پردیس

شخصی

آ ب ر نگ

 

 

کار دیروزم .اسمشو گذاشتم کوچه آفتابی!

 

پ.ن.بی بهونه هم میشه نوشت!

+ l.a ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱
comment نظرات ()

حوض نقاشی

خونوادگی فیلم حوض نقاشی رو دیدیم .من که طبق معمول به چندین دلیل اشکم روون بود .همذات پنداری با خانم معلم و.....و اون صحنه ای که سهیل از لباسش تعریف کرد و طرف گیج شد و......اون شال آبی که در عکس پروفایل  رخ کتابم روی سرمه.........

خوشیهای ساده ای که در هوشمندها و عقلا نیست و بین این سه بود........

تح ریمی که اسباب تر  حیم خیلیها شد..........

چقد اون صحنه که مریم  نگرون رضا وخانم معلم بود قشنگ بود!

+ l.a ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٩
comment نظرات ()

....

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

+ l.a ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٧
comment نظرات ()

ساعتها

خداحافظ صبحهای ساعت 10

خداحافظ پچ پچ ها و نخودی خندیدنهای نیمه شب ها تا 3 صبح !

سلام برصبح ساعت 6

سلام برشب ساعت 11چشمک

 

پ.ن.جالب بود!

+ l.a ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

دانش اموزام

 

مدارس دارن باز میشن .از اینکه شهریور پر جوش وخروشی ندارم از اینکه قرار نیست استرس سازماندهی مجدد و برنامه ریزی کلاسهامو داشته باشم و سر کلاسهای سوم تجربی و ریاضی چونه بزنم خوشحالم!

در این دبیرستان سالها تدریس کردم و دلم برای بچه ها تنگ شده .برای کل کل کردنها ...خنده ها ....

دلم فقط برای دانش اموزام تنگ شده.................

 

+ l.a ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۳
comment نظرات ()

غرو ر وتعصب

 

vanity &pride are different things though the words are often used synonymously.a person may be proud without being vain ,pride relates more to our openion of ourselves,vanity to what we would have others thinking of us.

 

how little of permanent happiness could belong to a couple who were only brought together becausetheir passion were stronger than their virtue 

دقایقی پیش فیلم غرورو تعصبو که با دخترم نگاه میکردم تموم شد و الان چه خوب  که رنده کردن پیاز با زار گریه کردن من قرین شد  !

+ l.a ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٢
comment نظرات ()

کوچه باغی

 

 

 

دلتون گرفته؟

غمگینین؟

خب یکی از این ترانه های یسا ری و ا غاسی و.....بذارین تا غش غش بخندین!

:قول بده که عروس مادرم شی!

اگه ندی برمیگردم دلمو پس میگیرم!!!!!!نیشخند

یادش به خیر پسرم گاهی عمدن از این ترانه ها میذاشت مود خونه عوض بشه و دوتایی غش غش میخندیدیم .تازه وسطاش تیکه پرونیهای منم بود!

پ.ن.هردو خواننده رو دوست دارم .ممنون ازشون که به جای غم مایه شادی میشن.لبخند

+ l.a ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٠
comment نظرات ()

farewell summer

 

 

خداحافظ تابستون!

 

 

 

 

+ l.a ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٠
comment نظرات ()

ماجرای قطا ر شهر ی

وای فکر نمیکردم فضای نت هم گاهی وهم انگیزه!

دوستانم نیستن کمرنگن .خدااااااا

.................................

در قطا ر شهر ی نشستیم دختر روبرویی به مادرش میگه :تعال!

من میگم:تعال یعنی بیا!

-بله.

-عراق؟

-نه اهواز

-پس از خودمونی!

مادرش با هیکلی درشت و چهارشونه پیراهنی نخی گلدار به تن وچشمهای سرمه کشیده کنارش میشینه.

-من جنوبیهارو خیلی دوست دارم :اهواز ....ابادان...

لبخند میزنه.و میگه خب بیاین.اومدین تا حالا؟

 

-نه .خیلی دلم میخواد .شاید امسال عید.چندوقت یکبار میای ؟

-هرسال تابستون.

-اونجا ما ابن علی مازیار داریم.

-کی؟

-امامزاده.

-اها.......

-یک پلی شکل A تازگی زدن ابشار داره خیلی قشنگه.توریستها میان عکس میگیرن

-حتمن انگلیسیت خوبه نه؟

-بد نیست.

-منم زمانی دبیر زبان بودم.

-دبیرهای زبان اکثرن بداخلاقن!

-جدی یا بداخلاق؟

لبخند میزنه.

