پردیس

شخصی

مدادرنگی ها

 

 

ادم عجیبی شده ام!علاقه ها و انگیزه های قبلی درمن کمرنگ شده است.دوست ندارم این حالت همیشگی باشد.

شاید همه در سن وسالی با تجاربی خیلی از گذشته شان فاصله بگیرند.شاید این طبیعیست نمیدانم.

وقتی به گذشته نگاه میکنم انرا به شکل یک جعبه مدادرنگی خوشگل 24 تایی و یک دفتر نقاشی پراز خط خطیهای جورواحور میبینم.

یا خانه ای پراز اتاقهای رنگی و وسایل هنری .

گاهی واقعن درمیمانم آن حالو هوا خوشبختی بود یا این؟این جعبه ذهن ما چه پرغوغاست هرروز هرلحظه یک نوا یک موسیقی نواخته میشود!

حسم این است که برای خودم ودیگران کسل کننده شده ام .ازاینکه مدتهاست باعث شادی کسی نشده ام راضی نیستم.

سالی که گذشت برایم بهتراز سال قبل بود .سالی که ارام ارام تکه های پازلی برهم ریخته را جمع اوری کردم .ارام اهسته تکه هایریخته وجودخودم را نیز از گوشه کنار جمع کردم سرهم کردم .دوباره برخاسته ام اما دیگر اثری از لیلای قبلی درخودم نمیبینم .

خودم خودم را نمیشناسم .نه اینکه شاکی باشم نه اتفاقن بزرگ شده ام متکاملتر شده پخته تر شاید...

در توفانهای زندگی بهتر میشود اموخت .فکرنمیکنم در تکرار و یکنواختی انسان چیزی بیاموزد.

اما بازهم میگردم ببینم از مدادرنگیهایم چیز بدرد بخوری مانده بردارم دوباره نقاشی کنم!

+ l.a ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

روزانه

 

یک روز بارانی در شهرما!

صبح که پرده را کنار زدم از دیدن زمین خیس و باران دلم باز شد .و بهتراینکه لازم نبود بدو بدو به مدرسه بروم!

چندسال است پاییز و زمستان وبهارمن رنگ تازه ای به خود گرفته.حضورشان را درک میکنم.

آب کتری جوش امده است یک فنجان نسکافه درست میکنم تا چشمانم باز شود بتوانم مطالعه کنم.ساعت 6.30 است.محبوه شبم برگهای تازه زده.گلدان داوودی اذرجون هم که خشک شده بود دوباره جست تازه ای زده.

دختر و پسرم در تکاپوی رفتن .این به مدرسه ان یکی سرکار.

روزجمعه درحالیکه پسرم برای خواهرش یک فیلم کمدی از شبکه خانگی گذاشته بود و  باهم نگاه میکردند و من وهمسر درحال مظالعه بودیم به او اهسته گفتم:باید به پسرمان افتخار کنیم .درسن وسال او پسرها یک لحظه خانه پیدا نمیشوند ولی او نه تنها هست بلکه حواسش به سرگرم شدن عصرجمعه خواهرش نیز هست .

به تمام انهایی که هنوز به تفاوت سنی زیاد بین بچه ها منفی نگاه میکنند بگویم 12 سال اختلاف سنی بچه های من انها را به هم نزدیکتر کرد !

+ l.a ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

خود

درمیان سالی تازه فهمیده ام که نهایت تکامل یک انسان به "خود "رسیدن است!ساده هم نیست .امتحان کنیداگر رسیدید سلام مرا هم برسانید!

+ l.a ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

تکلیف

 

اگر مرا شناخته اید و میدانید قصد معلم بازی ندارم و تنهاهدفم اشاعه و به اشتراک گذاشتن چیزهاییست که یاد میگیرم :

تکلیف این هفته :

به جای استفاده ازضمیر "تو"در بیان خواسته هایمان از ضمیر "من"استفاده کنیم !

مثال؟اها

-تو هیچوقت ازدست پختم تعریف نمیکنی.

-خیلی دوست داشتم ازدست پختم گاهی تعریف کنی!

شماخودتان بخوانید حدیث مفصل.......

پ.ن.گرچه در نظراول ممکنه این موارد ساده و پیش پاافتاده به چشم بیاد ولی تاامتحان نکنیم ازتاثیرش بی نصیب میمونیم.

خیلی ازما ازجمله خودمن در شکل بیان و گفتار مشکل داریم و ناخواسته واکنشهای منفی ایجاد میکنیم.

+ l.a ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

عکس

عشق تحقیرامیز!

-----------------------------------

 

عطر خوش این عکس مرا به روزهای کودکی در خانه مادربزرگم برد........

 

+ l.a ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

عکس

میدانید که شیوه وبلاگ نویسی هرکس خاص خود هست بنابراین تعجبی نیست که با یک عکس تاریخ گذشته هم به قول مهردخت غیرمنتظره باشم!

رستوران نعیم قشم.من عاشق خورش قلیه ماهی جنوب هستم .هم اینجا خوشمزه بود هم یک رستوران کوچیک کنار بازار ماهی بندرعباسخوشمزه

+ l.a ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

خورشید پیش رو

یکی از مانتوهایم یک ماه هست که روی مبل منتظر اتو مانده است .یک لیست بلندبالا معطل من!پکیج چکه میکند!اتاق خو اب که باید مرتب و محل ارامش باشد شلوغترین قسمت خانه است.روی یک میز کلی کتاب و جزوه .یک جعبه پراز طرح و ایده .یک چهارپایه نقاشی !میز کامپیوترم و....(میدانستید هیچ ابزار تکنولوژی نباید در اتاق خو اب باشد؟نه کامپیوتر نه تلفن نه تی وی .............ن)ظافت کلی خانه به تعویق افتاده.نت را کمی تعطیل کرده ام.یعنی از 7ساعت به یک ساعت رسانده ام.تلفنها تقریبن برای من قطع است.هیچ کلاسی نمیروم .خوشبختانه از ادم قبلی اراده اش کماکان باقی مانده است!

 

تمام چراغهار را خاموش کرده ام!نه اشتباه نکنید چراغهای خانه را نمیگویم!منظورم تمام نورهاییست که جلب توجهم میکند .فعلن حواسم به خورشیدی است که اینروزها برایم خودنمایی میکند..........

+ l.a ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

روزانه

 

دختره با من قهره سرسنگین رفته اتاقش شام هم میل نداشته چون کتابشو خونه خاله اش جا گذاشته بود منم بندرت چیزی میگم ولی اینبار گفتم حواستو جمع کن!

پسره اومد سرمیزشام گفت مامان!وقتی میگه  :مامان میدونم حرف مهمی داره .میدونم دلش قوت قلب میخواد.

ازدغدغه هاش میگه .گوش میکنم و بهش اطمینان میدهم.الان توی اتاقش اهنگ شاد گذاشته گوش میکنه!

همسر خوشحال رفته ماموریت به جایی خوش اب و هوا.

منم حالم خوبه گرچه ندایی به من گفت به دوست قدیمی زنگ بزنم و خوب حدس زده بودم!

گرفتاربود گرفتار!گویی صدایش از اعماق چا ه می اومد.چندبار کم مونده بود گریه کنم .اما او عاقلتر و محکمتر از من بود.

خلاصه کتابی که مطالعه میکردم گذاشتم کنار اومدم اینجا.

یک نداهم میگفت برو تازه شو برگرد!(به جای رفرش چی بگم؟)

خیلی براتون حرف دارم ولی فعلن وقت کم دارم .مدتهاست یادگرفتم به زندگی و نشدن ها نبودنها اخم نکنم.نه خودمو مجروح و زخمی کنم نه اطرافیانو.کلن هر انقباضی جلوی روند زندگی نتیجه عکس و ناخوشایندی میده.

این گل مرجان منه که سالهاست عاشقانه بید ریغ بی ادعا تمام سال جز یک ماه گل داره!

+ l.a ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

مهمونی یک دوست

 

 

جهت ارضای حس کنجکاوی!

ته چین گوشت وبادمجون.

گارنی یاریخ ودلمه بادمجون

سالاد کرفس

سالادفصل

پیراشکی

ازهمه خوشمزه تر:اش گوشواره ترکی منتهاباتورتیلای المانی!

+ l.a ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

تاکله پای بعدی پاشدم!

 

اصلن خودمو با این خصیصه مشخصه شناختم که وسط هرکار و هرچیز بپرم کار دیگه!همینم بی خیال دیگه.

کلی کتاب و جزوه پراکنده روی میز میپرم برای شب شام و برای فردا ناهار ردیف میکنم و بوی پیاز داغ راه میندازم.بعدش میام اینجا خبربگیرم یهو میبینم دارم می نویسم .والبته البوم جدید ابی پس زمینه هست.

