پردیس

شخصی

روزانه

 

شب خوب نخوابیده بودم ماشین هم نداشتم ولی برای جشن عروسی قوم نزدیک  یک روز مانده به ان مجبور به خرید لباس بودم.گفته بودم حوصله خرید کردن ندارم.به هرحال اراده کردم زدم بیرون تا کمی پیاده روی هم کرده باشم.به ندرت پیش می اید پیاده روی کنم.هواعالی بود .یک جورایی مرا یاد دوران کودکی و کوچه پس کوچه های احمداباد محله مادر بزرگم می انداخت که فارغ بال از کنار پرچینهای زیبای جلوی خانه های ویلایی بزرگ رد میشدم (اپارتمانی نبود)و عاشق رنگهای قشنگ گلهای اهار و شاه پسند و عطریاسها بودم.زندگی جریان داشت.

مادر دوست پسرم مزون لباس دارد.اولین رگال را ورق زدم و فقط دو لباس بیرون کشیدم که یکی سایزم نبود و با پرو یکی دیگر ان را انتخاب کردم.عروس این خانم که همسر دوست پسرمن هست هم امد .در اتاق کناری کار ناخن انجام میداد .به محض ورود دوست مادر شوهرش که خانم مسنی هم بودگفت:قربون کپل خودم برم!

پری کمی چاق است در مقابل همسرش خیلی لاغر.هشت سال پیش در 20 سالگی باهم ازدواج کرده اند و مدتهاست از هم بیزارند!مدتهاست ارش با پسرم درددل میکند که اشتیاقی به خانه رفتن ندارد و اگر جدامیشد تا ابد زن نمیگرفت!با شناخت من هردو جوانهای خوب و خوش اخلاقی هستند .فقط حس میکنم ازهم خسته شده اند و البته شاید برخورد دیگران نسبت به عدم تناسب اندام و یا خیلی چیزهای دیگر این رابطه را مخدوش کرده است.

به پسرم گفته ام ای کاش تا بچه دار نشده اند سریع جداشوند .ارش گفته دلم میسوزد نمیتوانم اینکار را بکنم!

میگویم خیلی وقت هست اینجا نیامده ام .به این نزدیکی سالی یکبار می ایم که جنسهای خوب را برده اند.

خانم مسن می پرسد :معلمی؟

-نه بازنشست شده ام.

-حکمهارو زدن .14 درصد اضافه حقوق.

-دیگه چه خبر .مدتهاست اداره نرفته ام!

-چکار میکنی حالا که کلاس نداری!

- خودم هم نمیدانم.

---------------------

انجارا ترک میکنم.کمی برای وضعیت ان دوجوان و ان مادر غمگینم.چه عواملی انسانهارا ازهم جدا میکند؟

همان نزدیکی پارکی هست .راهم را کج میکنم تا به پارک هم سری بزنم.حدود 15 پیرمرد بازنشسته در جای جای نیمکتها نشسته اند.از کنار یک گروه که رد میشوم صحبت از ریختن حقوق است.در این دوران موضوعهای صحبت محدود و کم است.و بیشترآن تعریف خاطرات است.

بعداز پارک از کنار کودکستانی که در حیاط ان باز است و مربیها دخترکهای قرمز پوش را تاب میدهند رد میشوم .

زندگی جریان دارد !

پس چرا من در یک نقطه ایستاده ام ؟

 

پ.ن.مخاطب خصوصیهای نویسنده (پرایوسی )رو دوست داره .اینم جهت ارضای این حس !لبخند

 

پ.ن.به برکت دیر اپ کردن دوستان جانی در به در دنبال وبلاگهای مورد پسندم بودم که فعلن یکی به پیوندهام اضافه شده .باشد که رستگار شویم!

 

+ l.a ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۸
comment نظرات ()

زندگی یعنی ...

 

زندگی یعنی یک روز صبح فلاسک چای را برداری نان تازه بخری با پنیر لیقوان و گوجه خیار عزیزانت را برداری ببری پارک و از هوای پاک لذت ببری.

زندگی یعنی به نخودی خندیدن دخترکان دبیرستانی که تیپای عجیب غریب زده اند لبخند بزنی.

زندگی یعنی برای سلامتی آن  زوجی که سن وسالی ازشان گذشته کناری نشسته اندو چای مینوشند دعا کنی.

