پردیس

شخصی

هزارسال!

 میدونم هیچکی دیگه اینروزا حوصله خاطرات نوستالژیک نداره .ما توهمه چی در افراط وتفریطیم اینقد از شر یعتی و کوییلو و مارکز و پناهی گفتن و به درو دیوار ف بوک و وایبرو .......نوشتن که تا اسمشو میبری آآآآآآآآه نه توروخدا!

حالامنم بیام از خاطرات مهرماههای دوران معلمی بنویسم (گرچه دلم میخواد وبلاگ خودمه!نیشخند)ولی دیگه لطفی نداره.

یعنی اگه بیان بگن حاضری دوباره برگردی  به اغاز خدمتت،به جوونیت به ...................

میگم:

هزااااار سااااااااااااااااااااااااال!!!!!!!آخافسوس

+ l.a ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

مسابقه عکس از چیزهای ساده

 

 Have nothing in your house that you do

not know to be useful, or believe to be beautiful.
The true secret of happiness lies in the taking a
genuine interest in all the details of daily life *

نتیجه مسابقه:

عکس شماره 8 اول فیونای عزیز از وبلاگ غریب اشنا

عکس شماره 5 و 1 دوم جناب محمد از وبلاگ باران و سمیرای عزیز از وبلاگ دل نوشته های من

عکس شماره 4 و 10 سوم  جناب محمد از وبلاگ باران و مژگان عزیز از وبلاگ سرقرار

____________--

از همگی متشکرم .ولی انتظار داشتم تمام بازدیدکننده های وبلاگم در رای گیری شرکت میکردن.

__________-

عکس 2متعلق به ایران قبله عالم

عکس 3 وبلاگ دهه چهل

عکس 6متعلق به وبلاگ دل نوشته های من

عکس 7 متعلق به وبلاگ غریب اشنا

عکس 9 متعلق به وبلاگ ساده مثل زندگی

عکس 11 متعلق به وبلاگ بهشت دوست داشتنی من!لبخند

-

 

                                      1

                           2

                           3

                                  4

                                  5

                                      6

                                7

                                    8

 

                                             9

                                     10

                               11

 

____________________--

 

 

pardis .arya@gmail.com

+ l.a ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

این گو شیها !

 

 

یک گوشی سونی اریکسون داشتم که ازش راضی بودم .این لمسیها با حوصله من جور درنمیاد.چون ادم تلفنی و گوشی بازی نیستم اگه تاچندروز پیش گمش نکرده بودم عوضش نمیکردم.گفته بودم گوشی من باید طوری میبود ضد ضربه که اگه پرتش کردم روی داشبرد ماشین چیزیش نشه!(میتونین توی شخصیت شناسی یونگ دنبالم بگردین)

خصلتهای خاصی دارم :گوشیم باید بدون پسورد و راحت باشه یعنی مجبور نباشم برای زدن یک اس چندتا کلیک کنم!

خلاصه طبق روال همیشه که یا در جیب بیرونی کیفم یا جیب مانتوم میذاشتم از جیب مانتوم افتاده بوده که حتا میدونم کجا چون عادت به چیزی جاگذاشتن ندارم دزدی هم مگه چاقو بیخ گوشم بذارن!

مدتی خواهرم اقایا خانم یابنده رو با زنگ زدن کلافه کرده بوده تا اینکه طرف خاموش کرده بود.

یادداشتهای ضروری گوشیمو جای دیگه هم مینویسم دارمشون.عکسها هم به دلیل خصلت قشنگ عجول بودنم زودی میریزم کامپیوتر فقط میمونه شماره تماسها که متاسفانه بعضیهاشو نمیشه راحت گیر اورد.

نه هنوز هم در خرید گوشی وسواس دارم .هنوزم نخریدم .با گوشی قبلی دخترم که کنار نیومدم کلی راه نرفته داشت!

الان گوشی قدیمی همسر دستمه که با چه اب و تابی داشت برام شکل استفاده شو یاد میداد غافل از اینکه بلد بودم!

کدوم شما به گوشی همسرتون کنجکاو هستین؟پسورد هم داره؟

پ.ن.مخصوصن از جنس خودم هرکی بیاد بگه نه من حساس نیستم باور نمیکنم منم همینطورم ولی یکبار که امکانش هست!مژه

 

 

+ l.a ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

این دیگران!

 

تموم نمیشه نه.خودمو باید بکشم بیرون .هنوز وقفم!

این دیگران!

میرم نگاهی به گلهای تراسم میندازم .برگهای زرد عاجزانه منو میخوان.پرده کثیف اتاق خوابم منو صدا میزنه.کلی کتاب تلنبار منتظرمه. و وسایل نقاشی ...عکسهای بهم ریخته کامپیوترم...حتا وبلاگم دچاربینظمی شده...

اما من هنوز دنبال کار این و اونم.

قبول دارم خودم نخواستم .اراده کنم برنامه میریزم درست میشه.

اما هنوز سرگشته مانده ام........

