پردیس

شخصی

تنهایی

 

****خیال باطلبعداز این این ایکون یعنی:اسپیکرها روشن!

-----------------------------------

پشت رل هم نتونستم ازاین غروب زیبا بگذرم .وای که کدوم نقاشی میتونه این اشعه های نورانی رو نشون بده؟

بعد از مهمونی افطاری دخترمو میذارم خونه عموش تا باز با دختر عمو و دختر عمه اش تا نزدیک صبح بگن بخندن.خیلی اوقات اینجا هستن اینبار قرارشون اونجا بود.

خسته از بیخوابی ظهر و کلاس طراحی قبل از افطار و ترافیک میرسم خونه.یک شب گرم و دم کرده تابستونیه.هوا  حالت شرجی شمال ایرانو داره تبدار و دم کرده.همسر مسافرته.

آشغالهارو میذارم دم در خیابون .چراغهای اپارتمانو روشن میکنم .پرده هارو میکشم.مانتومو پرت میکنم رو تخت .......یک دوش سرد.....پیراهنی ازاد و خنک.....کتری روی چراغ گاز....و درحالی که گلهای تراسو اب میدم ذهنم میره به کلاس طراحی:

به آرام دخترک 5ساله میگم:دلت برام تنگ شده بود؟میگه :اره تو چی؟میگم :بله .بهتره بگی:شما چی!!!(ما معلمهارو مگه اون یارمهربان حضرت عزراییل بازنشست کنه!!!)نیشخندلاکی که براش گرفته بودم بهش میدم.

و از اینکه مدام به هوای گرفتن پاک کن میاد سرمیز من لبخندی رو لبام نقش میبنده .اخرشم بساطشو جمع میکنه میاره کنارم و میگه:اینجاشو خوب سایه نزدی!!!!

دوروبرم پر از دختربچه رده سنی راهنماییه.

مربیم طراحی هامو میبینه میگه:خوب نیست!(از معلم سخت گیر خوشم میاد)

بزرگ بکش .طراحی کوچیکو همه بلدن.

ناخواسته شاهد مکالمه دوتا از دخترها هستم:

-فقط نمره زبانم کم شد.معلممون با من لج بود!

- دبیر زبان ماهم عقد ه ای بود .به هرکی میخواست نمره میداد!

مربی:خطوطو در اخرکار پررنگ و تاکید کن.

من:همون فینیشینگ تاچ دیگه؟

یکی از دخترها:انگلیسیتون خوبه؟

مربی:دبیر زبان هستن.

دخترها با شیطنت همراه با لبخند من میزنن زیر خنده:ببخشین منظوری نداشتیم!

چراغهارو خاموش میکنم.ابازور سالنو روشن میکنم و با یک سینی چای یک نفره میام اتاق کارم پشت سیستم.......

چقد این تنهایی های گاه و بیگاهو دوست دارم!

-نمیترسی؟

-بیا خونه ما

-.تنهایی سختت نیست.چکار میکنی؟

یادم نمیاد تا حالا از چیزی ترسیده باشم.........چشمک

پ.ن.چه ایده جالبی!

 

 

+ l.a ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٩
comment نظرات ()

پرسش و پاسخ موقع افطار

 

 

 

نه فکر کنین مردم گریز هستم ولی واقعن افطاری خونه رو به افطاری رستوران ترجیح میدم.اولن که میخوای زبون بسته تو باز کنی هی خم و راست و سلام علیک و احوالپرسی بعدشم غذارو دیر سرو میکنن و از گرسنگی مجبور میشی دسرو زولبیا رو قبل از غذا بخوری .اینبار که دیدم مدام مورد پرسش قرار میگیرم مجبور شدم بگم به بچه هام گفتم :قبل از افطار وبعدش به همه سوالاتون جواب میدم !فقط موقع افطار پاسخگو نیستم!خجالت

 

 

 

 

+ l.a ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٩
comment نظرات ()

هدیه های من!

شمعدونی دلربای من!

مدتهاست با گوشیم همه وقت همه جا عکس میگیرم و این غروب زیبای جاده به خوبی برام نقطه گریز پرسپکتیو رو نشون میداد!

.....................................

هدیه های روزانه من:

1.صحبت با یک دوست

2.ساعات پایانی شب که همه الطاف و وظایف همسری ،مادری،فرزندی من کم شده و با یک لیوان چای یا نت گردی میکنم یا مطالعه.

3.دیدن یک فیلم خوب

4.داشتن آف لاین

5.دیدن طراوت و غنچه های تازه گلهام

6.صدای دوقمری که تازگی گاهی کنار گلهای تراسم می نشینن.

7.میز اماده شده ناهار

8.پیداکردن یک سایت یا وبلاگ مورد علاقه جدید

9.کامنتهای دوستام

10.نگاه کردن فایلی که پراز عکس و سوژه الهام بخش برای نقاشیهای من هست

11.ساعاتی از روز که همه رفتن و من تنها هستم

12.پهن کردن لباسهای شسته شده روی رخت اویز تراس در افتاب(از شستن و اویز و اتو وتا زدن لباس فقط این قسمتشو دوست دارم)

13.دیدن پست تازه دوستان خاص

14.خوندن نظرات دوستان در وبلاگهای دیگه

15.یادگرفتن یک چیز جدید:نکته.......نظر........دیدگاه.......هنر.......

