پردیس

شخصی

جمعه ای متفاوت!

+ l.a ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳٠
comment نظرات ()

زمان!

 

 

زمان ..زمان...زمان

کسانی که اشپز خوبی هستن میدونن که برای جا افتادن غذا زمان لازمه .شما نمیتونی با زیاد کردن درجه حرارت و جوشوندن ،آش و غذای جاافتاده و لذیذی ارائه بدی .

بنابراین توبقیه داستان زندگیتو بخون!

نه من در این زمان لیلای سابق هستم نه او نه ما نه تو نه انها...........

پس باید بذاریم زمان بگذره تا خیلی مسایل و مشکلاتمون حل وهضم بشه .خارج از یک بازه زمانی معین هرگز نمیتوان به اون جاافتادگی و درک وفهم رسید.

به همین خاطر هم هست که بزرگترین مسکن دردهایم رو زمان میدونم و میدونم این نیز بگذرد.........

پ.ن.میگه چرا توی صفحه ف بوکت منو راه نمیدی؟میگم چون میشناسمت .اهل ن ه ی از منکری هر دقیقه میخوای این مسئولیتتو به انجام برسونی منو ارشاد کنی !لبخند

 

 

 پ.ن..مطلب مادر کافی رو خیلی پسندیدم .لطفن به مادرهای اینده اطلاع سانی کنین/این هم بیربط به مساله زمان نبود......

 پ.ن.دخترم داره بلند بلند فروغ میخونه:اینهمه اتش به شعرم ریخته!(بسوزه پدر عاشقی)آخ

 

 

+ l.a ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٩
comment نظرات ()

رها میکنم!

 

 

کم کم دارد اتفاقات خوبی در روحیه من می افتد .مطالعه کتاب رااز سرگرفتم.اشپزی دلخواه راهمینطور.گاهی هم فیلم اموزشی میبینم .رفتم از مدلهای نقاشی پرینت رنگی گرفتم.ققنوس دارد از خاکسترش برمیخیزد .من پرنده ای خواهم شد که دیگران در حسرت پروازم خواهند ماند.

فکرهایی دارم.کارهایی باید انجام شود.راکد نمی مانم .سرشاراز عشقم .هرکس که کنارم باشد از آن لبریزش خواهم کرد ......

رویاها ،ارزوها و انگیزه هایم چراغ راهم خواهند بود وچقدر من در این مسیر به هنر نیازمندم.

برای یک سال دلم دچار اندوه وغم وشک و سرخوردگی بود .خدا میداند چه پاییزو زمستانی برمن گذشت!

رها میکنم!

داستان زندگی من دقیقن داستان ابراهیم و اسماعیل است!

می بخشم وقربانی میکنم .........

از خودم متشکرم !مرسی لیلا !به تو تبریک می گویم!

پاییز امسال در راهست.ما پاییزی دلنشین زیبا ارام و دوست داشتنی.

در دلم غنچه های امید دارند جوانه میزنند .همین که دوستان خوبی دارم و بعضیشون الگوی من هستند برای خوشبختی کافیست.

رها میکنم !داستان زندگی من فقط داستان ابراهیم و اسماعیل است

چقدر ازخودم متشکرم .مرسی لیلا.

+ l.a ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸
comment نظرات ()

yammy yammy

+ l.a ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٦
comment نظرات ()

....


متن خوشامدگویی جدید در پروازهای داخلی (+ تصویر)

 

با سلام و صلوات به روح تمام مسافرین عزیز و با درود به وزیر محترم راه و ترابری.

ورود شما را به پرواز لایتناهی هواپیمای جمهوری اسلامی ایران خوشامد می
گوییم...خداوندا مشیت خودت را در رسیدن و لقاء به خود برما قراردادی و بر
سرعت آن فزون کن.

مقصد ما به احتمال 99% بهشت موعود و احتمالأ 1% مقصدی که بر روی بلیط درج شده می باشد.

