پردیس

شخصی

اگاهی

سلام

پرشن خراب بود پشت در مانده بودم.

من خوبم .روزگار می گذرانم.دارم کتاب وقتی که نیچه گریست را می خوانم.جاذبه خود نویسنده دکتر یالوم برایم از کاراکترها رمان بیشتر هست.

داشتم فکر میکردم این درمانگرها که می دانم خودنیز گاهی روان درمانی می شوند چقدر باید تبحر داشته باشند در تله های احساسی گرفتار نشوند.

گفته بودم هزار سال دلم نمی خواهد به عقب و جوانی برگردم ولی اگر خدا قول می داد با اگاهیها و تجارب کنونی مرا برگرداند خب شاید !راضی می شدم.شماچی؟

+ l.a ; ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٠
comment نظرات ()

انتخابها

 

 

ازصبح که از رختخواب بیرون می اییم تا شب مدام در حال انتخابیم.چی بپزم؟چکار کنم؟چی بخرم؟کجابرم و..

اما این انتخابها کجا و انتخابهای جدی زندگی کجا؟

در مقطعی از زندگی باید بین بد وبدتر انتخاب کنی!

باید به جای انتخاب احساس انتخاب عقلت را دریابی.

لحظاتی از زندگی هست که مثل داخل دستگاه سی تی اسکن تو تنهای تنهایی!هیچکس تورا یار و یاور نیست!

تنها مانده ای با ده ها اما اگر و چرا............

دلت حرف دیگری دارد اما نباید گوش کنی!

زندگی به تدریج و ارام ارام لایه لایه، پرده پرده ،خودش را به ما نشان میدهد.هیچوقت تو یکباره به اگاهی لازم نمیرسی و این است که در تصمیم و انتخاب سردرگمی.

حرکت بعدی این شطرنج پیچیده را هرگز نمیتوان حدس زد!

 

+ l.a ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٤
comment نظرات ()

وقفه

 

 

وقفه بزرگی در تقویم زندگی ام رخ داد.زمان از حرکت ایستاد.در قسمت جستجوی اینستاگرام روی عکسهای طبیعت و سفره های رنگی کلیک میکنم.هرچه بهم ارامش بدهد.سالهاست اشپزی زیبارا ترک کرده ام.از هنرهایم دور افتاده ام.دست ودلم به کاری نمیرود.خاطرات مانند تیزرهای تبلیغاتی هراز گاهی ذهنم را درگیر میکنند.بعضیها پر رنگ ترند.

باورهایم فروریخته واشکهایم وقت وبی وقت جاریست.

دنیا در دریچه چشم هر انسان متفاوت است.خواستها وانتظارات ما برخاسته از نوع تربیت ،تجربه هاو محیطی است که در ان پرورش یافته ایم.معلوم نیست به چکارمان در کودکی پاداش و به چه کار تنبیه داده اند.چه بسا عشق گرمای وجودمن در زنی که در روسیه دنیا امده نباشد .

در تارهای تنیده روابط انسانی مشکلات روحی عجین شده.

توگویی ادمها نمیتوانند از چهارچوب پیش نویس زندگیشان خارج شوند.

پ.ن.ارشد ثبت نام نمیکنم.انجا واحدتئوری میخوانم اینجا بین اعضای خانواده ام واحدهای عملی پاس میکنم.پنج شنبه ها و جمعه ها در اینجا حکم دیگری دارد که مرا می طلبد.

ولی حیف !برای این رشته به قول انگلیسیها تلنتد بودم!

+ l.a ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

گم در شلوغی

 

 

برای دکتر دندان مجبورم به پرترافیک ترین وشلوغترین میدان شهر بروم.بنابرین مترو بهترین گزینه ست.مترو که کلن جان میدهد برای وب نویسی!پسرها ی جوان گوشی در دست که هریک سیمی از گوششان اویز است.و....پیاده که میشوم بوی ذرت مکزیکی مشامم را نوازش میدهد .مغازه های شلوغ مردم در رفت وامد وتکاپو.انواع ادمهارا میشد دید.درپیاده رو دوخانم پشت سرم چنان با اب و تاب و با حوصله راجع به طعم ها و سسهای همراه با سیب زمینی صحبت میکنند که ناخوداگاه باخودم میگویم :خوش به حالشون!بعداز دکتر اینبار مسیر برگشت را تاکسی سوار میشوم و اینبار بی خیال وقت سعی میکنم بی استرس منتظر پرشدن ان در ایستگاه شوم.دخترخانمی سوار میشود که صورت اش را مانند عروسک ارایش کرده!زننده نیست ولی ساختگی بودن اش به چشم می اید.مژه مصنوعی،لنز رنگی ،و ....از شیشه ماشین نگاهی به بیرون:زندگی جاریست............

+ l.a ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →