پردیس

شخصی

 

+ l.a ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment نظرات ()

شیفت میکنم!

 

 

امروز جمعه مهمان دارم .خانواده خودم هستند.همسر میخواهد بالای پشت بام کباب درست کند و دوست دارد بچه ها دوروبرش باشند .اما خانواده خواهرم دیر کرده اند.من منتظر گهگاه از پنجره بیرون را نگاه میکنم درضمن حواسم به برنج هم هست و همین اثنا بااین قالبهای کباب زن کبابهارا میزنم.مادرپدرم طبق رسم قدیم و تقاضای سنشان معمولن تا12 ناهار خورده اند ولی امروز کمی دیرشده است.میدانم همسرازدیر رسیدن مهمان دلخور میشود انها هم که گرسنه نشسته اند و من این وسط طبق معمول جوش میزنم .سعی میکنم به دیگران فکرنکنم ولی نمیشود .حلاوت کباب و اصل خوش بودن کم کم درذهن من گم شده است!سرمیز پسرم نظری میدهد همسر انتظار این راندارد و درمقام ردنظراو برمی اید !من بازهم نمیفهمم چه چیز قورت میدهم!حرفهای دیگری هم ردوبدل میشود .خیلی ازما متوجه نیش کلاممان نیستیم ویادمان میرودچرا گردهم امده ایم!من اما دارم فکر میکنم یادم باشد علاوه برخوراک جسمی خوراک روحی هم تهیه کنم در استین داشته باشم !چون خیلی هم نمیشود راجع به اب وهوا نظر داد!خداراشکر اهل وایبرهم نیستم که خوراک وایبری عرضه کنم .مجبور میشوم خاطره تعریف کنم فکر ش رابکن که من باحوصله خاطره تعریف کنم !به هرحال کار نان سنگک خشخاشی کجا میفروشند را میکند!

دخترم درخلوت میگوید هیچ میدانی مامان که لو رفته ای وتقریبن همه درفامیل فهمیده اندمواقع حساس صجبتها موضوع را ماهرانه شیفت میکنی؟!

یادم هست یکبار پسرم درجمعی محاصره وسوال پیچ شد .و اوهم طبق سبک خودش که کاملن باصداقت و رک و روراست است کم مانده بود چیزی را بگوید که انها جنبه شنیدنش را نداشتند.ومن یک دفعه از مادربزرگش پرسیدم بلیت سفرتان ساعت چند  است!!!!که همه زیرخنده زدند !مهم نبود به هدفم رسیده بودم!لبخند

پ.ن.عکس بالا تاریخ گذشته ست!

+ l.a ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment نظرات ()

خودم را درمی یابم!

 

 

فان مع العسر یسری.

باور میکنید وقتی کم میاورم غمگینم و ناچار ،فکر کردن به مرگ مایه ارامشم میشود؟باخودم به بی اعتباری دنیا که فکر میکنم میگویم :خب حالا که چی؟اخرش این است پس زمان را دریاب!

مدتهاست باتوجه به خودم به بازخوردهای عجیب و زیبایی دست پیدا کرده ام.نه میخواستم کسی را عوض کنم نه شرایطم را نپذیرم ،فقط به خودم توجه کردم و از این اشفتگیها و سراسیمگی ها کاستم.

هروقت غمی سراغم میاید به سراغ گلهای شمعدانی میروم ،بویشان میکنم و برگهای زردشان را جدامیکنم وکمی قربان صدقه تا احساسم کمی عوض شود.

گاهی هم سر در مطالعه کتابی فرو میبرم و غرق میشوم.

خودم را پذیرفته ام :نه میتوانم مثل آن دوستم در خیریه ها فعالیت کنم نه مانند دوست دیگر فقط درگیر چاشت دادن به این و آن و پخت وپز و شستشو نه مثل دیگری از این استخر به ان ارایشگاه نه سردرگم در بازار های خرید و....

من مدتهاست میخواهم خودم باشم .هروقت خواستم بیرون بروم هرجادلم خواست بروم هرکار که دوست دارم (در 4چوب ارزشهایم)انجام بدهم..

میل به وبگردی ها و نت درکل درمن کم شده است .جلوی تمایلاتم را نمیگیرم و ازادانه میگذارم سرکش هرکجا میخواهد برود.شاید زمانی نقاشی ارضایم میکرد و امروز مطالعه..

مآمن من خانه من است .هیچ جا مثل خانه ام ارامم نمیکندو البته این راهم میدانم نسخه هر ادمی فرق میکند یکی در اجتماعات ارامش می یابد دیگری در آب استخر و ان یکی در بازار مد و...

دراین سن تازه فهمیده ام چه دوست دارم چه دوست ندارم.

کم کم دارم نقابهایم را کنار میگذارم حتا اگر موجب شگفتی و چشمان متعجب دیگران شود .

یادم نمی اید تا این سن ادم دنباله رو و تقلید کاری بوده باشم .سبک خودم را داشته ام و خوشبختانه دیگران هم مرا همینطور پذیرفته اند .همینطور که حرفهای بی پرده ورک من ناراحتشان نکند و متعجب نشوند اگر وسط مکالمه روزمره راجع به آب و هوا از دوستم بپرسم:حامله نیستی؟( و او بداند این صرفن یک پرسش از جانب من است و نه کنجکاوی ازاردهنده)

 پ.ن.کافه ارگانو نام وبلاگ سارا یاهمون سوگلی منه که به خاطر دیدن من کلی راهو زحمت کشید اومد.

دوستی ما چندین سال پیش از طریق یک تالار اشپزی صورت گرفت که او مسترشف اونجا بود والان ساکن کره جنوبی هست .دختری دوست داشتنی،مبادی اداب و بانمک

ساراجون خاطره دیدار معجزه امیز تو همیشه در یادم باقی خواهد موندقلب

 

+ l.a ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧
comment نظرات ()

حس زندگی !

 

+ l.a ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٥
comment نظرات ()

این پیش نویس ها

بیاییم مراقب پیش نویسی که به بچه هایمان میدهیم باشیم:

لاغر شدی!

اینکار را بکنی دوستت ندارم

بلند نخند!

چاق شدی!

حرف زورو قبول نکن!فقط به حرف من گوش کن ببین من چی میگم!!

این لباس بهت نمیاد.

اینو بپوش .اونو نپوش!

حرف دیشب خود من به پسرم:پنچری میگیری حواست باشه جک در نره روی دستت!

چرا بهش نمیگی ؟

چرا پولتو نمیگیری؟

اینجوری میخوای بیای؟

اینو نخور !ا

ویتامین و اهن بخور!

........................................آخ

بیاییم تمرین کنیم از خودمان شروع کنیم .ایا اینهمه امر ونهی را میپسندیم؟

هدایت و کمک هم که میکنیم بهتر است ادبیات گفتاریمان را تغییر بدهیم :[ب جای اینکه بگوییم موقع خوردن دهانتو باز نگذار بگوییم:من مدتها حواسم نبود موقع غذاخوردن دهانم باز بود.یاد گرفتم برای وقتم ارزش قایل بشوم نگذارم دیگران ان را ازم بدزدند!

...........

 

مشتاقم نظرشمارا هم بدانم!

______

پ.ن.یک سوال:

نظرتون راجع به نظرات من چیه؟خب واضحتر بگم همون کامنتهایی که براتون میگذارم.یکی از دوستان میگفت کاملن مشخصه.

 

پ.ن.مزگان رفت و معلوم نیست دوباره کی دیدار داشته باشیم

 

+ l.a ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤
comment نظرات ()

.........

خانواده معیوب

عشق و ازدواج

 

هدیه من به شما در روز جمعهلبخند

+ l.a ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۳
comment نظرات ()

اول راه

 

 

همینطور که چشمم روی خطوط کتاب است افکاری مثل تیزر تبلیغاتی مانند شهاب در ذهنم پرتاب میشوند.این حالت سیال در بقیه کارهایم هم هست .وسط اشپزی لباسهارا پهن میکنم وسط کلاس ازسخنان استاد فرسنگها دور میشوم!وسط صحبت پیرامون یک موضوع خاص سوال عجیب و نامربوطی میپرسم!ادمهایی که خیلی مطمئن وقاطع حرف میزنند حوصله مرا به اندازه کسانی که با شک و تردید صحبت میکنند سرمیبرند!احساساتم در نوسانند ازاینکه نمیتوانم گاهی منظورم را برسانم رنج میبرم!کلمات برای بیان نظرم به کمکم نمی ایند!

افکارم تکه تکه در فضا پخش هستند و مرا ارام نمیگذارند.

ادمهایی را میبینم که به ظاهر آرامند که ارامششان مایه غبطه من است اما وقتی دوجمله صحبت میکنند میفهمم نمی دانند!

من این نوع ارامش را نمیخواهم ارامشی را میخواهم که از سر اگاهی و ثبات در باورها و دیدگاه محکم بدست امده باشد.در این مسیر هنوز اول راهم.................

+ l.a ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢
comment نظرات ()

حس

 

ر!

 

بیایم تا اخر هفته حس های خوب و مثبت و حسهای بد ومنفی مونو جایی یادداشت کنیم چطوره؟

مثبت

کنارزدن پرده در صبح

جمع کردن لباسهای تمیز خشک شده

دیدن یک کامنت خوب

پیداکردن یک کتاب موردعلاقه

تعارف چای از یک دوست

منفی

انبار شدن کارها

سبد پرازلباس چرک

خراب بودن بخاری ماشین

طعم دارچین در قیمه!نیشخند

 

شماهم چندتابگین و سعی کنیم تعداد حسهای خوش رو افزایش بدیم.

 

 ____________________

حس خوب

روبراه کردن بخاری ماشین +ضدیخ و تعویض روغن

یک ثبت نام موفق!

خرید دوکتاب فقط برای حس کنجکاوی!

وقتی همسر برات چای میاره!

وقتی میگه اگه اشتباه شکلی نکنی استعدادت خوبه !

_____________

پ.ن.دوستی تعریف میکرد در ولایت ما شب عروسی داماد یک رشته سکه طلا مثل قطار فشنگ دور گردن عروس انداخت!فردای ان روز رفتن ماه عسل تصادف کردن داماد مُرد!!

به جان خودم حسهای بد وغمگین هم زیاد دارم هم نمیتونم بگم هم نمیخوام بگم !هیچکی هم سکه بهم نداده!اگه میخواهین کماکان بنویسم بیخیال بشین چشمم نزنین!

 نیشخند

 


+ l.a ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٦
comment نظرات ()

نسخه کودکی

خوشحالم در مسیرخوبی افتاده ام.مطالعه و یادگیری.

و یک اعتراف سخت!

نمیدونستم شخصیت کودک در سنین اولیه شکل میگیره و نسخه زندگیش پیچیده میشه!!!!!چیزی که روانشناسهابهش پیش نویس زندگی میگن.

وای که چه کارهاکردیم وچه کارها نکردیم.

گرچه درمورد خودمن دیگه کاربرد نداره ولی خواهش میکنم از مخاطبا ن جوونی که وب منو میخونن بچه کوچیک دارن یا میخوان بچه دار بشن برین فنون تربیت کودکو رسمن یادبگیرین.

با پوزش یک نکته ریزو فقط اشاره میکنم شما خودحدیث مفصل بخون.........

یک بچه نسبت به مدفوع و ادرارش حس مالکیت داره و نگاه شما برخورد شما نسبت به این قضیه میتونه از او فردی سخاوتمندیا خسیس بسازه ویا...........!!!!!!!!!آخ

حالادیگه بقیه داستانو خودتون پیگیری کنین .ماحتااگه بتونیم فقط چندنکته درست تربیتی و فرزندپروری رو رعایت کنیم جلو خیلی مصائبو گرفتیم...

 

پ.ن.شاید وقت و تخصصشو نداشته باشم در مورد یاداوریهایی که به خودم و دیگران میکنم بیشتر بنویسم ولی همین که سمیرا و پرستویی پیدا بشن برن دنبالش برایم کافیست...........لبخند

+ l.a ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٤
comment نظرات ()

روزانه

 

ساعت 4.30 بعداز ظهر یک روز بارونزده پاییزیه.دارم پدرمو میرسونم خونه شون.خیابونا خیس درختهازردوسبزو کلاغهادر اسمون در پروازن .پخش ماشینو روشن میکنم این میاد:

برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته

از جلوپات جمع میکنه برگهای زردو خسته............

یاد پدربزرگم میافتم که عصرهای پاییزی منو جلو پنجره بزرگ اتاق نشیمن مینشوند و خیل کلاغهای اون سرخیابونو نشونم میداد و بالهجه شیرین ترکی برام قصه میگفت .

اون موقع روابط و دنیا و ادمها پیچیدگی الانو نداشت .جلو پنجره ها دیوار سیمانی و اپارتمانهای سربه فلک کشیده نبود.اسمونی داشت به وسعت تمام پنجره !

به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!

+ l.a ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۳
comment نظرات ()

نپرسین چکار!

 

سوال :شمابازنشست شدی وقت ازادتوچکارمیکنی؟

جواب:بگین کو وقت ازاد؟

اصلن نمیدونم داستان زندگی من چیه که خدارو شکر بیکارنیستم .همیشه در مضیقه وقت و به قول دوستی همیشه تصور اسکورت یک گله گرگ!

این شکل زندگی گرچه خیلی پر استرس تر و پر دغدغه است ولی به بیکاری ترجیح میدم!

اگه بیکارموندم بدونین بیمارم .

چکارمیکنی رو نپرسین .روتین زندگی +بازاموزی!

در میانه زندگی دنبال چراها و چطورها و بازکردن گره های ذهنم هستم

+ l.a ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۱
comment نظرات ()

از دست رفت......

بعضی فرصتها تکرار شدنی نیست.

از دست من میری از دست تو میرم

تو زنده میمونی منم که میمیرم!

نتونستم برم خونه اذر جون .نتونستم در قرار وبلاگی حاضر باشم ولی دلم اونجا بود.

گرچه در همین فاصله سه جا حضور داشتم که همه لازم بود .ولی جای اونو نمیگرفت.

دیدار جمع خوبی رو از دست دادم .

 

به هرحال قسمتم نبود .شاید وقتی دیگر..............

+ l.a ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠
comment نظرات ()

ع ش ق

 

اینم یک روز که عشق به خونه میبردم

+ l.a ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸
comment نظرات ()

 

امروز من و مژگان در یک کافی شاپ دیدار داشتیم .در روزی پاییزی نه چندان سرد با افتابی لذت بخش.

+ l.a ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٦
comment نظرات ()

روزانه

تکراری که باید تکرار کرد!

 small steps everyday!

-------------------------

مشغولم.کلاس..کارگاه...مطالعه...کارهای همیشگی خونه....مراقبت از پدرمادر...دوروزگذشته  ساعت8 صبح زدم   بیرون برای ناهار اومدم تا 8شب گرفتار!از دکتر گرفته تابانک و خرید و کلاس و....

اینقد خونه ام شلوغه که سگ وگربه درحال حرکات موزون هستن!

دیروزمادرم چندساعتی اینجابود وقتی که ترک کرد گفت:کارگرت نمیاد؟!!!!خجالت

اینقدباهاتون حرف دارم که این 24 ساعتو باید بکشم بشه 48ساعت.

باخودم میگم اگه صبرکنم وقتم ازاد بشه اموخته هامو باشما درمیون بذارم شاید اون روز نرسه بنابرین در لابلای همین روزانه ها میگم .

تازگی با دریافت اطلاعات جدید تکالیفی برای خودم معین کردم که تک تک باشماهم درمیون میذارم باهم تمرین کنیم:

باشد که رستگار شویم!

تکلیف این هفته:

از دیگران کمک بگیریم و بخواهیم برامون کار انجام بدهند به خصوص همسروبچه ها.

پ.ن.راستشو بخواهین وقتی در این کلاسها به اشتباهاتم پی میبرم یک حالی یک حالی یک طوری میشم که دلم میخواد زمین دهان باز کنه برم توش!ولی باز میگم خدارو شکر نمردم فهمیدم فقط وسعت و عظمتش نباید مارو بگیره بهتره کم کم و تک تک و اروم اشتباهاتمونو اصلاح کنیم و باهر پیشرفت یک کارت افرین به خودمون بدیم همین!

پ.ن.انگیزه اصلی نوشتن این پست فریباجون بود!لبخند

+ l.a ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳
comment نظرات ()