خب خوبین؟

منم خوبم .بعداز کلی تلو تلو خوردن پاشدم گردوخاکهارو تکوندم و دارم به جوونه های جدید گلدون محبوبه شبم ،به بچه ها وهمسرخوبم و صدالبته دوستان قشنگم فکر میکنم.

گاهی ایینه روحمون غبار میگیره طبیعیه یعنی کلن همه چی طبیعیه خیلی سخت نگیریم.هنر اینه بلند بشیم هم حال خودمون هم بقیه رو رنگ و رویی بزنیم آب جارو کنیم این گردوغبارهارو.

 

در ودیواراین خونه غریبی میکنن بامن

خونه نگین بازار شام بگین .صبح درحالیکه  پرفسور پرحافظه ای که من باشم به فرضیه ونظریه جالبی رسیده بود که بهترین وقت رسیدگی و مرتب کردن کابینتها و کمدی به نام سوپرمارکت وقتی هست که درس داری و مطالعه!دخترم میپرسه مامان بازار شام کجابوده؟!

حالا با چند عکس چطورین ؟

پ.ن.این تغییر نگارش از رسمی به غیررسمی و شکسته و ...همه ناشی از اون خصوصیت منحصربه فرد هست!

 

 

 

 

 

 

 پ.ن.بیخود دارین دنبال ارتباط موضوعی عکسها میگردین !لبخند

+ l.a ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

استحاله!

 

 

من که خودم را نمی شناسم .شما مرامیشناسید؟

استحاله شدم !

رنسانس شناختی رفتاری.

بین نظریه های رو انشناختی و زندگی رو تین و کشمکش های ذهنی ام در رفت و امدم.

هم هستم هم نیستم .تعاملاتم با دیگران تغییر کرده.گزینشی تر برخورد میکنم.

گاهی دلم برای خواندن وبلاگ و نظر دوستانم پر میزند گاهی هوای گلهاو باغبانی میکنم.گاهی بومهای سفید و قلم موها ورنگها مرا به خود میخواند.گاهی مرور عکسها جلبم میکند.

گاهی دلتنگ صحبت بایک دوست هستم

گاهی هم بغضم میترکد و خود را ناتوان میبینم .نگاهی به پسرم که این روزها اولویت اول من باید باشد و نیست ........

پیشترهاهم پرحرف نبودم ولی بازهم ساکت تر شده ام.

ترجیح میدهم بیشتر ناظر و شنوا باشم.

دلم برای لیلای ان روزهاهم تنگ شده !

در دگردیسی میان سالی همه چیز رنگ و بوی دیگری میگیرد .

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

جدا میشوم!

 زندگی را پاس باید داشت!

 

با چی خالی کنم هرشب یه بغضی قدر یک کوهو

شبایی که بغل کردم یه قاب عکس بی روحو............

________________________________

خانواده ما تیپ A هست.سرعت بالا،کمال طلب،تنوع طلب ،پرتوقع..........

دیشب پسرم میگوید از 8ساعت کارم درشرکت به نظرخودم 2ساعت ان مفید است و بقیه این ساعات دارم هدر میشوم.

این چه سیستم کاری درمملکت ماست درحالیکه من یک بانک اطلاعاتی برای شرکت ساخته ام هنوز کسانی مثل خانم فلانی مجبور به استفاده از زونکن و فایلهای کاغذی باشد وگرنه بیکار میماند؟!

همسرم با تحصیلات دکتراکار خسته کننده و کسل کننده ای داردودر چهره غمگینش نارضایتی ونیاز به تنوع و تفریح میخوانم.

دخترم خودش بی اجبار و ازادانه  از ابتدای امتحانات ترمش گوشی اش را به من سپرده ومن هم انرا دست نخورده روی میزم نگه داشته ام.کنارمن مینشیند و مطالعه میکند ولی گاهی بی طاقت به تناسب سن بلوغش فضایی غیراز خانه و گردش را طلب میکند.

من اما

راضی هستم .خودم را نشناخته ام فقط میدانم از نارحتی و عدم رضایت انها اذیت میشوم .

فقط میدانم خیلی راحت بی کلام حرف دل تک تکشان را میدانم و میخوانم.

در میانسالی ارامش را در روابط ساده و راحت و جزیی و معمولی ،حتا نگاه به یک گل و یا خوردن ناهار خانوادگی ،از سرکار برگشتن همسروپسرم ،با بیماری و دارو و دندان پزشکی سروکارنداشتن میبینم.

