پردیس

شخصی

روزانه اخر سال

به خانه که میرسم تو گویی شناکنان از اقیانوسی متلاطم و مواج خودم را به ساحل رسانده ام .ساک خرید را زمین میگذارم مانتو را پرت میکنم دستها شسته برنج ار در پلوپز ریخته (معمولن ابکش درست میکنم)گوشی ام را به شارز میزنم چون از وسط روز داشت پارس میکرد!(الارم دشارژش مانند عو عو سگ است .یکبار از خجالت از فروشگاه زدم بیرون)

کامپیوترم را روشن میکنم یک تلفن ضروری میزنم .از صبح کلی کار انجام داده ام .برای دادن شهریه سرویس دخترم که به دبیرستان اش میروم پایم جلو گلفروشی با سلیقه ای که فضای پیاده رو را پراز سینه ریز وسنبل کرده وعطر سنبل ها مست میکند سست میشوم !اجازه عکس میگیرم .خداقوت میگویم و اینکه ببخشید چون مسافرم نمیتوانم خرید کنم و انها هم برایم ارزوی سفری بیخطر میکنند و من هم سالی خوب و در ترافیک شهر سرازیر میشوم .

مادرم رسوم خاصی برای نوروز دارد که ذره ای کوتاه نمی اید!مثلن ماهی تنگ سر 7سین (الان دارین به فلسفه فارسی عربی و الودگیش فکر میکنین؟بیخیال حالا)او خاص است قبلن فایتر میخرید به خاطر رنگ و زیبایی و لی امروز به همین ماهی قرمزها رضایت داد منتها قیافه دوپسر جوان در حالیکه به دستور او مشغول صید آن ماهی سرسیاه دم شمشیری!و ان ماهی یالدار گلی سفید بودند دیدنی بود!گل طبیعی مثل سنبل یا سینه ریز که حتمن باید باشد .غیراز شیرینی خشک، ناپلئونی هم باید باشد.

و چیدمان خاص خودش.

من اما امسال هم حال سبزه انداختن نداشتم هم به دستور وایبریها وقت نداشتم عمل کنم تخم چمن پیداکنم.

الان در خانه بوی عطر کره و برنج دمی و قیمه با زعفران و کمی هل بدون دارچین!!!!!!پیچیده!

چندورق کدوسبز هم به دستور وایبریها کنار برنج گذاشتم جهت چربی خون همسر!

ملغمه ایست این روزهای اخر سال ولی باز هم زیباست.........

 

پ.ن.پسرم همیشه میگوید تواز زمان کمی جلوتری !چیزهایی از من میپرسی که هنوز اختراع نشده!مثل خیلی نرم افزارها..

ببینم نرم افزاری نیست که مثل کارت تبریکهای خارجی بهش تاریخ بدی روزانه تند تند براتون وبلاگمو هرروز آپ کنه؟نیشخند

 

پ.ن.خدابخواد عازم سفر به شمال هستم .هروقت گفتم سفر بدونین شمال هست .این همسرمن دست از شمال برنمیداره !

از مسابقه عکس یادتون نره.

حلالم کنیدلبخند

+ l.a ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

روزانه

از کوچه پشت پنجره اتاق خوابم صدای ترقه می اید.گاهی هم چیزی مثل خمپاره یا اتشبار!

مدتهاست این صداهامرا یاد فیلم 4شنبه سوری می اندازد.

چندین کار عقب مانده اخر سالی دارم ولی نیرویی مرا اینجا میخکوب کرده است.

ندایی از درون میگوید بنشین اخرین لحظات سالی که خواهد رفت را مز مزه کن.

کارها انجام میشود زمان خواهد گذشت.......

دیشب در هفته پایانی سال میهمان دوستی بودیم که نوزاد دوماهه ای دارد .سومین پسرش.

در جمع 6 خانم حاضر من مسن ترین بودم.یکی دیگر از خانمها نوزاد دختری در بغل داشت و دیگری باردار بود.

بقیه هم در تب و اشتیاق داشتن فرزندی دیگر..............

چیزی که مرا شگفت زده کرده بود حوصله و اشتیاق انها در مورد بچه بود!

نه تبعات سن ام نیست .راست اش را بخواهید از اول زیاد حال و حوصله بچه مخصوصن نوزاد نداشتم .حس مسئولیت اش دنیا را به کامم تلخ میکرد!

مخصوصن حالا با وجود اینهمه اطلاعات هیچ عذری برای عدم تربیت صحیح وجود ندارد!

یعنی معتقدم برای زوجهای جوان چندین کتاب و دی وی دی در مورد ازدواج سالم و برای مادرهای جوان هم اموزش تربیت ورفتار صحیح با کودک را بهترین هدیه میدانم.

تاکی در قیدوبند کاسه بشقاب و پارچ و لیوان و لباس بچه و ...هستیم ؟اینها چه درد مارا دوا کرده است؟

کی قرار است فرهنگ هدیه درما تغییر کند؟

خب تازه یادم امد از ترقه به فرهنگ هدیه رسیده ام!

حرفهای دیگری هم هست مثل رواج ادامه تحصیلها که نمیدانم از لحاظ جامعه شناسی و روان شناسی بستر پیدایشش کجاست.

چندعکس از مهمانی:

به قول اذرجون بپرین وسط حوضچه زندگی!شایدهم میز شام!

