پردیس

شخصی

راست یا دروغ؟

 

 

اعتماد اعتماد!تلخ ترین حقیقت را به شیرین ترین دروغ ترجیح میدهم.

بارها گفته ام که ادم راست گویی هستم .یعنی دروغ اساسی و جدی نمیگویم .فقط گاهی مجبورم در پاسخ به سوالاتی که راست گویی موجب گرفتاری و کلی توضیح دارد جور دیگر بگویم مثلن:

چرا نمیای؟

-من زیاد ازاین مجالس خوشم نمیاد.

(نه دروغ گفتم نه حقیقتی که مثلن جای دیگر باید بروم که باز طرف بپرسد کجا چرا؟و چیزی لو برود که نباید برود .و پیرو لو رفتن کلی نصیحت و راهکار دریافت کنم!

البته تقریبن همه به رک گویی و خلاصه گویی من عادت کرده اند.

خودمن دروغهایی را واقعن دروغ میدانم که به شعور و یا اعتماد شخص اهانت میشود!یا نادیده گرفته میشود.یا حقی از طرف ضایع میشود.

و آه اگر چنین اتفاقی بیفتد حتا اگر شخص قسم یادکند دیگر نمیتوانم اعتمادکنم!

یک چیزی شکسته و یا بهم ریخته است که نمیتوان وصله پینه کرد.........

یک پرسش:

حتمن در طول زندگی با دروغهای ریزو درشتی مواجه شده اید .اگر میتوانید یکی از آن بزرگهایش را اینجا مطرح کنید و صدمات ولطمات ان ورفتارخودرا بیان کنید

 

پ.ن.لطفن موارد س یاسی اجتماعی رو مطرح نکنین .فقط موارد بین دوستان .خانواده ..فامیل

+ l.a ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٩
comment نظرات ()

عکس

 

عاشق معماری  باروک هستم

 

لحظات سخت رابانوشیدن چای سبز ازیادببریم...................

+ l.a ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢۸
comment نظرات ()

..

 

 

_____________-----

همسایه پشتی ما پس از یک شب زنده داری و تلاش .9دیگ!!!!!!

خیابان پشتی ما !صف ادمها اون پشته دیده نمیشه!

+ l.a ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢۸
comment نظرات ()

کدگشایی

 

 

 

تاچه حد زبان هم را میفهمیم؟

+ l.a ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment نظرات ()

زخمی شدن بال یک فرشته!

امروز روز خوبی بود!

خداراشکر در لابلای زندگی ماشینی هنوز هم فرشته ها کنارما زندگی میکنند.

از کلاس انجمن برمیگشتم .ذهنم هزار راه نرفته بود.

کارهای ریزو درشت و ناهار نیمه کاره ای که معطل من بود.سرعتم کم بود و از خیابانهای فرعی هم عرض رد میشدم .یک دفعه ازچپ یک صحنه  پژو اس دی بنفش باسرعت و خانمی که مستقیم جلو را نگاه میکرد در ذهنم ثابت شد!

لحظه ای بعد با ناباوری دریافتم تصادف کرده ام و ماشین هردو خسارت دیده!

نمیدانم چندنفرازشما تجربه تصادف داشته اید؟فقط یک لحظه ست وتمام!خوشبختانه تجربه کمی دراین زمینه دارم ولی به هرجهت دست وپایم راگم کرده بودم و داشتم ازدست میرفتم!گلگیرو سپر و چراغو ....هردو خرد شده بود.ماشیم من که پراید است ولی دلم برای ماشین نو او سوخت!

تمام این تصادف اتفاقی نبود !کلی درس داشت!

خانمی که بهش زده بودم یک فرشته بود!با ارامش توگویی اتفاقی نیفتاده زنگ زد کارشناس پلیس بیاد.من فقط به همسر زنگ زدم که اوهم خوشبختانه با خونسردی گفت :اشکال ندارد خودت که خوبی.از ماشین عکس بگیر .بگو کارشناس بیاید .اگه لازم شد شماره کارت بانک اش را بگیر برو خونه!

همونجا برحسب اتفاق یک ماشین دیگر که خواهر و دختر خواهر این خانم بود رد میشدند .تا متوجه شدند با لبخند پیاده شدند و گفتند اتفاق است پیش می اید!فرشته جعبه ای شیرینی دراورد و گفت قند خون هردو افتاده بیا ملت ببینند در تصادفها نباید به سروکله هم بزنند!حادثه پیش می اید ولی عوض اش دوستی خوب پیدا کردم!این وسط چندتا کارشناس غیررسمی هم پیدا شدند که تعجبی نداشت!

 

لحظاتی بعد افسرامد و با قدمهای پای مبارکش عرض دوخیابان را متراژکرد و معلوم شد من به دلیل 20 سانت کم عرضی!مقصرهستم!

ولی خوشبختانه نمیدانم چرا جریمه ام نکرد!!!!!!!!فقط گفت بروید خرده  شیشه ها را ازخیابان جارو کنید که گفتم:خونه یکسره جارو بدست مونده بود تو ماشین جارو بگذاریم که گفت بله جزو مقررات است!

دقایقی بعد منتظر مامور بیمه ماندیم که از مدارک عکس گرفت و مبلغ خسارت را مشخص کرد.و بعدهم امدادخودرو که ماشین اورا به تعمیرگاه ببرد.دراین فاصله همه درماشین نشسته میگفتیم میخندیدیم!دخترخواهر خانم دوبا دومدرک مهندسی شیمی برای تعطیلات ار سوییس امده بود و از من و بچه ها یم پرسید .معلوم شد این فرشته از خانمهای خیری است که مشغول امرازدواج دخترو پسر های بهزیستی است .

باکلی عذرخواهی ازهم و روبوسی ازهم جداشدیم!

 

+ l.a ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment نظرات ()

غرق نمی شوم!

 

وافعن این 3 گانه کیش لوفسکی چقد ر از بعد روان شناسی قابل تامل است!وقتی دارم مطالعه میکنم ناگهان یادو خاطره ای تمرکزم را میگیرد و رشته سخن را گم میکنم .وقتی در یخچال را باز میکنم باز شهابی از یاد ذهنم را نشانه میگیرد و من یاد صحنه های فید اوت فیلم آبی می افتم که ژولی از ان یادها رهایی نداشت :تاریک شدن صحنه و اهنگ زیبا !

اما دریافته ام هنر در غرق شدن وباختن نیست در برخاستن و تکاندن گردوغبارو شروعی دوباره ست ..

باید برگردم به دورانی که یک کاسه ...یک گلدان ..یک عکس مرا به وجد میاورد !و اینجا در حسم باشما سهیم میشدم.

 

 

+ l.a ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment نظرات ()

اخرین نگاه

 

 

شوهر عمه ام دارد از قاب عکس لبخند میزند!کتابخانه اش با کتابهای خرمگس و مسیح باز مصلوب و ارامش قبل از  توفان ...خاک گرفته..

تخت عمه جان جمع شده است .در اشپزخانه اش دیگر اثری از پوست پرتقالهای خلال شده نیست.

عکس پسرها ودخترو نوه هایش هم در دکور قدیمی دلمرده به نظر می ایند.

اخرین نگاه را به اپارتمان عمه ام می اندازم و از پله ها بسوی زندگی سرازیر میشوم!

+ l.a ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٧
comment نظرات ()

...

 

میوه ممنوعه از نظر شما چیست و فلسفه وجودی ان کدام است؟

تکلیف روز دوشنبه من ودوستان!لبخند

نظرات همه در وبلاگ اشنا

+ l.a ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٦
comment نظرات ()

چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار کز اختیار بیرونست!

میوه ممنوعه

 

جناب اقای مرادیان بحث جالبی مطرح کردند که بد نیست ماهم میوه های ممنوعه مورد نظر خودمان را انجا مطرح کنیم.مطمئنم به نکات ارزنده ای خواهیم رسید...

-----------------------------------------------

وقتی یک فکر مزاحم یانگرانی به ذهن میرسد افراد نمیتوانند ان فکر را متوقف و برطرف کنند.کنترل کردن فکر مزاحم از طریق توقف است.توقف فکر فرایند برطرف کردن فکر بوسیله روشهای هشیار وعمدیست.بطور کلی توقف فکر با شکست مواجه میشود.......

سرم روی کتاب می افتد!یک دفعه بغضم میترکد ناخوداگاه اشکهایم جاری میشود..از صبح که خبر فوت عمه بزرگم را شنیدم تا الان که نیمه شب است حسی نداشتم .بیخودی به خودم دلداری میدادم بعداز 4سال روی تخت خوابیدن راحت شد...راحت شد!

اما

دراین نیمه شب ناگهان احساس تنهایی و ناتوانی کردم..................

 

عمه جان

+ l.a ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱۳
comment نظرات ()

مهمان ناخوانده!

 

گفته بودم اینجا خلوت گاه من است .گاهی می ایم از شادیها وغمهایم میگویم .از دیدگاهم ..از علاقه هایم و...

امروز باز در حضیض انرژی هستم.سرکوبش نمیکنم .مهمان ناخوانده ای هست که گاهی در خانه ذهن مرا میزند لحظاتی از روز روبرویم مینشیند .درددل میکند و تا اشک از چشمان جاری نکند ترکم نمیکند !

من زن پر انرزی هستم پر جنب و جوش اما........اوکه می اید تمام نیرویم را میگیرد ..امید ..نشاط...مطالعه ...عشق...

 

همه ما غمهایی از جنس و رنگ خود داریم.مزگان و اذر ...فروغ ..فیونا...فریده...سارا..و دیگران..

هرکدام ما فکر میکنیم ازغم ما بدتر نیست ...ولی باید از دریچه چشم خودشخص دید .

هرزگاهی در میزند .در را نمیبندم!باز میکنم بیاید حرفهایش را بزند اشک مرا دراورد و برود.........

+ l.a ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٢
comment نظرات ()

عکس

 

 

جایی خواندم رژیم غذایی باعث تحریک برای بیشتر خوردن است!

خوبشد دم از دلزدگی زدم :هرروز اینجاهستم1

 

 

بازی رنگ مرا میکشد!

+ l.a ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٢
comment نظرات ()

دلزده!

 

چقدر احساسات انسان دستخوش تغییراست!

دچار دلزدگی از نت شده ام !نه خداحافظی میکنم نه ناز میکنم .فقط درجریان میگذارم که مرا ببخشید اگر کمرنگ شده ام.

حالم خوب است .شاید هم باز پریده ام وسط یک نیاز و علاقه دیگر!

__________--

گوشی مجهز به امکان وایبر دارم ولی بازهم نتوانسته ام با سرعت پایین و مطالب تکراری ان ارتباط بگیرم.

دیشب همسر ویدیویی تکان دهنده نشانم داد که صدبار خودم را لعنت کردم کاش نمیدیدم!!!!!!

مادر سیاه پوستی کودکش را به دلیل غذا نخوردن بشدت کتک میزد!!!!!!!!!بقیه اش را نمیگویم.

فقط میگویم :خداوندا این کارخانه انسان سازی تو پرت هم زیاد داشته!کاش اینطور موجودات به ظاهر انسان نه در جایگاه حیوان که صد رحمت بر حیوان!اصلن نمی افریدی!

باور کن خدا نمیتوانم حکمت وعلت وجود چنین موجوداتی را بفهمم!!!!!!!!

بی وایبر خوشبختتر هستم!

پ.ن.گاهی با جمله ای عکسی لبخندی می ایم .لبخند

+ l.a ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱۱
comment نظرات ()

چشم دل باز کنیم!

هرورقش دفتریست معرفت کردگار!

+ l.a ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٠
comment نظرات ()

پرشها

پاییز93

 

امروز روز خوبی بود یک کلاس میرم که استادش مثل خودم پرشی صحبت میکنه!یعنی شسته رفته و کتابی و و منسجم حرف نمیزنه!و تونسته طفل گریزپارو سرکلاس در لحظه نگه داره!

تازگی متوجه این پرشها درهمه حرکاتم و روش زندگیم شده ام.

کتابها اینور انور...رسیدگی به لباس  و ظرف واشپزی باهم .

اینجاهم تو قید ترتیب و ارتباط عکس و موضوع نباشین .گیج میشین .خودتون مثل من به جریان سیال ذهن بسپارین بذارین هرجاخواست بره!

تابستان93

 

مهر93

 

شرمنده دستورشو گوگل کنین !خجالت

+ l.a ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۸
comment نظرات ()

پاییز93

دیروز صبح 8زدم بیرون .بارونی میبارید بیا ببین.کاربانکی زود تموم شد تا وقت کلاس هم سه ربع وقت باقی بود .پارک بزرگ شهر در مسیرم هست وقتی داشتم رد میشدم مثل خوابزده ها بی اختیار ترمز!

بی چتر بی دوربین با گوشی بسوی پاییز و بارون دویدم.پارک خلوت فقط تک وتوکی افراد مسن سحرخیز درحال ورزش یا پیاده روی بودند.

مثل همیشه عین بچه ها بی توجه به اطراف تندتند تیک و تیک  عکس گرفتم .یک اقای خوش رنگی هم رد شد فرصتو از دست ندادم!

 وصفش امکان نداره!

در خلاء بودم!نه زمانی بود نه مکانی............جزو طبیعت شده بودم !بدون اندیشه و ازاد و رها.............

گاهی از پشت شیشه پنجره بیاییم بیرون بدون چتر و محافظ بریم زیر بارون خیس بشیم!

عکسها کم کم میرسه!

 

 

 

 

+ l.a ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٦
comment نظرات ()

روزانه

 

 

 

 

 

دیشب حال نداشت.ابریزش و سردرد و بیحالی.

دارم میرم دنبال مادرم بریم خرید .هوا ابری .درختها کاملن پاییزی و ابی میخونه :از دست من میری ...وای خود اهنگ عجب اهنگی!باید بگردم ببینم اهنگسازش کیه.

مادرم هنوز توماشین جابجا نشده :بعد خرید یک چشم پزشک هم بریم!

-نه نمیشه ببخش مادرجان .باید 10.30 برم دنبال دخترک بیماره بیارمش خونه.

- ای بابا منو باش سروکارم به شماها افتاده !مگه مونده هستم خودم یک روز میرم و...

-در دلم:اروم باش .لبخند . سکوت...نه شما نیازمند کسی نیستی راحت میتونی بری دکترت .کی میگه نیازمندی.

-حالا دیگه شماها باید راهنماییم کنین!

-در دلم:اروم ...سکوت ..

خرید ظرف یک ساعت تموم میشه.چون قفسه های فروشگاهو و موضوع و مدل و مارک خریدهای ماهانه مادرو حفظ هستم.

لحظاتی بعد دبیرستان دخترم هستم.یک محیط کاملن اشنا که سالها دوان دوان طی کرده بودم!

زنگ تفریح میخوره.اول از پله ها چندتا دختر شیطون و پرتحرک سرازیر میشن .اون وسط اقای دبیر ریاضی لنگ لنگان و اهسته فرود میاد.

چهره هر دانش اموز برام تاحدی وضعیت اخلاقی و درسیشو مشخص میکنه.

کنار دیوارلبخند برلب پای پله ها ایستادم .و من عاشق نگاه دوم دزدانه دخترانه دختران دبیرستانی هستم!

خانم معاون هم با چهره ای چین وخط افتاده از تجربه با چشمان تیز و نکته بین پای پله ایستاده .

دخترم سوار ماشین میشه.

لحظاتی بعدبحثی غیراز بیماری بااو پیش میکشم تا وضعیت و سطح بیماریشو محک بزنم!خوشبختانه حالش بهتره .

به خونه که میرسیم عصاره گوشت ماهیچه رو که از دیشب روی حرارت خوب پخته جلویش میگذارم.

لحظاتی بعد همسر که قراره زود ناهار بخوره باز بره خونه ست.نانها داخل فربرقی ،سبزی و سالادو ترشی روی میز و ابگوشت مرزه حاضره.

من یک دختر یک مادر ،یک همسر و یک زن هستم !

 

+ l.a ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٤
comment نظرات ()

صبحانه

 

 

 

 

 

 

 

بخشی از صبحهای من!

+ l.a ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢
comment نظرات ()