توقعات وانتظاراتی که مرا از زمان حالم و از حالم جدا میکند را مضر میدانم .گرچه نگاهی به پیش رو و اینده و پیشرفت و درجانزدن سرلوحه من هم هست کمااینکه لحظه ای بیکار نیستم و از این طرح به ان طرح میپرم و الان که نت کمتر میایم مسلم بدانید ایده دیگری را می پرورانم

ولی

از زمان حال غافل نیستم .گرچه من هم نسبت به افکار وتجاربی از گذشته و نگرانیهایی از اینده اسیب پذیر هستم .من هم انسانم و درگیر این نوسانات که اگر نبود علم روانشناسی به چه کار می امد

ولی

خودم را مدیریت میکنم .وقتی میبینم افکار مخرب و بازدارنده ای مرا به خود می کشاند تا غرق شوم و حتم میدانم کسی به کمکم نمی اید دست خودم را میگرم و وسط این افکار همه چیز را رها میکنم دوربین عکاسی را برمیدارم از افتاب دلگرم کننده زمستانی تابیده بر اتاق افتاب رویمان عکس میگیرم ،گلهایم را اب میدهم..

به اینجا می ایم و مطلبی آپ میکنم تا از فکر مسمومی که فایده ای برایم ندارد جدا و رها شوم............

_______________-

مگه میشه عاشق نشد چشاتو که وامیکنی

منو از زمین و زمان با چشمات جدا میکنی

 پ.ن.این خانم یکی از دلبستگیهای من استلبخند

 

 

+ l.a ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

توضیح

توضیح:

از دو دوست صمیمی شنیده ام که گفتند کامنتهای تو شوک اور و عجیب و احتمالن گاهی برخوردنده است!

یکی دیگر هم گفت حتا اگر بی اسم و امضا بیای کامنتت مشخص هست..

و اما باید بگویم:

دوستان در نوشتار لحن گفتار مشخص نیست پس یک بار برای همیشه بگویم هرگز هرگز از کامنتهای من برداشت منفی نکنید چون هرگز چنین قصدی ندارم

گرچه کسانی که سالها مرا میشناسند اینرا میدانند

-نوری اگه هنوزم وبمو میخونی بیا برای بقیه بگو اول ها چه برداشتی ازمن داشتی!

-مخاطب خاص خصوصی!این توضیح برای توهم نبود چون توهم منو میشناسی .فقط باعث شدی ذهنم جرقه بزنه بیام شفاف سازی کنملبخند

+ l.a ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

...

 

 

هزار پنجره نگاه در انتظار ساخته ام

روح غرور مرده را در اشک خود شناخته ام............

جان جوانی مرا پیرترانه کرده ای........

+ l.a ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٧
comment نظرات ()

تفکر ،رفتار

 

 

مدتیست از نت دور افتاده ام یعنی کارهای مهمتری وقت باقی نمیگذارد .به یافته های جدیدهم دست پیداکرده ام که اگر مجالی باشد با شما درمیان یگذارم.هرچه بیشتر اگاه میشویم گویا با عینک دیگر و مجهزتری به دنیا و روابط انسانها نگاه میکنیم.

من برای نوشتن مطالب علمی و تخصصی ساخته نشده ام و به همین خاطر بطور منسجم و اصولی نمیتوانم بنویسم .نکته مهم این قضیه رضایت مندی خودم هست که خودم را همینطور قبول دارم .در مراحل و مقاطعی از زندگی هستم که فهمیده ام با باید نبایدها چقدر به خود اسیب زده ام.

فعلن همین را بگویم اینکه میگویند اشتغال فکری ما وشکل تفکر و رویدادهای ذهنی ما بر کارکرد بدن و رفتار ما و در نتیجه رفتار متقابل دیگران با ما اثر دارد راست است!

حتمن عده ای از این جمله تکراری و شناخته شده من تعجب کنند و بگویند :تو تازه فهمیدی؟!

در جواب میگویم بله!اما حتا میزان این درک در حالات موقعیتها و افراد متفاوت است.

گاهی میخوانیم میشنویم میگویند میگوییم و تصور میکنیم میدانیم!

اما

گاهی با تک تک سلولهای بدن ان را درمی یابیم !

و خداکند این دریافتن قبل از اسیبهای جدی جسمی و روحی اتفاق بیفتد .وقتی که فرصتی برای اصلاح تفکر و رفتار ما باشد...............

پ.ن.وبلاگهای خارجی رنگ و بوی کریسمس به خودش گرفته .بد نیست نگاهی بندازیم .شاید بپریم وسط حوضچه زنگی!چشمک

+ l.a ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٦
comment نظرات ()