پردیس

شخصی

کارمن

لاغر شده ام.هنوز هم نوعی سردرگمی دارم .بین ترجمه مقالات روز روانشناسی ،شستن و سابیدن خونه و مطالعه و تلفنهای ضروری ،خریدهای فریزری،بازکردن پرده ها گیج میزنم!ازکجاشروع کنم؟

دوستم کلی رب افتابی و آلو افتابی و مرزه کوهی و گل محمدی تبریزو لواشک همه ارگانیک تهیه کرده با برند مخصوص برای کمک به بیماران و با نگاه اش دارد میگوید :لیلا چکار میکنی؟بیا در این رود پرنعمت و برکت جاری شو و من پاسخی ندارم .نگاهم را به زمین میدوزم.

او راه خود را یافته است ولی من هنوز درجا میزنم .هنوز بین انتخابها وامانده ام.

لحظه ای در کلوپ دنبال سریال خارجی هستم لحظه ای پشت فرمان سمینار دکتر هلاکویی گوش میکنم .بازهم ارام قرار ندارم.

کارمن دراین دنیا چیست نمیدانم.

+ l.a ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۳۱
comment نظرات ()

بشنو ازنی چون حکایت میکند.......

 

 

وقتی میبینم رژین عزیز به وبلاگم سرمیزند دلم نمی اید ننویسم وقتی میبینم بعضی هم اهسته بی کلام سرمیزنند بازهم دلم نمی اید دست خالی برگردند.

بله لحنم نسبت به نوشته های قبلی این وبلاگ تغییر کرده است.به حساب گذشت روزها کسب تجربه ها و هر تغییر دیگری میشود گذاشت.

داشتم عکسهای فولدرهای کامپیوترم را نگاه میکردم و ابی میخواند :واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم ...عطر گل با نفسم بود وقتی از تو میسرودم....چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن.........

مسافرتها ،دوستان،لبخندها ،.............

براستی چه چیز ما ادمهارا ازهم جدا میسازد وقتی روزگار به قدر کافی بازیها برای جدایی دارد؟

 

 

 

 

+ l.a ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۳۱
comment نظرات ()

یادها

 

یادش به خیر.روزی اینجا و دیداری کوتاه با یک دوست.حالا فرسنگها دور ،کانادا.

+ l.a ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۳٠
comment نظرات ()

بغض

منتظر کسی جز خودم نیستم!

منتظرم از این دنیای کربنی که دورم را گرفته الماس بیرون بیایم!

بغضی که هرلحظه تاگلویم می اید را  فرو میبرم.حالات این روزهای من مانند جذر ومد دریاست.هی در جذر خاطرات فرو می افتم و هی خود را بلند میکنم.مدام گذشته را کنکاش و شخم میزنم.گاهی ما انسانها اصلن تحمل هم را نداریم حتا اگر عزیزترین کس ما باشند.راه حل را میدانم .سرگذشت دیگران را میدانم اما نیرویی قوی همچون نیروی اهن ربا دست وپایم را بسته است.

در برگهای ورق خورده تقویم چیزی که دستم را بگیرد پیدا نمیکنم.

چه خوش بی مهربانی هردو سربی

که یک سرمهربانی دردسر بی

چقدر متفاوتیم .یکی دنبال زندگیست دیگری دنبال مرگ.

یکی مرگ میخواهد ولی محکوم به زندگیست.

دنیا دنیا !

تورا نمیشناسم!از بازیهایت سردرنمیاورم.

به جایی رسیده ام که میدانم هیچ نمیدانم.

بهترین چیز نگاهیست که از حادثه عشق تراست .........

 

+ l.a ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٩
comment نظرات ()

...........

 

کتاب خا نواده درمانی .سالو ادور مینو چین

+ l.a ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۸
comment نظرات ()

ازکجا میدانی؟

 

 

صدای اذان ظهر می اید .برای خرید به سرکوچه رفته ام .نسیم خنک شهریوری ،برگهای زرد و بوی باران خبر رسیدن پاییز را میدهند.

از سفر سختی برگشته ام!

تابستانی سخت را پشت سرگذاشتم و هنوز هم گردو خاک سفرکامل تکانده نشده است!