 پ.ن.متن بالا نشون میده هنوز کنترل بیرونی دارم!ای خدا !کارگاه بری،کتاب بخونی وعمل نکنی!آخ

 

پ.ن.خانمی به نام جین کارپنتر عکسهایی در پینترست از ایران میچسبونه که خود ما ندیدیم جالبه .حیف  غافلیم و ایرانو اونطور که هست به دنیا معرفی نمیکنیم

اینجا

پ.ن.پس عکسهاتون چی شد؟

+ l.a ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

من و اذر 3

از قبل شماره مو به یک موسسه داده بودم از کارگاههای اموزشی اگاهم کنن.5شنبه صبح دوساعت کارگاه مد یریت خشم بود که بدندیدم به اذرجون هم پیشنهاد کنم شاید دوساعتی مثل بچه های مدرسه کنارهم نشستیم.اونم قبول کرد.قرار شد در جایی وسط مسیر دنبالش برم که دیدم ای دل غافل پسرم که ازمن زودتر میره ماشینو برده .وقتی بهش زنگ زدم ادرس محل کارشو بپرسم ماشینو بگیرم چون تازه چندروزی بود اونجارفته بود مسلط نبود و ادرس های تابلو ولی غیر تابلویی میداد!

چطور بگم؟ادرسی که در بین مردم مصطلح شده ولی تابلوی خیابون نیست!

خلاصه کلی با سرویس  چرخیدم تا پیداکردم و نتیجه اخلاقی اینکه ادرس دادن هم هنریست والا!

ومنم که هم مادر هم معلم گوشه ذهنم نوشتم که بهش بگم یک بیزینس من (حالا اینبارو ببخشین)باید بتونه ادرس مستقیم بده!

طفلکی اذر جون زودتر از موعد در میدون مورد نظرحاضر بود و دراین فاصله چرخی در گلفروشی زده و با یک گلدون گل داوودی سفید که خوشگل تزیین شده بود سوار ماشین شد!

دوتایی مثل بچه های مرتب به هرجون کندنی بود راس وقت اونجا بودیم.کلاسی مفروش به موکت بود و باید کفشهارو میکندیم که آذر گفت:اگه جورابت سوراخ باشه یک اتوبانو برات فرش میکنن تا کفشهاتو دربیاری!نیشخند

البته جوراب هیچکدوم سوراخ نبود.

حضار کم بودن .اون اقا هم شروع کرد با تعدادی پرسش .و من هم شاگرد خود شیرینه!

از موضوع کلاس روزی خواهم گفت.

برگشتنی از اذر پرسیدم بگو وقتی که دعواتون میشه اونو با چی میزنی؟نیشخندشوخی کردم !پرسیدم دراین مواقع چکار میکنی؟

که پاسخش برام جالب بود:نمیذارم به این نقطه برسه!از خود راضی

پرسیدم :من چکار میکنم؟

گفت :تو گریه میکنی؟ولی موندم دعوا وعصبانیتو چه به گریه؟

خودم هم پاسخی نداشتم!

خلاصه اذرجونو جلوی در فروشگاه خانه واشپزخانه پیاده کردم تا حظی ببرد و روحی تازه کند!لبخند

واینجا دیگه ازهم خداحافظی کردیم تا دیداری دیگر...........خیال باطل

 

 

 

 

 

 

+ l.a ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٥
comment نظرات ()

من و آذر 2

 

 

شاید یکی از زیباترین رابطه ها رابطه دوستی هست.وقتی با کسی صمیمی هستی وقتی همو درک میکنین .دنبال نیش  و کنایه و مچ گیری نیستین.

بارها گفتم که از بچگی رفیق باز بودم!و خوشبختانه در انتخاب دوست خوش شانس و موفق بودم.کلکسیونی از دوستان متنوع دارم با عقایدی کاملن متضاد!

اما در وجود همه اونها چیزی مشترک بود:صداقت...یکرنگی...ادب وتربیت..نبود حسادت...پختگی...باذوق  و متفاوت!

این صفت اخری در همه دوستانم بود.هیچکدوم افرادی عادی و مقلد نبودن.از نظر من صاحب امضا و صاحب سبک بودن.

آذر هم اینطور بود.

من وقتی میام اینجا میگم دیدار دوستان مجازی برایم معجزه محسوب میشه واقعن همینه.حاضرم همه چی رو کنسل کنم و برای این دیدار وقت بذارم.

خوشبختانه اطرافیانم از همسرو بچه ها و مادر.........همه منو شناختن و میدونن چقد این چیزها لیلارو خوشحال میکنه و عقب میکشن!یعنی اون وقتو برام خالی میذارن.

گرچه میدونستم نگاه یک خانم منظم و تمیز چقد با بقیه فرق داره تاحدی که حتا جاصابونیِ صابونی براش مطرح باشه!بازهم راحت بودم.خاک نشسته روی مجله هایم و شلوغی متراکم در بعضی جاهای خونه باعث نشد مانعی برای ورود او به خونه من باشه.

یک خصوصیت خوب ومشترک دیگه اذر این بود که وقتی من طبق روال همیشه مواد پذیرایی رو روی میز چیدم منتظر تعارفات رایج بیخود نشد و مثل خودم بود.این قوانین نانوشته دست وپاگیر رو باید کنار گذاشت.

 

(من واقعن از اون دسته مهمونهایی که لب به هیچی نمیزنن و تعارفی هستن خوشم نمیاد)

در بازارچه کتاب با اذرو دخترم و دختر عمویش روی صندلیهای چوبی دورمیز در فضای باز نشستیم و اینبار چای و اب میوه و شیرینی مهمون اذر بودیم.

منوی جالبی هم داشت که مارو یاد دفتر مشق های بچگی انداخت.

همینطور که اینجا درنوشته هام پرش دارم اونجاهم پرش داشتم!یعنی ذهی اروم وقرار!

بین اونهمه کتابفروشی هردو جلب کتابفروشی با عنوان انتشارات امیرکبیر شدیم.

اقای هم سن وسالی فروشنده بود که استقبال گرمی داشت و جالبتر اینکه کتابهایی با قیمت قدیم داشت:1500 تومن...250 تومن!

از رکود کتابخونی شاکی بود میگفت میری پیتزافروشی شلوغ تا شماره 258 نوبت داده طرف میخره چونه هم نمیزنه ولی اینجا...........

 

اذر با ادب واحترام گوش میداد منم گاهی سری تکون میدادم ولی چشمهام توی کتابها در گردش بود.

شب که برگشتم سر یک پیچ چندتا پلیس محترم برام دست تکون دادن و علامت ایست!

شک اول:کمربند!بستم که!

شک دوم:دنبال مظنون میگردن منو کار ندارن!اینطور نبود!

-چرا چراغت سوخته؟

-ببخشین.یادم نبود!(منظورم اینکه از مسیر دیگه برم به پاس شمانخورم)

-بزن کنار.گواهینامه!

-صبرکنین.حالا کیف چه کیفی!کمداقای ووپی!بگرد بگرد!ای خدا.اقا من همیشه گواهینامه همراهمه.فقط ادم مرتبی نیستم کیفم شاوغه صبرکنین پیدا میشه!هرچی کارت اعتباری و ورق کاغذ بود ریخت بیرون جز اون!

-درحال صدور قبض!خانم 10 دقیقه است معطلمون کردی!

-ای اقا کجاپارک کنم نشونش بدم هست میدونم.

-بیا خانم 80 تومن جریمه!

-(الهی خیرنیبنی)نیشخنددر دلم البته!

بچه هارو میرسونم خرید مادرو انجام میدم و گواهینامه رو هم پیدا میکنم!

ادامه دارد........

 پ.ن.دوئت به دونوازی میگن وقتی دونفر همزمان در نواختن قطعه ای موسیقی به همنوازی می پردازن.الان من واذر هم ........لبخند

 

+ l.a ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment نظرات ()

پرسش

 

 

کدوم شما هر روز به وبلاگ من سرمیزنین؟

کدومتون دوروز یکبار؟

 

 

 

 

 

فرصت فرستادن عکس مسابقه داره تموم میشه بشتابید.یالا !

 

+ l.a ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment نظرات ()

من و آذر

هفته گذشته 4 بار دیدمش.یکبار همون روز نمایشگاه .بار دیگه یک عصرونه خودمونی خونه خودم .یکبارهم در این بازارچه کتاب که عکسشو می بینین و بار اخر درکارگاهی اموزشی دوساعتی کنارهم نشسته بودیم.

اذرجون همونی بود که در دنیای مجازی شناخته بودم یعنی دیدنش در دنیای واقعی متعجبم نکرد.

اینبارهم درست انتخاب کرده بودم!

خانمی منظم و اروم وتیز بین و با ملاحظه و شوخ که مشترکات زیادی باهم داشتیم.هردو لحن همو درک کرده بودیم.

اهل کنایه نبودیم و منظور همو سریع میگرفتیم.

اما به نظر  میرسیدگرچه جوونتر ولی مستقل تر و باتجربه تر از من هست.برخلاف من اهل توصیه و ارائه راه حل نبود .اگه رازی رو میگفتم گوش میداد وگرنه کنجکاوی نمیکرد.

ادامه دارد.............

پ.ن.ادامه مطلبو میذارم وقتی اذر جون برسه تهران.چون میترسم هرعکسی بذارم تواین فاصله بپره!

 

+ l.a ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۱
comment نظرات ()

نکات جزیی

 

به جان خودم به جون خودم افتادم!همچین ذره بینو گرفتم روی رفتارو گفتارم که بیا ببین.

کاش زودتر میدونستم ولی خب بازم بهتراز اونهایی هست که رفتن  و نفهمیدن!

مدام تمرین رفتار  وگفتار درست میکنم و با اندک تغییر متوجه همین بازتاب در دیگران هم هستم و عجیب حالی میده این کار!

نه که بخوام نقش بازی کنم که بازیگر ماهری هم هستم . نه،واقعن دارم خودسازی میکنم .

مثال:

دخترم داره درب دوغ رو باز میکنه چون گاز داره می پاشه روی  میز ناهار!

من قبلی:حواستو جمع کن !چکارکردی؟

من فعلی:مواظب باش روی خودت نریزه!

پ.ن.یک عده اینو میخونن میگن:اوووووووووه !چه تغییری!

خطاب به اون عده:از نکات ریز و جزئی زندگی شروع کنین !

+ l.a ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٩
comment نظرات ()

معجزه ای دیگر!

 

صبح جمعه ست .همسرقراره کباب بزنه .میبینم مادرش تنهاست برنامه ای هم نداره زنگ میزنم برن دنبالش بیاد اینجا.

تواین فاصله سری هم به کامنتهام میزنم .میینم جناب سیاوش خصوصی نوشته که به خاطر مسئولیتی ،درنمایشگاه شهر ما غرفه داره و اینجاست .زود در وبلاگش کامنت میذارم و شماره مو میدم تا از محل دقیق وساعت کار خبردار بشم .ایشون به رسم ادب و رعایتی که همیشه داره اس میزنه که راضی نیست متحمل دوری راه و ....بشیم و با اصرار من ادرسو میگه .ناهار که میخوریم همه درحال استراحت .منم روی تخت دراز کشیدم که یهو باز ارشمیدس میپره پایین :یافتم یافتم!!

یه همسر جریانو میگم و ازش خواهش میکنم چون روز تعطیله اونم بیاد قبول میکنه و دراین فاصله به او که شناختی نداره یک زمینه معرفی میدم.