16.باز کردن سایت مورد علاقه ام یعنی پینترست(روزی یکبار از واجباته)

17.نشستن در سجاده نمازم (گویی با ستون نوری نامرئی به ابدیت وصل میشم و ارامشی بی حد و اندازه دریافت میکنم)

18.گوش دادن به موزیک هنگام رانندگی

19.در اغوش گرفتن و بوسیدن خیلی اتفاقی دخترم

20.آن شدن همزمان من و پسرم و یک چت کوتاه

+ l.a ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۸
comment نظرات ()

عکس

گلهای ناز امسالی من !

وساعاتی هم برای صرف افطاردر ویلای خواهر همسر. جاری در لحظه !

 

 

 

پ.ن.دیشب فیلم محافظ خواهر من "my sister keeper"رو دیدم .چیزی نمیخوام بگم فقط در کلایمکس داستان وقتی که مادر کیت سرانجام حقیقتو قبول کردو زد زیر گریه منم بی اختیار هق و هق گریه میکردم...........

+ l.a ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

روزانه

من این افطاری رو با هیچی عوض نمیکنم !

+ l.a ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٦
comment نظرات ()

نقد فیلم در دنیایی بهتر

 

محصول سال 2010از کشور دانمارک و امتیاز 7.6 از imbd

از اونجایی که نمیخوام روال قبلی وبم عوض بشه و مدتهاست نقد فیلم ننوشتم امروز میخوام کمی راجع به فیلم "در دنیایی بهتر"بنویسم .فیلمی که دیشب با دخترم نیمه شب تا سحر دیدیم.

دکتری سوئدی در کمپ افریقایی ها مشغول معالجه و جراحی زنان بارداری ست که قربانی افکار پلید و شیطانی مردی هستن که اونارو به خاطر داشتن نوزاد دخترمورد ضرب چاقو قرار میده و از این طرف درگیر زندگی پیچیده اش در دانمارکه درحالی که با همسرش متارکه کرده و پسر خجول و ترسویی به نام الیاس داره (نامی برگرفته از انجیل)فجایع کمپ  افریقا معادلی هم به شکل دیگه در محل خونه در برگشت داره.الیاس و روستاییان افریقایی همه قربانی تراژدی نیروهای شروجهل روی زمین!درامی در خونه و درامی در بیرون از خونه!

پسربچه دیگه ای به نام کریستین پس از مرگ مادرش همکلاسی و دوست الیاس میشه  .

کریستین با بغضی از پدر پسری انتقام جو ست .در هردو خونواده( اگه بشه اسمشو خونواده گذاشت)ما والدینو فیزیکی و یا احساسی  غایب میبینیم در حالی که تاثیر رفتارو عملکرد نادرستشون در ذهن بچه ها حاضره!

انتقام یا بخشش؟درمقابله با نیر.وهای شیطانی و جهل جامعه چگونه باید رفتار کرد.

با توجه به برخورد دکتر مایکل با مرد مکانیک از قشر بیسواد جامعه  پاسخی میتوان یافت:اگه مقابله به مثل کنیم فرق ما با اونا چیه؟

نمادهایی چون عنکبوت و اسیاب بادی و پرنده ها در فیلم هست که چون فقط یکبار فیلمو دیدم نتونستم معناشو بفهمم.

 

+ l.a ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

bucket of gifts

I'm a lover of God, my family & friends, and I'm living each day as it comes in the awareness of His presence within me and around me. I'm so happy that you're here and hope that in some small way I can be a blessing in your heart and life. Deborah xo 

 

 

این پروفایل خانمی از انتاریوی کاناداست.در قسمتی از وبش یک لیست بلندبالا از هدیه هایی که روزانه دریافت میکنه اورده که من گزینشی چندتا از عجیبترینهاشو براتون میارم:

 خوشی و شادی که وبلاگ نویسی به همراه داره!

2.یک روز جدید!

3.ملافه های خشک شده در افتاب روی تختخوابم!

4.از کرخ خارج شدن دهانم بعد از دندون پزشکی!از بی حسی دراومدن حس خوبیه!

5.پروزه های زمستونی

6.بوقلمون برای شام بی هیچ مناسبتی!

7.رنگ زدن اثاثیه و دیدن شکل جدیدشون!

8.فیلم بعداز ظهر با دختر دوست داشتنی ام!

9.دوستان خوبم که به من انگیزه میدن!

10.بعداز ظهرهای آروم!

11.روزهای دسامبر

12.یک تعطیلی تابستونی در نیمه مهرماه!

13.شبهای طوفانی با پتوی گرمم!

14.عاشق یک توله سگ جدید شدن!نیشخندa new puppy to love

15جوانه زدن یک دوستی جدید!

16.زمین تازه شسته شده زیر پاهام!

17.پیداکردن تمشکهای تازه در فریزرم!

18.دامن جین ابی و صندلهام!

19.کتاب جدیدی که به من ایمیل شده!

20.گستره نور خورشید در پنجره ن که نوید روز جدیدی رو میده!

21.پنکیک خونگی شکلاتی

22.صدا و بوی قهوه تازه ای که توی اشپزخونه من داره اماده میشه!

23.نشستن پشت میزشام با پدرومادرم!

24.یادداشتهای تشویقی دخترم که قلبمو سرشار میکنه!

25.گرم شدن با واژه های عاشقانه!

26.لحظات ساکت صبحگاهی!

27.مرتب کردن کشوها و یافتن یادداشتهای بچه هام وقتی کوچیک بودن!

28.صدا و بوی بارون!

29.وزیدن باد در لباسهای شسته ام روی بند رخت!

30.اومدن به خونه!

 

 

 http://purehunnybee.blogspot.co.uk/

 

 

خب حالا نوبت شماست که 5تا هدیه نام ببرین .من هم خواهم گفت.