لحظه ها ،روزها،هفته ها،ماهها،فصلها در گذرند.این نسیمی که صورتم را نوازش داد اهسته در گوشم نجواکرد:

ببخش و بگذر !از کجا میدانی این اخرین تابستان تو نباشد؟!!!!!

 

 

I've always loved butterflies, because they remind us that it's never too late to transform ourselves.

 

+ l.a ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٦
comment نظرات ()

انرژی کلمات

 

 

 

 

به جای "سعی میکنم""میتوانم" بکار ببریم تا به خواسته خود برسیم!

به جرات به شما بگویم در این سن وسال به این رسیده ام که:

واژه ها بار و انرژی دارند که درجهان هستی از انها ساطع میشود!

یعنی تعجب خواهید کرد که بگویم هرچه گفته ام به ان رسیده ام!

همچین شده که هروقت میخواهم حرفی بزنم دچار وسواس شده ام و میترسم بگویم!

خب حالا این قدرت را میشود هدایت کرد بسوی افکار و حرفهای خوب و مورد نظر !

وچقدر زیبا امام علی ع این را بیان فرموده:

مراقب افکارت باش
که گفتارت می‌شود، مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود، مراقب رفتارت باش
که عادتت می‌شود، مراقب عادتت باش که شخصیتت می‌شود، مراقب شخصیتت باش که
سرنوشتت می‌شود.
امام علی علیه السلام

حرفهای کلی تکراری را دوست ندارم.دوست دارم هرچه میگویم عمل کنم و نتیجه ان را ببینم.

گرچه در نظرسنجی قبلی شرکت نکردید اما بازهم شمارا دعوت به این چالش میکنم که:

تا هفته اینده یک خواسته ساده که زیادهم دوراز دسترس نباشد و زمان نخواهد را تکیه کلام خود قرار بدهیم و نتیجه انرا اینجا بگوییم.

بهتر است اینطور بیان شود:

من تا هفته اینده این کار(............................)را انجام داده ام.

یعنی زمان تعیین و انرا انجام شده تلقی کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.هرچه را

+ l.a ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٦
comment نظرات ()

یادگاریها

 

 

نمیدانم نام اش را چه بگذارم شاید امضا شاید یادگاری شاید خاطره .

در زندگی تک تک ما چیزهایی هست که از دیگران از گذشتگان  به ما رسیده است .مثلن عاداتی که در چاشنی غذاها پخت انها داریم یا رفتاری که با مهمان داریم یا شیوه نگهداری وسایل و مواد ...

مثال:

مادربزرگ من عادت داشت موقع سرو روی ماکارونی جعفری و پیاز قرمز ساطوری میریخت.

مادرم به خورش کدو غوره و سیر میزند.

و..............

شما چه کاری از گذشتگان ، اطرافیان ویا حتا دوستان خود یاد گرفته انجام میدهید؟

 

پ.ن.بلاگفایی های عزیز سرورتون مشکل داره سرمیزنم نظر نمیتونم

+ l.a ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٥
comment نظرات ()

انتخابها

 

 

ازصبح که از رختخواب بیرون می اییم تا شب مدام در حال انتخابیم.چی بپزم؟چکار کنم؟چی بخرم؟کجابرم و..

اما این انتخابها کجا و انتخابهای جدی زندگی کجا؟

در مقطعی از زندگی باید بین بد وبدتر انتخاب کنی!

باید به جای انتخاب احساس انتخاب عقلت را دریابی.

لحظاتی از زندگی هست که مثل داخل دستگاه سی تی اسکن تو تنهای تنهایی!هیچکس تورا یار و یاور نیست!

تنها مانده ای با ده ها اما اگر و چرا............

دلت حرف دیگری دارد اما نباید گوش کنی!

زندگی به تدریج و ارام ارام لایه لایه، پرده پرده ،خودش را به ما نشان میدهد.هیچوقت تو یکباره به اگاهی لازم نمیرسی و این است که در تصمیم و انتخاب سردرگمی.

حرکت بعدی این شطرنج پیچیده را هرگز نمیتوان حدس زد!