-اما من بچه هارو دوست داشتم.اهل عکاسی هستی؟

-نه.ولی باگوشیم از شهر شما کلی عکس گرفتم

-میدونی چقد دیدن نخلها معماری خونه ها و حیاطهای شما برای مادر این سوی کشور جذابه؟

-بله.ولی الان همش اپارتمان شده حیاط کم داریم.

ازشون خداحافظی میکنیم پیاده میشیم.تو اسانسور خانمی ازم ادرس در مانگاهی رو میپرسه که اتفاقن تو مسیر منه.دختر کوچیکش هم همراهشه ازش میخوام سوار ماشین بشه برسونم .چندبار تشکر دختر کوچولو برام جالبه.

میگه حواستون باشه  الان جلوی چشمم خانم راننده ای داشت کسی روپیاده میکرد یک موتوری از کنار دستش جلوی همه کیفشو قاپیدوبرد...........

 

 

+ l.a ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٩
comment نظرات ()

سوتی

 

خوب نیست ابروی خودمو ببرم ولی برای لبخندتون این سوتیمو که میشه تعریف کرد !براتون میگم:

پسرم گفت مامان چون توهم مثل من از فیلمهایی مثل اثار کیش لوفسکی معناگراحال میکنی برو دنبال اثارتا رکوفسکی و دیوید لی نچ.منم رفتم کلوپ اسامی اثارشون یادم نیست به پسره میگم ازهرکدوم دوفیلم برام بزن فقط 2008 به بعد باشه!طرف هم که ازمن غافلتر قبول کرد!

وقتی ماجرارو به پسرم گفتم غش غش زده زیرخنده میگه:مگه طرف به خاطر تو از قبربلند بشه بیاد دوتا بعدازین تاریخ بسازه !چون تار کوفسکی سالهاست مُرده!!!!!!نیشخندخجالت

مدیونین به اطلاعات سینمایی من بخندین!زبان

+ l.a ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۸
comment نظرات ()

ایده های رنگارنگ

این همون شنبه ست که منتظرش بودم!

 

ایده ها دست از سرم برنمیدارن و این خیلی خوبه.

چقد جالب میشه وقتی به تمام اجسام و محیط دوروبرت با دید جدیدی نگاه کنی.از اونجایی که همیشه در بیان احساس و عواطفم خاص هستم!(میخواستم بگم گند میزنم دیدم نه باید فرهنگ وازه هامو درست کنم)هم الان ممکنه چیزی متوجه نشده باشین هم وقتی که توضیحش بدم بیشترگیج بشین!

یکی بیاد بگه خب مگه مجبوری بنویسی؟بله مجبورهم بالاتر :دلم میخواد!

پرت شدیم بگذریم.بله داشتم میگفتم نگاهی تازه به اشیا

وقتی وبلاگ زدم اشپزی و عکاسی برام معنای خاص دیگه ای پیدا کردو نگاهم به زیباییهای دوروبرم تیزتر شد:گلهای تراس خودم ...همسایه ...فصلها.....عزیزان سالمند....برگها...گلها...هدیه ها...خاطرات اینده!(بله دیگه مگه صحنه های الان خاطرات اینده نیستن؟)

وقتی 14ساله بودم روزی پدرم برام بوم و رنگ خرید و منو پیش استاد پیراسته برد(یادش گرامی)استاد همون اول منو به دنیای رنگ برد حتا قبل از طراحی .یک ماه پیش او اموختم و دیگه کلاسی نرفتم .حاصل ان سالها حدود 40 تابلوی کوچیکو بزرگ رنگ و روغن شد که هیچی شو در مرور زمان نگه نداشتم که اگه بود چقد خاطره انگیز بودو حالا بعد از شکافی فاصله ای 30 ساله دوباره هرکسی کو دور ماند از اصل خویش.........

وحالا باز در گوشه کنار خونه ها تصویر آبرنگی هر چیزو میبینم :گلیم رنگی ....کوزه های آبی فیروزه ای ....پرده های پر نقشو نگار.....سیب ها....

پ.ن.البته این نگاه تازه شامل افراد دوروبرمون هم میشه ها!چشمک

پ.ن.ازسایت لیلایی صاحب سبک خوشتون خواهد اومد.لبخند

 

+ l.a ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment نظرات ()

عصر جمعه

 

فایده نداره فقط باید رد شی بری فقط باید زمان بگذره :عصر جمعه رو میگم !مخصوصن اگه اهل فوتبالهای فرمایشی مساوی داخلی هم نباشی!

مخصوصن اگه از جلسه مشاوره گیج بزنی به هم بریزی و ارامشت برهم ریخته باشه.نه حال نت داشته باشی نه دستت به پولک چسبوندن بره نه نقاشی نه هیچ کاری....