خلبان پرواز کاپیتان بهشت زاده و گروه پروازی بد اخلاق؛ سفری خوش را برایتان آرزومند است.

لطفأ به علامت نکشیدن سیگار اصلأ توجه ننموده و آخرین سیگار زندگیتان را به خوشی و لذت دود نمایید. بستن کمربندها اصلأ ضرورتی ندارد.

در صورت بروز اشکال در سیستم هوای کابین ماسکهایی از بالای سر شما
آویزان خواهد شد که شما قبل از آن رایحه خوش ملائک را احساس خواهید کرد.

ارتفاع پرواز به احتمال قریب به یقین تا آسمان هفتم بوده و هوای بهشت بسیار عالی گزارش شده است

 

+ l.a ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٥
comment نظرات ()

طبیعت گر دی

همسردوستم فقط برای مدت 20 روز مرخصی از المان اومده وامروز صبح جمعه فرصتی دست داد که دیداری داشته باشیم.ساعت 7صبح به قصد طبیعت گردی راهی ییلاقات اطراف شهرمون شدیم به طرف روستایی به نام ک ن گ.

اونها که به شکل مجهز کوه نوردی اومده بودن ولی ما چون سالی یکبار گذرمون به کوه ودشت می افته با کفش ورزش ساده طی طریق کردیم!

بعدهم یک صبحانه دلچسب با شادی وخنده که هرکس یک سوپرایزی از کوله پشتیش در میاورد تا رو کم کنه!

در راه برگشت بااین دوست ما که از کثیف کردن طبیعت ابراز تاسف زیاد میکرد سه کیسه زباله بزرگ زباله غیرقابل برگشت ،نایلون و پلاستیک جمع کردیم و بدجور جوگیر داشتیم برای رهگذران الگوسازی و فرهنگ سازی میکردیم!این دوستم که گفت در وایبرش گروه هم بابت این مساله تشکیل میده وبه پیشنهاد همسرم اسمشو میذاره جی ای جی.مخفف

 

 green environment group

 

 

 

 

 

 

من عادت دارم از زمین هوا درخت خورشید ابر ماه ستاره خس خاشاک گل وحشی سنگ کوه دشت عکس میگیرم ولی اینجا با سرعت نت ما حوصله میخواد همه شو بذارم

ادامه دارد.......

پ.ن.از شیرازیها چی میدونین؟

پ.ن."آفرین به این خانم"!توی سوپر محله مون مشعول خرید وسرم توی کارخودمه که این جمله رو میشنوم و بدون اینکه نگاهی کنم ناخوداگاه منتظرم اون اقا احتمالن از لیست خرید خانمش شکایت کنه !که میبینم منظورش ساک خرید من بوده !یهو میگم :بله هرکی حتایک پلاستیک مصرف نکنه به حال وروز زمین موثره...

ساک خرید من

+ l.a ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤
comment نظرات ()

پرسش

1.اگرقرار بود خودشماخانه را برای همیشه به هردلیل ترک و به خانه جدیدی بروید وحق داشتید فقط 5چیز باخود ببرید ان 5تا کدام بودند؟

 

2.تاچه حدخوشبختی شما بستگی به دیگران دارد(درمحدوده خانواده)

3.اخرین باری که یک کارتازه رو تجربه کردید کی بود وچی؟

4.مهمترین چیزها در زندگی شما چیست؟

5.خودتان را چگونه توصیف میکنید؟

از دوستان عزیزم میخوام در کامنت پاسخ پرسشهارو بدن .متشکرم

پ.ن.خب درسته باز نشسته شدم ولی مرض پرسش که از سرم دست برنداشته!نیشخند

پاسخ خودم :

1.کارت بانک .گوشی.اسناد .لپ تاپ.

2.متاسفانه باید بگم خوشبختی من خیلی وابسته به خانواده هست.

3.تعطیلات تیرماه در شمال بعداز 35 سال دوباره دوچرخه سواری کردم

4.سلامتی دردرجه اول اهمیت و بعد صداقت و دوستیهای خوب

5.باگذشت ،مهربون،عجول،اینروزها کمی نگران،صادق،شجاع،کم حوصله

پ.ن.گریه کنم یانکنم بیژنو خیلی دوست دارم

توجامه دان پر میکنی

من خالی ازجان میشوم!

 

دوست عزیزی که با کامنت خصوصی اطلاع دادی عکس فنجون من در فیس  نما هست ممنونم .بله عکس متعلق به منه .اشکالی نداره.از دقت شما متشکرم .کاش خودتونو معرفی میکردین. ظاهرن خواننده خاموشم هستین لبخند


 

+ l.a ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

رو ان شنا سی

 

مثل ادمهای سحرشده به چشم هم زدنی خودمو در کتابخونه میبینم.کنارغرفه همیشگی مورد علاقه:روانشناسی.

اولین نگاه عنوان دومی نویسنده سومی ورق میزنم.دقت کردین هرکس در هر زمینه علاقه مندی داشته باشه به تدریج علاقه اش خصوصی تر ,محدودترمیشه و به انگلیسی میگیم نرو میشه(narrow)؟منم حالا دیگه زیاد کتابهای روانشناسی رایج و متداول بازاری رو با نویسنده های معروفش نمیپسندم .دنبال اصل و متخصص های این رشته هستم..

چندین بار خواستم ولی منصرف شدم که ارشد بالینی شرکت کنم.ولی بازهم خودمو درکنار قفسه کنکوریها میبینم!

نه وقتی باقی مونده نه من وقت میکنم ولی وصف العیش نصف العیش.گاهی مثل دختربچه ها هوس ابنبات چوبی میکنم!

الان جوگیر چندین کتاب روبروم هست که هنوز نخوندم.

پ.ن.ماشین چمن زنی توی فضای سبزکنارخونه مشغوله.چقد بوشو دوست دارم .منویاد چراغهارا من خاموش میکنم میندازه.

+ l.a ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

ترجمه

 

ماتازه از یک تعطیلات طولانی در مزرعه برگشته ایم.این دیدار ی عقب مانده بود که هم منتظرش بودم هم ازش میترسیدم.من از سپتامبر گذشته اونجا نبودم و پیش خودم شاکر بودم که از هزاران مایل دورتر سوگواری میکنم و دریاچه هاو مزرعه و تمشکها به خاطرم نمی اورند که پدرم دیگر انجا نیست..درخانه ام ایمن و تنها!گریه کردم...گاهی همچین سخت و عمیق گریه کردم که دیگر قطره ای اشک برایم باقی نمانده بود!درحالیکه دیگرانی که ترکشون کردم روزهایشان را با یک خلاء ،خاطرات خالی مداوم اغاز کردند که مجبورشان میکرد یادبگیرند با این خاطرات زندگی کنند!من مطمئن بودم این خلاء به مغز استخوان رسوخ میکرد !

نفسمو حبس کردم و با مناجاتی ارام بسوی خانه راندم.ازخدا ارامش و قدرت خواستم و خداوند عزیز اگر من نیاز به روشنی واگاهی دارم لطفن هدایتم کن.من ان نفس را درتمام مسیر تادم در خانه نگه داشتم و داخل شدم!ارامش انجابود!کنار پنجره ایستادم و به زمین پدری (مزرعه)نگاه کردم ودرانجا قدرت هم بود .من زودتر از این باید می امدم!

سالها پیش گفتگویی با یک دوست داشتم در این مورد که کدام سخت تر است؟از دست دادن همسریا یک بچه ؟

اغلب تعجب میکردم چرا به ازدست دادن پدرومادر فکر نمیکنیم؟حدس میزنم ادم انتظاردارد پدرومادرش همیشه باشند!گاهی احساس اشوبی در دلم میکردم مثل پرزدن یک پروانه وقتی به صدای بلند مگفتم که پدرم مرده است!من نمیدانم چطور این درد اندازه گرفته میشود اما وحشتناک اشت.

زمان اگر به قدرکافی از ان بگذرد به نظر میرسد شفابخش است و همه چیز بهتر میشود کمی اسانتر.اما واقعن چیزی بیش از تکه پاره شدن قلب است تا زمانی که روزی برسد تا بتوانیم در مورد ان شخص صحبت کنیم بدون اینکه قطره ای اشک بر گونه مان بغلطد.هنوز منتظرم اما این سفر به مزرعه میلیونها ارزش داشت.

و هنگامی که پدرم شخصن انجا نبود  او انجا بود :بزرگتراز زندگی!

 

            ترجمه از وبلاگ یک روز

+ l.a ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment نظرات ()

.............

 

I love waking up to a fresh new morning in the woods.  Everything is
sleepy and calm, perfectly still and quiet.  The trees and the sun are
bright, casting shadows on the walls and the water.  The fish are far
under and the birds are still resting in their nests.  it's so very
quiet. until the geese arrive and the whole place wakes up. 
every morning like clock work.



Happy May Day! 

one day 

 

 

+ l.a ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩
comment نظرات ()

روزانه

 

عصریک روز تابستونی پشت میز کامپیوترم درنقطه مقدسم!نشستم .کنارپنجره اتاق خوابم واقع شده وباد ملایمی پرده حریرموزی رنگشو به رقص درمیاره.روز پرکاری رو پشت سرگذاشتم .بعداز ماهها سرانجام کارگرمو صدازدم بیاد دستی به سروروی خونه که حسابی نامرتب وکثیف شده بود بکشه.کارگر بی زبونیه .دوستم پیدایش کرده بود و گفت همونی که میخوای:بی نفس !این یعنی صدایش درنمیاد هی حرف بزنه نظربده دردل کنه!

وقتی فرستادمش رفت تنهایی نشستم ناهار کارگری خوردم!ناهار کارگری خیلی میچسبه.اخه من پابه پای کارگر راه میرم کارمیکنم و از خیلی فاجعه ها !هم جلوگیری میکنم!مثلن شلنگو روی پریز نگیره..جورابو نفرسته توی جاروبرقی...جارو رو تا ناکجااباد نکشه تاحدی که دوشاخ از پریز کنده بشه!...دستمالها!دستمالهارو از زمین به کابینت از کابنت به یخچال نکشه!....برای سهولت کار صافیهای چاهها و سینکو برنداره مجبور بشم فردایش لوله بازکن خبرکنم!

ملافه ها هم مندرس شدن و منو صدامیزنن یک فکری بکنم.چندتا نقاشی قاب نگرفته...یک موس وایرلس خراب شده....بازیافتها...وسایل نقاشی خاک گرفته....دستگیره یک در...گلهای تراس منتظر من هستن.

واما من مدتهاست از سرعتم کم کردم

مدتهاست کمتربابت کارعقب مونده ای خودمو سرزنش میکنم

مدتهاست بینظمی رو هم نوعی نظم میدونم

مدتهاست .....................

پ.ن.باعرض پوزش به طور موقت لینک پیوند دوستانی رو که به هردلیل اینروزها نمینویسن برمیدارم.به امید بازگشت اونها.

+ l.a ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩
comment نظرات ()

عکس

یک حس خوب!

+ l.a ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٧
comment نظرات ()

پاشنه آ شیل

برسرآنم که گر از دست براید

دست به کاری زنم که غصه سراید

سایتهای نقاشی رو زیر و رو میکنم.تاملر و پینترستو میگردم .دنبال چیزی هستم خودم میدونم از چی فرار میکنم و دنبال چی هستم.

میخوام فراموش کنم میخوام دوباره اشتهای ازدست رفته ذوق لگدمال شده و استعداد خاک خورده مو پیداکنم.