 

 

 

+ l.a ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۳
comment نظرات ()

بابا لنگ دراز

***در این زندگی پرشتاب اینجا مکث میکنیم!

 

 

 

 

برای بار دوم میخوندمش .اما اینبار برام معانی دیگه ای داشت.قصد نوشتن نقد ندارم فقط به نظر من پرورشگاه نماد والد و جودی نماد کودک درون هست.

قسمتهایی رو که خوشم اومده براتون میارم:

عصرها تمرین در زمین ورزش که اطرافش را درختهای زردو سرخ گرفته و بوی برگهایی که میسوزد همه جارا برداشته و صدای خنده و داد و فریاد بچه ها میاید خیلی کیف دارد(اینو دوست داشتم چون برام تداعی عصرهای پاییز و تعطیلی مدارس با سروصدای بچه هارو داشت_)

 

اسم میکل انژ به گوشتان اشناست؟

اونقاش مشهوری بوده که در قرون وسطا در ایتالیا زندگی میکرده همه دانشجویان اورا میشناختند .و چون من فکر میکردم او فرشته مقرب خداست همه کلاس به من خندیدند!

همه اش فکر میکردم حتمن در کلاس مرا کنار دختری می نشانند که لباسم قبلن مال او بوده..........

مفروض است مرد ثروتمندی که از دخترها متنفر است ولی به دختر پررویی کمک کرده .پیدا کنید قیافه اورا؟

 

خیلی برایم مشکل است چیزهایی راکه توی دلم است به کسی نگویم .من ذاتن اهل درددلم و اگر شمارا نداشتم تا حرفهایم را باهاش درمیان بگذارم دق میکردم.

 

فکر نمیکنید باید به جای نویسنده نقاش میشدم؟

امروز افتابی ترین و خیره کننده ترین بعداز ظهر یک روز زمستانی است .قندیلهای یخ اویزان از درختهای صنوبر چکه چکه اب میشوند تمام دنیا زیربار سنگین برف خم شده ولی من دارم زیربار غم خم میشوم

نامه نوشتن به یک "چیز"واقعن خسته کننده است .

کاش شما هم یک وقتی می امدید بامن عصرانه میخوردید تا ببینم ازشما خوشم می اید یانه.اگر خوشم نیاید بد نمیشود؟

 

من ازادم که خدای خودرا انطور که ارزو دارم تصور کنم.خدای من مهربان دلسوز خلاق بخشنده فهمیده و شوخ طبع است!

من ترجیح میدهم هنرپیشه شوم تا نویسنده.دوست ندارید دانشکده را ول کنم و به مدرسه عالی هنرهای نمایشی بروم ؟.............فقط لطفن یک گل سرخ رز به جادگمه ای تان بزنید تا من دقیقن بدانم به چه کسی باید لبخند بزنم!

همه دوست دارند گاهی با اتفاقهای غافلگیر کننده روبه رو شوند.

به نظرمن مهمترین ویزگی ادمها تخیل انهاست.چون ادم میتواند با تخیل  خودش را جای دیگران بگذارد .به علاوه تخیل ادم را مهربان دلسوز باشعور میکند .

 

حتا بهترین زندگیهاهم یکنواخت است.ادم مجبور است مرتب بخورد و بخوابد.اما تصور کنید که اگر هیچ اتفاق غیرمنتظره ای بین این خوردن و خوابیدنها نمی افتاد زندگی واقعن چقدر کسل کننده میشد..

به نظرمن شما مهربانترین مرد عالم هستید و خل ترین انها!

شما استحقاقش را دارید که تا ده هزارسال خارج از جهنم باشید.

 

من جوان و خوشحال و پرشور هستم و امیدوارم شماهم همینطور باشید .چون جوانی ربطی به سن وسال ندارد مهم فقط روحیه سرزنده ادمهاست!

طبق مقررات باید ساعت 7در دانشکده باشیم ولی ما میخواهیم مقررات رازیر پا بگذاریم و ساعت 8 برگردیم!

اگر عاشق بوده اید که دیگر احتیاجی نیست من توضیح بدهم و اگر نبوده اید من نمیتوانم توضیح بدهم!

 

پ.ن.من که عجیب با جودی هم ذات پنداری دارم شما چطور؟

از شدت علاقه من به این اثرهمین بس که تمام اینارو حوصله به خرج دادم خودم تایپ

کردم!

 

 

+ l.a ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۱
comment نظرات ()

روزانه

 

 

 

دیشب همگی تاسحر بیدار بودیم .همسر که طبق معمول مطالعه .من و دخترک هم که قسم خورده بودیم بیدار بمونیم مونده بودیم چه کنیم که نشستیم فیلم "زندگی خصوصی خانم و اقای میم"رو دیدیم .

از فیلمهایی که برشی از زندگی واقعی هستن خوشم میاد حتا اگه حاوی پیام و تم و تن هم نباشه.اینم بد نبود.اولش ببشتر به خاطر بازی حاتمی کیا رفتم دنبالش چون بازیشو ندیده بودم .متاسفانه نقش بی نقشی داشت تقریبن!

فرخ نژاد هم اینبارزیاد چنگی به دل نزد.مرد بدبینی که به زور میخواست دیده بشه !!!!!(منو ببین)زنشو مثل عروسکی میدید که خودش فقط باید لباساشو عوض کنه!فضای شک و بدبینی هردو بر زندگیشون چنان سایه انداخته بود که بچه شونو فراموش کرده بودن!

شرمنده که چون در خواب و بیداری دیدم و با لپ تاپ الان نمیتونم نقد خوبی ازش داشته باشم!