 

 

 

 

پ.ن.میزبان خانم دکتر داروسازیست که تمام اینهارو خودش درست کردهلبخند

 

پ.ن.آی بلاگفاییها این عدد رمز کامنت نمیاد نگران

+ l.a ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

عکس

 

این هم تقدیم به سارای عزیز !

 

کباب ترکی خونگی!

سالاد سرد با تزیین مایونز لبویی!

 

 

شیربرنج با روکش ژله و اناناس

 

 

+ l.a ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

در بند

برخلاف ظاهر ساکت و کم هیجانم زنی عاطفی هستم وشاید باور نکنید که تمام ویا بشود گفت بزرگترین مانع و مشکل زندگی ام همین است!

تنها عاملی که مرا به تحرک وادار میکند یا باز میدارد همین احساس عاطفی من است.

یک جورهایی زیادیست یعنی در حد صدمه زننده .درحدی که تمام خواسته هایم را تحت الشعاع قرار میدهد مرا از این رو با آن رو میکند نامید یا امیدوارم میکند .که اگر اینقدر احساس نبودم پیشرفت ام در زندگی بیشتر بود.

احساسات همیشه هم به نظرم پیش برنده نیست گاهی ناجور بازت میدارد!

خدارا شکر تا این سن که رسیده ام ادم وابسته به دیگران نبوده ام یعنی چسبنده و سمج و محتاج و اویزان نبودم .

اگر نه همیشه بیشتراوقات گلیم خودم را از آب کشیده ام مستقل بوده ام و دست نیاز سوی کسی دراز نکرده ام اما میدانم داستان زندگی من همینطور ادامه نخواهد یافت روزهای نیازمندی من در راه است .....

اما تنها به  یک نفر بیش از حدوابسته و دلبسته هستم واین مرا بیش از اینکه رشد ببخشد اذیت میکند ..

مرا حساس و حسود میکند .همه کارهایم را بسوی خود سمت و سو میدهدطوری که خودم را فراموش میکنم

شاید کسی هم بگوید خوشا به حالت کسی هست که دوست اش بداری.بله میدانم ولی این هم تبعات خاص خودش را دارد.

میدانم بازهم نوشته ام خوانا نیست !زاهدان معذورم دارید که اینم مذهب است........

+ l.a ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

شتاب بی شتاب!

 

به خانه که میرسیم همسرهم رسیده است اما با یک نگاه میفهمم هواپس است!

میگوید ارام بخش نداریم؟منهم با پالتو بدو سوی داروخانه  خانگی اما نداریم خودش پیدامیکند ومیخورد .من بلافاصله گل گاوزبان دم میکنم.روی کاناپه دراز میکشد پتو رویش می اندازم و هیچ نمیپرسم!

خوابش میبرد.

صبح سرمیز صبحانه درحالیکه دارم از کنجکاوی میمیرم میگویم اینروزها تا میتوانیم نباید بیرون برویم فقط به ضرورت.من دیشب ماشین نبردم چون حوصله ترافیک را نداشتم.

نگاه معناداری میکند و گویی برق شیطنت چشمانم را خوانده میگوید میدانستم طاقت نمی اوری!

چیزی نمیگویم و ازسرمیز بلند میشوم!

کم کم خودش شروع میکند:دقیقه 90 یاد کارهایش می افتد!ازمن پول خواسته وسط این ترافیک بدون جای پارک چندعابربانک سرزدم بعضی خراب و دوتا پولم را خوردند!و گوشی هنگ کرده بود خطها خراب.......

و...

اتفاق دیگری هم افتاد...............

ازمن نخواه بگویم که یاداوری وتکرارش اذیتم میکند.دیشب دست چپم درد گرفته بود.

-اوپدر لازم دارد .دیدی اینطور است پول نمیزدی مهم نیست.به هرحال مرسی فکر اش بودی مراقب خودت باش.

----------

خانه خواهرم بودیم و در تلفن به تاکسی و ..عجله داشتم .او شاکی شد که تو همیشه عجله داری!

  به او گفتم بگذار بروم به موقع خانه باشم.

اینطور مواقع مغزم خودکار الارم میدهد!

پ.ن.این روزها همه چیز شتاب مضاعف گرفته و فشار واسترس زیادی بر افراد می اید.حواسمان باشد مواظب خودو عزیزانمان باشیم.

+ l.a ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

ماجرای من و ای تی ام

امور مالی پدرم اینها بامنه .برای خرید مرغ میرم بیرون میبینم یک خودپرداز خلوت ضمیمه یک فروشگاه بزرگ هست زودی برای استفاده از وقت کارتو میزنم براشون پول بگیرم همه چی مرتب کارتو پس میده تا مرحله دادن پول میرسه برقش قطع میشه!!!!!!!1آخچون دفعه اوله چنین اتفاقی برام افتاده موندم بمونم یک وقت برق نیاد پولو کسی برداره یا برم گزارش بدم.اقایی هست که میگه من هستم برو بگو!منم توکل برخدا میرم داخل .فروشگاه بسیار بزرگ و دوممر هست از اینهایی که شیشه برقی ورودی خروجی داره .تا هراسون وسط موج جمعیت دنبال صاحب فروشگاه میگردم که نیست خانم پیرزن متشخصی که کناری نشسته تره فرنگیهای دستمو میبینه میپرسه :

-.اینها چیه دستت؟

-(بی حوصله):تره فرنگی

-اینهارو چطور استفاده میکنی؟

-سوپ خانم باهاش سوپ میپزم(نگاهم درگردش دنبال طرف)

-واسه چی خوبه؟هیپنوتیزم

-فشارو میاره پایین!

-چه خوب!پس دیگه قرص نخورم؟!تعجب

-نه خانم !قرصو بخورین .این کار پزشکو دارو رو نمیکنه و فاصله میگیرم.

یک اقایی پیدا میشه میگم و باز میرم از اون سرفروشگاه بیرون !

دم دستگاه ایستادم (از اونایی هست که پوشیه داره!یک چتر حفاظتی)چترو بالا گرفتم ببینم برق میا دیانه .

یک اقایی با عصایش اونور خیابونو نشون میده میگه :دخترم اونطر ف هم یک عابربانک هست!آخمیگم بله مرسی.تازه متوجه میشم حالتم مثل دخیل بسته ها به حرم امام رضاست!نیشخند

دختری هم میاد طرفم جورابهاشو بفروشه!ناراحت

تکنیسین مربوطه هم کاری نمیتونه بکنه و من گیجو ویج .میام با تلفن چک میکنم میبینم از حساب کسر شده!اوه

همون جا فکر میکنم اگه یکی دوربین مخفی از من داشت که چندبار این مسیر درهای ورودی خروجی رو در نوردیدم!سوزه خنده بازار باحالی میشد!

رسیدم خونه عصبی ناراحت !بچه ها دورم نمیان میدونن هوا پسه .مامان دیر عصبانی میشه ولی اگه بشه ترکشش همه رو میگیره!

همسرکه میاد ماجرارو میگم :میگه قتل که اتفاق نیفتاده !طرف رفته بانک ار مان 50 میلیون تومن سپرده شو که تمام زندگیش بوده بگیره گفتن نداریم بدیم!همونجا سکته زده مرده!

گفتم راست میگی .از عصرموندم حکمت این ماجرا چی بود! خواستم زرنگی کنم کارهام جلو باشه به بن بست خوردم.فهمیدم درسی بود !

پ.ن.خواهرم فقط پای تلفن از ماجرای پیرزنه غش غش میخنده !

پ.ن متنهای طنزمو نمیتونم رسمی و کتابی بنویسم ببخشین!

پ.ن.کله سحر شعبه بانک مربوطه بودم:اقای رییس با شنیدن نام فروشگاه با امادگی چنین حرفی به همکارش گفت جواب خانمو بده!

اونم گفت تا 48 ساعت پولتون برمیگرده نگرون نباشین .

منتظرم برگرده!

 خیال باطل

-

+ l.a ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

روزانه هایم

 

 

متاسفانه اهل رسیدگی به پوست و مو نبوده ام ولی به اصرار یک دوست پوست صورتم را به یک خانم شیرازی که 20 سال است اینکار را میکند سپرده ام.دراین قشرکمتر منظم و خوش قول و خوش وقت دیده ام ولی او بسیارباشخصیت و منظم است.ماسک میگذارد اب رسانی میکند وقتی صورتم را با اب سرد میشویم حس خوبی سراغم میاید :شکوفه های بهاری؟نه جوونه ای که از آسفالت بیرون زده!نیشخند

نمیدانم چقدر تاثیرخواهد داشت فقط میدانم حس خوبی بهم داد حتااگر بی فایده باشد تجربه لحظات قشنگی را داشت!

همین که خودم و بدنم را دوست دارم کافیست.

دیشب شب پراسترسی پشت سرگذاشتم دخترم را دکتر برده بودم و خیره به دهان دکتر که چه خواهد گفت.

بعد ان هم اورا به اصرار خود وپدرش برای مشاوره تحصیلی پیش اقای میانسال باتجربه و خلاق و کارافرینی بردم که مفید بود خلاصه به زحمت خودمان را از ترافیک این روزها بیرون کشیده به خانه رساندیم.

امروزهم باعجله خودم را به خانه رساندم ناهار دیر نشود .ایا براستی زندگی این عجله ها و استرسهاست؟

ارشیو موسیقی ام را باز میکنم دنبال ارامشم.

به کریس دی برگ میرسم و

in dreams

 I close my eyes & drift away....

+ l.a ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

نشانه ها

 

 

برای قاب عکسی دنبال یک عکس سیاهو سفید درالبومها میگشتم ،دیدن بیشترعکسها غمی عمیق بردلم چنگ انداخت وحالم عوض شد و درست درهمان لحظه چشمم به عکس یکی از دوستان هم سن و سالم افتادم که سالهاست دیگر درکنارمانیست و بازهم گفتم خداراشکر .خدایا افکاربد مرا ببخش!(همیشه نشانه ها وتابلوهایی از جانب خداوند هست منتها دقت ونگاه مارا میطلبد)

+ l.a ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

شاهدو شاکر

وبلاگ نویسی من هم داستانیست ها!یعنی فقط قالبی که پرشن بلاگ دراختیارم گذاشته مانده وبس!گاهی نه عنوان میگذارم نه سروته و ساختار ...خلاصه به همه چیز شبیه است جز وبلاگ نویسی!

یک لینک از یک دوست/..یک پی نوشت بی ربط...ذهنیات و کارهای روزانه...پرشهایی که وسط نوشته میزنم طوری که هم رشته از دست شما هم از دست خودم میرود.

معطل سوژه وعلت و موضوع روز و ...نمیمانم .مثل شاعری که یک دفعه الهام میگیرد و قلم برمیدارد یک دفعه روی کیبرد ضرب میگیرم.

________________

ما میبینیم اما نگاه نمیکنیم!وقتی بیماران  را  ..گسستن خانواده ای را،سرکشیها و گرفتاریهای جوانی را ،نداشتنها و محرومیتهای دیگران را میبینیم نگاه نمیکنیم!

اگر نگاه کنیم انگاه یادمان می اید  که سالمیم یا چه چیزهایی داریم.

مدتهاست وازه تازگی یا تازگیهارا اینجا زیاد مینویسم چون واقعن بعضی نکات برایم تازگی دارد و فقط دراین سن وسال دریافته ام.نمیدانم دیرتر یا زودتر از بقیه هرچه هست خوشحالم.

مدتهاست فقط به داشتنهایم می بالم و میبینم چقدر خوشحالتر زندگی میکنم.

تازگی تکیه کلامم این است:در بهترین زمان عمرمان زندگی میکنیم.دختروپسرم هم بااینکه حس وحال سن مرا ندارند این نکته را قبول دارند.

نه دیگر افسوس گذشته میخورم نه منتظر اینده ام.

گذشته سراسر بدو بدو بود بیقراری بود اینده هم با نگاه و مشاهده دیگران برایم معلوم است پس لحظه را دریاب و حال را..

پسرم از جهاتی خیلی شبیه منست.عاشق هنر وخلاقیت و مراقب زمان!

امشب وقتی عمویش از او پرسید که چرا  به سفرنمیاید(بدون رودرواسی و یا دروغ) با صراحت لهجه و رک و شجاعانه گفت:

در طول سال به دلیل سرکار رفتن زمانم دست خودم نبوده است میخواهم تعطیلات را به علاقه هایم بپردازم کتاب های وفیلمهای نخوانده و ندیده دارم و کلی کار مورد علاقه عقب مانده...انجا به من خوش نمیگذرد و زمانم برایم مهم است

نمیدانم از این حالت او شاد باشم یا غمگین چون تیغ دو لبه است از طرفی اینکه مانند خیلی جوانها بی بندوبار نیست خوشحال هستم ولی اگر بیش از حد کمالگرا باشد و جوانی نکندهم زیاد خوب نیست.

خدارا شاکرم که اوکنارماست و ذهن خلاق و انگشتان هنرمندی دارد.

 

+ l.a ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

...

کاریابی در بازنشستگی

______________________________________

 

تفاوت سن من ودخترم:

=مامان بیرون وبارون میخوام!

-میگم بریم!در دلم اما :ترافیک شب عید... کمبود دید..تصادف...

+ l.a ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

جریان سیال ذهن

 

فقط زده ام بیرون.مانده ام از کجا شروع کنم ان هم در ترافیک اسفند ماه.درجریان نقاشی و میشود گفت خانه تکانی یک سری میز صندلی 6 نفره چوبی داشتم که دادم رفت .4تا صندلی ان در جای جای خانه کاربرد داشت یکی هم پشت کامپیوترم برای خودم بود .(نقاش گفت طی مدت کارم شما تنها خانم صرفه جویی هستی که دیدم .خانمی برای چیدمان جدیدش 4میلیون تومن کابینتو تغییر داد!

بگذریم .دارم در ترافیک شهر رانندگی میکنم که گفته یک دوست لبخند به لبانم می نشاند.

به دوسه فروشگاه سرمیزنم نمیپسندم .سراغ پرده فروشی هم میروم برای قسمت کناره پرده پذیرایی که دوسالیست معطل مانده!بازهم دست خالی.

یکباره حس میکنم کشش ندارم.باور کنید خرید کردن برایم کار شاقیست .به اجبار سراغ خرید میروم.تازگی کمتر تحمل کوچه بازار دارم.سریع مسیررا به سمت خانه کج میکنم .از پله ها که بالا می ایم صدای قهقهه دخترم و دوست اش را که میشنوم خوشحال میشوم.سریع مانتو را پرت میکنم برنج را میریزم .مرغ هم حاضراست .مایه لازانیا هم هست بنابرین چند ورق لازانیا میجوشانم مدل رولی درست میکنم.

خواهرم دیروز اینجا بود ازم گله داشت چرا خانه شان نمیروم.هرچه فکر میکنم نمیدانم چرا روال زندگی من اینقدر متکی به من است.سوءمدیریتم؟نمیدانم.

یکی از چیزهایی که خستگی ام را در میکند یک لیوان چای همراه با خواندن وبلاگ دوستانم هست .این خوشی را ازمن دریغ نکنید......

 

 

 

 

 

 

 

معرفی چند وبلاگ خارجی نازلبخند

فصل شیرین(لارای عزیز)

 

عکاسی لیلا

چیزها ی ساده

+ l.a ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

بعضی وبلاگها

 

 

بعضی وبلاگهای خارجی را برای این دوست دارم که به من انرژی میبخشند:یک عکس از دست پخت روزانه ،یک عکس از جوانه جدید گلدان اش ،متنی از دل نوشته،برشی از روزانه هاو خلاصه نشان میدهد دنبال زیباییها هست وبس:

ما رایت الا جمیلالبخند

 

پ.ن.ببینم روتون کم میشه یانه ؟ازدیروز سه پست!خب  یاد بگیرین .چندبار تکرار کنم؟

پ.ن.اینم یک پاتوق دیگه من

پ.ن.خراباتی هایدهلبخند

پ.ن.همچین دوست هنرمندی داریم مااز خود راضی.چطور پز بدم خب؟

+ l.a ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

مسابقه عکس

 

 

با دوتا مسابقه عکس مخصوص تعطیلات عید موافقید؟چراکه نه؟

1.عکس از تعطیلات عید .عکسی که به نوعی این مفهوم را برساند .میتواند تصویری از سفر شما باشد یا یک سفره دورهم یا بازی بچه ها یا مردم کوچه بازار .

2.عکس از بهار.عکسی که نشانی از بهار داشته باشد .

-------------------

قوانین!لبخند

1.زمان برگزاری 15 فروردین 94

2.هرنفر میتواند با دوعکس در دو مسابقه شرکت کند

3.حتمن سایز عکس کوچک شود

4.به ایمیلم فرستاده شود.

5.شرکت همگان اجباریست!نیشخند

پ.ن.اگر یادم رفت چندروز ماند به مسابقه یاداوری کنید!

پ.ن .لطفن در تعطیلات هم آن  باشید و وبلاگتان را هرطور شده اپ کنید !.ربطی نداشت؟خب ربطش بدین)

 

ایمیل:

pardis.arya@gmail.com

+ l.a ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

این منم!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ l.a ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

خودشناسی

 

اقرار میکنم از ان دسته زنهایی هستم که بی عشق نمیتوانم زندگی کنم.نفس که میکشیم زنده هم هستیم ولی زندگی کردن دیگر چیزیست.عشق مانند اکسیری جادویی در رگهایم جاری میشود و مرا به حرکت وامیدارد واینقدر پر انرژی میشوم که خود را قادر به انجام هرکارسختی میبینم ولی اگر روزی خدای ناکرده این عشق در من سردشود و بمیرد ونباشد ......

امروز میخواهم به قول خودم ساختار شکنی کنم و آن اینکه برخلاف رسم رایج ما زنهای ایرانی که مدام خودرا سرکوب میکنیم و وحتا در اشاعه و رواج وایبرها و پیامهای ضد زن علیه خودمان دریغ نمیکنیم و همیشه کاستیها و نواقص و ندانستنها و نتوانستنهارا بیان میکنیم، از امتیازات و تواناییهایم بگویم شاید نقطه عطفی باشد تا دوستانم نیز این رشته را پی بگیرند.

-بهترین صفت دنیا ازنظر خودم را دارم:راستگو و صادق.حتااگر به ضررم باشد ویا سرزنش شوم بازهم فقط راست ..

-شجاع هستم .از خداهم نمیترسم چون خداوند مهربان و ستار است برخلاف این کج فهمیها که مدام خدارا ترسناک جلوه میدهند!چه برسد به بنده خدا..ملاحظه کاریهایی دارم درمورد عزیزانم ولی از روی ترس نیست دوست داشتن است.

-حسود نیستم .این را دیگران درباره ام گفته اند.اگر زندگی کسی مدرک تحصیلی یا ...ازمن بهتر باشد حسادت نمیکنم که باعث شود رفت و امدهایم و روابطم با دیگران سخت و طاقت فرسا شود و ترکش هایش بقیه اعضای خانه را بگیرد.

-ولخرج نیستم .اهل تجملات و چشم و هم چشمی وتمام چیزهایی که از نظر من اسراف است .صرفه جو هستم و حرص خرید و انباشتن ندارم.

-به عقاید دیگران احترام میگذارم و هرگز عقایدم را تحمیل نمیکنم.

-کلکسیونی از دوستان مختلف دارم با هر عقیده و هر تیپ و ...که البته همه در نوع خود بی نظیرند یعنی واقعن گوهرشناس هستم .براحتی میتوانم انسانهای خاص و منحصربه فرد را از بین بقیه پیدا کنم .

-معلمان و اساتید صاحب سبک و صاحب نظری در زندگی داشته ام که بینظیر بوده اند.

-هنرمندم.در اشپزی ،نقاشی،هنرهای دستی ،عکاسی،بااستعداد وبا سلیقه ام.

-خیلی منظم نیستم ولی در این بینظمی نظم خاصی دارم یعنی در عین بی نظمی میدانم جای هرچیز کجاست .

-وقت شناسم .مدیریت وقت دارم.به ندرت وقتم را هدر داده ام ویا جایی دیر رسیده ام .

-پراز ایده ام.در اغاز  ورود به یک خانه خالی براحتی جای هر وسیله در ذهنم نقش میگیرد و بعدها هرقدر سعی میکنیم جای انهارا برای تنوع تغییر دهیم کمتر موفق میشویم چون بهترین جای ممکنه را برای تخت وکمد و وسایل با توجه به پریزها و پنجره ها و...در نظر میگیرم.

-در انتخاب خوشبختانه دودل نیستم و سریع تصمیم میگیرم .به گفته یک دوست تا وارد فروشگاهی میشوم با یک نگاه میفهمم جنس مورد نظرم یافت میشود یانه در حالیکه بعضی باید چندنفر را همراه خود برای خرید ببرند اخرش هم ناراضی با نظر یک نفر پشیمان شوند.اگر کسی نظرم را راجع به مدل لباس یا رنگ یا مو یا هرچیز بپرسد بی پرده و صریح و راحت نظرم را میگویم!

-نیروی کمکی خوبی هستم.اگر جایی احساس کنم میتوانم موثر واقع شوم دریغ نمیکنم ولی اگر بدانم نقش موثری ندارم با اصرار کسی وارد ماجرا نمیشوم.

-اهل روردرواسی نیستم .تقریبن بیشتر اوقات خودم هستم.یعنی حتا اگر بهترین و عزیزترین کسانم ازمن کاری بخواهند یا اصرار به شرکت در محفلی داشته باشند که دوست ندارم اینکار را نمیکنم!

-در رابطه باهمسرم هم حواسم به خیلی چیزها هست.اولن کم حرف هستم !میدانم وقتی از سرکار برمیگردد باید ساعتی به او وقت بدهم و مسایل ومشکلات را در فرصت مناسب مطرح کنم.میدانم چه چیز وچه کسانی را دوست دارد یا ندارد!

-بچه هایم را لوس بار نیاورده ام .انهارا مستقل و  وارسته تربیت کرده ام.

-خوش قول هستم .یا قول نمیدهم که اکثرن اینطوراست!یااگر بدهم پایش هستم.

-غر نمیزنم واگر به هردلیل زمانی همسرم وضعیت مالی مناسبی ندارد کاستیها را به رویش نمیاورم.

با خانواده همسرم روراست وصمیمی هستم و همسرم را به پرسیدن احوال ماردش تشویق میکنم.

-اهل مطالعه و اموختن هستم .

-کم توقع هستم به این معنا که اگر کسی حالم را نپرسید یا کاری برایم انجام نداد گله و شکایت وتوقع ندارم وحتا علتش را جویانمیشوم.

-به هیچکس در هیچ شرایطی بی حرمتی و بی احترامی نمیکنم.

زیباییها را هرجا باشد چه در طبیعت چه در صفات اشخاص زود میینم و به انها میگویم.

شاید بازهم باشد ولی دیگر یادم نمی اید!لبخند

 

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

تجارب متفاوت

 

خیلی از ما تجاربی داریم که بقیه ندارند.بنابراین شدت مقابله و مواجهه ما با مسایل و رویدادهای زندگی کاملن متفاوت است .کسی که تجارب سخت وتلخ و بیماری و درد و ازدست دادنهای بیشتری را داشته کمتر در مقابل اتفاقهای ناگوار خودش را میبازد و برعکس انکه کمتر تجربه دارد در برابر کوچکترین وساده ترین مساله شاکی میشود و عنان از دست میدهد.

مشکل وقتی حاد میشود که دو فرد نزدیک هم مثل زن و شوهرهمزمانی تجربه هارا نداشته باشند.مسلمن نمیشود تجاربی مانند یکدیگر داشته باشند ..که اگر یکی مشکلات بیشتری را پشت سر گذاشته باشد و دیگری زندگی نسبتن راحت و بی دغدغه ،این دو زبان یکدیگر را یا نیفهمند یا کمتر میفهمند.

بگذارید مثالی بزنم:

مردی دربچگی پدرش را ازدست داده روی پای خودش ایستاده و درمحیطی کار کرده است که کشته ها و  زخمیهای جنگ و بیماران مختلف را دیده است اما همسر این اقا این صحنه ها را ندیده و زندگی معمولی را گذرانده است این خانم با کوچکترین دردی ارامشش به هم میریزد ویا نکات کوچک و کم اهمیت برایش بزرگ و غیرقابل تحمل به نظر میرسد و شاید دنبال خوشی هاوتنوع بیشتری در زندگی باشد اوهرگز تا این زمان معنای دردها و مصیبتهای بزرگتر زا نمیداند و اگر همسرش میگوید چه خوب که سالم و کنارهم هستیم  تعجب میکند که یعنی چه؟مگر بقیه چطور هستند.ویا برعکس اگر مردی کم تجربه باشد.....

اگر چند روز با درد دست وپنجه نرم کنیم یا یک هفته زیر سرم باشیم معنای بی درد بودن یا لقمه ای غذا خوردن را درمی یابیم !

شدت دردها و رنجها متفاوت و درد هرکس از جنس خود و دنیای خودش است .ولی به مرور زمان دیرتر یا زودتر یاد میگیریم که دردهای مهمتر و سخت تری هم هست که تجربه اش نکرده ایم .کاش اگر باهم هم درد و هم تجربه نیستیم لااقل یکدیگر را بفهمیم و گوشه ذهنمان احتمال این را بدهیم که شاید او چیزی میداند که من نمیدانم او رنجی برده است که من نبرده ام .این باعث میشود اگر درمان نیستیم نمک روی زخم هم نباشیم...................

+ l.a ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

عوامل پشت صحنه!

ایده و راهکار شما چیست؟

همه دوستانمو دعوت میکنم به وبلاگ اشنا

_____________________________________-

یک روز از که از مادرم خبرنگیرم باید منتظریک اولتیماتوم و شکایت تندوتیز باشم .اوایل جبهه میگرفتم و کمی هم ناراحت .مدتهاست مدیریت این ماجرا راهم یاد گرفته ام.میگذارم خوب خالی شود گوش میدهم و فقط میگویم بله .بعد وسط اتشفشان حرفی میزنم اتش فروکش کند :بله میدانم خسته میشوید .تنوعی هم که در زندگیتان نیست .ماهم که درگیر زندگی شخصی ....