یکهو یاد تنهایی پسرت در کشور غریب هم بیفتی که دیگه وامصیبتا !

حوصله باغ در جمع خانواده همسر و حوصله نمایشگاه در جمع خانواده خودت رو هم نداشته باشی

تی وی که دیگه حالتو بهتر میکنه با اینهمه جنگ و تصمیمات جنگی!

مجبوری باهمسر بزنی بیرون .اون بره پیاده روی فضای سبزو دور بزنه تو چون عادت نداری نتونی به گردش برسی بشینی رو ی نیمکت و مردمو مشاهده کنی :اون مردی که راحت روی چمن خوابش برده.اون چند پسر نوجوونی که ور ق بازی میکنن .اون اقای جوونی که ماشینشو پارک کرد اومد پیپشو چاق کرد و به یکی زنگ زد و با لبخند مشغول مکالمه شد.اون دوتا پیرزن کنارهم.و به زحمت زمان به 12 نیمه شب برسه وتو خوشحال باشی که فردا شنبه و روز دیگریست...........

پ.ن.عکسها تزیینی و مربوط به زمانها و مکانهای مختلف است!

+ l.a ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٥
comment نظرات ()

مهمونی عصرونه

 

چندوقت پیش بعداز چندسال دوستان قدیمی مو دعوت کرده بودم و عصرونه آش رشته،کشک و بادمجون لقمه ای و مافین شبزیجات و کیک غذایی الویه داشتم

 

 

جالبه عکسهامم مثل حرف زدنم در حد برش و خلاصه ست!

+ l.a ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment نظرات ()

وبهای شخصی

 

باید اعتراف کنم مدتهاست وبلاگ مورد پسندمو پیدا نمیکنم بخونم .نوشته هایی رو میپسندم که برش ملموسی از زندگی دارن .وب بعضی دوستان البته همینطوره ولی خیلیها مثل این اواخر خودم به کلی گویی اکتفا میکنن .منو جزییات ریزودرشت زندگی جذب میکنه .و عکسهایی که از خودشون و زندگیشون میذارن.

اصلن هم دنبال نتیجه و مقدمه و انسجام یک مطلب در اونهانیستم .

وبلاگهای اجتماعی و تخصصی برای درسها و اموزشها و بررسی چالشها هست که گهگاه میخونم و بعضی شون مثل وب اشنا رو که سبک وسیاق خاص خودشو داره رو هم میخونم هم خیلی دوست دارم.

ولی وب شخصی حکایت دیگریست .وسط دغدغه های شغلی یک زن پهن کردن ملافه های رنگی رو دوست دارم.برداشت ونگاه اشخاصو از مسایل مختلف دوست دارم و.........

اما کم پیدا میکنم و ما ویلاگ نویسها به تدریج وابسته و دلبسته هم میشیم .کمرنگ شدن حضور یکی............. دگر عضوهارا نماند قرار!

+ l.a ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment نظرات ()

اگاهی

 

سراغش میریم تشنه تر میشیم میریم ومیریم بازم تشنه مثل نوشیدن اب اقیانوس شور:عطش عطش!

اما بهتره یادمون نره با هر دونستن و اگاهی به رنجمون اضافه میشه !

به غم افزوده ام انچه زخود کاسته ام!

وقتی جلو میریم دیگه نمیتونیم برگردیم اما بازم جلو میریم حتا اگه از ساحل فقط یک نقطه باقی بمونه..

اگه نخونم ندونم ممکنه با ارامش یک زندگی ساده روتینو هرشب و روز دور بزنم مثل خیلی از ادمها ولی اینو نمیپسندم گرچه میدونم رنج خواهم برد..

از جلسه مشاوره که بیرون میام مثل مگس امشی خورده گیج میزنم!تمام هنرش این بوده که همه پازلهای ذهنی مو بهم ریخته درهم و برهم و بعد شاید طوری هدایتم کنه که ازنو بچینم .اینجا کسی مقصر نیست اینجا دنبال مجرم نمیگردن .میخوان دستتو بگیرن کمکت کنن تا فارغ بشی و هم جنسان من میدونن که صد البته هر زایمانی درد داره.............

 

 

+ l.a ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢
comment نظرات ()

عکس درمانی

 

 

این روزها خیلی باید مراقب باشم خیلی.باید دست خودمو بگیرم نیفتم بلندبشم !

اینروزها برای عوض شدن حالم به هرچیزی متوسل میشم .گاهی از شدت شادی سایت پینترستو باز میکنم لذت میبرم گاهی فقط برای غرق شدن وگم شدن و فراموشی....