یادم اومده اذرهم الان دیگه باید اینجا باشه .

زودی ساعت 3 ظهر اس میدم و جریانو میگم .به رسم خلاصه گویی ام که دیگه دوستان باهاش کنار اومدن زدم:جناب باد صبا اینجان!

اونم عصر زنگ میزنه و میگه بچه هاش رو چکارکنه ؟که میگم یک کاری بکن .وعده های شیرین بده تا بتونیم این دیدار توروهم ببینیم!

زودی اس میده:میااااااااااااااااااام!و بعد معلوم میشه خواهرش اینا تومسیر خونه ما مهمونی میرن ،اونو میارن.!

یعنی وقتی قراره اتفاقی بیفته اونم از جنس معجزات لیلایی!و جذب کاینات این اتفاق جور میشه و می افته!

اذرو فقط دو ساعت در 28 اسفند یک سالی دیدم .اینبار از پشت هم میشناسمش .

خوشحال بهم ملحق میشیم بسوی نمایشگاه.

دخترم هم هست .به کارهای عجیب مادرش عادت داره !

نمایشگاه چه نمایشگاه!شلووووووووووووغ!

استرس اول:پارکینگها پره جانداره!

استرس دوم:میخواهیم حاشیه بزرگراه پارک کنیم یک اقا پلیس محترمی همچین شیرین داره برگه های جریمه رو مینویسه .همسر میگه :پارک میکنیم دیگه بی خیال!

من اما از اونجایی که نباید لال از دنیا برم!میرم پیش اقا پلیسه میگم ببخشین شما میخوای اینهمه ماشینو تا اون سرپل جریمه کنی؟1اونم در چنین هفته قشنگ ولادت؟میگه مگه جانبود؟میگم :نه بوخودا!یهو درجلوی چشم چندین نفر راهشو کج میکنه میره جای نگهبانی!

ماهم هاجو واج که خب چی شد دل به دریا قاتی سیل عظیم جمعیت میشیم!

استرس سوم:حال بگرد جناب سیاوشو در این جمعیت ادم وماشین!پیداکن!

بگرد بگرد بپرس بپرس.بهشون زنگ میزنم صدا خوب نمیاد!

سرانجام یک سالن مرتبط پیدا میکنیم .یهو چشم تیز من یک تابلو بزرگ میبینه که نوشته:کارگاه اموزشی....مدرس :مهندس سیاوش....14 شهریور .ساعت 20.30

یک شمایی ازشون یادمه ولی در جمعیت نمیبینم خلاصه ازشون خواهش میکنم بیان جای تابلو که میان!

خب.اقا سیاوش حاضراز تصور من کمی هیکلتر هستن وقدبلندترولی همون خصلت ماخوذ به حیایی که همیشه درایشون میدیدم هست.

من کم حافظه میگم باز ببخشین چی خونده بودین؟یادمه شونصدتا مدرک داشتین!

که گفتن:فوق مکانیک و کارشناسی مطالعات فرانسه

عجولی من که احتمالن منو معرفی کرد!مونده بود اذر جون که ازشون پرسیدم:حدس بزنین ایشون کیه.

قدری تامل میگن:خانم اذر؟

و عکسهایی به یادگار با همسر ودخترم واین دودوست عزیز برمیدارم.چون بحث کارگاه تخصصی بود وعمرن ازش من یکی سردربیارم!به همون یکربع دیدار اکتفا کردیم .ایشون به یادگار یک کتاب  راه یاب ایران و فلش به هردوی ما هدیه دادن و خداحافظی کردیم .

ایشون با خانواده قراره فرار مغزها کنه بره اونور آب برای ادامه تحصیل!حیف ازاین استعدادها که جامعه  ظرفیت و عرضه نگه داریشو نداشته باشه.

برگه جریمه ای نبود!!!

انسان چیه؟لحظه ای دیدار و خدانگهدار :ایشون میره اون سردنیا و دیدارها دوباره عکسی مجازی خواهد بود.

ولی روزی خواهم نوشت همین مجاز فرصتهای خوبی برای شناخت دوستانی خوب ایجاد میکنه

پ ن .بارها گفته ام وبار دگر میگویم!که تصور من از معجزه تبدیل شدن عصابه مار نیست!روزهای زندگی ما سرشار از معجزات کوچیکو بزرگه فقط چشمی میخواد که ببینه ودرکش کنه.

 

 

+ l.a ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
comment نظرات ()

simple thing photography

 

 

مدتهاست مسابقه عکس نذاشتم .بارها گفتم عکاسی نگاه ادمو تیز میکنه.

 

موضوع:عکس از چیزهای ساده(طبیعت بی جان)

مهلت :تا 28 شهریور

زمان برگزاری:اول مهر

1.از چیزهایی که همیشه باهاشون سروکار داریم عکس بگیریم.مثل ساعتها...مدادرنگیها...میوه ها...وسایل خیاطی...وسایل توی کیف یا جیب...فنجان چای...دفتر وکتاب...قوری..گلدون...

2.حتمن سایز عکس رو کوچیک کنین

3.فقط به ایمیل من بفرستین.

برای نمونه چند عکس میذارم تا دستتون بیاد چطور عکسی مورد نظر هست

 

 

 

 

 

pardis.arya@gmail.com

 

+ l.a ; ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۱
comment نظرات ()

7 عادت خانوا ده های موفق

 

هفته ای یک جلسه خانوادگی داشته باشید

عشق اراده و قصد عملی است که انتخاب را در برمیگیرد مامجبور به دوست داشتن نیستیم ان را انتخاب میکنیم .

با اعضای خانواده مانند بانک حساب عاطفی باز کنید و میزان اعتبار را بیافزایید کاهش ندهید .وقتی یکسره میگویید:

دیرت شد!

زباله هارو ببر!

اتاقت شلوغه!

............

دارید از حساب عاطفی خرج میکنید!!!!!!

عشق خالصانه عشق بدون قیدوشرط است

بهترین راه برای نشان دادن احترام به انچه دیگران میگویند این است که گفته های انهار ا تکرار کنیم .

بانوشتن افکار شفاف میشود

یک بیانیه خانواده با نظر و مشورت بقیه تنظیم کنید روی یخچال یا جایی دیگر نصب کنید مثلن:

صبور باشیم

به هم کمک کنیم

ارزش زندگی را بدانیم

خانواده باید در رده اول اهمیت قرار گیرد

ما دوستان زیادی داریم که می گویند وقتی بچه هایشان کوچک بودند انها را به دیگران سپرده و به کارهای مورد علاقه خود پرداخته اندولی حالا که بچه ها بزرگ شده اند اثار مخرب گذشته بر رفتار انها نمایان شده و حیف امکان تکرار گذشته نیست!

چنانچه تقدس و وقار ازدواج حقیر شمرده شود و ان را نه تنها پیوند دونفر بلکه پیوند بین نسلها ی بعد و اطرافیان تلقی نکنیم راه را برای بیماری همه گیر طلا ق ،نادیده گرفتن بچه ها و تخریب جامعه و تنهایی هموار کرده ایم

4عامل در موفقیت خانواده ها موثر است وان عبارتند از:برنامه ریزی.اموزش.حل مسایل.تفریح

یک روز را متعلق به همسرتان باشید

یک بعداز ظهر متعلق به فرزندتان باشید

بهترین کاری که برای بچه ها میتوانید بکنید این است که همسرتان را دوست بدارید

فرزندان بیشترین امنیت را از رفتار پدرومادر نسبت به هم دریافت میکنند.

از جایی که هر انسانی منحصر به فرداست پس باید به روش ویژه خود دوست داشته شود

در میز اشپزخانه معجزه ای هست

این میز از نظر روحی معنوی و اجتماعی میتواند پیوندهار ا محکم کند حتا غذایی که سرمیز است میتواند مورد بحث باشد

ازمواردی که نباید سرمیز غذا مطرح شود موارد انضباطی و اصلاحی و داوریست

یکی از رسوم خوب در خانه توجه به رفت وامدهاست

 

___________________________--

متن بالا چکیده ای از برگزیده های من از این کتاب بود

نویسنده :استفان کاوی

+ l.a ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٠
comment نظرات ()

سخت میگیرد جهان برمردمان سخت کوش

 

 

 

خب وب من تخصصی نیست و قرار هم نیست مقاله آی اس آی بدم!بنابرین فقط یافته های خودمو باهاتون درمیون میذارم.

جایی خوندم یک انسان در روز به 12بار محبت نیاز داره!

حالا این محبت میتونه نوازشهای جسمی و روحی و .....باشه.

الان حواستون کجاست؟دنبال کی میگردین بهتون محبت کنه؟

هیچ فکر کردیم در روز چندبار خودمونو مورد لطفو مرحمت قرار میدیم ؟

-چقد موهام زشت شده!

-پوستم خراب شده!

-بی نظمم!

-تنبل شدم!

ما گاهی حواسمون نیست و مدام خودونو مورد سرزنش و نکوهش و افکار منفی قرار میدیم.

باز هم جایی خوندم که خیلی بیماریها سای کو سو ماتیک هست.یعنی روان تنی.

طرف دل درده ولی مشکلش روحیه.حتا بیماری ار تریت رو ما تویید میتونه روان تنی باشه.افرادی که خیلی به خودشون سخت میگیرن.مدام درحال انقباضن.این اینجا باید باشه اینو اینطور میخوام.خلاصه خودشونو رها نمیکنن و مشقت میکشن!

میگن مغز ما قادر نیست دوست رو از دشمن تشخیص بده !یعنی هرچی میفرستیم توی ذهنمون همونو پاسخ میده از هرجا برسه.حالا وقتی کسی نسبت به همه کس و همه چی گارد بگیره وحالت انقباضی داشته باشه بدن شروع میکنه به مبارزه علیه این دشمن فرضی!

و بیماری خو  دا یمنی پدید میاد که ایمنی بدن علیه خود بدن فعال میشه .توهم زده که ممکنه ویروسی چیزی حمله کرده باشه !بس که سخت میگیریم!

کلن همین اصطلاح» سعی میکنم" خودش بار سختی ومشقت داره .یاد سعی صف و مروه افتادم!بهتره از کلاممون حذفش کنیم بذاریم مغز راحت و رها کار کنه!

میگم برم مقاله بدم؟زبان

+ l.a ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩
comment نظرات ()

پرسش

امروز یک سوال خیلی ساده دارم:

تاچه حد صادق وراستگو هستین؟ایا تابه حال بهای سنگینی بابت صداقت پرداختین؟

 

 

پ.ن.چی میشه بی تو روزایی که هرلحظه اش  یه دنیابود؟

نمیشه بی تو خندیدو نمیشه فکر فردا بود؟


ترانه های سیاوشو دوست دارم .اهنگ ...صدا...محتوا عالیهلبخند

پ.ن.کسانی که طرفدار وب من هستن ومشتاقن تند تند به روز بشم بدونن هرچه زودتر نظر بدن زودتر مینویسم!چشمک

+ l.a ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۸
comment نظرات ()

سخن بی موقع!