میبینم تن صدا و روال صحبت برگشت!

به ندرت پیش می اید بطور جدی عصبانی شوم و تقریبن هیچوقت یادم نمی اید حرف درشتی به کسی زده باشم چه برسد به عزیزانم.

یادگرفته ام وقتی کسی عصبانیست ده ها عامل مختلف اورا به این حالت انداخته و شاید من فقط یک سیبل نشانه زنی  یا سپر بلا باشم!

اصلن یادم نمی اید به کسی کنایه زده باشم یا بی ادبی کرده باشم ولی شاید برای اولین بار در دست کم 20 سال اخیر آن شب این اتفاق افتاد:

حدود 20 روز بودبعداز کار دندان پزشکی ،لثه ام ابسه کرده بود و من به دلیل کنکور ارشد نتوانسته بودم پیگیر شوم تا اینکه سرانجام خودم را رساندم که دکتر نبود .روز دیگری رفتم که بیمار زیر دستش بود واز همان اتاق بدون دیدن من به منشی گفت بگ انتی بیوتیک قویتر استفاده کند!!!!

که صبرکردم تا لثه را ببیند بعدتازه یادش امد مرا با بیمار دیگری اشتباه گرفته!و برایم عکس نوشت .من هم بلافاصله در ساعات پایانی شب در منطقه شلوغ شهر جای پارکی پیداکردم و تا دفترچه را نشان دادم گفنت یک مهر دیگر لازم دارد چون تاریخش خط خورده.!

نمیتوانم شدت عصبانیتم را توضیح بدهم باز سراسیمه برگشتم و با لحنی به زحمت ارام گفتم:اقای دکتر لطفن اذیت نکنید این باید دوباره مهر شود.گفت :خانم شما امشب عصبانی هستید ما چکار کنیم!که نتوانستم خودم را کنترل کنم و در حضور منشی و دوبیمار گفتم :شما حواستان را جمع کنید!و در مقابل چشمان حیرت زده منشی و قیافه هاجو واجش و لبخندی که در چهره یک بیمار بود زدم بیرون!

و اما

حالم بهتر نشد که بدتر شد 1یعنی تا نیمه های شب از حرفی که زده بودم و دلی را رنجانده بودم غلت میزدم .ده ها عامل موجب حواس پرتی او همینطور رنجش و عصبانیت من شده بود.............

+ l.a ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩
comment نظرات ()

عکس

 

 

+ l.a ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۸
comment نظرات ()

روزانه های من

 

نانها را تکه میکنم در فریزر میگذارم.ظرفهارا در ماشین ظرفشویی .لباسهای شسته شده را دراورده روی رخت اویز پهن میکنم.شکرپاش را پر میکنم به گلدانها اب میدهم.برای چاشت صبح بچه ها دوساندویچ مامان!درست میکنم(خب بعله تعجب دارد چکنم که به حرفم نمیکنند و ترجیح میدهند گرسنگی بکشند تا ساندویچ اماده کنند).شیشه میز را دستمال میکنم .گل گاوزبان و برگهای خوش عطر به لیمو را برای خودم وهمسر دم میکنم.اخرشب ها معمولن اینکار را میکنم.

خانه هنوزهم کاملن مرتب نیست ولی من این بهم ریختگی ماه اسفند را دوست دارم.بوی مواد شوینده و کمی هم رنگ به فضای خانه عطرتازگی زده است.

ساعتم راکوک میکنم.چراغ تراس را خاموش میکنم.(سابق سریالی بود که خانمی به نام سامانتا با چرخش نوک بینی اش خانه را مرتب میکرد)

درجه پکیج را بیشترمیکنم.سری به وایبر میزنم :عادت دارم اول طول پیامها را وارسی میکنم اگر کوتاه بود میخوانم!موارد زیبا را برای همسر میفرستم.بیشترمیخوانم تااینکه برای کسی چیزی بفرستم.

بعضی پیامهارا دوست دارم مثلن اگر از دکتر هلاکویی باشد یا حرف تازه ای بزند ولی کلن نسبت به پیام مثبت و الهام بخش هم الرژی پیدا کرده ام یعنی حس میکنم فقط مانده که سقف بشکافد وپیام مثبتی پایین بیافتد!

از جوکهایی که زن را ذلیل و سخیف و مانده شوهر معرفی میکنند متنفرم!

از مواردی هم که مرد را کج فهم جلوه میدهند خوشم نمی اید!

وقتی ما به خودمان وقومیتهایمان رحم نمیکنیم چطور انتظاراحترام و حرمت از سایر ملل داریم؟من پیامهاو عکسهای غیر کپی پیست را دوست دارم.

این روزها از سرعتم کم شده است ارامتر شده ام .سنجیده تر حرف میزنم دقتم را افزایش داده ام.

بچه ها ترجیح میدهند در اتاق خودشان باشند .خانواده ما کلن اهل تی وی نیست.همسر فقط خبر و فیلم مستند و حیوانات تماشا میکند که درمورد دوم من هم کنارش مینشینم.

و وقتی فرصتی پیش بیاید همگی به دلیل مثل خوردن شام یا دیدن یک فیلم دورهم باشیم خوشحالم و قدر میدانم.

دریک مهمانی خانوادگی هم کسی گفت چه عالی که دراین جمع کسی گوشی دست نگرفته و همه ازدورهم بودن لذت میبرند.

