنمو جواب داد و وقتی پرسیدم ایا با تقاضام موافقت شده یانه از همه بزرگتراش اجازه گرفت!!!و گفت:بعععععععععععععععععله!لبخندواین درست روزی بود که خبر معافی پسرم هم معلوم شد!

 

 پ.ن.جالبه  .وب قبلیم امروز 212 تا بازدید داشتم وب جدید 40 تا!یکی نیست بگه بابا من اینجام دنبال چی میگردین؟

 

 

 

 

+ l.a ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٧
comment نظرات ()