 

 

در یک مهمونی نشستیم اقا ی مهمان مدام سرش توی گوشیش هست .خانم حواسش به مبل وپرده و......معطوفه.خانم میزبان مدام درحال پذیرایی و در مسیر هال اشپزخونه در حال حرکته.اقای میزبان با کانالهای تی وی در گیره.

________________

 منطقه خوش اب و هوای ییلاقی کنار رودخونه

-ببین چقد اشغال ریختن!

-در این فلاسکو چرا خوب نبستی؟

-چرا تو ازاین مرباها درست نمیکنی؟

-بریم دیگه!

___________________

 مراسم ختم

-چرا اون عروسش نیومده؟قهر بودن؟

-الان قیمت قبر چنده؟

-چندنفر درحال گفتگو وخنده!

-----------------------------------------

 جلسه کتابخوانی

هرچندوقت صدای زنگ گوشی موبایل و پچ پچ با اون.

-----------------------------------------

 فروشگاه گوشت

یک صف طولانی منتظر خرد شدن و تیکه شدن گوشت ومرغ .

- یکی از مشتریها گرم صحبت با شخصی که گوشت ریز میکنه و اظهار نظرها وتوصیه های با اب وتاب این اقا:

-روغن شترمرغ اقا عالیه .برای پوست خانمها!برای ترمیم زخم.کم کم درحال ارائه دستور اشپزی !

__________________-

 بانک

خانم کارمنددر حال صحبت با گوشی:زیر شعله رو کم کن!

اقای کارمنددر حال صحبت با گوشی:امشب جایی دعوتیم فردا بیا خونه داداش صحبت کنیم!

-----------------------------

 نانوایی:

اقا گرم صحبت با شاطر :

-فهمیدی چکار شد؟درستش کردم........................

________________________

اقای خونه در حال مطالعه و جمع بندی مطالب و تجزیه تحلیل :

خانم:پاشو بیا سراین میزو بگیر!

______________________

اقا گرمازده از بیرون اومده پکر و خسته:

-چرا یادت رفت نون بخری؟

-برو پشت بوم کولرو نگاه کن خوب سرد نمیکنه!

-----------------------

خانم مغبون زیورالات وطلاها و لباسهای خانمها ازیک مهمونی برگشته:

اقای خونه:چرا صرفه جویی نمیکنی ببین قبض برق چند اومده!

_____________________-

مهمونی

کل خانواده میزبان بعداز شام مشتاق نشستن سریال ستایش نگاه میکنن!

مهمونی که من باشم:فردا تکرارشو نمیذاره؟ابرو

؟

_________________________________________

شماهم حتمن مثالهای زیادی ازاین خارج از وقت و نامتناسب بودن زمان صحبت ،دارین .

این مطلبو بخونین و شماهم بگین(با اکسپلور باز کنین)

 

 

+ l.a ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٧
comment نظرات ()

فر وپاشی خانواده ها!

 

 

 بله میدونم شاکی شدن وغر زدن درست نیست ولی به جان خودم اگر نگم سخت ولی باید بگم در زمان خاصی داریم زندگی میکنیم.هرچه فن اوری بود یکباره ریخت سرمون.ماه واره ،موبایل،نت،وبگیر برو تااخر...........بدون اینکه فن اونو بلد باشیم!

و اگه دقت کنیم تاثیرات تند وتیزی بر رفتار مردم جامعه ما گذاشته.قصدم اینجا اصلن نفی این ابزار نیست فقط نوعی درد دله که اینجا نگم کجابگم؟اینم نوعی گریه ست که ترجیح میدم احساسم توی دلم نمونه بریزه بیرون .

به تایید خیلی افراد اهل فن و اهل مطالعه جامعه ما در گذار ازسنتی به مدرنیته بسرمیبره یعنی درست همین الان که بخت برگشته هایی نظیرمن توش زندگی میکنیم!

زمین چرخید وچرخید تاریخ گشت وگشت منو تورو انتخاب کرد!

حالا تعابیروتفاسیر از این سنت ومدرنیته زیاده و بعضی اشتباه تعبیرش میکنن!

پدران و مادران ما بهترین حظ و حالو از دوره خودشون بردن خوش به حالشون!

نسلهای آتی هم به هرحال به سکون  و ثباتی خواهند رسید فقط این وسط ما در نقطه گسل زمین وزمان بسرمیبریم.

زیاد نمیتونم وارد جزییات بشم ولی اشاره میکنم .مثلن الان دیدن این سریالهای اونور آبی و ف بوک و موبایل مرزهارو شکسته .یک سری چیزها که سابق ارزش بود الان بی ارزشه .ازدواج و وفاداری ارزش بود وحرمت داشت .اما الان طرفین تا یک نه یا بیوفایی میبینن راست میرن داد گاه.ادمها  ی جامعه ما هوییت خودشونو گم کردن اسیمه سر و بی هدف در نوسان و بی ثباتی بسر میبرن.یک مثالی همیشه میزنم اینه که اشپزخونه اپن یا همون بازو از غرب یاد میگیریم ولی یاد نگرفتیم توش بوی پیاز داغ سیرداغ هوانکنیم!

متاسفانه با باز شدن درها و مرزهای اطلاعاتی از طریق این ابزار مردها وزنهای جامعه ما بدون امادگی بستر فرهنگی و اعتقادی و اجتماعی دچار نوعی هرجو مرج شده ان.