پ ن .درسته برای دل خودم مینویسم ولی اگه میخونین گاهی پیامی بدین بفهمم هستین!

 

+ l.a ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٤
comment نظرات ()

وقفه

 

 

وقفه بزرگی در تقویم زندگی ام رخ داد.زمان از حرکت ایستاد.در قسمت جستجوی اینستاگرام روی عکسهای طبیعت و سفره های رنگی کلیک میکنم.هرچه بهم ارامش بدهد.سالهاست اشپزی زیبارا ترک کرده ام.از هنرهایم دور افتاده ام.دست ودلم به کاری نمیرود.خاطرات مانند تیزرهای تبلیغاتی هراز گاهی ذهنم را درگیر میکنند.بعضیها پر رنگ ترند.

باورهایم فروریخته واشکهایم وقت وبی وقت جاریست.

دنیا در دریچه چشم هر انسان متفاوت است.خواستها وانتظارات ما برخاسته از نوع تربیت ،تجربه هاو محیطی است که در ان پرورش یافته ایم.معلوم نیست به چکارمان در کودکی پاداش و به چه کار تنبیه داده اند.چه بسا عشق گرمای وجودمن در زنی که در روسیه دنیا امده نباشد .

در تارهای تنیده روابط انسانی مشکلات روحی عجین شده.

توگویی ادمها نمیتوانند از چهارچوب پیش نویس زندگیشان خارج شوند.

پ.ن.ارشد ثبت نام نمیکنم.انجا واحدتئوری میخوانم اینجا بین اعضای خانواده ام واحدهای عملی پاس میکنم.پنج شنبه ها و جمعه ها در اینجا حکم دیگری دارد که مرا می طلبد.

ولی حیف !برای این رشته به قول انگلیسیها تلنتد بودم!

+ l.a ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

گم در شلوغی

 

 

برای دکتر دندان مجبورم به پرترافیک ترین وشلوغترین میدان شهر بروم.بنابرین مترو بهترین گزینه ست.مترو که کلن جان میدهد برای وب نویسی!پسرها ی جوان گوشی در دست که هریک سیمی از گوششان اویز است.و....پیاده که میشوم بوی ذرت مکزیکی مشامم را نوازش میدهد .مغازه های شلوغ مردم در رفت وامد وتکاپو.انواع ادمهارا میشد دید.درپیاده رو دوخانم پشت سرم چنان با اب و تاب و با حوصله راجع به طعم ها و سسهای همراه با سیب زمینی صحبت میکنند که ناخوداگاه باخودم میگویم :خوش به حالشون!بعداز دکتر اینبار مسیر برگشت را تاکسی سوار میشوم و اینبار بی خیال وقت سعی میکنم بی استرس منتظر پرشدن ان در ایستگاه شوم.دخترخانمی سوار میشود که صورت اش را مانند عروسک ارایش کرده!زننده نیست ولی ساختگی بودن اش به چشم می اید.مژه مصنوعی،لنز رنگی ،و ....از شیشه ماشین نگاهی به بیرون:زندگی جاریست............

+ l.a ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

 

+ l.a ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۱
comment نظرات ()

 

 

تبارک الله احسن الا خالقین!

+ l.a ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٠
comment نظرات ()

جبر زندگی

به تجربه یادگرفتم هیچ چیزرابا قاطعیت بیان نکنم.گاهی میگفتم من اینکاررامحال است بکنم و روزگار کاری کرد که مجبور شدم انجام دهم و یا حتمن این کار را انجام میدهم و باز به شکلی نتوانستم انجام دهم.

و گاهی هم ادم مجبور است بد را به جای بدتر انتخاب کند.

زندگی و روزگار با کسی سرشوخی ندارد..درسها و قوانینی دارد که اگر یاد بگیریم خوب بازی میکنیم وگرنه می بازیم.

+ l.a ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٠
comment نظرات ()

.............