برعکس خیلیها که فکر میکنن با روزه گرفتن درحال فیل هوا کردن یا فرستادن موشک به فضا هستن و مدام میخوابن من برعکس دراین ماه پرکارتر میشم !

زین پس خدا بخواد به مدت یک ماه ریتم بدنمو عادت میدم تا فاصله افطارتا سحرو نخوابم نه اینکه صبحش جبران کنم.ظهر دوساعتی استراحت میکنم.حیفم میاد صبحو از دست بدم.

 

حلیم بادمجون

خورش هویج

 

پ.ن.عکسها جدید نیست فقط فرصت مناسبی دونستم که به دوستانم که دچار معضل چکنم چکنم اشپزی هستن نوعی یاداوری باشه.دوستان قدیمی میدونن که رسم وبلاگم نیست دستور غذا بذارم وفقط عکس میذارم چون نت پره از دستور اشپزی و در حوصله منم نیست نوشتن دستور ها.فقط بعضی موارد ممکنه اشاره ای بکنم همین.

+ l.a ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٠
comment نظرات ()

افطاری سبک

 

رول نون پنیر سبزی

روی نون لواش نرم پنیر خامه ای یا ماست چکیده می مالیم و بعد یک سبزی معطر مثل ریحون یا جعفری می پاشیم و لوله میکنیم میذاریم توی یخچال بعد برش میزنیم.

 

لقمه افطاری

نون تستو با کاتر گرد برش میزنیم و طبقه طبقه به دلخواه سبزی خوردن ،پنیر،گوجه لابلای نونها میذاریم.به تعداد افراد سرمیز میذاریم

من خودم افطاری های سبک این شکلی رو به هر خوراکی ترجیح میدم.

پ.ن.منتظر نظربقیه دوستان در اینجا هستم

+ l.a ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment نظرات ()

ماه رمضون رسید

 

 

25 تا پیراشکی و 15تا کتلت و 6بسته سبزی (هیچکدوم سرخ نشده) و چند بسته حبوبات پخته شده حاصل تلاش 5ساعته من در اشپزخونه بود برای هفته های  اول ماه رمضون .طی چندسال اخیر متوجه شدم اگه مواد اماده دم دستم نباشه به زحمت  می افتم.معتقد به غذاهای سنگین و پرخوری نیستم مثل بعضی که فسلفه روزه رو اشتباهی گرفتن و اینقد چرب و شیرین میپزن و میخورن که معده بدبخت به جای استراحت دچار اضافه کاری میشه!

دراین ماه سعی میکنم سوپها و آشهای متنوع درست کنم و اینجا به صورت خلاصه اشاره میکنم:

 

موادلازم برای 6نفر(سبزی سوپ و اش من تره فرنگی و ترخون و گشنیز هم داره)

آش گوجه فرنگی یا ابغوره:

سبزی اش +ا استکان لپه+ا استکان برنج + گوجه فرنگی و رب و ابغوره و ادویه +گوشت چرخی+نعنا

پیاز داغ میکنیم.ربو ادویه توش سرخ میکنیم .بعد لپه و برنج رو اضافه میکنیم وقتی پخت سبزی و گوجه رنده شده و دراخر گوشتو پیاز رنده رو قلقلی کرده می افزاییم و ابغوره ونعنامیریزیم .بهتره فلفل قرمز تند بزنیم.

آش ماست

سبزی اش+لوبیا سفید یا لپه+گوشت چرخی +ماست کافی +برنج

همون مراحل بالاست فقط وقتی حاضر شد میذاریم کمی سرد بشه .ماستو نعنا و نمکو جدا هم میزنیمو به اش می افزاییم .

برش

سبزی اش+کلم سفید+هویج+برنج+سیب زمینی+گوشت +کرفس.+کمی رشته فرنگی

کلم رو در روغن سرخ میکنیم .سبزیهای دیگه رو نگینی خرد کرده .پیاز داغ وگوشت قیمه ای و برنجو هویجو میپزیم بعد کلم و کرفسو سیب زمینی می افزاییم و ابغوره و رب هم میزنیم.درخاتمه کمی رشته فرنگی میریزیم .

 

خمیر پیراشکی مناسب برای فر(تقدیم به اعظم عزیز)

آرد سفید .......................................... دو و نیم پیمانه

بکینگ پودر ......................................... ١ ق غ

خمیر مایه ........................................... ١ ق غ

ماست ................................................ نصف پیمانه

شیر ................................................... نصف پیمانه

روغن مایع .......................................... یک چهارم پیمانه

نمک ................................................. نصف ق چ

شکر ................................................... ٣ ق غ

طرز تهیه:

ماست، شیر و روغن رو با هم مخلوط کنید. خمیر مایه و شکر رو بپاشید روی مخلوط ماست. بعد از ٢ دقیقه آرد، بکینگ پودر و نمک رو با هم مخلوط کنید و الک کنید روی بقیه مواد. با دست به مدت تقریباً ١٠ دقیقه خوب ورز بدین تا خمیر یه دستی درست بشه. ممکنه یه کم چسبنده باشه ولی آرد بیشتری اضافه نکنید تا لطافتش رو از دست نده. روی خمیر رو بپوشونید و بذارید به مدت تقریباً یک ساعت یا تا وقتی که حجمش دو برابر شد استراحت کنه.