مثل ققنوسی از خاکسترم برخواهم خاست.هفته خوبی رو اغاز کردم .شما دوستان مجازی  فقط کمی از ذوقو و اشتیاقمو درهنر دیدین  .لیلای دیروزی سرشار از ایده های رنگارنگ ..عشق وامید به زندگی بود .مدتی اون لیلارو گم کردم .نگین ونپرسین چرا و چی شد.توفانی بود که برپیکرم زد ولی من مقاومت کردم .اکسیر عشق و محبت درمن اجازه نداد ببُرم یا جا بزنم .

سرسختتترین ادمها ،امیدوارترینها،باانگیزه ترینهاهم یک پاشنه آشیل دارن که شاید برای خودشون هم سالها ناشناخته مونده باشه ودر مقطعی از زمان در واقعه ای حادثه ای خودشو نشون بده.

آیا تاحالا پاشنه آشیل یاهمون نقطه ضعفتونو که میتونه همه قدرتتونو تحت تاثیر قرار بده رو کشف کردین؟

+ l.a ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٧
comment نظرات ()

فرصتی دوباره!

 

خداوند فرصتی دوباره برای زندگی به من داد .نتیجه سونو گرافی و ازمایشاتم خوب بود.حالا این منم واین زندگی که چطور ازش استفاده کنم.وقتی از مطب دکتر به خونه برمی گشتم پیاده بودم مردم ..درختها...گلها رو جور دیگه میدیم و حتا تنفسم معنای دیگری داشت و چه سخت بود وقتی مدارکم روی میز دکتر و منتظر نظراو بود!

حتمن برای شماهم چنین لحظاتی اتفاق افتاده وقتی که زمان حبس میشه .هفته های نه چندان اسونی رو با لبخندپشت سرگذاشته بودم!

درتمام راه برگشت به این فکر بودم چندنفراز ما به معنای واقعی زندگی و باهم بودن ،صمیمت و صداقت پی برده ایم؟

چندنفراز ما دست از لجاجت و یکدندگی وقهر و خودخواهی و شکایت برداشته ایم؟

چندنفر ازما همراه باتمام موجودات وکائنات هستی هماهنگ و بیدغدغه حرکت میکنیم واینقد با زدن ساز مخالف دنیارو به اشوب نمیکشیم؟

اماحیف اخبار در سطح دنیا و مشاهدات در همین کنارخودمون چیز دیگه ای نشون میده .عبرت نمیگیریم!

 

+ l.a ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٧
comment نظرات ()

تس

عصرپنج شنبه سالهاست برای من مفهوم پرکردن اوقات دیگرانو داره.سعی کردم پسرمو از لپ تاپش و دخترمو از وایبرش و همسرمو از کتابهاش جداکنم .همه از سرناعلاجی سرشون به کارخودشون بود.منم میتونستم بیام نت و برای خودم باشم اما ترجیح دادم ساعاتی کنار بقیه بشینیم و از دنیای تکنولوژی جدابشیم.درارشیو فیلمم دنبال بیموردها و بهداشتیها میگشتم.چشمم به عنوان "تس "خورد.رمانشو در بیست سالگی خونده بودم.وبعداون مشتری رمانهای توماس هاردی شدم.جودگمنام....بازگشت بومی...

تم داستانهای هاردی جبر طبیعته.انسانها محتوم سرنوشت خویشند.تس هیچ تلاشی درجهت فراراز سرنوشت خود نمیکنه .یکی از تحقیقهای من در دانشکده این بود"کاراکترهای زن در نوشته های هاردی"

از فضای جاری رمانهای او خوشم میاد.زندگی روسنایی در مرتعهای سبز وزرد ..گندمزارها.......رقص وپایکوبی کارگران درغروب پس از روزی پرکار...رازهاو پچ پچهای درگوشی دختران نوبالغ.........رنگهای طبیعی

ابتدا منو دخترم پای فیلم نشستیم ولی اینقد این فیلم رمانتیک صحنه های زیبایی از طبیعت داشت که مثل تابلوی نقاشی جذبت میکرد همونطور که همسر روهم از میز مطالعه تااخر شب پای تی وی نشوند!