 

 

The brown waves of fog toss up to me
Twisted faces from the bottom of the street,
And tear from a passer-by with muddy skirts
An aimless smile that hovers in the air
And vanishes along the level of the roofs.
- T.S. Eliot



موج قهوه‌ایِ مه

چهره‌های کج و کوج خیابان را به سوی من پرتاب می‌کند

و از زنی که با دامنیِ گل‌آلود شتابان می‌گذرد

لبخندی می‌دزد، لبخندی بی هدف

که پرپر می‌زند در هوا

و گم می‌شود بر بامِ خانه‌ها

  

---------------------------------------------------------------------------------------------

چه دیواری افتاده بین منو
تو و آدمایی که پیش منن
همه لیلی ها مثل تو نیستن
خیلی ها قید مجنونو این توو زدن---------

 

+ l.a ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٩
comment نظرات ()

قبولی ارشد

اولین  انتخابم  ارشد رشته  روانشناسی بالینی دانشگاه ازاد نیشابور قبول شدم!

 

 

ولی افسوس که نیشابور نخواهم رفت.متاسفانه دا نشگاه ازاد مشهد هنوز این رشته را ندارد.اگر داشت میتوانستم منتقل شوم.

+ l.a ; ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۸
comment نظرات ()

جای دیگری

همیشه عادت دارم خودم را جای دیگری میگذارم تا احساس اش را درک کنم.اینطوری رفتارمناسبتری درپیش میگیرم.

شاید این باعث شده از حس خودم یادم رفته است!

واین مرا کلافه کند.تازه دارم میفهمم که چقدر نفهمیده ام!

پ.ن .بله میدانم نوشته هایم اینروزهاعجیب و غریب شده و نامانوس با روش قبلی .ولی خب بنای اول وب نویسی من داشتن حیاط خلوتی بود تا بی رعایت و دغدغه بنویسم.(همین الان هم جای بعضی از شما فکر کردم!)

+ l.a ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧
comment نظرات ()

قوانین

دنیا قوانین نانوشته عجیبی دارد:

رهاکن تا بدست اوری!

شما چه قانونی میشناسید؟

+ l.a ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧
comment نظرات ()

هزار تو

عجیب است با روحیه ای که الان دارم به ندرت وبلاگی پیدا میشود که حالم را بهتر کند.اکثر انها چنان حالم را خراب میکند که سریع میبندم!

دیگر آن شوق درمن نیست.تمام هنرهاو اشتیاقم متوقف به یک موضوع شده است.

توگویی به هم بستگی دارد .اگر اتفاقی که می خواهم بیفتد دنیا دردست من است!

واگر نه .....نه فکر اش هم  خوشایند نیست.

در هزارتوی انسانها چه خبرهاست !مثل یک خانه قدیمی که که در کودکی اتاقهایش چیده وتزیین شده است و هرزگاهی دری پنجره ای  باز میشود:عجیب و اسرار امیز!

ظاهر ماسک زذه ما پوششی برآن خانه متروکه ست ...........

+ l.a ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٦
comment نظرات ()

رنج،مبادی ورودی شناخت!

 

درطول زندگی ام چندین نقطه خاص را بارنج بسیارتجربه کرده ام_(turning point)

و در هریک پرده ای  رو به  حقایق ازجلو چشمم کناررفته است.

دیگر واقعن به این معنا پی برده ام که بدون درد ورنج به خیلی از حقایق نمیتوان دست یافت!

محال است تو برخوردار باشی و از محرومیت چیزی بدانی!

انسانها در رسیدن ها تقدم و تاخر دارند  وهمین است که اختلاف دیدگاه را بوجود میاورد.

من امروز به حقیقتی دست یافته ام که تو هنوز ان رانیافته ای ویا برعکس.

یکی زودتر به شناختی از موضوع میرسد دیگری دیرتراین فاصله زمانی اختلاف نظر ایجاد میکند.تازه آن شناخت رنگ و بوی برداشت خاص همان شخص رادارد.

توهرگز نمیتوانی رنج یک بیمار را درک کنی ویا متوجه نگاه بچه ای در فروشگاه باشی که پدریامادر ندارد.

دنیاتابلوی نقاشیست .دار قالیست :رنگها،تارها،پودها

ادمهااین رنگها و تارهارا میافرینند.انها هرلحظه مجبور به انتخابند.برای رفتن به جایی مجبورند محل قبلی را ترک کنند.