زندگی یعنی دست دخترت را بگیری ببری قسمت لاله های رنگی ازش عکس بگیری.

زندگی یعنی به بیخیالی و رضایت مندی چند خانم میانسال که باهم تجربیاتشان را درمیان میگذارندغبطه بخوری .

به نظر شما زندگی یعنی چه؟

به این پرسش من یک پاسخ خیلی جدی ندهید .

ازشما میخواهم اولین چیزی راکه به ذهنتان میرسد برایم بنویسید!

 

 

کی میدونه اسم این گل زیبا چی هست؟شیربرنج؟

+ l.a ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧
comment نظرات ()

روزانه

 

***

 

کنار همسر نشسته ام اخبار بی بی سی گوش میکنم دقایقی بعد میبینم دخترم اخمو به اتاق اش میرود میروم اجازه میگیرم تا داخل شوم .کنارش مینشینم میپرسم :چی شده؟

اول سد میزند و طفره میرود .از تکنیکهای معلمی و روان شناسی کمک میگیرم و به هدف میزنم.شروع میکند .بغض کرده از دوستانش دلگیر است .شدیدن سعی دارم وسط حرف اش ندوم و توصیه هم نکنم راه حل هم ندهم.کم کم تن صدایش از غمگین و عصبی به ارامش نزدیک میشود .این تغییر تن را در ادمهایی که اول با صدای گرفته اظهار ناراحتی و تمارض میکنند و با پیشرفت مکالمه تن صدا عوض و عادی میشود هم دیده ام !

پسرم در اتاق اش است .مدتیست به ازدواج فکر میکند .به درگاه اتاق اش تکیه میزنم میگویم چه خبر؟

میگوید بیا مامان این را برایت بخوانم.روی تخت اش مینشینم برایم میخواند..

کمی بعد پای تلفن جویای احوال مادرم هستم.

از اگاهی ام خشنودم!

+ l.a ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧
comment نظرات ()

عکس

 

 

 

اگه قسمت بشه برم سنتورینی یونان دیگه چقد عکس بگیرم!لبخند

+ l.a ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٦
comment نظرات ()

روزانه

 

 

کمی از خودم بدم امده است .چون روزها کاری جز روزمرگی نمیکنم .باید تصمیمی جدی بگیرم و شروع کنم .در ذات من بیکاری نیست.

اردیبهشت در راه است .ماهی که شقایقها دشتهارا پر میکنند .سبزی فروشیها پر میشود از باقلا ،ریواس،انواع سبزیجات .

کجارفت روزهایی که خورش و کمپوت ریواس درست میکردم؟

یا پیشتر مربای هویج و پرتقالو خلال بادام،مربای به،مربای زرشک تازه..

کیک کدوسبز کیک کدوحلوایی(ای فریده کجایی)کیک اسفناج..البالو پلو ...

همه پخت وپزهای جدید و عجیب غریب .

مهمانیهای رنگی و...

باید هرچه زودتر این کجاکجاها وچرا چراهارا کنار بگذارم و پربارتر از قبل دست به کارهای جدید بزنم..

کفشهایم کو؟چه کسی بود صدا زد لیلا؟

 

 

 چینی شکسته

 

روانشناسی اعتراض

 

 

 

+ l.a ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٦
comment نظرات ()

روزانه

 

نمیدانم نامش را چه بگذارم ولی دست از این رخوت برنمیدارم.کلی کتاب نخوانده وفیلم ندیده و غذای جدید نپخته و گلهای نکاشته دوروبرم صدایم میزنند اما من عمدن وقتم را به بیکاری میگذرانم!

توگویی پاهایم جایی گیر است .حواسم به ساعت هست حواسم به تقویم اما بازهم نشسته ام نگاه میکنم.

برای ارشد ازاد چند ماده جدید درسی باید بخوانم حال اش را ندارم ...اسیب شناسی ...روان سنجی..ازمون دهه اول خرداد است.

پ.ن.اینو گوش بدین ونظرتونو اینجا بگین

پ.ن این هم یکی دیگه

 

+ l.a ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٥
comment نظرات ()

همینطوری

پ.ن.ترانه موندگار.برام تعجب اور بود عکسهای این مطلب قدیمی نپریده.تقدیم به شمالبخند

+ l.a ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٤
comment نظرات ()

عکسهاو دیدگاه ها

باشکوه..زیبا..شیرین!

