پردیس

شخصی

شوروشادی دنیا

 

از اینکه هنوز مثه زمانی که دختر دبیرستانی بودم عاشق هنر،کاردستی،کتاب هستم خوشحالم.از اینکه هنوز مثه دخترم همراه با بارون احساس زلالو شفافی پیدا میکنم از اینکه هنوز دوستی و دوست داشتن منو از خود بیخود میکنه خوشحالم.

هنوز هم رویاهای قشنگ خودمو دارم.هنوز هم عاشق انسانهای دنیا هستم.گرچه تلاش مستمری به شکل نامحسوس واسه عوام و محسوس واسه بقیه هست تااز زندگی و دنیا بیزارت کنن و اینقد در غم و ماتم غرقت کنن که تو گویی لحظه ای دیگر خواهی مرد !و روزعزا را به ماههای ماتم وعزاو از روز عید و شادی با بیتفاوتی و گاهی هم مداحی و سینه زنی رد شوند و  هزارو یه دلیل هست تا تورا سرخورده و بی تحرک و منفعلت کند............ولی باز این امیده که آهسته درگوشت زمزمه میکنه :دوباره تلاش کن!زندگی زیباست از لحظه لحظه آن لذت ببر.

و امروز کار ما مادرها سختتر از دیروزه.

ما باید شادی و تفریح و شورو نشاط و تحرک سرکوب شده بیرون و تحمیلی جامعه کنونی رو که اجازه نمیده در کودکستانها آوای موسیقی و رقص و شادی برپا بشه در خونه هامون و درمحافلمون به اونا ارائه بدیم .

نذاریم رویاها و لطافت روح پاک و اماده شون نادیده گرفته بشه یا در برهه ای از تقویم تاریخ سترون بشه...............

این عکسارو که خودم گرفتم تقدیم میکنم به دوستای گلم که قلبمو از عشق سرشار میکنن!

               بهار

 

 

 

 

 

+ l.a ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٦
comment نظرات ()

سرعت

 

 

ساعتی با یه دوست خوب بودن میتونه برات یه کلاس آموزشی تفریحی و..باشه.دیروز فرصتی دست داد تا کنار هم باشیم .با دیدن چند حرکت من بی مقدمه گفت:لیلا!تو چته؟الان نگرون چی هستی؟همسرو بچه هات اذیتت میکنن ؟کسی منتظرته؟چرا پاتو رو ترمز نمیذاری.توروخدا اگه به خودت رحم نمیکنی به بچه ها و شوهرت رحم کن.چه خبرته اخه؟آرومتر.همه ما گرفتاری هایی داریم .اگه از وضعیت موجود ناراضی هستیم اگه بی قانو نیه اگه گرونیه اگه هزار استرس دیگه از جامعه و محیط برما وارد میشه ما چرا بازی بخوریم؟ما باید مدیریتش کنیم .خودمونو اروم نگه داریم کنترلش کنیم.من خودم یه زندگی پر تنش دارم بچه ها ،پدرشون کوچکترین مسئله براشون حکم فاجعه داره!ولی من نقش فن رو بازی میکنم دائمن درحال بادزدن هستم!من دینامی هستم که انرژی هیجان زده و پر استرس خونواده مو دریافت میکنم و ازین طرف به صورت ملایم و تخفیف یافته و سبک تحویلشون میدم!اینطور که تو داری پیش میری خطرناکه.بس کن .آروم باش .درحالی که دخترت کلید داره و بزرگ هم شده بذار دقایقی تنها بمونه.بذار دیگران معطل بشن .به خودت فکر کن.بیا بامن تو کلاس های ادبی  شرکت کن.از عطار بشنو از مولوی گوش کن....تو آینه دخترت هم هستی حواست هست؟

فقط تصدیقش میکردم. و فقط یه چیز باعث شد یه تصمیم قاطع واسه آهسته کردن ریتم زندگیم بگیرم:دخترم!

وقتی ازش جدا شدم طبق عادت همیشه داشتم تقریبن به طرف ماشین میدویدم که یادم اومد و ایستادم و دیدم اونم داره داد میزنه:آهسته!

دوروبرمن پر شده از آدمای مقرراتی و وقت شناسو و نگرون و استرسی.و من امروز عهد کردم با خودم یه تنه جلوشون بایستم.

سرعتمو کم میکنم اولش واکنشها جدی و شدیده ولی کم کم عادت میکنن میدونم..

عادت میکنیم...............

 

 

 

 

+ l.a ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٥
comment نظرات ()

دنیای انتی هیستامینها ،سیتریزین ها........

روی تخت افتادم توان و حال هیچ کاری درمن نیست ولی ذهنم تیکه تیکه منو قسمت میکنه:اگه بارون بیاد......اگه گرم بشه کولرا سرویس بشه ...اگه موتور کولرارو کسی ببره...چه پروسه حال گیری داره این ایزوگام........تعطیلی همسر کیه؟مدرسه دخترو عوض کنم یا نه؟...از پریسا واسه رنگ مو وقت بگیرم ......یه ب کمپلکس بد نیست حالمو جا میاره.......باقلا و نعنا و شوید تموم نشه!امروز چندمه؟فردا مسجد یادم نره...شبش کجابود؟شب کجا دعوت بودیم؟دیدن همسایه کی شد؟چی بخرم براش؟

سرم سبکه.نه خوابم نه بیدارم .مثه ابری به سقف اتاق چسبیدم!ناهار چی درست کنم؟سوپ؟آه آه !پلو خورش ؟وای وای!اشتها ندارم چقد غذاها بیمزه شده!

 

بعد مدتهاکه یادم رفته بود باز یادم میاد که سلامتی عجب نعمتیه.چه راحت طعم خواب و خوراک عوض میشه.چو عضوی به درد اورد روزگار دگر عضوهارا...............

 

 

+ l.a ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →