پردیس

شخصی

 

 

 

یک سری هم به اینجا بزنین .من که از دست رفتم مخصوصن دومی و ششمی

+ l.a ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳٠
comment نظرات ()

مسابقه عکس پاییز

“Every leaf speaks bliss to me, fluttering from the autumn tree.” ~ Emily Brontë 

                            1

 

                                             2

                                   3                        

                                   4

                                5

                     6

    

                         7

 

 

                      8

                                9

 

                                                    10

نتیجه مسابقه

   عکس شماره 5 از وبلاگ باران با     5 رای اول

عکس های شماره 4 و 10 دوم    هرکدام با 4 رای

عکس شماره 8 سوم با 3 رای

عکس6 با دو رای   چهارم

و 2 و3 هر کدام با یک رای پنجم شدند

 

________________________________________-

عکس 1 متعلق به وب بهار سبز

عکس 2متعلق به وب ایران قبله عالم

عکس 3متعلق به وب غریب اشنا

عکس 4 متعلق به وب دلنوشته های من

عکس 5متعلق به وب باران

عکس 6 متعلق به وب ناب و بی انتها

عکس 7 متعلق به وب باد صبا

عکس 8 متعلق به وب بهشت دوست داشتنی منچشمک

عکس 9 متعلق به وب دهه چهل

عکس 10 متعلق به وب زنده باش زندگی کن

شرمنده نمیرسم لینکهارو بذارم از لیست دوستم اذرجون (یک دهه چهلی)همه رو پیداکنین.

 

ازهمه متشکرم .تا پاییزی دیگر خدانگهدار!بامن حرف نزن

+ l.a ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٧
comment نظرات ()

روزانه

ساعت 8دیگه زدم بیرون .میرم پر دیس دانشگاه میبینم ورود ماشین فقط با کارت هست .میرم احوال نگهبانو میپرسم بالبخندمیگم یکی از بستگانم عضو هیئت علمی دانشگاهه !!میگه باشه بفرمایین و راه میده.!وارد اون فضا که میشم زمان ومکان یادم میره گویی برگشتم به 25 سال پیش!

برام مثل بهشت بود .حس وحال عجیبی داشتم.موندم  چی بگم و چه عکس العملی ببینم!در ساختمون امو زش کل میرم جلو به اون اقا میگم:ببخشین من از اصحاب کهف هستم خوبین شما؟مدرک کار شناسیمو میخوام!سال 70 فارغ التحصیل شدم!(حالا حتمن دارین سنمو محاسبه میکنین .خودتونو اذیت نکنین مطابق نیست به دلایلی!)

بهش میگم بعداز 23 سال اینجام.جالب بود زیا دتعجب نکرد لبخندی زد و رفت سراغ پرونده که البته خانمی هم گفت یک ماه دیگه حاضرمیشه که گفتم ببخشین من الان میخوام!اینبارتعجب کرد!گفتم سعی خودتونو بکنین مرسی خبر میگیرم .

بعد با یکربع تاخیر کلاس ع ش ق و دوستی نشسته بودم.مزگان هم گفت بودکار دارم نمیام با نیم ساعت تاخیر رسید و جالبه چقدر استاد از دیدنش خوشحال شد و وسط صحبتش گفت :چه خوب شد مزگان خانم اومدی!!!!!!!

استاد میگفت مادرم مارو به دل دوست داشت بغل نمیکرد نمیبوسید ومن هنوز عقده شو دارم .حتا خودمونو به بیماری میزدیم تا بیاد نوازش کنه.بچه هارو حتادر بزرگسالی ببوسیم بغل کنیم بگیم دوستشون داریم.

بعدکلاس از مزگان جدا شدم اومدم خونه تا ناهارو روبراه کنم که دیدم همسر زنگ زد :کلید یدک کجاست؟گفتم خودم خونه هستم چی شده؟گفت از دبیرستان زنگ زدن دخترم که سرماخورده بود حالش بد بوده اورده خونه!

خدایا گفتن امتحان نگفتن به این سرعت!!!!اوه

هنوز نیم ساعت از اموختن درسم نگذشته بود که باید درعمل اجرایش میکردم .حالش حسابی خراب بود کمی تب و سردرد .

بغلش کردم ونوازش  .سریع یک قرص مسکن و سوپ بهش دادم بعدهم ماهیچه داخل شیشه بار گذاشتم_(دستورش باشه بعد)خوابید .

باز تلفن زنگ خورد .مادرم بود:معلومه از صبح کجایی؟!!!!!!!

-کلاس بودم.

-چرا تلفنت خاموشه؟

-باید سرکلاس خاموش باشه.

-نمیگی مادرچه حالیم؟

-چی شده؟

.................................

یک اس تشکر ویک ایکون مخصوص به همسرم میزنم که کارشو رهاکرده دخترو اورده.

تلفن زنگ میخوره.خواهرمه.

-کجابودی؟آخسرکدوم کلاس؟

ساعت عوض شده.زودتر میام دنبالت.(هفته پیش چندتا فامیل دوست هم سن وسال من قرار گذاشتن ناهار بریم بیرون )

نمیپرسم چرا عوض شده میگم باشه بیا.

دقایقی بعد در یک سفر ه خونه سنتی نشستیم .همه پر هیجان صحبت میکنن من گاهی یک چیزی میگم.

دوستم که دستی برکارهای خیر داره میگه یک طرحی دارم .بیایم کمک کنیم ببینیم چطور میشه کلیپها و سی دیهای اموزشی پیشگیری از بیماریهاویا تغذیه سالم رو تهیه کنیم و کاری کنیم دراتاق انتظار  مطب دکتر هابا توجه به رشته تخصص پخش بشه ویا درمعابر از طریق بیل برد و...اطلاعرسانی کنیم.

دوست دیگه میگه مردم اینروزها دیداری هستن کلیپ کوتاه دیداری در مترو عالیه.

چندعکس به یادگار میگیریم برمیگردیم .میام خونه میبینم دخترم بهتره .دوروز دیگه عروسی دعوتیم هنوز براش  لباس نخریدم.خوشبختانه مزون خونگی یک دوست در نزدیکمون هست میبرمش لباسشو میخرم.

بعد خرید ضروری مادرو انجام میدم بعد دارو از داروخونه بعدش به ضرورت پول به یک حساب میزنم و میام خونه .

ساعت نزدیک 8 هست .یک لیوان چای میریزم میام اینجا .توگویی از دوی استقامت میام!

 

 

 

 

+ l.a ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

سوغات

هدیه های زیبای مژگان برای من و دخترم

+ l.a ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٥
comment نظرات ()

من و کو دکم

توجه: آنچه در پاراگراف های مختلف این نوشتار آمده، خلاصه ای از چندین تحقیق علمی در
دنیاست. 
به عنوان مثال بند مربوط
به تشویق دانش اموزان بر اساس هوش و تلاش ، مربوط به دانشگاه استنفورد است که تصویر صفحات منتشر شده، در این لینک قابل رؤیت است.

عصرایران ؛ محمدرضا شعبانعلی - 
نخستین
روز سال تحصیلی، خاطره‌ مشترک همه ماست. این روزها، با شادی و لبخند،
خاطرات نخستین روزهای مدرسه‌ خودمان را مرور می‌کنیم. اما، اگر کمی فکر
کنیم به خاطر می آوریم که آخرین روزهای تابستان، برای بسیاری از ما، آرام و
غم‌انگیز بود. چیزی شبیه غروب جمعه‌ها. 


احساسی
که نسبت به روزهای شروع سال تحصیلی داشتیم و داریم، می‌گذرد. تلخ یا
شیرین، در طول زندگی
آنقدر شروعها و پایان‌های مهم را تجربه می‌کنیم، که کمتر فرصتی برای به
یاد آوردن آن روزها، باقی می‌ماند. اما، آنچه در طول سال تحصیلی روی داده
است، برخوردهایی که پدر و مادر و معلم، با ما داشته‌اند، فراموش نمی‌شوند.
حتی اگر در ذهن هوشیار ما، باقی نمانند، در ناخودآگاه ما، می‌مانند. 

 
رفتارهای
خوب، همچون دانه‌ای، جوانه‌ می‌زنند و در سالهای بعد رشد
می‌کنند و رفتارهای نادرست،‌ زخم‌هایی به جان ما می‌زنند که اگر در ظاهر،
التیام هم بیابد، جای آن را گاه تا پایان زندگی، می‌توان در رفتارها و
تصمیم‌هایمان مشاهده کرد. 

 
آنچه
در اینجا می‌آید، حرف‌های جدیدی نیست. بیشتر از جنس «ذکر» است. بعضی‌
حرف‌ها را باید بارها و بارها گفت و یادآوری کرد. آنقدر زیاد که جدی گرفته
شود و اجرا شود. حتی وقتی هم اجرا شد، باید
گفت و تکرار کرد، تا اهمیت آنها هرگز به فراموشی سپرده نشود. 

 
کاش
به فرزندانمان بیاموزیم که شاگرد دوم بودن، چقدر می‌تواند از شاگرد اول
بودن، ارزان‌تر باشد. به آنها بگوییم که شاگرد اول بودن از شاگرد دوم بودن
بهتر است، اما در تصمیم‌گیری و انتخاب و برنامه‌ریزی برای زندگی، فقط
«بهتر» بودن مهم نیست. هزینه‌ی مناسب کردن هم مهم‌ است. اگر پنج ساعت درس
خواندن در
هفته به نمره‌ی ۱۵ و ده ساعت درس خواندن به نمره‌ی ۱۸ منتهی شود. شاید
برای ۱۹ گرفتن بیست ساعت وقت لازم باشد و برای ۲۰ گرفتن چهل ساعت. وقتی که
فرزند خود را وادار می‌کنیم که برای ۲۰ تلاش کند و توضیح می‌دهیم که ۱۹
برای تو خوب نیست، به او می‌آموزیم که نصف عمر مفید خود را «صرف بازی
رقابت» کند. 

 
او
بزرگ می‌شود و به خاطر می‌سپارد که دوم بودن خوب نیست. «معاون
شرکت» بودن خوب نیست و او باید «مدیر شرکت» باشد. از موقعیت خوب خود،
ناراضی می‌شود. او خوب به خاطر دارد که شما تایید کرده‌اید که بیشتر وقت
گذاشتن و اول شدن،‌ به همه‌ی سختی‌ها و محرومیتها می‌ارزد و او این بار،‌
همسر و فرزندانش را از حضور خودش در خانه محروم می‌کند. زود می‌رود و دیر
بازمی‌گردد. 

 
در
بین دوستانش، او بهترین خانه یا بهترین ماشین را ندارد و
باز یاد شما می‌افتد که اول بودن، به هر قیمتی می‌ارزد. پس به سراغ رشوه و
فساد می‌رود. چون در کارنامه‌ شغلی‌اش هم، رتبه‌ی نخست و نمره‌ی بیست را
می‌خواهد. 

 
نگویید
که ما گفتیم بیست اما نه به هر قیمتی. گرفتن فرصت بازی و شادی و استراحت و
رشد و یادگیری و محدود کردن افق دید فرزندان به صفحه‌ی کتاب، بالاترین
قیمتی است که در آن سن، می‌توانستند پرداخت کنند و خوب
به خاطر می‌سپارند که اول بودن، به هر قیمتی می‌ارزد. 

 
کاش
وقتی فرزندمان نمره‌ی هفده را به خانه آورد، به جای اینکه بگوییم بقیه چند
شدند و معدل کلاس چند بود، بپرسیم در آزمون قبلی، نمره‌ات چند شده بود؟
وقتی که یاد گرفت، معدل پایین کلاس می‌تواند توجیهی برای نمره‌ی پایین او
باشد، در بزرگسالی نیز، رفتارهای نادرست بزرگ دیگران را بهانه‌ای برای
رفتارهای
نادرست کوچک خود خواهد کرد. او یاد می‌گیرد که وقتی دروغ گفت، در توجیهش
بگوید: دیگران هم دروغ می‌گویند. بیشتر از من. او این نحوه استدلال را از
ما آموخته است. اما وقتی می‌پرسیم،‌ نمره‌ی قبلی‌ات چند بود، می‌آموزد که
هر کس با گذشته‌ی خودش مقایسه می شود. او مسیر رشد و پیشرفت را طی خواهد
کرد،‌ بی آنکه جلوتر بودن دیگران، بی‌انگیزه‌اش کند و عقب ماندن اطرافیان،‌
در دلش شادی نهانی ایجاد کند. 

 
کاش
هرگز از هوش خوب او نگوییم. از تلاش زیادش بگوییم. اگر از هوشش گفتیم،‌
دیر یا زود، با هر شکست یا اشتباه، باور خود را به هوش بالایش و به حرف‌های
ما از دست خواهد داد. زندگی جایی نیست که شکست یا اشتباه، اجتناب پذیر
باشد. اما وقتی از تلاش زیادش گفتیم، اگر هم شکست یا اشتباه کرد، باورش را
به خودش از دست نمی‌دهد. بلکه تصمیم می‌گیرد که بهتر و بیشتر تلاش کند. هر
شکستی او را محکم‌تر و پرتلاش‌تر خواهد کرد. ضمن اینکه به تدریج خواهد
آموخت، که چیزی باعث افتخار است که برای تلاشش،‌ زحمت کشیده باشد. نه
چیزی که با آن، به دنیا آمده باشد. 

 
کاش
وقتی او به خانه آمد و گفت بالاترین نمره را به دست آورده و خیلی‌ها،‌ در
امتحان حتی نمره‌ی قبولی نگرفتند، به جای لبخند و تشویق، بپرسیم: چه شد که
قبول نشدند؟ تو هیچ کاری نمی‌توانستی بکنی که نمره‌ی بهتری بگیرند؟ تا او
بیاموزد که لذت و افتخار، زمانی معنا دارد که دیگرانی هم باشند که کمابیش
در آن شریک شوند. او باید یاد
بگیرد که در آینده هم، زمانی از خودرو گرانقیمت خود لذت ببرد، که دیگران،
یک خودرو متوسط در اختیار داشته باشند. او باید یاد بگیرد که هیچ کس از
متوسط اطرافیانش چندان فراتر نمی‌رود و دانش‌آموزی که معدلش با میانگین
کلاس، فاصله‌ی بسیار دارد، یا طرد خواهد شد، یا تنبل. 

 
کاش
به خاطر داشته باشیم، که مدرسه، در اولویت نخست، تمرین حضور در جامعه است و
نه فرصتی برای کسب نمره و مدرک. مهم نیست که معلم به او نمره‌ی درستی داده
یا نه. حتی مهم نیست که حقش بیشتر بوده یا کمتر. مهم آموختن این است که
چگونه برای گرفتن چیزی که باور دارد حق اوست صحبت می‌کند. مهم این است که
یاد بگیرد بین سلطه‌جویی و سلطه‌پذیری، مرز باریکی وجود دارد که انسان بودن
از همان نقطه، آغاز می‌شود... .
+ l.a ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٥
comment نظرات ()

همینجوری!

اونقد بزرگه تنهایی این مرد

که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد

من عاشقت هستم اینو نمیفهمی

یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمی

همیشه میگفتی شاهی گدایی کن

ظالم بمون اما مظلوم نمایی کن

هرچی بدی کردی پای من بنویس

نتیجه ی این عشق بازم مساوی نیستلبخند

پ.ن.این مهشید که مدیر برنامه ها و گاهی تدوینگر کلیپهای ابی هست دیگه خیلی بیرحمه!نیشخندهرکی گرفت بگه منظورم چی بود؟

+ l.a ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٤
comment نظرات ()

میز ش ا م

توجه فرصت فرستادن عکس مسابقه پاییز فقط تا عصر شنبه 26م خواهد بود.سریعتر عکسو بفرستین متشکرم.

 

pardis.arya@gmail.com

_____________________--

درفرصتی که مژگان خونه مابود یادم نمیاد ازچی گفتیم .اینقد موضوع بود ولی وقت کم.اصرار داشت بریم تهران دیدن آذرجون وبعدهم قرار وبلاگی.

گرچه همیشه یکی از ارزوهای من همین دیدارهابوده ولی نمیتونم باید اهم ومهم کنم.

اینجا کارهاو مسئولیتهایی دارم.

اینم عکس میز شام اون شب

 

+ l.a ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٤
comment نظرات ()

من و لیلا

 

اینجا ایران است اما کافی نت روز نیست .صدای من را منزل لیلا می شنوید .

والا دروغ چرا ما انقدر صمیمی شدیم که لیلا در خانه مجازی اش را هم به رویم گشود. مژگان هستم از "سر قرار"

مزگان اینجاست و ما جاتون خالی داریم غیبت بقیه رو میکنیم .جالبه تلگراف میزنیم و متوجه میشیم طرف از کی داره حرف میزنه.

کلن اگه فک کنی ما اینجا مثل بچه مودبها نشستیم کور خوندی

 

این دختر خیلی شیطونه اصلن به سن وسالش نمیاد !

بشین بینیم بابا مگه چن سالمه؟مژه

این میگه یاد روزهای دبیرستانم افتادم!منم خوشحالم که روحیه مژگان خوب وشیطونه .کلن با ادمهای فقط جدی حال نمیکنم.

یک وقتی فکرشو نمیکردم صمیمت این رابطه این همه دوست داشتنی و راحت باشه.

میگه چرا اینقد کم صبری تند تند پست جدید میذاری و نمیذاری ملت قبلی رو بخونن؟

خب دوست دارم!چی میگی؟نیشخند

 چی دارم بگم؟داستان وبلاگ نویسی هرکسی بستگی به خودش و روحیات شخصی خودش داره.دوست داری دیگه ،چکارت کنم؟

برام مثل الهام شعر میمونه وقتی بیاد باید بنویسم همین.

خیلی جالبه .لیلا دقیقن همون آدم توی وبلاگشه همونقدر صمیمی و همونقدر دوست داشتنی .شاید برای همینه که توی خونه اش اینهمه احساس راحتی می کنم وشیطون شدم.

حالا لطفن قضاوت وحسادت نکنین جدن مژگان صمیمی و خوش اخلاق و خوش برخورده .جای اذرجون هم خالیه.

مشتاقانه منتظرم اذر رو هم ببینم!

خب دیگه این تعارفاتو تیکه پاره نکن پاشو برو شامتو بیار!!!!!!چشمک

 _آخ

 

 

پ .ن به درخواست مزگان جون این پست مشترک نوشته شد .ولی کماکان منتظر نظرتون برای پست قبلی هستملبخند



 

+ l.a ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
comment نظرات ()

شکل برخورد با اختلا فات

تولدی دیگر!

 __________________________________________________

 

 

سر کلاس و ا قعیت  در مانی  نشستم.یکی از حضار یک سوال از مربی میپرسه .من هم اشاره به نکاتی میکنم .حالا جای مربی با بقیه عوض شده !بقیه میپرسن او شرح حال زندگیشو میگه!!!میگه همسرم خیلی مطالعه میکنه اما فرقی در رفتارش ایجا دنمیشه!صحبت به معضلات جامعه کشیده میشه حالا دیگه گلا سر و کتابش و ...یادمون رفته .یکی از خانمها سوالی مطرح میکنه که برای همه تا حالا بی پاسخ مونده!جوونها ...ناپایداری زندگی مشترک و....من اما میگم نمیشه بی تفاوت بود باید کاری کرد باید فرهنگ سازی بشه باید بستری  متناسب با فرهنگ و جامعه ما فراهم بشه و این غیراز نگاه متعصبانه و بگیر ببند و جداسازی و ..هست.

بین زو جین اختلافاتی هست باید هم باشه منتها بعضی منجر به طلا ق عاطفی میشه و دست کم اسباب غرغر و گله وشکایت طرفین میشه .بااین اختلافات وتفاوتها چطور باید برخورد کرد؟

من معتقدم رفتار ما حتمن تاثیرگذار خواهد بود چه در مجموعه کوچک خونواده چه در جامعه.منتها این تاثیر ممکنه کند یا نامحسوس و غیرمستقیم باشه اما هست.

بعضی معتقدن در مورد همه کارساز نیست برخی ادمها تاثیر نمیپذیرن.

من میگم ما رفتار درست رو انجام میدیم .لااقل خرسندو راضی هستیم که راه وروش درست رو انتخاب کردیم .

شما چی میگین ؟

 

+ l.a ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٠
comment نظرات ()

روزی قشنگ!

 

امروز یک روز خوب بود .انشالا تا شب که اولش مهمونی دعوتم وبعدش هم وقت دکتر برای مادرم داریم خوب بمونه.

در یک کتابخونه عضو هستم که هرزگاهی جلساتی میذاره یکی میاد صحبت میکنه .امروز هم خانم استادی درباره عشق  ود وستی صحبت داشت که ازدیروز هماهنگ کردم و خوشبختانه مژگان هم اومد.یعنی واقعن من خودم از این معجزات در شگفتم!

فرصتی دست بده من و آذر و بعد من و مزگان کنارهم سرکلاس بشینیم!!!!!!

جالبتر موضوع امروز عشق ودوستی باشه !جالبتر رشته اون خانم جامعه شناسی و همرشته با مزگان باشه!!!!

این خانم با مثلث ماز لو شروع کرد و خلاصه قراره ادامه پیداکنه..........

اشاره به کتاب نظریه انتخا ب گلا سر همان و امانت گرفتن برای مژگان همان.

بعد هم رفتیم باهم پارک به نشستن حرف زدن قدم زدن و عکس گرفتن!

جای همه تون خالی !

+ l.a ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

عکس جمعه

 

 

 

 

+ l.a ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment نظرات ()

ظهر 5شنبه پاییزی

 

ظهرهای 5شنبه پسرم دوساعت زودتر ازسرکار برمیگرده.میگه مامان ظهرهای 5شنبه برای من خاصه!خیلی دوستش دارم.یادمه منم از نوجوونی عاشق بعداز ظهرهای 5شنبه بودم نوعی رخوت نوعی خلسه از یک هفته کارو تلاش وجود ادمو میگیره و گویی زمان ایستاده!به نظرم نقطه مکث هفته ست.

نه دغدغه دیروز داری نه فردا .

الان که مینویسم خواهرشو برده تاتر. همسرمشغول مطالعه ومن درخلوت خودم از این نعمتها ودلخوشیهالذت میبرم وخدارو شکر میکنم..

+ l.a ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٧
comment نظرات ()

معجزه ای دیگر!

مژگان اینجاااااااااااااااست!!!!!!!!!

-اس :خانه های قدیمی رادوست دارم.چای همیشه دم است.روی سماور توی قوری.

درخانه همیشه باز است.........

-شما؟

-مژگانم!

زودی شماره رو میگیرم و...............................

لبخندلبخند

______________-

 

 

صبح با رخوت کمی دیرتر از معمول یعنی 9از رختخواب میام بیرون .پرده اشپزخونه رو کنار میزنم باکمال تعجب میبینم تمام شب بارون باریده!اسمون هم ابریه.مشغول کارهای روزمره میشم و کمی هم رسیدگی به بی نظمیهام!

ساعت 10.30 تلفنم زنگ میخوره.مزگانه .میگه امروز کاری ندارم بیا یک جاهمو ببینیم!

من؟گیج مات !ساعت چنده؟چند شنبه ست؟

ماشین دست ر..(پسرمه)بارونه .بیرون که نمیشه قرار گذاشت.مهمون ندارین بیام خونه مامانت دیدنت؟

بارونی صورتیمو از کاورش بیرون میکشم .شال سرمه ای سرم لحظاتی بعد توی تاکسی سرویس نشستم.

خونه مادرش همون ایستگاه سراب و در مرکز شهره .پیک ترافیک!

اما مسافت و ترافیک و هوا و ماهو خورشید در راه دیدن یک دوست که هزارها کیلومتر طی کرده اومده سد راه نیست!

چون اماده کردن دسته گل وقت میگیره یک کیک میگیرم و عذاب وجدان که مژگان شاید نخوره دلشو زده باشه از هرچی کیک و میکه!

گوشی راننده زنگ میخوره:

- نه؟کی؟ای وای!

خودش سرصحبت باز میکنه .پسر عموم جوون مرد!قلبش باتری داشت .دوتا بچه داره!

باخودش نجوا میکنه:نمیتونم برم تشییع .از دستم چی برمیاد.میخوام برم قسط بانکو بدم .باید برم گاز بزنم.ساعت یک هم سرویس دارم.

-اقا ببخشید من نمیدونستم گرفتارین.کاش همکارتون میومد.

من دارم فکر میکنم چه دنیایی !گرفتاریها ...لحظه ها...تجربه های جدید

در دلم غوغاییست .یک تجربه شیرین جدید !یک ندا دردلم:ناهار نذاشتی!ندای دیگه:خب باشه امروزم بذار فرق کنه .

ندای بعدی:چه ترافیکی !به ساعت 2میرسی برگردی؟هیچوقت این موقع روز نرفتی جایی  !

-میرسم .اصلن میخوام خارج از رسمها روتینها ساعتها باشم!

11.30 سرکوچه قرار!هستم.در تقاطعی بهم میرسیم .یک نگاه و شناسایی تمام!

مزگان اون اندازه که گفته بود و فکر میکردم چاق نبود.جوونتر از سنش هم به نظر میرسید.

خونه مادرش قدیمی و با صفا بود.منو یاد بچگیهایاد هیاهو و رفت وامدها..مراسم روضه ..انداخت.وحالا مادر مژگان خانمی بلندبالا تنها اونجا زندگی میکرد.خانمی که تجارب گرانقدر و داستانهایی در پشت چهره سالخورده اش داشت.

چه دنیای عجیبی!

گالوی ...م ش ه د!

مزگان ...من!

روبروی هم چای مینوشیم!

هردو تقریبن قفل هستیم .هنگ شاید!

از چی و از کجا بگیم؟

خوشبختانه مادرش رشته سخنو به دست میگیره تا یخ ما بشکنه!و دقایقی بعد من روی منبرم و طفلکی مزگان گوش میده!

همزمان یک خانم از دوستان مادرش میاد و روبروی ما میشنیه!هردو چشمک میزنیم!خانمه ضربدری گوش میده صحبت میکنه!با مادرش و ما!اهسته تر میخواهیم حرف بزنیم که صحبتشو قطع میکنه به ما گوش میده!لبخند

نمیخواستم پاشم ولی باید میرفتم.

مزگان منو تاخیابون همراهی کردو تا دیداری بعد خداحافظی کردیم.

 

+ l.a ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
comment نظرات ()

بهترین هدیه ها

اینقد این موضوع برام اهمیت داشت و منو تکون داد که برایش یک پست جدید زدم!

همین امروز همین الان برین دی وی دی 50 باید ونباید در زندگی زناشویی دکتر هلا کویی رو تهیه کنین و گوش بدین!

نابود شدم نابود شد نابود شدیم نابود شدن رفت !!!!1

(انگلیسیها میگن سپویل شد)

تصمیم دارم چندین نسخه تهیه کنم و به عنوان هدیه به این و اون بدم .مخصوصن جوونها که هنوز ابتدای کارن گرچه اونها هم پیش نویسی نه چندان درست همراه دارن!

+ l.a ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٥
comment نظرات ()

زیبایی

 

+ l.a ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٥
comment نظرات ()

همین

 

وقتی بیدار میشم میبینم بچه ها وهمسر خونه رو ترک کردن.اولین نفر دخترمه بعدی پسرم وبعدش همسر.

وارد اشپزخونه که میشم کارهام ردیفه .اول زیرکتری رو روشن میکنم.بعدمیرم اتاق بچه ها یکی یکی تختهاشونو مرتب میکنم لباس خونه شونو تامیزنم.لیوانهای جامونده رو برمیدارم.و میام تدارک ناهارو میبینم. به گلهام سری میزنم .باقیمونده برنجو برای پرنده ها میریزم.در طول روز به رسم دوران کارمندی سه نوبت چای مینوشم.اگه اجباری نباشه بیرون نمیرم.تازگی زیاد فراموش میکنم ولی نگرونش نیستم.

برای من بهترین روز روز بی حادثه و بی دکتر ودرمانه !همین........

چقدر معنای زندگی در مقاطع مختلف باتجربه و افزایش سن فرق میکنه.

شاید عده ای از زندگی روتین بنالن ولی من حالا  عاشق روتین زندگی هستم.از اینکه هرشب تعطیل بیرون نریم یا حتا تفریحی هم نباشه اصلن ناراحت و اشفته نیستم .تفریح اینروزها برای من داشتن ارامشه و ساعتی برای خود ...............

پ.ن.الگو ومدل

+ l.a ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤
comment نظرات ()

دنیای کوچیک ما!

 

دیروز برای کارهای بانکی زدم بیرون.بانک صاد رات خلوت بود خوشحال که امروز کارمو جلو میندازم رفتم چکی رو بگیرم که کسر داشت!میخوام با طرف تماس بگیرم شماره شو به دلیل گم شدن گوشی قبلی ندارم!به دوستم که شماره رو داره زنگ میزنم کسی که محاله جواب نده و گاهی فکر میکنم با گوشیش کنار گوشش میخوابه برنمیداره!یهو موبایلم شارژش تموم وخاموش میشه!آخعجله هم دارم هم ناهار اماده نکردم هم دخترم پشت در میمونه.(تاتوباشی گوشیتو شارژنکنی .کلیدو به دخترت تاکید نکنی)

لیلا چه خبرته ؟مدیریت و اون جمله های مثبتو برای همین وقتها گفتن برای موقع همه چی ارومه من چقد خوشبختم که نگفتن!

خودمو جمع و جو یکنم میام بیرون برم میبینم کنار ماشینم دوبله زدن نمیتونم از پارک دربیام!باشه مهم نیست !امروز هم روز خداست!طرف میادو در میام.

میرم بانک ملی توصف نوبت نشستم که ناخوداگاه چشمم روی ال سی دی دیوارثابت میمونه :عملیات گروه عجیب و ظالم دا عش !تصاویر زنی که با یک پتو ویک دختربچه وسط بیابون سربه گریبون نشسته!

سر یک انگلیسی هم بر یده شده !!!!

ازخودم خجالت میکشم !

پ.ن.یک موضوع جالب!ازتون میخوام شرکت کنین!

+ l.a ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳
comment نظرات ()

سلام برپاییز!

 

سلام برپاییز

سلام برشبهای بلند

سلام براسمون ابری

بارون

هیاهوی بچه های دبستانی

خش خش برگهای رنگی

اناروانگور

افتاب ملایم و زودگذر

وسلام برشما لبخند

بامسابقه عکس پاییز موافقین؟

قرار ما :30 مهر

موضوع :پاییزکه میتونه مثل عکس اول من کارخودتون یا از  طبیعت باشه

ادرس فرستادن عکس :pardis.arya@gmail.com

مهلت :28مهر

نکته:فقط یک عکس.سایزشو حتمن کوچیک کنین

متشکرم

پ.ن.عکسهای بالا کارخودمه.باشد که رستگار شویم!لبخند

توجه:اینبار شرکت تمام خوانندگان وبلاگم دراین مسابقه اجباریست!اقتدارو حال میکنین؟زبان

+ l.a ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢
comment نظرات ()

صبح جمعه ای شاد!

یک چیزهایی برایم حس وحال خوبی داره و دوست دارم باشما قسمت کنم.

سبزیجات یعنی عطر خوش زندگی!

 

نشا این فلفل چیلی رو دوستم برایم اورد و حالا ثمره شو میبینین!

رنگها مرا میکشند!

بعداز ظهر پنج شنبه است .اهالی خونه همه خواب!پاورچین میرم اشپزخونه یک کیک خونگی درست میکنم اسمشو میذارم کیک سفید برفی و با یک سینی چای اهالی رو بیدار میکنم!

 

دوشیشه رب خونگی حاصل 8ساعت تلاش بی وقفه!

امسال اینقد از مضرات ابلیموی کارخونه ای شنیدم که ابلیمو هم خودم گرفتم!

مدیونین اگه فکر کنین همیشه از این کارها میکنم!به قول اونوریها مودی هستم!

 

 

 

 

پ.ن.فصل بهارتقریبن  هرروز صبح دوتا بلبل خرما مهمون تراس خونه ما بودن .کلی به شیشه میکوبیدن :یالا بیا غذا بده!بغل

عاشقشون بودم.

امروز صبح هم باکمال تعجب یکیشون اونم این فصل اومد به شیشه کوبید!

مشتی برنج ریختم که ساعتی بعد اثری ازش نبود!

تاحالا به صدای طبیعت گوش دادین؟زبون پرنده هارو بلدین؟لبخند

+ l.a ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۱
comment نظرات ()

ازکجا به کجا!

 

*****

 

یکی از دوستان گفته من صبحها قبل از وبلاگ خودم وب شمارو باز میکنم.این جمله منو بیچاره کرده!خجالت

شده با یک جمله یک عکس دلم نمیخواد این دوست دست خالی برگرده.

___________---

یکی از دوستان همسر دیشب دوجعبه گوجه فرنگی برامون اورده .دستش درد نکنه ولی خب کاش هماهنگی میکرد!

نگفت من با اینهمه گوجه چه خاکی سرم بریزم!تا حالا رب خونگی درست نکرده بودم که حالا اینم کار درست شد.با طنازی زبانبه همسر گفتم خیلی زیاده بیا بدیم درو همسایه ،خونواده هامون  !افاقه نکرد!!!!آخ

حالا سرصبح اومدم تهیه رب خونگی رو سرچ کنم که سراز ف بوک دراوردم!

همچین غرق شدم که از زمان ومکان یادم رفت !دختر عمه ام در 50سالگی بایک جنتلمن امریکایی ازدواج کرده!!!!عکس از هانی مونشون در ساحل دیتون گذاشته بیا ببین!خیال باطلتازه شاکی هم شده هوا ابری بوده!!!ابروباخودم گفتم دستتو بیا بذار بالا سرما!که قراره رب خونگی درست کنیم!!!!!اوه

برو لیلاجان فکر گوجه هارو بکن.اصلن چه معنی داره زن بره نت حواسش پرت بشه؟!چشم

 

 

+ l.a ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٠
comment نظرات ()

چ

 

مدتهاست سینما نرفته ام .کار به جایی میکشه که فیلمهای روز به کلوپها میرسه بعد تماشا میکنم.اینبار هم پسرم با قاطعیت فیلمو گذاشت ودرحالیکه کلی کار داشتم گفت:بشین!

نشستم!

باخودم گفتم:حاتمی کیا...چمران!عالیه.

اما اما

اول از همه ارتباط برقرار نکردم چون پیش زمینه ای از داستان پا وه و کرد ها نداشتم!

دوم اینکه جناب حا تمی کیا که من  کارهاتونو دوست دارم اینبار تعجب کردم.به نظرم رسید یکی باید دشمن چ م ران باشه که این داستانو ازش بسازه!من که نفهمیدم شما اگه گرفتین به منم بگین نقش او در این ماجرا چی بود؟؟!

با پوزش باید بگم کاراکتر اونو مثل مربای آلو دراین فیلم دیدم!نقش خاصی در ماجرا ندیدم!حتا دیالوگ هم کم داشت.اشتباه نکنین دنبال قهرمان سازی و اکشن نیستم .ولی اینجورم دیگه با سیاهی لشکر یکی بود که!

بازهم میگم این برداشت من بود و احتمال زیاد داره اشتباه کرده باشم ولی این فیلم جدای همون جلوه ویژه صحنه انهدام هلی کوپترش حوصله مو سربرد!

+ l.a ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٩
comment نظرات ()

ناشناخته

در زمان عجیبی بسرمیبریم .برای من دهه چهلی هیچی سرجای خودش نیست.ارزشها جابجا...احساسات سطحی و زودگذر..خوشیها آنی و ناپایدار...هرجو مرج رابطه ها...

شاید یکی از دلایلش این باشه که مجهز به فرهنگ رویارویی با این هجمه اطلاعات و فن اوری نیستیم .بسترش اماده نیست.همیشه مثال من اینه:در اشپزخونه اپن برگرفته از غربیها دیگ اش رشته میزنیم  وبوی پیاز داغ هوا میکنیم!نه میدونیم جای دیگ اش کجاست نه اینکه بدونیم در اشپزخونه اپن غذای فست فودی یا سرد سرو میشه!

ابایی ندارم از اینکه بگم من که فقط هاج و واج موندم !

 مشاوری میگفت اینقد معضلات زیاده که امروز تنها وظیفه پدرمادری شما اینه که مواظب باشین بچه تون معتاد نشه!

واین سرازیر شدن اطلاعات و سروصداهای جوراجور تحمل زیادی میخواد.

نمیشه گفت رسانه هاتو خاموش کن که شخصن اینکارو کردم یعنی ارتباط من با دنیا از طریق نت هست وبس.

من خاموش کنم همسرم اخبارو گوش میده پسرودخترم موزیکوبا صدای بلند میگیرن .تو خونه ات نشستی بین همسایه ها درگیری میشه.تلفنو که هرگز متاسفانه نمیشه خاموش کرد همزمان تلفن ثابت و گوشیت زنگ میخوره!

نیاین بگین سابق هم بود .من یادمه دیگه صبح تا ظهر دغدغه مادرم پختن ناهار بود و یاخرید سبزیجات تازه از سرکوچه تازه یک کارگر هم برای شستن لباس و ...میچرخید.پدرم یک معلم بود که صبح تاظهر سرکار بود عصر دراختیار خانواده یادرخونه کنارهم به اب پاشی حیاط و چای و بستنی وعصرونه یا بیرون سینما و پارک و خونه این واون.

الان انواع وسایل الکترونیکی و یا برقی هست از تی وی و نت و لباسشویی و ظرفشویی و..........ولی ارامش نیست..مردها وزنها در تکاپوی معاش حتا یک ساعت به زحمت دورهم جمع میشن .محبت وعشق واقعی نیست .انسانها سردرگریبون.در مهمونی چندجوون کنارهم ولی همه سردرگوشی موبایل!

ارتباطات حقیقی و نزدیک وگفتگو جای خودشو به روابط مجازی داده.

(گرچه بعضی با حواس جمعی از مجازی هم حقیقی میسازن!)لبخند

وچون انفجار اطلاعات هست افراد مرموز و ناشناخته میشن!قبلن کانالهای دریافت اطلاعات فقط نشریات و تی  وی و رادیو بودو همه تقریبن یکسان ازش بهره مند بودن ولی الان ادمها رو نمیشه به راحتی شناخت .دریک رابطه دوستی زیاد شاید مهم نباشه چون میتونی کنارش بذاری ولی واویلا اگه ازدواجی دربین باشه .

جوونهای امروزی اصلن حوصله نه شنیدن وتحمل ندارن.و جدایی براشون مثل اب خوردن میمونه.

پ.ن.گلدون داوودی بالا هدیه اذرجون هست

+ l.a ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۸
comment نظرات ()

درمقابل بمباران اطلاعات

درعصر بمباران اطلاعات بهتره خودمونو مجهزوبیمه کنیم.تاخبری  به مامیرسه کمی ازش

فاصله بگیریم هم هویت داستان نشیم،احساسمونو بهش بشناسیم وانتخاب کنیم چه

حس ورفتاری داشته باشیم!

 پ.ن.لحظه را دریاب!

دوستی که لحظاتی کوتاه بااو دیدار داشتیم مسافر سرزمینی دور است.پس لحظه را دریاب!

+ l.a ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦
comment نظرات ()

.....

To be honest, I don’t think any English word comes close to describing
“Eshq” and I don’t think “Passion” is accurate either. It is such a
strong Arabic/Persian/Urdu/Pashto/Turkish word for a higher state of love, a euphoric love

این عبارتو همون خانم جین کارپنتر که عکسهایی از ایران در پینترست میذاره گفته که به نظرم زیبابود.....

 

+ l.a ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()

انتخاب

خیلی چیزها میخوام بنویسم ولی باخودم میگم هم برای خودم هم شما که به امیدی وب منو صبح شنبه "انتخاب"کردین چی انتخاب کنم؟

گله از زمین و زمان از همین کلید تب که کار نمیکنه گرفته تا تلفنهای انرژی گیرنده ؟

اغاز هفته ای شاد وخوب ؟

من یک کوپن زندگی برای خرج کردن دارم پس چرا به رنج و غصه خرج کنم؟

این عزیزان ناخواسته ازارم میدن خب من نباید اجازه قربانی شدن بدم !

صبح شنبه تون به شادی و نیکی!لبخند

پ.برین باغچه این دوست دلتون باز بشه

+ l.a ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()

چکار میکردین؟

 

 

دزدگیر ماشین کسی دم خونه ما دوساعت یکریز صدا میکنه .یکباره چندنفر میریزن حیاط خونه به قصد زدن پسرهمسایه مون در حد کشت!شاکی درحالیکه فحش وناسزامیده وعربده میکشه مدعی شده او روی ماشینش کلی خط انداخته .دوشاهد هم میاره معلوم میشه درسته!تعجب

این پسر دانشجوی سال دوم بسیار محجوب و دوست داشتنی و مبادی اداب از خونواده ای محترم وابرومند هست که به عشق وهمدلی معروفن و اهل این کارها نبوده!

ولی خودش هم اقرار میکنه

پدرش مسافرته .او و مادرو خواهرش تنهان.همسر من و اقای همسایه دیگه خونه هستن .همه میریزیم حیاط جداشون کنیم .دخترمن و خواهرش 110 رو خبرمیکنن میاد و دعوا موکول به شکایت در دادسرا میشه !

پرسش اول:چه عللی باعث شد درکمال ناباوری خونواده و ما این پسر دانشجو اینکارو بکنه؟

پرسش دوم :در فرهنگ اپارتمان نشینی مخصوصن وقتی تعداد واحدها کم هست اگه شما جای ما به عنوان همسایه بودین چکار میکردین؟وارد درگیری میشدین ؟نمیشدین؟ چکار میکردین؟

پرسش سوم:چه خطرهای جدیدی جامعه در حال گذار مارو تهدید میکنه >راهکارهم دارین؟

پرسش چهارم:پیداکنین پرتقال فروش رو!چرا من بازنشست نمیشم؟؟نیشخند

 

پ.ن.اهل گله وتوقع نیستم ولی حسمو که میتونم بیان کنم؟در حالت عادی نه ولی وقتی سوالی و بحثی رو پیش میکشم ازهمه خوانندگان وبلاگم بدون استثنا حتا اونهایی که خاموش در تردد هستن انتظار دارم پاسخ بدن نظر بدن بیتفاوت رد نشن.خب مطرح شدن این بحثها حتمن بیفایده نخواهد بود .اگه فقط من بنویسم و تک صدایی باشه تضارب افکار نباشه مثل بوم نقاشی بدون رنگ هست .وقتی مشارکت نمیکنین دلسرد میشم .خنثی

+ l.a ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳
comment نظرات ()

خرید بی دغددغه

 

چندروز پیش به دعوت دوستی سرمزار یک در ویش عارف 450 سال پیش رفتم .گویی فراخوانده شده بودم.

بعدش چون ماشین نداشتم پیاده برگشتم. درمسیر برگشت برخلاف همیشه حس کردم هیچ عجله ای ندارم .مکثی بود در هیاهوی پرشتاب زندگی من.یک سالی بود چنین ارامشی ازمن گرفته شده بود.(ای بابا این مطالعات روانشناسی هم کار دستم داده تا میام چیزی بگم بنویسم شک میکنم !مثلن نظریه انتخاب که اینروزا بدجور درگیرش هستم میگه :خودت این عدم ارامشو انتخاب کرده بودی!)

خلاصه در افتاب نیمروزی پاییز در پیاده رو ها قدم زدم و نیم نگاهی هم به فروشگاهها .خیلی کم پیش میاد مثل خیلی از خانمها شب و روزمو در خرید و حسرت خرید بگذرونم!

فقط به ضرورت خرید میکنم اونم توگویی به قول اذر یک گله گرگ دنبالم هستن!در درگاه مغازه ها یک نگاه کلی میندازم اگه اونی میخوام نبینم راست برمیگردم.فاجعه وقتی که این دخترکهای فروشنده میان بهت گیر میدن :چی میخوای؟اینو جدید اوردیم.این بهتون میاد!!!!!خدایا توبه.دراین موارد زودتر میزنم بیرون.

خرید کردنهام به موقع و سریع و دلخواهه.یعنی به توصیه این و اون و یا چشم و هم چشمی و جلب نظر دیگران خرید نمیکنم.

بنابرین ممکنه ماهها اصلن خرید نکنم و یکباره یک جا خرید کنم.

ولی اون روز همه چی استثنایی بود .خلاف روتین همیشه بودم وازش لذت میبردم.در فروشگاهی بدون پرو چندتا مانتو و دودلی یک مانتوی طوسی کمرنگ دیدم برداشتم پرو کردم و خریدم!اتفاقن حراج خورده بود.یک مانتو که لازم داشتم با قیمتی بسیار مناسب خریدم.

بعدهم طبق معمول پاهام جلوی یک بدلیجات و به قول خودم انزل پنزل فروشی سست شد!وارد شدم و سه تا انگشتر خوشگل خریدم.

گفته بودم که عاشق سنگهای رنگی هستم و اصلن برام مهم نیست اصل نباشه .تازه اگه باشه راحت نیستم که سرمایه ای بند انگشت من مونده!

شما چطور و چه موقع خرید میکنین؟نظر بقیه تاچه حد تاثیر داره؟

+ l.a ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢
comment نظرات ()