پ.ن.جناب باران پستها و عکسهای غمگین میذارین .

 

___________________________________---

عکسهای اینستاگرام را که نگاه میکنم هریک حکایت از دید یک انسان در این کره خاکی دارد .یکی عکس از میز چیده شده دیگری سگ اش ،آن یکی دست لاک زده اش ..چشمها ابروها...مناظر..ادمها...

اما من جلب بعضی از عکسها میشوم انهایی که ساختگی نیست طبیعی مثل حیاط یک خانه روستایی مثل یک گل در یک دشت

همیشه به کسانی که با اراده و پشتکار دنبال یک حرفه یا هنر رفته اند غبطه میخورم.روزگاری فکر کلاس نقاشی در سرداشتم روزی هم دلم میخواست دوره عکاسی ببینم بار دیگر داشتن رستورانی کوچک خانوادگی .سرم پراز ایده های رنگارنگ بود ولی چرخ روزگار نشانم داد به هنر پرداختن به این آسانیها هم نیست .هزینه هایی دارد  باید سراپا وقتت مال خودت باشد .

پرداختن به این هنرها با داشتن زندگی مثل من که همیشه باید اماده (استندبای)باشم مثل نیمه کاره گذاشتن یک تابلوی نقاشیست که وحدت اش از بین میرود..........

اما داشتن رستوران خانوادگی را بدون دردسرهای جنبی در حد واندازه ای کوچک واقعن دوست داشتم.یک کلبه کوچک با نمایی سفید که پنجره هایش مزین به گلهای افشان رنگیست با پرده ها و رومیزیهای پارچه ای و کفپوشی از فرش و فقط تعداد 4میز ...

غذاها همه غیرفست فودی و غیرتکراری باشد مثل انواع خورشها،کوفته ها،دلمه ها،غذاهای محلی تهیه شده ازمواد سالم ..نوشیدنی  فقط آب و دوغ..خلاصه فضا فضایی ارام ،سالم همراه با پخش موسیقی ملایم و مجهز به یک کتابخانه کوچک چوبی برای امانت ..

جایی که ادم غمهایش را از یاد ببرد .

 

 

 

+ l.a ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳
comment نظرات ()

او

 

قبول دارم بسیاری از نوشته ها و جملات من نامفهوم و گنگ باقی میماند.اصراری به صریح نویسی هم ندارم ولی همین گنگ نویسی را دوست دارم.ا فضای مجازی از سال 88 به بعد به جرات بهترین معلم من بود.این همان حکایت استفاده بهینه از ابزار است.در گوشه اتاق خانه خودم نشستم وبه سراسر نقاط دنیا سفر کردم.و همه اموخته هایم ودوستانم معلم من شدند.

وقتی کم می اوردم با خواندن نوشته های یک دوست میفهمیدم چقدردنیایم کوچک بوده است واز جایم بلند میشدم.

وقتی عکسهای ساده و بی زرقو برق وبلاگهای خارجی را از یک شاخه گل و خاک و کوه و دشت میدیدم به دلخوشیهای کوچکم روی می اوردم.

وقتی ناله و شکایت عده ای را میخواندم میفهمیدم زندگی سختتری هم هست .

و همه اینها باعث تغییرات کلی و اساسی در من شد.و نقش دوست و دوستانی باعث شد از سهمگین ترین توفان زندگی ام عبور کنم .

فهمیدم صبر تنها یک واژه تجملی یا پیش پا افتاده یا عوامانه نیست .صبر سه حرف است اما همه حروف الفبای زندگی را در برمیگیرد!

همیشه در تصوراتم و رمانهایی که خوانده بود م عاشق و شیفته کاراکتری بودم که صبور بود و این درایت وصبر او ،از او انسان بزرگی ساخته بود.

اما لحظه هایی از زندگی هم هست که نمیتوانی با دیگران درمیانش بگذاری .این درد مال توست با این احساسات با این روحیات با این سابقه با این گذشته باتمام عوامل و ادمهایی که سناریوی زندگی تورا تشکیل میدهند .بنابراین یاد گرفتم فقط با او دردل کنم و کمک از او بخواهم که بینهایت و توانا ست .عجز و ناتوانی و سوگیری انسانهارا ندارد درضمن اگاهتر ازهمه به حال و روز من است...

+ l.a ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳
comment نظرات ()

عکس

تعدادی عکس از مسافرت

 

نمایی از ویلای یک دوست

 

 دریا دریا

کاجها مرا میکشند!

 

شکوفه هایی مثل مرواید بر زمینه آبی فیروزه ای

بازار روز چالوس شب عید

در راه برگشت برای رفع خستگی

+ l.a ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٢
comment نظرات ()

روز ز ن

شبنم صبحگاهی

-----------

امروز صبح که از مراسم ختم سراپا سیاه پوش برمیگشتم تا فرزاد خواند:

هی پابه پای من تو این خیابونا من گریه میکنم اون گریه میکنه

اشکهایم فروریخت.

چند عامل باعث بغضم شده بود .ساده ترین و اشتباهترین حدس میتواند نگرفتن هدیه روز زن باشد !

شاید تعجب کنید ولی من در قید این هدیه هانیستم.کلن از هرچه که رنگ وبوی اجبار و اکراه و فشار بگیرد و بدانم شخصی مثل همسر وفرزندم در تکلف برای تهیه هدیه ای ان هم روز بخصوصی باشند بدم می اید!

هدیه برای من عشق و صداقت هست .همین که بدانم تمام تلاش همسرم برای من وبچه هاست و تمام تفریحش باماست برای من بالاترین هدیه ست.

باور کنید تظاهر نمیکنم .راستش رابخواهید از اینهمه هیاهو در وایبر و رسانه ها و ....برای بزرگداشت روز زن ومادر خوشم نمی اید.

معتقدم با پرداختن بیش از حد و بزرگنمایی به یک حقیقت بیشتر به ان صدمه میخورد تا اینکه دفاعی بشود.غیرمستقیم و ناخواسته نوعی موج منفی ایجاد میکند.

واما بغضم ازچیزهای دیگری بود .ازنگرانیها یی که رهایم نمیکنند ..از توقعاتی که من ندارم و دیگران ازم دارند.

وقتی به خانه رسیدم پسرم تنهابود .روزم راتبریک گفت و پرسید چیزی شده ؟همانطور که طبق معمول همیشه مشغول کارم میشوم توگویی منتظر این سوال میگویم :برای من شاید دردل باتو همان هدیه امروز باشد.من وپسرم زبان هم را خوب میفهمیم .او شنونده خوبی هم هست.جمله نیمه تمام و خلاصه گویی هایم را تااخر میداند.بااو راحت تلگرافی حرف میزنم.

برایم متنی از هلاکویی میخواند.سبک میشوم ارام میگیرم.و فوری ریخت وپاشهای مهمانی دیشب را جمع میکنم ناهاررا که کمی دیر شده است درست میکنم .ماست خیارو سبزی خودن را روی میز میگذارم و تا شب که دارم مینوسیم درحال کار هستم !

پ.ن.دلم برای یک سبد زندگی تنگ شده.فریده کجایی؟روزت مبارکخیال باطل

 

 

+ l.a ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٠
comment نظرات ()

زندگی حوصله میخواهد!

 

اگر با قانون هستی هماهنگ نشوی له میشوی!زندگی حوصله میخواهد.درست درلحظه ای که همه چیز ظاهرن روبرا ه است باید اماده باشی جواب یک سونوگرافی ،یک بی اعتنایی ،یک توقع بیجا،یک خواسته که از عهده اش برنمیایی آرامشت را ولو موقت برهم بریزد.

قانون هستی زمستان وتابستان،سختی و آسانی،داشتن و نداشتن،برخورداری و محرومیت است .

ستیزه و چون وچرا کردن وبه درودیوارکوبیدن جز اینکه ادم را خرد کند ثمری ندارد.

باید رهاکرد رهاااااااااااااااااااااااااااااا!

وچقدراین رهاکردن سخت است!بظاهر ساده ولی دشوار!

یک قانون هستی پارادوکس آن است :بچسبی فرار میکند ،رهاکنی باز میگردد!

این رهاکردن برای من درست مثل پریدن از ارتفاع  بدون چتر نجات است!به همین سختی..

بهترین لحظاتم را به افکار پوسیده گذشته و اتفاقهای نیامده آینده گذراندم.میدانم اما رها نمیکنم.

اکسیر هستی را نیافته ام.

باید ببخشم نمیبخشم.باید فکرخودم باشم نیستم.

روزها ازپی هم پرشتاب و سراسیمه در گذرند ورقهای تقویم تند تند مانند برگ پاییزی میریزند ومن هنوز در صفحات تقویم سال 92 مانده ام.

زندگی حوصله میخواهد که تو سختی را به امید آسانی سپری کنی چون:

فان مع العسر یسرا

+ l.a ; ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٠
comment نظرات ()

مسابقه بهار و سفر

 

 

------------------------------------------------------------

 

نتیجه مسابقه:

برنده اول:عکس چهار با موضوع بهار متعلق به وبلاگ پردیس!لبخند4 رای

برندگان دوم:عکسهای 3 و5 هریک با دو رای(وب کافه ارگانو و سرقرار)

برندگان سوم:عکس 2 و 8 هریک با یک رای(وب دهه چهل و باران)

 

1

2

3

4

5

6

7

8

-------------------------------------------------------------------------

 

مسابقه سفر:

برنده اول:عکس یک متعلق به نسترن جون(متاسفانه ازنامبرده وبلاگی در دسترس نیست)با 4 رایلبخند

برندگان دوم:عکس 2 و 5 هریک دو رای(وب پردیس و دلنوشته های من)

برنده سوم عکس 3 بایک رای(وب باران)

1

 

2

3

4

5

به همه برندگان تبریک میگم !لبخند

+ l.a ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۸
comment نظرات ()

روزانه

 

 

 

سه ربع ساعت تا رفتن به دندان پزشکی وقت دارم.دیروز عصر یک طوری بودم با دخترم رفتیم بیرون اما بازهم دلم باز نشد.او فهمیده بود .با سوالات مختلف بشدت سعی داشت مرا ازان حالو هوا دراورد :برای عروسی مسعود چی میپوشی؟به نظرت کدوم لباسم خوبه؟ملت هم بیرون میرن ماهم بیرون میریم:تعیین سطح کلاس زبان ...درمانگاه...خرید نون.

اصلن نمیتوانم نقش بازی کنم با پاسخهای کوتاهو لبخندی نیمه جان جوابش را میدهم.امروز هم به جان کمدها افتاده بودم زمستانی تابستانی کنم و اضافیهارا رد کنم.کمد دخترم راکه بررسی میکردم دریافتم مدتهاست از او دور شده ام .پای دردلش ننشسته ام و...

کمد همسرو پسرم مشترک است پدرو پسر گاهی تی شرتهای همدیگر را میپوشند .رشته ای از خاطرات نه چندان خوب سایه می اندازد .نمیدانم کجا خواندم ما انسانها عادت داریم فقط خاطرات سخت را به یاد بیاوریم و از خوبها غافلیم.ورق میزنم...

بروم باید خودم را به مطب دندان پزشک پرت کنم!

 

...............................

اصلن منو بگو مسابقه میذارم !استقبال نمیشه که!قهر

+ l.a ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٧
comment نظرات ()

اشتباه ستارگان ما

 

 

یکی از عادتهای خوب پسرم این است که یکهو می اید فیلمی میگذارد خواه کنارش برای تماشابنشینیم یا نه.

اینبار هم موفق شد خانواده را دورهم به دیدن این فیلم زیبا بنشاند.نقش نویسنده(هوتن)برای من تداعی نقش احمق (fool)نمایشنامه های شکسپیر را داشت:احمقی که عاقلانه ترین حرفهارا میزند!

ناامیدو شاکی هستید؟

از کسی دلخور؟

این زندگی آنی نبودید که میخواستید؟

چرا این ؟چرا آن؟

رنگین کمان از ان کسانیست که تا اخرین لحظه زیر باران میمانند!

دیدن این فیلم را توصیه میکنم.

پ.ن.رژین عزیزم درتمام طول فیلم یادت بودم وتحسینت میکردم!قلب

 

پ.ن.توجه

فردا عکسهای مسابقه رو میزنم .فقط امشب فرصت دارین بفرستین!

+ l.a ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦
comment نظرات ()

عکس سفر

 عکسهارو بزرگ کنین بهتره

 

مرغان دریایی

عاشق جایی هستم که خط افقش پیدا نیست!

برای من همه اینها دیدنیست

جاده ای باریک و زیبا:قائم شهر

داش کامل

+ l.a ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٤
comment نظرات ()

ما مسئول رفتار دیگران نیستیم!

همه ما در طول عمرمان جملات زیادی شنیده ایم ولی بعضی از انها خیلی کارامدتر و برایمان مفیدتر بوده است .یکی از این جملات برای من این بوده که واقعن روحو جسمم رااز عذابی الیم نجات داده است:

ما مسئول رفتار خود هستیم!

با درک کاربردی این جمله از طرفی هی دنبال بهانه و گله وشکایت و تقصیراین و ان انداختن نیستیم و از ان مهمتر مخصوصن برای من خودرا وسط معرکه ها و مشکلات دیگران ننداختن است!

یکی از عادات ناپسند من دخالت و غصه خوردن برای مسایل دیگران بود .یکی باید به من میگفت :توچکاره ای ؟

باور کنید از وقتی این را یاد گرفته ام بهتر زندگی میکنم و میگذارم بقیه هم زندگی کنند!

عصر دخترم زار زار برای اینکه نمیتواند بعضی مسایل ریاضی اش را حل کند گریه میکند سراغش میروم و حتا میگویم ریاضی و دیپلم همه دنیا نیست ولی دیگر پیگیری نمیکنم و برعهده خودش می گذارم.

وقتی متوجه بعضی ازخودگذشتگیهای پسرم در رابطه با دوستانش میشوم دیگر راهنمایی نمیکنم خودش به نتایجی برسد.

وقتی همسرم بعداز چندین بار کته پختن ایراد میگیرد و میگویدکته این نیست  اینطور نمیخواهم  برنجو وقابلمه را به او میسپارم و ازاو میخواهم یادم بدهد!

وقتی خواهرم درحالیکه میداند خیلی گرفتارم میگوید میتوانی این پارچه را بدهی خیاط برایم بلوز بدوزد راحت میگویم :نه نمیتوانم!

البته توخود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل!

به جان خودم زندگی با این جمله اسانتر میشود!

+ l.a ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٤
comment نظرات ()

کمی تاقسمتی ابری

 

 

گاهی حالو هوای خاصی سراغم می اید که هیچ خوب نیست.گاهی همه مردم و خودم رابیخودی معطل میبینم .از رادیو ماشین یکی دارد خودش را میکشد با لهجه ملت را بخنداند اما برایم مسخره به نظر میرسد!در حاشیه مد یری را اینبار سرهم بندی بی مزه ای می بینم.بفرمایید شا م هم میخکوبم نمیکند.

حوصله اطرافیانمو ندارم .اشتهایم میرود .تعجب میکنم کسی دنبال چیزی باشد خریدی بکند و...

ترجمه ای که دخترم داده برایش انجام دهم مثل کوهی در نظر می اید.همه چیزهایی که زمانی ارزویش داشتم حالا بی معنی است..اصراری به دلخوش و شاداب نگه داشتن دیگران ندارم چون یکی باید فکر خودم باشد!

نه ناشکر نیستم .این حالو هوا مثل ابر بهاری می اید و میرود .فردا روز دیگریست...

+ l.a ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۳
comment نظرات ()

مدیریت

دوستان لطفن برای عکستون نام بذارین وبگین مخصوص کدوم مسابقه ست .دیده شده عکس درخت گذاشتن من نمیدونم تعطیلاته یا بهارلبخند

 

یکی از خصوصیات افراد که جذبم میکند مدیریت است.اینبار هم صاحب عزا خانمیست که در مدیریت زبان زد همگان است.بااینکه داغداراست حواسش هست که در کدام قسمت مسجد بنشیند که بتواند همه میهمانان را ببیند ودرضمن مشرف به کار دخترکان پذیرایی کننده باشد .

دخترکانی خوش سیما با مانتو شلواری مرتب و زیبا مسئول پذیرایی هستند .کاملن مشخص است اموزش دیده اند.همه لبخند برلب دارند و به موقع میهمان تازه وارد را پذیرایی میکنند.ووقتی کاری ندارند دست به سینه زیر رواقهای مسجد می ایستند.و هنگام ختم مجلس و نیایش پایانی گروهی دست به دعا می ایستند.

+ l.a ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۳
comment نظرات ()

بدون شرح

 

 

 

+ l.a ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۱
comment نظرات ()

بلبل خرما

 

قبلن هم گفته بودم یک جفت بلبل خرما هستند که زمستان و بهار مهمان پنجره و تراس خانه ام هستند و به پنجره میکوبند ومیخوانند تا برای دادن غذا صدایم کنند .

الان هم صدای اواز قشنگشان از پنجره اتاق خوابم وادارم کرد پست دیگری بنویسم

عاشقشان هستم!

پ.ن. مسابقه عکس یادتون نره.تا 17 وقت دارین.18م عکسهارو میزنم .برهمه واجب عینی هست و میشه با دوعکس شرکت کرد

 

1.عکس از تعطیلات عید .عکسی که به نوعی این مفهوم را برساند .میتواند تصویری از
سفر شما باشد یا یک سفره دورهم یا بازی بچه ها یا مردم کوچه بازار .

 

2.عکس از بهار.عکسی که نشانی از بهار داشته باشد .

 

-------------------

 

قوانین!لبخند

 

1.زمان برگزاری 18 فروردین

 

2.هرنفر میتواند با دوعکس در دو مسابقه شرکت کند

 

3.حتمن سایز عکس کوچک شود

 

4.به ایمیلم فرستاده شود.

 

5.شرکت همگان اجباریست!نیشخند

 

پ.ن.اگر یادم رفت چندروز ماند به مسابقه یاداوری کنید!

 

پ.ن .لطفن در تعطیلات هم آن  باشید و وبلاگتان را هرطور شده اپ کنید !.ربطی
نداشت؟خب ربطش بدین)

 

 

 

ایمیل:

 

pardis.arya@gmail.com

 

+ l.a ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٩
comment نظرات ()

چا لوس 3

 

دراین سفر متوجه شدم عده ای با همسرانشان آمرانه صحبت میکنند عده ای مانند یک خدمتکاررفتار میکنند بعضی تا فرصتی می یابند شروع به بدگویی از همسر میکنند بعضی هیچ کاری به همدیگر ندارند بعضی در همه حال هوای همسرشان را دارند.

تازه متوجه اشتباهات گذشته خود نیز شدم .اینکه رغبتی به سفرنداشتم اینکه سفر رقتنم قواعد و چهارچوب خاصی داشت اینکه حتمن همسفران مشخصی داشته باشم اما سفرپارسال به طبس که شهری کویری و عاری از جاذبه های چنین وچنان و با همین همسفران بود به من اموخت این ذهن من است که شادی وراضی ام میسازد ویا بی علاقه و دلخور ...

به جرات میگویم تمام استعدادم را بکار گرفتم تا به خودم وبقیه خوش بگذرد وهمین طور هم شد.

نمیتوان یک نسخه را برای همه پیچید ولی واقعن از عروسهایی که به نزدیکی همسرشان به مادرش حسادت میکنند ویا عمدن فاصله میگیرند متعجبم.چطور فکر میکنند بنای خوشبختی شان با خرابی رابطه یک مادرو فرزند شکل میگیرد؟

الانسان عبید الاحسان

چطور میشود مهربانی داد و مهربانی دریافت نکرد؟

این فرصت یکباره عمر را تاکی به ندانم کاری ،قهر بغض غرور تلف کنیم؟

خوشحالم تا حالا حتا به دشمنم حرف درشتی نزده ام چون معتقدم سم آن اول وارد خون خودم میشود.

اموخته ام توجه به دیگران نوعی توجه به خوداست .

گرچه دراین سفر نکات ریزی مطابق سلیقه و روش من نبود ولی بازخوردی که از همسرم دریافت کردم به مراتب بزرگتر و با ارزشتر بود .

و برایم جالب بود که بیشتر اوقات فکر هم را میخواندیم .به عنوان مثال در حالیکه داشتم در سوییت خانمها(در دو سوییت خانمها واقایان تفکیک شده بودند)فکر میکردم امروز او کسل بود نکند از رانندگی طبق سنوات گذشته کمر درد شده باشد در زد وبرای قرص مرا صدا زد!ویا موارد زیاد دیگری.....

خیلی از ما خانمها نمیدانیم که زبان محبت  و علاقه یک مرد میتواند دستی باشد که موقع دست اندازهای جاده جلوی او حائل میشود!لبخند

+ l.a ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٩
comment نظرات ()

چالو س 2

جمع ما متشکل از 14نفر نوجوان و جوان وبقیه میانسال و 4نفر مسن بود.برای

اولین بار عمه وخاله همسر در سفری همراه بودند.من اینبار شاخکهایم را روشن و چشمانم را تیز کرده بودم تا ببینم و یاد بگیرم.

