پردیس

شخصی

 

بالکن خانه اش

در قبرمادرش

جوان بمانید

جملات الهام بخش

اظهارات قلعه نویی

قلیان اماده درب منزل!

عکسهای دیده نشده

پاشایی

مادر پاشایی

همسایگان پاشایی در بهشت زهرا

دنبالم بیا تا دنیارو بهت نشون بدم!

مجری معروف با مادرش

خودکشی درمترو

گن لاغری مردانه

کت وشلوار جدید فرهاد مجیدی

+ l.a ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

تکاپوی اسفندماه

 

ماکه خیلی منتظر برف بودیم نیامد چکارکنیم حالا؟

به استقبال بهارمیرویم.

نقاش دارد در حیاط را رنگ میزند.دخترم فکر مانتو کفش ولباس عید است.پسرم فکر سفردرتعطیلات.همسرم احتمالن فکر خیلی چیزهاست:سفرش از طرف شرکت،خرید شب عید ،سفر ایام عید...

مردم در تکاپو .اگر دقت کنیم ماه اسفند سرعت بیشتری در قدمها میبینیم وترافیک ماشین بیشتر.

ماشینهای حمل ونقل قالیشویی...چوب پرده...نقاشی...

من اما نسبت به سالهای پیش از سرعتم کم کرده ام کمترسخت میگیرم وبهتر جواب دریافت میکنم.

باتمام شدن ایام مطالعه من همه چیز سررسید کرده:کلاسهای دختر...کارهای خانه ...

دوست داشتم بیکار روی نیمکت کنار خیابان بنشینم و عبور پر عجله ملت را نظاره گر باشم .

+ l.a ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

آب دیده

برای همه ما غروبهایی هست ...

شاید به حرفم بخندید وجدی نگیرید ولی ادمهایی که مراحل سختی در زندگی پشت سرگذاشته اند میدانند یک لحظه لبخند و سلامتی و کنارهم بودن چه ارزشی دارد!و همان ادمها در برابر مسایل مقاومتر و اب دیده تر طوری عمل میکنند که گویی زمان را در مشت گرفته اند:این نیز بگذرد!

پ.ن.این منظره از پنجره اشپزخونه پیداست

پ.ن.به جان خودم اخرشیم!تکنیکها عوض شده .به جای چه وب قشنگی داری.خوندم واقعن لذت بردم.کمی بیشتر بنویس اگرم خواستی بیامرگ من لینکم کن!نیشخندمیان ادرس وبشونو خصوصی میذارن کنجکاوبشی بگی اها یک دوست سرانجام نوشت بری ببینی رودست خوردی!اوه

+ l.a ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

بدون ساختار!

 

بیاییم اینقدر در نوشتن وسواس به خرج ندهیم .به نظر من وبلاگ نویسی بی چهارچوب هم هست .یعنی ژانری از وبلاگ نویسی هم هست که ساختار خاصی را رعایت نمیکند .گاهی عکس گاهی یک خط دل نوشته...

هیچکس نمیتواند ادعا کند من بی نیاز از دیگران هستم.ماهمه در همین فضای مجازی هم یک خانواده تشکیل داده ایم منتها چهارچوبش مرئی نیست.

خودمن وقتی میبینم کسی از دوستان به روز نمیشود وفقط یک یا دونفر هستند که احتمال دارد نوشته باشند دلسرد میشوم .بارها گفته ام حتا گر برایم نظری فرستاده نشود بازهم مینویسم ولی این دلیل براین نیست که از دیدن نظرهای شما دلگرم و شاد نشوم!

صبرمیوه شیرینی داره!این گلدون محبوبه شب منه که روی تراس خشک شده بود!

 

 

پ.ن.وبلاگهایی هم هستن که بی ربط مینویسن و بیربط هم عکس میذارن!اما غیرمنتظره اند !لبخند

 

ترانه های رضا صادقی رو از اول دوست داشتم مخصوصن جنوبیهایش.

بی سبب نی ...وقتی پایی بی عصا قدم....

جکمت شی رنج غصه............

شکر داده و ندادت...............

+ l.a ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

....

هردوره زیبایی خودش را دارد!ادم منظمی که من باشم اینطوری درس میخونم!خجالت

پ. ن.اینو ببینین.فتبارک الله احسن الخالقین!