امروز با مراجعه به فایلهای عکسم دنبال عکسی بودم تااینجا بذارم و باور میکنین بیش از ده عکسو باز کردم وگرچه تمام زیباییهای زندگی و فصلها به نوعی در انها چشمک میزد که شاید زمانی مایه شادی من بود ولی امروز ..........

تا سرانجام اینو انتخاب کردم.دراین عکس رهایی میبینم ازادی از قیدوبند ،تعلقی نیست و بارقه امیدوشادی سرزده .دراین عکس خودمومحدود زمان مکان ...این دنیا و اون دنیا نمیبینم !

+ l.a ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱
comment نظرات ()

قمریها

ندانم ناله قمری به طرف جویباران چیست

مگر اونیز همچون من غمی دارد شبانروزی

 

 

 

تبارک الله احسن الخالقین!

این عکس بالا رقابت بچه ارو در گرفتن غذا نشون میده بچه ها و مادر سه تایی نوک به نوک بودن.

اگر کیفیت داشت میفرستادم پینترست!

+ l.a ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٠
comment نظرات ()

خبرها

 

 

 

من این روزا یک حال دیگه ای دارم.یک حالت آن استیبل!ببخشین ناپایدار!اروم و قرار ندارم .منتظرچیزی هستم خبر خوبی ...فرصتی شاید ..

موضوع و عکس تا دلت بخواد دارم ولی گاهی دست ودل پیش نمیره.چقد حال ما ادمها متغیره .کمی ناراحت باشیم به همه کارمون تسری پیدا میکنه و با یک خبر خوش هم ممکنه درحد دوپینگ خیز برداریم بیرون یک جور شعبده بازی و عملیات اکروباتیک انجام بدیم اینجا سه تا پست بزنیم!

اما من منتظرم .منتظرخبر خوشی هستم ...........

+ l.a ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment نظرات ()

جمله های بامزه!

اگر مثل من شیفته مباحث روانشناسی هستین و اگر مثل من اونو با بیانی شیرین جذاب و ساده می پسندین اینو بخونینچشمک

__________________________________

توی بازار تره بارو میوه داریم با دوستم راه میریم جایی که ماشین و ادم تنگاتنگ همند یک وانتی بوقو کشیده دوستم میگه :اینجا جای بوقه؟چرا بوق میزنی ؟

طرف میگه :حوصله بوق نداری بشین خونه ات!!!!!!!!!تعجبخنده

وهمین جمله تا مدتی اسباب خنده ماست!نیشخند

شما چی؟براتون پیش نیومده در لحظاتی شلوغ پلوغ حرفی جمله ای موجب شلیک خنده تون بشه؟

+ l.a ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment نظرات ()

دیداری شنیداری لمسی

*****

شما به این نگاه نکنین که اینجا خیلی حرف میزنم من ادم کم حرفی هستم .یعنی در محافل و جمع بیشترشنونده هستم تا گوینده .ولی چندوقته متوجه شدم ازبس حرف نزدم یک وقتهایی هم که دیگه باید حرف بزنم واژه کم میارم !یعنی به زحمت پیداشون میکنم .به خاطرهمین تازگی بیشتراز قبل صحبت میکنم ولی همینم بهتره یک مترجم کنار دستم باشه هم سوتیهامو بگیره هم برام پرانتز باز کنه ........از لحاظ طبقه بندی دیداری شنیداری لمسی بی اینکه بگم میتونین حدس بزنین از کدوم گروهم !صحبت با هیجان و پراز احساس و سریع و ........

گروه دیداری بادیداری و شنیداری خوب کنار میان ولی فاجعه وقتی رخ میده که یک دیداری با لمسی هم صحبت بشه!خداااااای من شخص دیداری که میخواد خودشو بزنه تا حرف از لبان لمسی خارج بشه وشخص لمسی هم احتمالن دپرس میشه و حرف یادش میره!

خودم باز بایدپرانتز بزنم (ادمها معجونی از هرسه هستن ولی منظور اون طیف بارزشون هست)

شما از کدوم گروه هستین؟

 

 

 

 

______________________________________-

سه دوست با کیفیت های حسی متفاوت با هم به باغی می روند و هنگامی که برگشتند کافی است که از هر یک از آنها بپرسیم که گردش چطور بود؟ نفر اول می گوید؛ آنقدر زیبا بود که حد نداشت . آسمان آبی و درختها سرسبز، آب آنقدر زلال بود که کنار رودخانه معلوم بود. کاش با خودمان دوربین برده بودیم ... او یک فرد بصری است . نفر دوم اینگونه تعریف می کند؛ آدم واقعاً نیاز دارد گاهی از سر و صدای شهر دور باشد و به صدای طبیعت گوش دهد. صدای رودخانه آنقدر لذت بخش بود..