نمیدانم خصوصیات سن است یا اگاهیهای ها واطلاعات جدیدم که گویا با عینک جدیدی ادمهارا میبینم.

هریک روش و رفتار خودرا داشتند وجالب اینکه با توجه به کثرت جمعیت هیچ مشکل جدی و اختلاف نظری پیدا نشد.

خوداین همراهی دریک سفر نوعی تعامل نوعی دموکراسی نوعی تضارب افکار بود.

افراد درسفر خودشان هستند .ماسکها تقریبن برداشته میشود و هرکس به فراخور درک اش از زندگی و درصد بلوغ اجتماعی نمایان میشود.

خرید و پخت و پز با اقایی بود که دوران سرباز ی خود را در اشپزخانه گذرانده بود واین هنر ر اموخته بود.

شب عید مهمان دوستی در نوشهر جوجه کباب خوردیم.عده ای زدند رقصیدند از جمله عمه همسر .روز اول عیددر نوشهر ویلای یک دوست کنار دریا سبزی پلو ماهی درست کردیم .یک روز استانبولی بردیم داش کامل خوردیم و......

گاهی میز گاهی سفره و جمعیت دست به دست هم کمک میکردند.

هوا بیشتر ابری و گاهی باران بود.

مسافرت جاییست که ادم زمان و مکان را فراموش میکند.

محال است تو بتوانی گوشه ای بنشینی و زانوی غم گذشته اینده بغل بگیری.

به راز بزرگی پی برده ام و آن درالحظه بودن و نشاط سفراست .خوشا به حال کسانی که میتوانند به دلخواه البته مسافر باشند چون سفرهای ماموریتی و شغلی جذابیت ندارد.

عصر قبل از سال نو در بازار چالوس بودیم و هیاهویی در مردم موج میزد دیدنی.

 

+ l.a ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٧
comment نظرات ()

سفر به چا لوس 1

 

از انجایی که ممکن است عکسهای سفر بپرد انهارا موقعی اپ میکنم که دوستان از سفر برگشته باشند.

ولی از سفر مینویسم که 28!نفر بودیم من و قوم همسر

حدود 8 ماشین .

شبی در قائم شهر ماندیم چند شب در چالوس و یک شب تنکابن یک شب هم علی اباد کتول.

اینقدر این مسیر زیبا بود که هر لحظه وادار به ابراز احساساتم میکرد.درختان باشکوفه های صورتی هلو منظم چیده شده و درختانی هم با شکوفه هایی به رنگهای سبزو سفید..

مرغزارهایی با گلهای زردی که نمیدانم نامشان چیست ،کوههای مه گرفته ،باران،اسمان ابری.این مناظر برای همه زیباست ولی باید نقاش باشی تا بدانی ترکیب رنگهای خلقت در نظرت چقدر ماهرانه و بی بدیل است.

اینبار واقعن به مقصد فکر نمیکردیم و واقعن در مسیر و در لحظه بودیم واین سفر را لذت بخش تر میکرد.یک سبد پیک نیک دارم که جلوی پایم درماشین میگذارم و ان را پر از خوراکی و نسکافه وقند وچای و میوه کرده ام.و به تناوب به همسر و دخترم و دختر عمه دختر عمویش تعارف میکنم.

به جنگلی میرسیم و درختانی تک وتوک با شکوفه هایی مثل مروارید دیده میشود و برای عکس پیاده میشویم که یک دفعه گرازی ارام کنارمان سبز میشود!کمی میترسیم ولی با ارامشی ساختگی اهسته سوار ماشین میشویم ومعلوم میشود با ما کاری ندارد فقط گرسنه است و به اوکمی نان میدهیم .اینطرفتر با بارش باران مجبور میشویم ناهار که استانبولی است را در ماشین بخوریم که چشمم به پرنده کوچک آب رنگی می افتد که بسیار زیباست برایش برنج میریزیم یکی دیگر هم پیدا میشود و بعد پرنده ای زیبا با پرهایی سبز و کاکلی قرمز مبینیم پرنده ای که فقط در نت دیده ام.و همسر بقیه برنجهارا برایشان میریزد که ناگهان سروکله چندین کلاغ پیدا میشود و فرصتی به پرنده های ریزو کوچک داده نمیشود .

 

+ l.a ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٥
comment نظرات ()