چه مرد چه زن در حال پس دادن ازمون وخطای این زمانی شده ان و اکثرن خبر ندارن.

یعنی فراگیر و مشرف به مسایل نگاه نمیکنن نوعی جو زدگی متاسفانه در خلق وخوی ما وجود داره که بدون دقت وبررسی هر راهی جلومون باز بشه میریم.

و دراین راستا عشق واقعی معنای خودشو از دست میده ،امار ازدواج میادپایین امار طلا ق میره بالا!

من تعبیر خودمو دارم معتقدم هرچیز راحت بدست بیاد راحت از دست میره یعنی قبلن وصالها یه این اسونی نبود .خون دلها!میخوردن تا دوجوون به هم میرسیدن حالا بایک لایک!حله!و با یک ان فرند هم خداحافظ !

این روزها در مسیر ناشناخته و البته فریبنده این ابزار گام گذاشتن هنر نیست به نظر من هنر اینه که شخص ارزشها وارمانهای انسانی خودشو مدنظر داشته باشه و اگاهانه قدم بذاره  و خونواده و فرزندانو نه تنها قربانی نکنه بلکه بیش از پیش مراقبت کنه.

کشورهای غربی اگه همزیستیهای خاص دارن بستر اعتقادی و قانونی و عرفی شون هم درتناقض وتضاد شدید با این رفتارها نیست .ولی در جامعه ما این رفتارها تیز و موجب اصطکا ک جدی وشدید با ساختار اجتماعی ماست .

کاش دلسوزان فرهنگ و مسایل اجتماعی فکری بکنن و به موازات زرق وبرق این فن اوریهای فریبنده بتونن باهمون جاذبه افرادو به زیباییها خوشیها و تفریحهای واقعی و طبیعی و مناسب با جامعه راغب و جذب کنن و به طورملموس با مثالهای عینی و خارج از رودرواسیها وسانسو رها عواقب خطرناک و نامطلوب و تاثیرهای غیرقابل جبران ان را بر فرزندان و نوجوانان وجوانان مشخص و رونمایی کنن .

دراین راستا همه ما مسئولیم .همه چیز از خودمن شروع میشه و آفرین به زنها ومردهایی که اگاهانه و زیرکانه و قدرتمند سکان کشتی خونواده رو در این دریای مواج و متلاطم هدایت میکنن .

من همین جا هم شاهد رفتار خوب وشایسته برخی دوستان وبلاگ نویس هستم و متوجه هستم چقدر مشرف برمحیط  و واقف به عوامل  ارامش زا و خوشبختی خانوادگی هستن.

 

 

+ l.a ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٥
comment نظرات ()

تکلیف

 

تکلیف این هفته:

درنظر گرفتن 5 رویداد خوشایند  و 5 رویداد ناخوشایند و شکل تفکر وباور ما و نحوه عملکرد و هیجان ما

خب میدونم نارساست .لبخند

اگر وقایع و رویداد را A بنامیم

نظام باورها وافکار خود را Bبنامیم

و پیامد هیجانی پس از ان را Cبنامیم

این رابطه را درنظر گرفته یادداشت کنیم

روانشناسانی نظیر  ال یس معتقدند این ماییم که احساس وهیجان خودرا پس از یک رویداد با شکل باور وتفکر خود تعیین میکنیم .افسردگی رو انتخاب میکنیم ...ادی رو انتخاب میکنیم و همه حاصل تصورات و تفکرات ماست .

مثال :دوماه سوگواری برای ازدست رفته کافیه منتها اگه کسی بیشتر ادامه داد خودش اینو خواسته و طبیعی نیست.....

حال باتوجه به این 5رویدادو افکار خودمونو در نظر میگیریم و دقت میکنیم چه هیجان و احساسی رو بااین طرز فکر انتخاب کرده ایم.

مثال:

رویداد:

مادری زنگ میزنه با دلواپسی بیش از حدمیگه :هیچکدوم از اعضای خونواده خواهرت تلفنشونو جواب نمیدن.

باور وتفکر های مختلف ما:

1.این مادرمن همیشه فکر منفی میکنه چیزی نشده.

2.نکنه یکیشون طوری شده بقیه درگیرن ..........

پیامد هیجانی :

1.ارام و بی استرس پیگیری میکنم

2.دچار استرس شدید میشم و موقع رانندگی حواسم پرت میشه تصادف میکنم

 

--------------------

اگه دوست داشتین شما هم شرکت کنین و مثالهای عینی خودتونو بگین.

...

+ l.a ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٤
comment نظرات ()

یاد پاییز قدیمی

 

 

 

اوایل شهریوره.از الان هم میشه بوی پاییزو استنشاق کرد.از پنجره اتاق خوابم بوی کنده سوخته میاد.وهمراه این بو وعکس یک دوست که خاطرات خوشی داشتیم وحالا پزشک وساکن کالیفرنیاست یادها در ذهنم به پرواز درمیان.

عصرهای پاییزی و صدای قارقار کلاغها همراه خش خش برگهای رنگی زیر پا و همهمه بچه هایی که از شیفت عصر مدرسه ازاد میشدن......بوی کیکهای خونگی،تلفنهای ثابت مشکی رنگ...خیابونهای خلوت ...دفترهای مشق،کوکب خانم و کبرا ،بلدرچینها،12 برادر،مربای گل محمدی مادر بزرگم،ریسه هایی که از برگ چنار میساختم،بادبادکهایی که از کاغذ گراف با دنباله درست میکردیم،موشکهای کاغذی،آش رشته،تلویزیون فیلیپس مبله با اهنگ همیشگی کارتونها،مزرعه سبزیجات،بامفی،ساتورنن،سریالهایی که اجازه نداشتم همه شو ببینم: پیتون پلیس،بندبازان،کاوشگران،ستوان کلمبو،دارا وندار،مرد 6میلیون دلاری،شکارچی شب،مرادبرقی،تلخ وشیرین.........