پ.ن.اینم پن کیک برای ولنتاین

+ l.a ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

بو ی زندگی

 

 

عشقو دوست داشتن هرچقدر هم که هزینه داشته باشد ارزش دارد.چقدر خوب بودبیشتر نگا ه میکردیم بیشتر دقت داشتیم من یکی از بی دقت ترین انسانهای کره زمین بودم که اصلن توجهی به رفتار و گفتار دیگران نداشتم.

اینکه اینجا تجربیاتم را میگویم شاید به خاطر این است که دلم میخواهد دیگران دچار اشتباهات من نشوند و از لحظات زندگی بیشترین بهره را بگیرند .

اگر به تنهایی بعضی افراد دقت کنیم اینقدر از باهم بودنها ایراد نمیگیریم .اگر یک هفته زیر سرم باشیم یا ابسه لثه داشته باشیم از اینکه میتوانیم فقط وفقط لقمه ای غذا بخوریم لذت میبریم.

مدتهابود دنبال فرصتی برای تنهابودن میگشتم اما تازگی تنهایی ام را بادیگران قسمت میکنم!واز لحظاتی که به هرحال با بقیه هستم نهایت بهره را میبرم.

امروز صبح بعداز دوسال شاید دو جوانه در گلدان کاشتم امروز عصر بعداز دوسال شاید صدای همزن برقی و بوی کیک خانگی در فضای خانه پیچید .

در نگاه منشوری ما زنها تارهای ظریف نامرئی دیده میشود که میتواند بسازد یا خراب کند!

+ l.a ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

یادها...

 

 

تمام زندگی ماسرشار از خاطره هاست .نمیدانم چرا صبحانه جمعه را دوست دارم نمیدانم چرا بعداز ظهر 5شنبه دوست داشتنیست ،ماکارونی را با یک مشت پیاز جعفری دوست دارم،باران را،حافظ را،بوی روق کاهی کتاب را ،عطر چای ،بوی افتاب را درملافه روی بند رخت،بوی خیارشور،بوی عطر خاک ،بوی برگهای شمعدانی،گلهای آهار،صدا وبوی سوختن هیزم،گلهای یاس زرد و به ژاپنی،بوی کرم 101،عطر برنج صدری،عطر کره و زعفران،عطر گل محمدی،عطر ادکلن پوران هوم....

این چیزها همراه با چه هم آیندهایی بوده است که مرا مجذوب و از خود بیخود میکند؟

ایا نسل امروز هم یاد و خاطره ای خواهند داشت؟

 پ.ن.دوست عزیزی که کامنت خصوصی زدی ازت ممنونم .دنیای مجازی هم به قول تو قوانین خودشو داره مخصوصن که لحن انسانها مشخص نیست مثلن درمورد خودمن دوستانی که الان صمیمی شده ایم گفتن که  اوایل از کامنتهات جا میخوردیم!به هرحال این کارو بکن منوهم در جریان بذار لبخند

 

 

 

 

پ.ن.تومرگ دلم رو ببین و برو........به به واقعن نظیر خواننده های قدیمی مثل گلپا بازهم میاد؟

+ l.a ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

روزانه

 

وقتی حالم خوب است سراغ پینترست میروم سراغ وبلاگهای خارجی سراغ عکسها رنگها.وقتی حس وحالم خوب است میپرم بیرون نان سنگک میخرم خامه و کره وشیرو عسل برای صبحانه و برای دخترم و دو دوستش که امروز مهمان ماهستند انواع بستنی زمستانی و تابستانی میخرم و برای شام خوراک اسپاگتی با سس قارچ درست میکنم.

تو گویی دوپینگ  کرده ام.گفته بودم وایبری نیستم فقط هرزگاهی  به گروهها سرمیزنم یک گروه دعوت به ذکر و دعای باران کرده گروه بعد این دهه را با انواع نقدها جشن گرفته است!جایی کسی لطیفه فرستاده ان دیگری کلیپ مرغی که قرمیدهد  و یا طوطی که عربی میرقصد یک گروه دیگر تمرین زبان انگلیسی میکند .این گروهها خودشان مرا عضو کرده اند .

از اینکه دخترها در اتاقشان قهقه میزنند لذت میبرم .از خودم راضی هستم از اینکه با تمهیداتی این شادی را رقم زده ام ...از اینکه با تشویقهایم باعث شده ام پسرم کارش را رها نکند و حالا از طرف شرکت به ماموریت فرستاده شده است خوشحالم .ازاینکه حال پدرم کمی بهتر است از خدا ممنونم .

به فول اذر عزیز چرا از تواناییها و قوتهایمان نگوییم؟

بیایید این نهضت را راه بیاندازیم وهریک ازما از استعدادها تواناییها و نقاط قوتهایش بگوید .بس کنیم این گله شکایتهارا .بگذاریم موج مثبت تسری پیدا کند...........

پ.ن.ترانه مورد علاقه من :اولین دیدار عقیلی

+ l.a ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

بیرون پنجره من

 

نزدیک نیمه شب دایره سفیدی روی دیوار بالای شومینه می افتد ،به ارامی دقایی میگذرند تااینکه حلقه پایین می افتد ودر اتش گم میشود.

دم صبح فنچهای کوچولو خانه پرنده ای که به درخت اویزان کرده ام پیدامیکنند .انها را کاملن از پشت میزم میتوانم ببینم .گاهی دزدکی نگاهی به داخل میاندازند وگاهی راست سراغ دانه های روی زمین که توسط سنجابهاپراکنده شده اند میروند.یک بوته کاملیادرهرگوشه حیاط هست که به بزرگی مگنولیا نیستند ولی قوی و قدیمی هرجا چشم بدوزی غنچه صورتی رنگشان پیداست.

اثری از میانه زمستان اینجا نیست !بیرون پنجره من به نظر میرسد بهار است!

                                                         ترجمه از وبلاگ "یک روز"

پ.ن.میشه مثل این خانم به هربهانه ای نوشت!

پ.ن.تقدیم به اذر .مهردخت جون اشکالات ترجمه ام را بگولبخند

+ l.a ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

عنوانی پیدا نکردم!

اگر اینجاهم بخواهم خودم را سنجیده و موجه نشان بدهم دیگر نمی نویسم!اینجا می ایم تا در حیاط خلوتم کمی استراحت کنم گاهی گریه کنم به در و دیوار بزنم گاهی نیشخند بزنم گله و شکایت کنم .حرصم راخالی کنم خلاصه بروید ان طرف ترکشش شمارا نگیرد!برای شما پیش امده چیزی باشد که رنجتان بدهد و دلتان بخواهد حرف دلتان را راحت وصریح و بی پرده به طرف بگویید ولی نتوانید چون عواقبش بدتر خواهد شد؟

به نظر من سختترین وبدترین حرفها حرفهاییست که نتوانی بگویی.روزی ده بار به نوک زبانت بیاید وباز بترسی بیانش کنی ولبخندی زورکی برصورتت ماسک بزند!

از صبح چندتا تلفن داشتم که فقط مرا در امپاس قرار میدهد.یکی گله وشکایتش را از دیگری به من میگوید .ان یکی از اخرین مهلت تمدید نت میگوید .این یکی منتظر پاسخی دیگر از من است!

گاهی دلم میخواهد همه را رها کنم بروم در دهکده ای دوردست بدون گوشی زندگی کنم.حتا دیگر نت هم نمیخواهم .خودم باشم واسمانی پرستاره دشتی فراخ ،جوی آبی جاری،برگهایی رنگی..

نمیدانم کجای کار میلنگد؟بیش از حد بها دادن به این و آن ؟ازخود بیگانگی؟درجایی میخوانم فروخوردن خشم و ناراحتی و بروز ندادن احساسات و دم فروبستن موجب کم شدن ایمنی بدن و امادگی بیماری میگردد .

ادم ترسویی نیستم برعکس خیلی هم شجاعم اما گاهی عشق و دلبستگی شجاعت را هم از ادم میگیرد !