 

 

 

 

+ l.a ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٧
comment نظرات ()

قبل و بعد!

 

 

 

+ l.a ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٥
comment نظرات ()

قوانین نانوشته

 

 

عاشق نورپردازیهای غیرمستقیم هستم .تقریبن هرروز بعداز ظهر قبل از غروب آباژورو روشن میکنم تا به فضا رنگی تازه بخشد.

خانه نسبتن روبراه شده است امروز کارگرم اخرین زباله هارا بیرون برد.

اگر دقت کنیم برهر زندگی با مشخص شدن اخلاقیات و ...زن و شوهرقوانین نانوشته خاصی سایه می اندازد.

وقتی نقاش میخواست کلیدهای برق را بازکند گفتم نه!پس قول بدهید خودتان سرجایش بگذارید!وقتی میخواست چوب پرده را پایین بیاورد باز نه!قول داد سرجایش بگذارد!

وقتی پیشنهاد دادنوعی سازه  نورمخفی دورادور سقف پذیرایی بگذاریم هنوزسخنانش تمام نشده بود که گفتم:نه!کم کم دستش امده بود که برای کفش و دمپایی و دستشویی هم(منظورم شستن رنگ وسطل بود !)باید هماهنگ کند!

تعمیرات و این کارها درخانه ما راحت انجام نمیشود مثلن ممکن است در حمام چندسال بدون دستگیره بماند!

شاید اگر در دستشویی بود زودتر انجام میشد!

همسرم به این کارها نمیرسد و برعهده من است .من هم بیشتربه فوریت ها میپردازم و اگر یک بار برای دستگیره بیایند جانخورد دیگر نمیرسم پیگیری کنم .توبگیر واشر شیرالات و پاترون های سوخته و...

اما ناشکرنیستم هرگز هم نبودم.یکی هم  شاکیست که همسرش اجازه نمیدهدتعمیرکار بیاید خودش دل و روده کالای خراب را بیرون میریزد و بزحمت جمع میکند اخرش هم هم این آن نمیشود!

امروز هم کارگرم میخواست شیشه های پنجره را پایین بیاورد بشوید که اجازه نمیدهم !هم حال سرنگون شدنش از طبقه سوم را ندارم !هم زخمی شدن دیوارهای رنگ خورده هم جانخوردن مجدد انها.......تا شیراب را باز رها میکند زود میگویم ببندد!حتا میگویم هرجا رفتی اب کم مصرف کن کاری هم به صاحب خانه نداشته باش!چشمک

تجربه یادم داده مدام بالای سر کارگر باشم.همین دیروز بود که تا حواسم پرت شد دیدم کلیدهای برق حمام را کف مالی کرده و میخواهد رویش شلنگ بگیرد!!!!!

مثل یک عقرب گزیده نفهمیدم چطور گفتم برو کنار خودم تمیز کردم

با خونسردی می گوید:پریز خطرناکه ای کاری نمیشه!گفتم مورد داشتیم طرف به همین راحتی متصل به ان دنیا شده!

یادم است سالها پیش یکی از کارگرها با هیکل سنگینش روی تاقچه گچی پنجره نشست تاقچه پایین امد!

من البته مشکل دستمال هم دارم!باید موظب باشم دستمالی که زمین مالیده به روی کابینت نکشد ویا طبق عادت کارگرانه که همان اول صافی های دستشویی و سینک و چاه را برمیدارن تا اموراتشان بگذرد بعد چاه بگیرد سینک بند بیاید و لیلا بماند و ....حواسم باشد بکویم دست به صافی نمیزنی!

اها چی گفتم؟

بله نور ها و رنگها زندگی را زیبا میکنند اما یادمان نرود درپس اینها باید دست عاشقی هم باشد........

 

 

+ l.a ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٥
comment نظرات ()

دنیای این روزای من!

 

 

 

اینم یک ساختار شکنی دیگه در عکسهای وبلاگی!چشمک

رنگ های قالب وبلاگ تقریبن نزدیک به رنگ اتاقهاست.

+ l.a ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۳
comment نظرات ()

رنگها می ایند...

دنبالم نگردید که وسط بازار شهر شام نشسته ام!وسط روزنامه ها ،رختخوابها،سطلهای رنگ،.....یهو تصمیم نقاشی گرفتیم!تازه سه روزه باید جمع شود.منی که از جابجا شدن سیخ وسوزن و بهمریختگی بهم میریختم تازگی کمتر سخت میگیرم .دعوت برادر همسر را رد نمیکنم و مانتو وشالم را از وسط کمد مسدود شده بیرون میکشم و تا دیروقت هم میمانیم.

خانوادگی در اتاق پسرم که قرارنیست رنگ شود زندگی میکنیم .بینظمی هم عالمی دارد.پای یکی توی سر دیگری ،صدای تیک تیک وایبر بچه ها،...

نقاشها اینبار ادمهای خوش قول و خوش اخلاقی هستند .با هرساز تغییر رنگ ما میرقصند !رنگها فانتزی و جسارت امیز هستند.خانه حالت بنایی و اسباب کشی پیدا کرده است .اینقدر تمیزکاری و نظافت لازم است که یک هفته زمان میبرد .

کار ابسه لثه دارد پیدا میکند .

اما این نیز بگذرد ...

+ l.a ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱
comment نظرات ()