ضبط صوت خودم ونوارهای داریوش و ابی و  بی جیز و ابا و اولد سانگ و م بیکر و ........مجله های زن روز و اطلاعات هفتگی و جوانان ،کیهان بچه ها.......

نمیدونین چقد دلم تنگه .برای هم سن وسالان من که درک اون روزهارو داشتن تحمل این زندگی ماشینی پرترافیک و اینهمه بیماریهای جوراجور و بدتر ازهمه بی تفاوتیها بی عشقی ها بی وفاییها ،ازدواجهای آبکی و ناپایدار سخته...........

 

پ ن .هنوز منتظر پاسخ پرسشها هستم(بعضی ها ورقه شونو دقیقه 90 میدن!)لبخند

+ l.a ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳
comment نظرات ()

پرسش


 

1.ایا چیزهایی که چندسال پیش ناراحتتان میکرد هنوز هم اذیتتان میکند؟چندتا نام ببرید.

2.بهترین خبر در حوزه شخصی شما چیست؟اگر خصوصی نیست بیان کنید.

3.چه چیزهایی یا رفتارهایی موجب غبطه شما میگردد؟

4.امروز تا این لحظه چه کارهای رضایت بخشی داشته اید؟

5.چه مناسبتهایی را در زندگی بیشتر دوست داریدو به نظرشما چه مناسبتهای دیگری باید ایجاد شود؟

6.بهترین وکلیدی ترین رفتار بین همسران از نظرشما چیست؟

7.کدام قسمت مسافرت را بیشتر دوست دارید؟خرید؟ارامش و استراحت؟منظره وجاهای جدید دیدنی؟عکاسی؟.....

8.چه خصوصیت همسرتان را دوست دارید؟(اون یکی رو که نمیگین)

9.چطور با شکست هایتان برخورد میکنید؟

10.ایا امضایی خاص از خود دارید که در نبودتان از ان یاد شود

 

 

 

 ++++++++++++++++++++پاسخ خودم

1.بله قبلن از امدن مهمون بیخبر ناراحت میشدم ولی الان خوشحال هم میشم.

2.پسرم شغلی که دوست داره بدست بیاره.

3.ثبات شخصیت کسانی که باتجربه و پخته و اروم هستن و و قوانین شناخته شده ای دارن و دیگران با احترام رفتارشونو با اونها تنظیم میکنن.

4.بعداز مدتها کیک پختم.خونه رو با کمک کارگرم تمیز کردم.

5.تولدها رو دوست دارم.و راجع به مناسبت کلی حرف دارم که مطلبی بنویسم

6.صداقت و محبت

7.عکاسی و دیدن مناظر جدید

8.مهمون نوازی.دست ودلبازی.ازاد گذاشتن من در همه امور

9.گریه میکنم.البته من کمتر چیزی رو شکست حساب میکنم ولی اگر هم اتفاقی بیفته که حس کنم موفق نبوده ام گریه میکنم و مدام دنبال علل این موضوع میگردم و مراقبم دوباره تکرار نکنم

10.بله تکیه کلامهای خاصی دارم که عمدن میگم.مثلن وقتی یک رفتاری کاملن روشن و بدیهی هست میگم :مثل همه مردم دنیا.

سلیقه خاصی در پذیرایی دارم......

 

پ.ن.برای من دوترانه خراباتی و شانه هایت از هایده کافی بود تا هایده هایده بشه.

پ.ن مادامی که دوستان به سوالات پاسخ ندن مطلب جدید نمیذارم!

+ l.a ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢
comment نظرات ()

دمی باغم بسربردن جهان یکسر نمی ارزد!

 

تازگی خیلی ساختار شکن شدم که نمیدونم خوبه یانه.از همین وبنویسی گرفته تابقیه.مثلن برام مهم نیست مطلبم کامل و پرمحتوا باشه یک عکس یک خط هم شاید کافی باشه .ولی هنوز این برام مهمه که برخلاف بقیه دوستان از گردونه وبلاگ نویسان خارج نشم!

دیروز با دوستانمون رفتیم منطقه ییلاقی قشنگی به نام بو ژان .دعوت کسی بودیم .عاشق میوه ها و صیفی جات بین راهی هستم که حاصل دسترنج کشاورزهای محلی هست و بااین تصور که کود نداره و یا ابیاری خوبی شده.و خلاصه با دیدن تپه ای از بادمجون ریختیم سرش .بعد مدتها باز صبحانه بین راهی که شاید نصف خوشی منو تامین میکنه و هوایی خنک روی یک تراس و پذیرایی عالی با چای وشربت و اجیل و شیرینی و آلوی افتابی و ................

و گفتگوی دوستانه شیرین در زمینه های مختلف و بیشتر همون حوزه روان شناسی.

ناهار هم کباب و جوجه منتها با تاخیر ساعت 3.30 که اینم نوعی ساختارشکنی بود!

 

پ.ن.ابتکار این دوست رو ببینین .مدیونین اگه فکر کنین نون قرض هم میدیم!نیشخند

 

 

+ l.a ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱
comment نظرات ()