پخت این خمیر تو فر حدودا یه ربع تا 20 دقیقه زمان میبره

مواد داخل:

پیاز داغ +گوشت چرخی+تخم مرغ+مغز گردو+زرشک+جعفری

پیازو گوشتو در روغن سرخ میکنیم رب و ادویه و بعد تخم مرغ پخته رنده شده و جعفری ساطوری و .....اضافه میکنیم

 

پ.ن.برای فریبا:پرشن راهی برای اصلاح نظرات نداره .مجبور شدم کلن حذفش کنم !{#emotions_dlg.e22}

+ l.a ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۸
comment نظرات ()

دعوت

موضوعی در وبلاگ آشنا مطرح شده که بدون استثنا همه ما مبتلای اون هستیم .از تمام دوستانی که به اینجا سرمیزنن دعوت میکنم دراین بحث چالشی شرکت کنن و نظرو پیشنهاد و راهکار خودشونو ارائه بدن چون واقعن خودمن مایلم راه حلی پیدا کنم تا چرخه زمان پرشتاب امروزیمو کمی نگه دارم!

+ l.a ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

کلاس طر ا حی

 

 

 

برای کلاس طراحی میرم خونه معلم دخترم .  چندتا دختر بچه حدود 10 و 12 ساله هم هستن و یک دختر بچه 5 ساله به نام آرام که حرکات و زبونش تناسبی با اسمش نداره!و عجیب من و او باهم مانوس شدیم .من معمولن حوصله ادم بزرگهارو ندارم چه برسه به بچه.شما ببین این دختربچه چه اعجوبه ایه که دل منو برده!اونم داره نقاشی یاد میگیره و امان از بلبل زبونیهاش !تا خانم معلم دیرتر بهش توجه میکنه:خانم آ...درس بعدی منو نمیگین؟و در جلسه اول بعد از چند دقیقه منو به اسمم صدا کرد:خانم ب........تعجبمن نمیدونم کی اینو فهمید!بعد از چند دقیقه :مامانم چند مغازه رفت برام چاشت بخره بسته بود.الان موندم چی بخورم!نیشخند

نیم ساعت بعد:دیگه احتیاج دارم خستگی مو درکنم!(عین همین جملات قشنگش رو میگم)لبخند

این خانم معلم ما عادت داره موزیک هم میذاره از شجریان گرفته تا این جدیدها.

میاد میگه خانم آ...سرم رفت!!!!خندهطی مدت کلاس گهگاهی میاد کنارمن مثل بچه گربه خودشو به دامنم میماله ومن نمیتونم بغلش نکنم.خانم معلم با اشاره میگه :اگه بهش رو بدیم میشینه بالا کله مون!این دختر نا ارام گاهی هم به بقیه تذکر میده کارشونو انجام بدن!نیشخند

منم که یک جورایی شبیه اون هستم اروم وقرار که ندارم میرم کنارش میشینم .میبینم با مداد شمعی یک سرخ پوستو رنگ قرمز تند زده و درختش نیمه کاره مونده .میگم چرا؟میگه قهو ه ای ندارم.میگم خب جاش نارنجی بزن نمیشه؟یک نگاه چپی به من میکنه گویی با ادم نادونی طرفه!زبان

این وسط یک دختر نوجوون هم هست که گیر داده معلم بهش طراحی4پایه یاد بده.یک 4 پایه بلندو میارن و طراحی میکنن بعد که تموم میشه میگه اون 4پایه که میخوام این نیست!کوتاهتره چشمبعداز نیم ساعت  باز میگه 4پایه یادم بدین!صدای خانم آ...رو  میشنوم کمی عصبی میگه :اخه دخترجان چه 4 پایه ای میخوای ؟کدوم 4پایه ؟سرم رومیز ولی بدجور خنده ام گرفته.تازه بعدش میگه طراحی طناب دارو یادم بدین!تعجب

خانم آ میگه من این جور طرحها نه بلدم نه یاد میدم!ول کن نیست با سماجت طناب دار میخواد!

خانم آ:مادر پدرت چی میگن اخه؟

دخترک:مهم نیست واسه من انرژی منفی نداره میخوام بدم کسی بزنه دیوارش!(تودلم میگم:آها دوزاریم افتاد!خب دخترجان طراحی قلبو یاد بگیر چرا میخوای هرروز ازخدا طلب مرگ کنه؟)ابرو

 

کوک کردن ساز زمان

+ l.a ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
comment نظرات ()

نقاشی خونه

 

سالها قبل وقتی کاری مثل اسباب کشی و تغییر تحول خونه داشتم مثل سپند روی اتیش بودم.از اینور با اونور کلاف سردرگم ،خسته وعصبی........

ولی دیروز به خودم یک کارت افرین دادم!درحالیکه خونه اینقد بهم ریخته بود گه گویی بمب ترکیده و هیچی سرجاش نبود ونقاشها داشتن اتاق پذیرایی رو رنگ میزدن من آروم راحت  دراتاق کارم مشغول کشیدن یک دورنمای زمستونی ابرنگ (اون اونجا نقاشی میکرد من اینجا)و بعدهم خوندن رمان زیبا و جذاب بابا لنگ دراز بودم!

فقط گهگاه سرمیزدم تا سربزنگاه جلوی شاگرد نقاشو که میخواست پاشو روی فریزر بذاره و روی یک سمت میزی که پراز وسایل و پرونده های همسره و به پایه هم وصل نیست بذاره و فاجعه به بار بیاره رو بگیرم و یا تذکر بدم با دمپایی اتاق توی دستشویی نره!یا براشون چای و شربت و میوه بذارم.البته اوستا نقاش ما تو فامیل میچرخه و بنده خدا ناهارشو هم اورده بود و چون همسرمسافرت و دختر روونه خونه عمویش شده بود از پختن ناهار هم معاف بودم و این یک خوشبختی کوچیک دیگه بود !