+ l.a ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

روزانه

 

 

انقدر حرف و موضوع نوشتن داشتم ودارم ولی اینجاکه می ایم کم حوصله میشوم.ازدیروز دارم کم کم به کارهای عقب مانده میرسم بعضی یکسال عقب مانده بعضی 4ماه.بهترنیست بجای نقاط ضعف از نقات قوه مان بگوییم؟خب من اراده خوبی دارم.بخواهم انجام میدهم.امروز کلی کار ریزه میزه که انباشته شده بود و روی اعصابم پشتک وارو میزد انجام دادم.وتازه یادم امده که بعداز کار دندان پزشکی که درحین مطالعاتم هول هولکی انجام دادم لثه ام ابسه کرده !وامروز فردا باید بروم بگویم ببخشید جناب دکتر اگر اشکالی ندارد شرمنده لثه ام مشکل دارد شماکه نهایت دقت را بکار برده اید !

صبح برای خرید مرغ رفته بودم انچنان محو تماشای انواع ماهیهای رنگارنگ در اندازه های مختلف شده بودم که زمان را فراموش کردم.نمیدنم گفته م یانه که با گوشت ازبچگی زیاد میانه نداشتم.الان هم اگر باشد میخورم وگرنه با اکراه تکه کوچکی مرغ یا گوشت میخورم.ولی بین انواع ان ماهی ومیگو را ترجیح میدهم.بازار تره بار وماهی راخیلی دوست دارم . اسفناج یاد ته چین و برانی ،هویج یاد برش و خورش هویج ،چغندر یاد لبوی داغ صبح جمعه ،بادمجان یاد میرزا قاسمی و حلیم بادمجون،دلمه های رنگی یاد خوراک مکزیکی و............

اما تمام اینها را باید با عشق و ارامش پخت و خورد.گاهی یک میز رنگی چیده میشود ولی دلها خاکستری ،دستها عجول حواس به همه جا جز غذا!

 

+ l.a ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

کلاس نقاشی

 

 

فعلن که کسی دعوتم را نپذیرفته ودوستان از رویاهایشان می گویند من هم عقب نمانم .دلم میخواست جدای ان رستوران کوچک خانوادگی یک اتلیه نقاشی خاص خانمهای میانسال و بالاتر داشتم مثل این ..

+ l.a ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

دعوت وبلاگی

خب خانم معلم مدتی غیبت داشت و شنیدم به رقصو پایکوبی مشغول بودین!ابرو

 

تمام دوستانمو دعوت میکنم در وبشون بگن دوست دارن کدوم شهر دنیارو ببینن وچرا؟

اگه عکسی هم بذارن چه بهتر.فقط یک شهر

 علاقه ای به دیدن شهرهای صنعتی و پیشرفته دنیا که زرقو برقو سرمایه داری  چشمو میزنه ندارم عاشق جاهایی مثل  جزیره سنتورینی یونان هستم ودرسایت پینترست مدام عکسهاشو دنبال میکنم  .فضای مورد علاقه منو داره گرم شیرین نوستالژیک ..کوچه پس کوچه هاش ..کافه های خیابونی..غیرمسطح بودنش...ترکیب رنگها..اسمون  بی دریغش.

به به

کاش بشه روزی اونجارو ببینملبخند

پ.ن.من عاشق این وبلاگم.خانمی به نام سارا درشهر کوچکی از ایالت جورجیا ازروزهای معمولی و لحظاتش مینویسه.اگه برسم جند ترجمه ازش براتون میذارم

پ.ن.خودم میدونم خیلی از واژه عاشق استفاده میکنم خب عاشق این وازه هستم!لبخند

+ l.a ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

کنکو ر در میان سالی

نمیدانم چه شد که دیروز خودم را سرجلسه کنکو ر ار شد یافتم!باورکنید اصلن نمیدانم چه اتفاقاتی مرا به انجا کشاند.فقط میدان فراخوانده شدم(میژن)شاید چالشها و گرفتاریهایی که در چندسال اخیربرایم اتفاق افتاد.شاید شرکت در کارگاهها و کلاسهایی که طی این مدت رفتم شاید توصیه یک دوست عزیز.به هرحال دیروز بعداز سی و خرده ای سال دوباره سرجلسه کنکور بودم!