آدم های سمعی بصری لمسی

باور کن پرنده ها قشنگ تر می خواندند... درست حدس زدید، او یک فرد سمعی است . نفر سوم می گوید؛ در آن سایه خنک که روی پوستمان وزش نسیم را کاملاً حس می کردیم و از همه بهتر وقتی بود که پاهایمان را در آب خنک فرو می بردیم ... تشخیص اینکه دیگر از همه راحت تر بود. او یک فرد لمسی است .

.لبخند

+ l.a ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٤
comment نظرات ()

تور معنوی یک روزه

 

دوستی دارم که کناراین دوست بودن به من رشد میده .چندی پیش توفیقی دست داد تا با او به بچه هاش سربزنیم!

زیر نظر یک موسسه خیریه 4تا بچه  ساعی و درسخون بی بضاعتو تحت حمایت گرفته .مسئولیتش اینه که فقط مراقب امور درسی اموزشی شون باشه و مبلغی هم از موسسه ماهانه براشون واریز میشه ولی این دوست من یک فرشته در غالب انسان روی زمینه!

او خیلی فراتر از این عمل میکنه .:قرصهای خارجی دیابت یکی از مادرها ،تشکیل پرونده پزشکی برای یکی از پدرها ،داروهای گیاهی برای جوشهای صورت یکی از دخترها و و و.....

اون روزوقتی با اوهمراه شدم میدونستم که همراهش به توری معنوی خواهم رفت میدونستم مشاهده من بیشترخود او خواهد بود تا اون سه خونواده ..........

از کارهای جدیدش ابونمان این ماهنامه برای چند نفر بود که 50 درصدتخفیف بهای اون خرج خیریه میشه و دیگری تهیه دوتا کامپیوتر بود برای پسربچه هاش که دیگه توی کوچه های فاسد پایین شهرولگردی نکنن و خونه نشین بشن.

 

دیدن چهره پسرک 10 ساله موقع تحویل گرفتن کامپیوتر لذت بخش بود.کامپیوتری که فقط چند فایل بازی داشت و روی زمین تنها اتاقشون قرار میگرفت!

این دوست من معتقد به یاددادن ماهیگیری هم هست .از دخترش بافت دستبندهای رنگی با نخ رو یاد گرفته بود و اونجا به یکی از دخترهاش یاد داد تا اوهم ببافه و محل درامدی داشته باشه!

 

.....

این دو فلاسک هم شربتهای خنک سکنجبین بود که برای خودمون در طی مسیر تهیه کرده بود!

 

+ l.a ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳
comment نظرات ()

معلم های من!

خیال باطلاسپیکر!

 

 

 خداوندرا سپاسگزارم چون علاوه بردوستان خوب معلمهای خوبی هم سر راه من قرار داد.

گرچه تمام معلمهامو دوست داشتم وازهیچکدوم خاطره بدی ندارم حتا اقای ز خدارحمتش کنه دبیر ریاضی جدید اون زمان در دوره دبیرستان که برام یک علامت منفی گذاشت ولی در زندگی من همونطور که بارها گفتم چندین معلم بی نظیر ظاهر شدن مانند ستاره هایی دنباله دار.........

یکیش معلم کلاس اولم خانم ش بود یادش گرامی .دیگری خانم ف دوره راهنمایی و خانم ن دبیر زبان دوره دبیرستان که سراز این شغل دراوردم.

بعد در دوره تر بیت معلم اقایان ا و  ح که هریک صاحب سبک بودن .در دوره دانشگاه فقط از یک استاد یادمه جناب ک که اونم نگاه منو عوض کرد ........

و بعداز اون دیگه معلمی نداشتم شاید (گرچه به چشم یک تیزبین همه انسانها معلمند)

تا اینکه بعضی از دوستان مجازی من معلمم شدند بی انکه بخواهند یا بدانند.........

من تا ابد مدیونشون هستم و دستشونو میبوسم.

بیاین از کسانی که معلمتون شدن بگین و بگید چرا اون شخصو معلم خودتون میدونین و نکته ای که ازش یاد گرفتین چی بود؟

توضیح:اینجا پرسشم درمورد همه انسانهای زندگیمون هست نه صرفن کسی که به شکل حرفه ای معلم هست.....

 

پ ن :اگه همه دراینجا درسهایی که گرفتیمو به مشارکت بذاریم بقیه هم یاد میگیرن و مجموعه جالبی میشهلبخند

 

+ l.a ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱
comment نظرات ()