ازش میپرسم تا حالا چند اتاق پذیرایی رو رنگ فانتزی مثل این صورتی زدی؟

میگه :95درصد افراد استخونی یا کرم یا سفید میزنن فقط 5درصد مثل شما (میخواست بگه عجیب غریب روش نشد!)هستن.

بعداز ناهارشون تا بیام خبربگیرم دیدم لباسشونو زیر سرشون گذاشتن و همونجا خوابیدن که اگه بالش میدادم ازخواب میپریدن و حیفم اومد.گرچه یک ازخدا بیخبری با زنگ موبایل بعد از نیم ساعت ازخواب پروندشون!

منم ناهارمو که ساده و حاضری بود اوردم توی اتاقم و کولی وار خوردم چون سقف اشپزخونه هم زیر رنگ بود و .......

این اوستا نقاش احتمالن جدای از رنگ عجیب ادمی مثل منم با وسواسهای خاص کمتر دیده بود تا خواست چراغ دیوار کوب یا کلیدهای برقو باز کنه ملتمسانه گفتم نمیخواد!!!!!!

گفت چرا؟گفتم خونه ما هرچی ازجاش تکون بخوره دیگه برنمیگرده سرجاش!باتعجب نگاهم کرد گفتم همسرم ادم گرفتاریه نگاه هم نمیکنه چه برسه به اینکه دست بزنه.اونوقت من بی وقت از فردا باید برم دنبال سیم کش برقکار و........بیاد و....
تا قول نداد خودش سرجاش نذاره نذاشتم!

با اینکه دست تنها بودم سخت نگذشت و اینبار لذت کوچیک دیگه من این بود که وقتی عکس از پنجره هام میگیرم رنگ مخدوش و خراب قبلی تو ذوقم  نمیزنه!

 

پ.ن.بابا لنگ درازو شاید بعداز 25 سال دوباره خوندم و حال کردم چقد قشنگ نوشته این خانم جین وبستر .حیف ازاو که در 40 سالگی بمیره ....حیف.....دراولین فرصت درمورد این کتاب خواهم نوشت......

+ l.a ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٤
comment نظرات ()

فصل ها

 

 

 

 

 

 

این فصلهاکه از پی هم می ایند و میروند...........

+ l.a ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۳
comment نظرات ()

نقاشی در نقاشی!

***تقدیم به اذر جون

 

 

نقاش اومده اتاق پذیرایی رو رنگ کنه .همه چی ریخته به هم ........شلوغ......کثیف نامرتب....منم بدو بدو.....اما وسط همین هاگیر واگیر عصر باید شده نیم ساعت کلاس نقاشیمو برم و به اینجا هم سربزنم.مثل گذشته ها سخت نمیگیرم .حاضر نمیشم چیزی روحمو خسته و درگیر کنه .

 

پ.ن .دقت کردم همه کارم تودر تو شده.کلاس طراحی و ابرنگ همزمان!مدیریت اهسته که ندارم.اسیر غول زمان و وقتم!

 

 

+ l.a ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٢
comment نظرات ()

جمله های موندگار!

 

 

دوستهای دخترم خونه ما هستن.فرصتی دست داده دورهم بشینیم .میگم بچه ها قبول دارین گاهی بعضی ادمها با بعضی جمله هاشون زندگی ادمو عوض میکنن و نقش مهمی در شخصیت ما دارن؟قبول دارن.

میگم سالها پیش که محصل دوره راهنمایی بودم دوستم گفت:به صورتت حالت نده .اخم نکن خطش میمونه!استادی در دوره تربیت معلم بهمون  گفت:خانمها از هر فرصتی برای نشستن استفاده کنین .فردا که معلم شدین مدام پای تخته نایستین از سلامتیتون غافل نشین.جای دیگه کسی گفت:خودت باش !حرف خودتو بزن و..........

حالا میخوام جمله ی به یادگار ازمن داشته باشین:صاحب نظرو صاحب سبک باشین!دنباله رو نباشین .در حالی که از نظر دیگران کمک میگیرین و به همه چی خوب دقت میکنین و مشاهده خوبی دارین اونچه که به نظر خودتون درسته رو بیان و دنبال کنین واین بی احترامی به دیگران نیست ........

حالا نظرتون راجع به این جمله من چیه؟

یکیشون گفت:برای من مهمه دیگران چی میگن در لباس پوشیدن در.........

اون یکی گفت:باشما موافقم!

اینجا بود که دخترم گفت:نشد دیگه اگه موافقی بهتر بود نظر خودتو میگفتی نه اینکه صرفن بگی موافقم!!!!!!لبخند

+ l.a ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment نظرات ()

هدیه

یک رسم قشنگ بین ادمها هدیه دادن هست این رسم اصولی داره که بد نیست راجع بهش صحبت کنیم :

1.علاقه های شخصو پیدا کنیم .ضمن صحبتمون بپرسیم بهترین و بدترین هدیه ها یی

که گرفته چی بوده.

2.باتوجه به بودجه ای که صرف این هدیه میکنیم لیستی تهیه کنیم.

3.به کادوپیچی اهمیت بدیم.از روشهای جالب و جدید استفاده کنیم.

4.یک کارت یا یادداشت روش بذاریم که میتونه یک شعر مورد علاقه و خاطره انگیز باشه(یکی از دوستام برای دخترم لباس هدیه اورد و کار قشنگی که کرده بود این بود که کارت فروشگاهو زیر کارت تبریکش چسبونده بود تا اگه اندازه نبود یا خواستیم عوض کنیم ادرسو بدونیم)

5.دنبال تهیه هدیه مورد علاقه خودمون نگردیم!