همسراز محل کار حدود ساعت یک زنگ زد:کارت ورود به جلسه و کارت ملی یادت نرود .کمی هم زودتر برو احتمال پنچری و تصادف!و ..همه اینهارا بکن!استرس نداشته باش!!!!!!!تعجب

دقایقی بعد دوباره پس از سالها مقنعه سرم بود و تیپ معلمی در جیبهایم مدادو پا کن وتراش گذاشتم  کیف و گوشی برنداشتم راحت و روانه شدم.چه سبک بودم !هیچ فکر کردیم برای رفتن به ان دنیاهم دست خالی خواهیم رفت؟فرایند!امتحان 2.30 شروع و درها ساعت 2بسته میشد!حوزه همان جایی بود که قرار است قبول شوم!خوشبختانه جلوی در ورودی جابرای پارک پیداکردم که واااااااای خداااااااااااااااای من !!!!!!!!!کارت ورود به جلسه!!!!

فقط نیم ساعت وقت داشتم در ترافیک تعطیل شدن مدارس .ولی مسیر تاخانه زیاد نبود.فقط میدانم گاز را گرفتم و بسرعت به طرف خانه .حس میکردم بدنم داغ شده گونه هایم اتش گرفته بود .جالب است جدای برباد رفتن زحماتم یادچه چیزهاکه نبودم:سرزنش شدید  همسر!فعال شدن کورتیزول!!!!!اختلال اضطراب!!!!!

به هرجان کندنی بود پله های سه طبقه را بالارفتم کارت را برداشتم و خوشبختانه کنار خانه یک تاکسی تلفنی هست ماشین را گذاشتم و پریدم طرف یک راننده بال بال زنان بیا اقا مرا برسان!

حالا که فکرش را میکنم خنده ام میگیرد!طرف نفهمیدم به مدیرش چه گفت و پرید پشت رل وباسرعت سیرنور د0دقیقه مانده به بسته شدن درمرا جلوی حوزه پیاده کرد .با دیدن جمعیت سرگردان در محوطه کمی ارام شدم.بالافصله از باجه انجا یک بطری اب خریدم و راهی سالن.عده زیادی شرکت کرده بودند.صندلی ام در سالن کنار در ورودی یک کلاس بود این یعنی ترانزیت!

امتحان 3برگزار میشد هنوز فرصت بود ودراین فاصله ارام گرفتم.بانگاهی گذرا به جمعیت حاضر دریافتم بیشترشان سیاهی لشکر هستند و همینطوری شرکت کرده اند .چندتایشان نایلون خوراکی بدست!چندتا کلی وقت جهت ارایش !وعده ای هم با نگاه معلمی رقیب حساب نمیشدند.اما دوسه نفری هم از کنارم رد شدند که به قول جوانها خدا بودند!

عده ای سلانه سلانه وارد سالن میشدند وساعت نزدیک بیست دقیقه به سه بود!!!!!!!!!

(درها بسته نشد بود)تک تک چند صندلی مثل دندانهای شیری افتاده خالی مانده بود !حس کردم وضعم از انها که غایبند بهتر است!

درعوض خانم کناری گفت 7جلسه کنکور شبیه سازی درهمین بازه زمانی داده است!!!

چند نکته مرا ارام میکرد .اولن موضوع قبول شدنم برایم جدی نبود دوم اینکه فقط 4ماه خوانده بودم و تقریبن تمام کتابها و جزوه هایم امانت از دیگران بود .تمام این 4ماه هم نه تنها از روتین زندگی کم نکردم بلکه جهت نشنیدن کنایه بهترا قبل هم عمل کردم.ددر رفتن های (ببخشین اصطلاح دیگه ای پیدانکردم) 5شنبه شب وشب شنبه  هم بیشترازهمیشه !رشته هم که نامرتبط بود .همه اینهایعنی یک دل خجسته وبه زعم خودم یعنی همزمان بکار گرفتن تئوری رو ان شناسی در عمل!

حتا جاماندن کارتم حتمن دلیلی داشته حتمن بااینکه یاداوری شده بودم جایی مغزم  خطا داده است1

علی رغم تصورم سوالات برایم اشنا بودند .این یعنی نصف قضیه حل.زبان چندین درک مطلب بود که همه جز یکی را زدم تا وقت کم نیاورم .یک اشکال کار من جسارتم است که گاهی موقع شناس نیست و فکر نمره منفی رانمیکند .تا توانستم تستی را بی پاسخ نگذاشتم!فقط امار و علم نفس راکه میشود گفت تقریبن نخوانده بودم از طریق قوانین احتمال!نیشخندبرای امار و قانون صلو ات برای علم نفس تعدادی را پاسخ دادم .جالب اینجا بود یک ساعت مانده به پایان جلسه بااینکه دفترچه و زمان یکی بود عده زیادی سالن راترک کردند!

واین دلگرمی ضمنی من بود.نه تنها وقت کم نیاوردم بلکه یک مرور هم کردم و متن درک مطلب زبان راهم جواب دادم.خلاصه جزو 20 نفراباقیمانده تااخر وقت بودم .

درکل راضی هستم

ولی

این دلیل نمیشود که همه را درست زده باشم

ویا حتمن قبول شوم .چون تنها یک گزینه یعنی یک دانشگاه باید قبول شوم وگرنه پرونده ادامه تحصیلم بسته است.

بعداز امتحان بیرون که می ایم ته برگهای کارتهای ورود به جلسه پراکنده در فضای سبز دانشکده به چشم میخورد وباران زیبایی که باریدن گرفته .من بدون کیف وگوشی و ماشین!(پول همراهم بود)

ماشین میگیرم میرسم دم در اول یک تلفن به خانه بعد به مادرم و جماعتی را از نگرانی نجات میدهم!

سوار ماشین میشوم وبرای گرفتن نتیجه ازمایش یک عزیز راهی ازمایشگاه میشوم تا چالشی دیگر از زندگی............

+ l.a ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

سفر

 

خب این همون خصوصیت پرش منه که وسط یک مشغله مهم و جدی بیام اینجا عکس اپ کنم!

-----------------

دلم برای همه چیز تنگ شده است !همیشه با هرسفر ادم دلش برای خانه اش تنگ میشود و من مدت 4ماه دریک سفر بودم منتها سفری به شهر کتابها ........

ظاهر مرتب پذیرایی با شلوغی اتاق خواب رقم میخورد !طوری که برای حرکت باید مثل موشها از لابیرنت رد میشدیم !پروفسوری بودم وسط کتاب و جزوه و...........

فریزر یخ زده چکه کنان معطل من .پکیج با رادیات سوراخ معطل من!کلاسهای معوق دخترم معطل من!قسطها ....خریدها ...ریموت های خراب در و تی وی ....بازیافتها...و ده ها ناگفتنی  ..همه معطل !چندین تلفن ضروری معلق!

یادگرفته ام وسط روزمرگیها و روتینها بپرم در شهر رویاها و علاقه مندیهای خودمو باز کنم و لحظاتی مست و خراب باشم!

 

در میان سالی از تراز نامه زندگی ام راضی هستم ....

+ l.a ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

آن روزها!

 

 

 

تا برمیگردم بفرمایید سرد نشه!

پ.ن.اصولن به خزندگان ارادن دارم!

+ l.a ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

هنرو موهبت خانواده داشتن

 

 

از باز کردن برخی مسایل خوشم نمی اید ولی خلاصه بگویم این روزها داشتن یک خانواده منسجم و نرمال هنر است!دخترم میگوید اکثر بچه های کلاس ما با مادر بزرگشان زندگی میکنند!عاقبت این بچه ها چه خواهد بود؟

اگر مردان و زنان ما میدانستند  با حفظ حریم خانوادگی و کیان خانواده و تربیت فرزندان به شکل طبیعی و عادی چه زیباییها جذابیتها و نعمات و ارامشی پیدا میکنند راحت دستخوش مسایل حاشیه ای ناپایدار نمیشدند .

این روزها همه سریال های ابکی احمقانه تر کی نگاه میکنند شما چطور؟در این سریالها برخی روابط چنان عادی نشان داده میشود که گویی این بوده و جز این نبوده!

یک عده هم صرفن برای جا نماندن از این کاروان ویرانگر دستخوش بازی میشوند.

اما چه دیروز چه امروز چه فردا خانواده خانواده است و مقدس ........

+ l.a ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

پیام دوستی

+ l.a ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸
comment نظرات ()

زندگی باید کرد!

جابجایی هویت!