                                                                                           

 

too fragrant was life,s early bloom


too tart the fruitit brought!

 

t.hardy

+ l.a ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٦
comment نظرات ()

فضای فکری

 

 

نمیدونم وقتی از هنر حرف میزنم درچه فضای فکری هستم .هرچی هست خیلی خوبه .اگه منو به حال خودم بذارن اینقد ایده برای اجرا دارم که همین جا بست بشینین تکون نخورین .ولی گاهی بعضی افکار راه برهر هنر و ایده ای میبنده.اینه که میگن افکارتونو کنترل کنین.مدتهاست میخوام یک نوع نقاشی رو کارکنم که خیلی جدیده و بسیارهم زیبا و اینجا معرفیش کنم ولی بحثش کمی  وقت میخواد و  دوست دارم از سر حوصله ووقت بیام براتون بگم تا وحدت لازم رو داشته باشه .نمیدونم اصل وحدت رو در نقاشی شنیدین ؟

یعنی اون نقاشی ارزش هنری بیشتری داره که یکباره یک پارچه در یک بازه زمانی تموم بشه .یعنی نصفشو امروز نکشیم نصفشو سه روز دیگه .

حالا تا به اون فضا برسم فعلن اینارو داشته باشین.

 

پ.ن.امروز رمیکس از غروب تا طلوع قمیشی رو گوش میدادم عاااااااااااااااالیه این بشر!عجب اهنگهای زیبایی به سبک ترنس داره!توصیه میکنم گوش بدین.

 

پ/ن.دخترم در اینستاگرام صفحه یک سگ رو فالو کرده!

سابق که امکانات نبود یادمه سگها ادمهارو فالو میکردن !نیشخند

+ l.a ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
comment نظرات ()

 

 

رعیت

 

پ.ن.برای دوستی عزیز

کیک غذایی

2

3

4

5

+ l.a ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٢
comment نظرات ()

روزانه عید

 

 

پرده هارو کنار میزنم .اب پاشو پرآب میکنم میرم سراغ گلهای روی تراس .تعدادی از اطلسیها که خشکیده بودن دوباره گل دادن!قهر کرده بودن نازشون کردم اشتی کردن.کتری رو رو چراغ گاز میذارم .یک میز صبحانه خوشگل میچینم .اینبار قهوه و اب میوه هم میذارم .گاهی بدنیست مثل هتل میز صبحانه بچینیم.بعداز اوقات تلخی دیشب که به نشونه اعتراض فقط اتاقو ترک کرده بودم امروز میاد منو میبوسه عیدو بهم تبریک میگه!لبخندسرکی به اتاق بچه ها میکشم .پسرم تادیروقت با دوستاش بوده بقیه شب رو هم پای کار طراحی بازی کامپیوتریش  و میبینم مثل موشها نصف شب به باقیمونده غذاهای توی یخچال شبیخون زده!لبخنددختره مثل خودم کم خوابه زودی اماده صبحانه میشه (کمی شکمو هم هست)

پ.ن.زندگی مثل این بازیهای کاترپیلار شهربازی میمونه این انتخاب توست که جیغ بکشی یا ازش لذت ببری!چشمک

پ.ن.عکس بالا جدید نیست

پ.ن.برای مدتی گرفتارم .نخواهم نوشتلبخند

+ l.a ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧
comment نظرات ()

عید مبارک!

+ l.a ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦
comment نظرات ()

ترانه

 

 

(بیتوته))
زیبای نازالودگی دلدل نکن آسیم سر
حضورتورها کن از بهانه های مختصر
با ساعت اندازه نگیر شبی رو که شب منه
جاده ها تعطیلن همه جدا شدن غدغنه
بمون بشین بیتوته کن میون شومینه و من
روشن شو از سایه ی این همرقص شعله ها شدن
از رودکی از مولوی از اخوان از شاملو
از کی کمک بگیرم و تو را نگه دارم بگو
زیبای نازالودگی دلدل نکن آسیم سر
حضورتورها کن از بهانه های مختصر
..................
ای یار هم گریز من
عزیزترین عزیز من
همراه تابستان عشق
هم سفر پاییز من
....
 