6.قانونی نیست که رنگ خاص دخترها صورتی و پسرها ابی باشه و پسرها همیشه تفنگ و دخترها عروسک بخوان!

7.بعضی افراد کلیدشونو (لیست ارزوها)اینور اونور میندازن !این ما هستیم که باید نقش کاراگاه رو بازی کنیم!

8.اگه ازش شنیدیم:یکی از این روزها یک ....میخرم یا فلان وسیله شکست یا فلان مورد پاره یا خراب شده این همون هدیه ماست!

9.ببینیم  رنگ غالب کمدلباسش چیه و چه سبک کتابهایی میخونه.جامجله ای یا جا سی دی نمیخواد؟

10.بلیت برای مکانهای مورد علاقه شخص هم خوبه.

11.یک قانون نانوشته:از خود شخص نپرسیم چی میخواد!فقط درمورد بچه ها میشه اینکارو کرد چون فقط منتظرن بپرسیم!لبخند

12.هدیه های دست سازخودمون جالبه ولی باید دید شخص می پسنده یانه.

13.تا میتونیم سراغ هدیه های سلیقه ای نریم.یعنی تابلو و روسری گل گلی و .......نیشخند

 

___________-----

من خودم هدیه های گرون قیمت نمیپسندم .برای خودم هدیه کار دست و خونگی رو خیلی میپسندم.دی وی دی و فلش و ابزارکارراه اندازرو دوست دارم.دوستان میتونن درفروشگاه انزل پنزل فروشی و لوازم اشپزی و کتابفروشی و گل فروشی(از نوع گلدون )هدیه مورد علاقه منو پیدا کنن و هرچه ارزونتر و ساده تر بهترلبخندگفته بودم یک قلمه گیاه میتونه عجیب منو خوشحال کنه.از جبران هدیه ای که دادم زیاد خوشم نمیاد.حس و حالش هروقت که باشه زیباست بدون اجبار.

شما چه هدیه ای رو میپسندین چه هدیه ای رو نمی پسندین؟

 

پ.ن.اینو مدتها پیش در "خونه قبلیم" که همون وب قبلی منه نوشتم

 

 

+ l.a ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٩
comment نظرات ()

لحظه سبک شدن

 

 

خیلی به ندرت اما پیش میاد لحظه ای که بی موقع اما درتنهایی، درحسرت ندیدنی و نداشتنی ،لشکر اشک دروازه های چشمامو فتح میکنه و من هیچوقت جلوشو نمیگیرم!

+ l.a ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸
comment نظرات ()

داستان یک عکس

****

 

 

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر میکنند!

 

 

پ.ن.دوست عزیزی زحمت کشیدن و باعکسهای قشنگشون منو به خاطرات سالهای 63و 64بردن که در اولین محل خدمتم درود معلم بودم.ازشون سپاسگزارملبخند

+ l.a ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment نظرات ()

تابستون!

 

تابستون برای من تداعی خونه مادر بزرگمه که کودکی تا نوجوونی من اونجا سپری شد.عاشق تنه سفیدسپیدارهای بلندم،عاشق موسیقی باد در لابلای برگهاش هستم.عاشق البالو و ..........

خونه ساخته شده برای پرنده رو اون بالا میبینین؟

خاطرات تابستون هرکس رنگ خودشو داره.حصیرهای پشت پنجره......شربت بیدمشک........سکوت رخوتناک بعدازظهر ..........ابدوغ خیار.........شبهای باشگاه بر ق منطقه پارک ملت شهرمون..........دوچرخه سواری.........کاهو سکنجبین..........بستنی قیفی.............گاری های  ابی آلاسکا.......چرخ و فلکهای سیار کوچه ها........فالوده های دست ساز مادربزرگم که رشته های نشاسته رو از الک سیمی داخل شربت پریخ میریخت....سیبهای گلاب خوش عطر ......خربزه های شیرین  بدون طعم سم.......تورهای پشه بند ....زنبورها.........انگورهای عسکری......گنجشکهای حراف!

آه چقد دلتنگشون هستم!

 

پ.ن.واژه تابستون برای شما چه واژه های دیگه ای رو تداعی میکنه؟

 

 

 

 

واژه رنگ زندگی بود وقتی اتو فکر بودم

عطر گل بانفسم بود وقتی ازتو می سرودم ...........ازتو می سرودم!

+ l.a ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment نظرات ()

روزانه

***ستاره کنار عکس یعنی کار خودمه.

 

اوووووووووووووووه!