همه ما دچار افت و خیز حالات روحی هستیم .همه ما انسانیم و ناشناخته!

اگردوستی دیگر نمی نویسد گرچه برای دیگران سخت است ولی حتمن مشکلی دارد دست ودلش به نوشتن نمیرود.

چیزی که مدتها گریبان خودم را گرفته بود.با نگاهی کلی میشود دریافت این امدنها رفتنها،غمها شادیها،زمستان وبهارها جزو قوانین هستی است .

مثل ازاد شدن یک هورمون که یکسره نیست و باید بازداری شود وگرنه تحلیل و نابودی به بار میاورد.

کلی حرف برایتان دارم کلی ایده کلی نظر کلی نسخه کلی تکلیف!نیشخند

الان این جمله بالااحتمالن رنگین کمان وسط اسمان ابری بود!

+ l.a ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٥
comment نظرات ()

عکس

صبح زیبای زمستانیتان به خیر!

http://s5.picofile.com/file/8165630100/IMG_8575.JPG

+ l.a ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳
comment نظرات ()

دوستانی بهتر از آب روان.......

 

 

عادت ندارم تولدم را به کسی یاداوری کنم .خیلی هم کم توقع هستم .راضی نیستم کسی زحمتی متقبل شود .و جالبست برعکس میشود تولدهای سالهای اخیر من همه خاص بوده اند.سالروز تولدی که شبو جون و بقیه وستان زحمت کشیده بودند و پاورپونت زیبایی تهیه کرده بودند.سالی که اذرجون گلدان زیبایی دم در فرستاد.پارسال که دوستی عزیز بیخبر تمام دوستان قدیم را جمع کرده بود و مهمانی شام بدون اطلاع من ترتیب داده بود و امسال نیز با زحمت دوستان مجازی سوپرایز شدم!

شب تولدم اروم  مثل شبهای قبل مشغول مطالعه بودمکه زنگ در به صدا درامد و برادر همسر وخانمش کیک به دست وارد شدند!

امروز صبح همسرو بچه ها کلامی تبریک گفتند.صبح که سری به پیامهای وبم زدم دیدم مزگان دعوتم کرده و خدای من چقدر غافلگیر شدم !

واقعن کار زیبایی بود .همانجا شرمنده شدم که خودمن دراین موارد بسیار فراموشکار هستم!

زیباتر مرحله حدس زدن بود که عاشق این کار هستم!

چندبار بالاپایین رفتم تا اول کارتهای اقایون مشخص شد.(لیلا خانم!)

کارت مهسارا با عبارت "بانو"شناختم!

کارت مینو جون را از وزن و وقارش شناختم.

کارت جناب باران را از تکنیک کامپیوتری که ایشان مهارت دارند شناختم!

کارت اذر و مهردخت را اشتباه تشخیص دادم .چون فکر میکردم مهردخت کمتر وقت داشته باشد و اذر بیشتر برایم مینویسد.

کارت جناب اشنا را از جمله همیشگی شناختم و نیز نگاه خاص ایشان از انتخاب تصویر.

کارت پروین را از شیوه نگارش و نقطه گذاری شناختم.

کارت جناب باد صبارا از مودبانه بودن و دو کلمه معلم و مهربان شناختم.

کارت مزگان را از فنجان قهوه روز اخر !لیلای بدون جون و جان !و سادگی و بی تکلف بودن ان شناختم!

فیونای عزیزم کارتوهم بسیار زیبا و غافلگیر کننده بود .

ظهرهم دخترم بعداز مدرسه برای اولین بار به گلفروشی رفته و دسته گلی زیبا بایک اسپری برایم خریده بود.پسرم چندروز قبل برایم موس خریده بود و با پیامک تبریک گفت بود .همسر با وایبر ازمحل کار پیام تبریک زدوشب هم با یک جعبه شیرینی و پاکتی حاوی مبلغی پول امد.اول هفته هم همان دوست صمیمی برایم کفش ورزشی اورد.عصرامروز هم خواهرم و بچه هایش با هدیه ای امدند.

ازهمگی متشکرم و به وجود همه شما افتخار میکنم و بابت داشتن چنین دوستان خوبی به خودم میبالم.

این تقدیم به همه شما

 

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱
comment نظرات ()