همیشه گفته ام و میگویم که عاشق انسانهای وارسته ای هستم که دلبستگی ندارند.دلبستگی وابستگی می اورد.وابستگی محدودت میسازد .دست وپایت رامیبندد.

نمیدانم چرادرشخصیت بعضی افرادمخصوصن نویسنده ها وارستگی میبینم مثلن محموددولت ابادی ونزدیکتردر بعضی دوستان..

شایداین همان جذب در رهاییست.یعنی وقتی رهامیکنی جذبت میشوند.

میدانم نوشته های این روزهای من ممکن است کسل کننده باشد .یادم هست مدتهاپیش که شایدبرمن قرنی گذشته است لحن نوشتاری و سنگینی بعضی نوشته ها راحوصله نداشتم.حالامیفهمم به شناخت آن نرسیده بودم.

اولین نوشته های من طنزی خاص داشت که با سبک نوشتن ما فرق دارد.انراهم دوست دارم.وهروقت بااحساسم همسو شد انطور هم خواهم نوشت......

پ.ن.شرم وحیای بیجا

+ l.a ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۳
comment نظرات ()

معجزه

 

همیشه  یک مثال لیلایی دارم که میگوید:

معجزه حتمن این نیست که عصایی تبدیل به مارشود !

معجزه ها همیشه درزندگی ما هستند و فقط نیاز به چشمی بینادارند.

وقتی از طریق سایتی با یک دوست ازکره جنوبی اشنامیشوی وفقط به خاطر دیدارتو می اید!

وقتی دوستانی  دیگر از تهران  هرزگاهی دلواپست میشوند

وقتی دوستی دیگر از ایرلندراازنزدیک ملاقات میکنی

و

وقتی درروزهای درخودفرو رفتگی !دوستی با وجود کمبود وقت  از کانادا به  من زنگ میزند که:

نگرانتان بودم خانم  معلم!

مگر نمیدانم چقدرمشغله داردکه نگرانی من در ان گم است؟

چیزی غیرازمعجزه میبینی؟

وهمه این محبتهادرحالیست که من هیچ کاری نکرده ام!

معجزه یعنی عشقی که تسری پیدا میکند در سراسر این عالم پهناور مثل اثر پروانه ای!

معجزه بزرگ دیگری در شرف تکوین است

معجزه ای که سی سال منتظرش ماندم!

 پ.ن.یادم نیست اهل کجابود.یادم هست یکی دو نوشته اش را ترچمه کردم اینجا اوردم .یادم هست قبلن بیماربود...یادش هستم!هرجاکه هست!هرکی که هست!

 

+ l.a ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۳
comment نظرات ()

رنج واقعیت

 

برای دوباره نوشتن دنبال بهانه نیستم.هروقت بتوانم مینویسم.

یکی از شعارهای من همیشه این بوده که:با احساسمان صادق باشیم.

مثل بارش بی اختیار اشک برگونه هاکه هیچوقت جلوی ان را نگرفته ام.

گاهی حس میکنی چقدر در رنجی که داری تنهایی !جایی که خانواده ،دوست و...هیچ کمکی نمیتواند به تو بکند.

با واقعیت تلخی مواجه  شده ای که فقط خودت وخودت باید با آن کنار بیایی.کسی نیست دستت را بگیرد.مثل گزارش نامطلوب یک ازمایش پزشکی.

حتا حوصله این جمله را که "حق داری"نداری.

ما ادمهابی اندازه تنهاییم.بسیاری از ما برای فرار از غمها و رنجهایمان به درو دیوارمیزنیم.با نقش بازی کردنها و وقت گذرانیها ی بیهوده از آن فرار میکنیم غافل از اینکه تنهایی سایه به سایه باماست!

ناباوری و نادیده گرفتن(deny)هرگز دردت را دوا نخواهد کردمثل این است که ازبدنیااوردن بچه ای بترسی و خود داری کنی.دیریازود بدنیامی اید بارنج با درد!

گرچه زمان زایمان درد جانکاهی راتجربه میکنی ولی بعداز ان آسانیست چون سرانجام باواقعیت مواجه شده ای!

 

 

           

+ l.a ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۱
comment نظرات ()

.........

عشق

+ l.a ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٩
comment نظرات ()