از اول هفته دلم خوشه که چهار شنبه صبح مال خود خود خودمه!شبش خانم همسایه کلی سبزی از باغشون برام میاره!!صبح زود یک چای تلخ خورده نخورده کرم ضد افتاب ،ساعت ،گوشی پرت توی کیف باید بزنم بیرون !کلی کار برام ردیف شده:بنزین ....گرفتن یک داروی خاص از داروخونه ...دادن قسط.......خودپرداز.......مدرسه دخترم برای گرفتن پرونده...........عکاسی بردن دختر برای عکس های سال جدید.....سرزدن به چند مبل فروشی برای پیداکردن رنگ سایه ای که به رنگ استخونی فریم مبلهای درحال تعمیرم بخوره!و جالبتر اینکه گوشیم به دلیل عدم پرداخت از روی فراموشی یک طرفه شده بود(قبض گوشی من تا حالا بیشتراز سی تومن نیومده!شما میزان عشق منو به تلفن دریابید) و مونده بودم چطور به دخترم بگم کمی اب توی قابلمه بریز تا خورش نسوزه .وسط ترافیک اتفاقی با دوستم رینگ به رینگ میشیم:دارم میرم دارایی تو کجا بودی؟من؟بذار فکر کنم !و براش میگم .با یک اصطلاح ترکی که مخصوص وقتهاییست که ادمها نه راه پس دارن نه پیش و مدام درحال بدو بدو غش غش میخندیم و رد میشیم!کف پام از کلاج ترمزسر شده! سرانجام خونه !ساعت 12...تو راه پله بوی غذای سوخته میاد!به طبقه سوم که میرسم بو نیست!خوشبختانه غذای من نسوخته..تشنه و خیس عرق از ترافیک گرمای تموز اول تابستون میرسم خونه .دوش و آب یخ کمکم میکنه خودمو پیدا کنم تا بتونم بقیه رو دریابم!یک برنج پلوپزی ردیف میکنم چون همیشه برنجو ابکش میکنم مگر درصورت عجله.توی قابلمه یک بسته کدو با مقداری غوره میریزم . سه تا تلفن ضروری (اخ که چقد از تلفنهای ضروری گریزونم)!جواب نمیدن!چه بد!خرابتر شد .بعد زنگ میزنن که احتمالن دستم به سبزیهای تعارفی بند شده!............رستگار میشویم!

+ l.a ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٥
comment نظرات ()

ارایش طبیعت

 

نقاشی و طراحی مثل عکاسی نگاه ادمو تیز میکنه.یعنی هرجا هر صحنه میتونه برامون سوژه باشه و حتا ادم تشخیص بده کدوم صحنه به درد کدوم سبک و مدیا درنقاشی میخوره.مثلن مورد بالا برای رنگ و روغن خوبه و مورد پایین برای آبرنگ.

من سبک رئالو خیلی دوست دارم.به همین خاطر باید به رگبرگها گلبرگها و شکل چیدمان و ارایش برگهای گل خوب با دقت نگاه کنم و یاد بگیرم برگهای رز سه تایی کنارهم میشینن و .........

پ.ن.عکسها کارخودمهلبخند

+ l.a ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٤
comment نظرات ()

طرا حی

کار امروزم با سرعت زیاد .چون عجله داشتم فقط یک ربع درسو گرفتم زدم بیرون .

دیروز به جلسه اول کلاس طراحی رفتم.خانم جوونی که توی خونه 70 متریش هنرجو قبول میکنه.به نظر من توی این محیطها انرژی مثبت جاریه.حس خوبی داره.هنرمندیه که هنرش کنارخونه خاک میخوره.سه پایه و تابلو نقاشی ظاهر قضیه ست بقیه امواجیست که درفضا وجود داره وادمو مسحور خودش میکنه.مثل یک شاگرد کلاس اولی بیتاب درسم بودم.چندتا خط عمود و افقی چندتا بیضی و چندتا خط اریب......بعدش هم طراحی یک گلابدون و قوری.معلم دخترمه و بیشترهنرجوهاش همون سن هستن .منو میگی تا رفت سراغ بقیه از یک کنار هرچی مناسب بودو طراحی کردم!یکی میخواست جلومو بگیره.فقط صدای موزیک کمی بلند بود و لباس خانمه گرم بود!سریکی از دخترهاهم شال!دلم میخواست بگم گرم نیست؟زباناین صندلی شاگردی نمیدونم چه خاصیتی داره هم میشینی پشتش شیطنتت گل میکنه!مشغول طراحی لبخندی رو لبمه .دخترم معناشو میگیره میگه :مامان !یولومعنا ومفهوم ان اینست زبان به کام بگیر مبادا تیکه بندازی!خودم میدونم موجودی هستم که اطرافیانمو معذب میکنم از وول زدن راه رفتن حواس پرتی !خجالتیک لحظه که درسش تموم میشه درحالیکه نگاهم روی تابلوی روبرو گره خورده میگم اون اسب که جای خودش ولی مرغزار زیرپاش هم داستانیه ها!خیلی قشنگه!روشو میکنه طرف دخترم:مامان با احساسی داری.

کلاسی که از 4تا 8بود راس ساعت شروع شد و 6.30با بی تابی من تموم شد!درحالیکه گلدونو قندون و نمکدون و کاسه و کوزه وچیزی نبود که نکشیده باشم مشقو تکلیفمو گرفتم  و خداحافظ!سرازیر تو پله ها به دخترم میگم:

نفس کشید!ازدستم خلاص شد!آخلبخند

 

 

+ l.a ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢
comment نظرات ()

ازخودم تا.............

 

گم شدن توطرحها و رنگهارو دوست دارم گویی در عین بیداری خوابم .رخوتی خاص لذتی خاص که تا حسش نکنی نمیدونی چی میگم.

از قسمت پرچم گل شروع به کشیدن میکنم و پیش میرم بی مهابا .همیشه گفتم به نظر من شجاعت و جسارت شرط اول هنرمندیه!نمونه مربی جلومه اما فقط خطوط اصلی و نمای کلی رو در نظر میگیرم و تقلید میکنم بقیه دست خودمه .اصلن نه میشه ونه خوبه که عین اون چاپ بزنم!مشغول نقطه وسط گل رز هستم و کم کم به اطرافش رنگ میزنم .و دارم فکر میکنم مثل ذهن وروح خودم که اگه حواسمو جمع کنم و خودمو درست طراحی کنم تا رفتارمو درست رنگ بزنه !در نهایت یک تابلوی نقاشی تحسین برانگیز خواهم شد............

 

+ l.a ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱
comment نظرات ()