+ l.a ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٥
comment نظرات ()

کتاب زندگی

 

امروز از اون  روزهایی هست که کمی گیج میزنم.گاهی برگشت به گذشته کاملن اجتناب ناپذیر میشه.زندگی من خیلی عجیبه وعلتشو فقط خودم میدونم وبس!رازی شوک اور که منو یاد فیلمهای شاترایلند و حس ششم میندازه که در پایان فیلم همه شوکه میشن!شرمنده ولی نمیتونم کاری برای کنجکاویتون بکنم!یا نباید چیزی بنویسم یا همینطور نارساباقی بمونه که ترجیح میدم به خاطر دل خودم بنویسم شاید از غمی که تحمل میکنم کاسته بشه.

ادمهای باهوش هم در پیچ وتاب بازیهای رنگ امیز زندگی گاهی خواب میمونن.زندگی همه ما کتابهایی ست که فقط نویسنده تم اصلی رو میدونه وبس.بقیه تفاسیر و نقد خودشونو دارن.

به هرحال اگه به این باور برسیم که برای خودمون زندگی کنیم و ازخودمون غافل نشیم ،خودمونو دوست داشته باشیم حتمن غبطه های ما کمترخواهد بود ..........



+ l.a ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٥
comment نظرات ()

اداب و رسوم

 

من عاشق اینم که بدونم در اقوام و مردم هر شهرم چه اداب و رسومی هست .عجیب برام جذابه.مثلن در سفر یزد متوجه شدم اکثر مردم از این دستمالها میبرن نونوایی نونو توش می پیچن.منم یکی خریدم و ادامه دادم...........

 

شما چه رسمی دراین خصوص میدونین؟

Today is a blank canvas, paint what you will.

 

+ l.a ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٤
comment نظرات ()

my style

من در پوشاک سبک خودمو دارم .و در این خصوص تابع سن وسال و مد و نظر دیگران نیستم.

 کفش پاشنه بلندو به کفش کوتاه یا اسپرت ترجیح میدم.

مانتوی کوتاه که تنگ نباشه رو به مانتوهای تنگ ویا خیلی گشاد وخفاشی ترجیح میدم.

دستبندو گوشواره و گردنبند بلندو خیلی دوست دارم.تحمل النگو ویا گردنبندهای طوقی رو ندارم.انزل پنزلهایی با سنگهای رنگی . به ندرت انگشتر دستم میکنم.

تمام شالهای من ساده ست .

یادم نمیاد برای مراسم عروسی موهامو میزامپلی یا شینیون کرده باشم فقط یک سشوار ساده.

در صورتی سراغ یک مد میرم که خودم بپسندم.

شلوارهام هم راسته و دمپا  هست.

همه کیفهام بند بلند سرشونه داره مگراینکه مختص مهمونی باشه.

حتا جنس پارچه برام مهمه با جنس پشمی نمیتونم کنار بیام.

یقه لباسهام باید راحت وازاد باشه.

خلاصه همه چیز درخدمت یک پوشش ازاد وراحت!

 

حالا شما بگین سبکتون چیه ؟اقایون هم بازیلبخند

پ.ن.حوصله ام از این رخوت ورکودی که در وب دوستان هست سر رفته .مسابقه ای ..حرکتی...چالشی..پرسشی..برپاکنین

 پ.ن.این نقاشیهارو ببینین

 

 

+ l.a ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

عکس

صبحانه ویلا

+ l.a ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

خرید سفر

 

خریدهای من از سفر.تعدادی برای دختر خواهرم هست

+ l.a ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

خاطره دریا

خاطره کودکی من از دریا بابلسر بود و عروسکهای رنگی بادی!

 

+ l.a ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()