پردیس

شخصی

رقص پا

 

کی یادشه؟لبخند

+ l.a ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳۱
comment نظرات ()

کارت افرین ها!

 

 

ماعادت کردیم باهر ناکامی و شکست مدام خودمونو سرزنش کنیم و غصه بخوریم ولی عادت نکردیم موفقیتها مونو درنظر بیاریم و دلشاد بشیم .خودمن دقت کردم خیلی خودمو اذیت کردم و میکنم .وقتی بامبوهام تند تند جوونه زد و رشد کرد و باعث حیرت خواهرم شد زیاد خوشحال نشدم ولی الان که نوک برگهاش زرد شده هرلحظه که از کنارش رد میشم غصه میخورم!توی تراسم متوجه نیستم تمام گلها و بوته ها سرحال هی گل میدن و دلربایی میکنن ولی همش چشمم روی نسترنی که داره خشک میشه میمونه!وهزاران مورد ریزودرشت دیگه که مدام روحمونو غذاب و شکنجه میدیم.

مدتیه دارم روی خودم کار میکنم .موفقیتهای کوچیکمو برای خودم جشن میگیرم .وقتی میرم بانک برای کارت عابرم که زمانش تمو م شده طبق معمول که باید نوبت بگیرم اینکارو میکنم با دیدن خیل جمعیت میرم اون پشت پیشخوان واز یک کارمند میپرسم :کدوم باجه کارتمو عوض میکنه؟که میگه دستگاهمون خرابه !پس فردا صبح زود بیاین !شماره نوبتمو به یک تازه وارد میدمو لبخندزنان میام بیرون و به خودم برای همون سوال که باعث شد الکی وقتم تلف نشه کارت آفرین میدم!

وقتی کارنامه دخترمو میبینم که معدل  نوبت دومش 19.83و معدل کل سالانه اش 19.76 شده گرچه زحمتهارو اون کشیده ولی به خودم کارت افرین میدم و حواسم هست دوست دخترم که تمام المپیادهارو شرکت کردو کلاسهای فوق برنامه رو رفت و مادرش مدام درحال سرکوفت زدن و استرس وارد کردن بود معدلش 19.31شد!

داشتن دوستان خوب و منحصربه فردی که ازشون یاد میگیرم ومنو سرشار از عشق و دلخوشی میکنن موفقیته و افرین داره!

صداقتی که توی خونه ام جاریه .اینکه کلاس ورزش میرم و ده ها مورد دیگه خشنودو راضیم میکنه .اصولن باید ببینیم این طرز فکر که همش روی نداشته ها و شکستها متمرکز و خودمونو اذیت میکنیم از کجا القا شده .چطور میتونیم کارت افرینها و رضایتهای روحی رو جانشینش کنیم و الگوی اینچنینی برای بچه هامون باشیم؟

 

 

------------------------------------------------

یک کارت افرین هم بابت اموختن این هنر از نت به خودم میدم .داستانش مفصله .فعلن همین یک عکسو داشته باشین باید سرحوصله بیام براتون معرفیش کنم!

 

+ l.a ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment نظرات ()

روزانه

 

 

صبح حال بلند شدن نداشتم بی رمق و کم انرژی بودم .درعین حال دقایقی بعد خودمو پرت کردم تو پله ها چون ازمایشی بود که باید میدادم.بعد ارایشگاهی درحد یک ربع رفتم .توخیابون  هابرخلاف همیشه اسلو موشن رانندگی کردم !ولی افکار مزاحم مثل تحقیق درباره دبیرستان دخترم که امسال تغییر مقطع میده کماکان بود!پیدا کردن مدرسه خوب مثل پرکردن فرم همیشه برام زجراوره .بعدهم خرید خونه رو انجام دادم.فرم نظرسنجی برای پایان نامه یک دانشجوی فوق که بین بچه های کلاس ورزش توزیع شده بود پر بشه به موقع تحویل دادم مبادا فارغ التحصیلیش به عقب بیفته!ولی قید کلاس ورزشو زدم!دیگه خودمو شناختم هرزگاهی قفل میکنم و خواست دلمو برهمه چی ترجیح میدم.درست مثل همون وقتهایی که وسط سخنرانی های ملال اور سالن اجتماعات دبیرستان اونجارو زودتر از بقیه ترک میکردم و یا دقایق پایانی کلاسم دست ازسر بچه ها برمیداشتم تا اونها از دوست پسرهاشون و یا ناگفته هاشون باهم بگن ومن به لیست کارهام فکر کنم.من ادم یک جا نشستن ،تابع زمان و مکان بودن نیستم .جایی بند نمیشم .مثلن در اردوی چندروز ساعت بیولوژیک بدنم در زمانی از بعداز ظهر الارم داد و مثل یک عروسک کوکی که کوکش تموم شده بی حال و ساکت شدم!

بنابرین دیگه خودمو اذیت نمیکنم که چرا کلاس نرفتی ؟چرا .........

لیلا اینه !افت و خیز داره...نظم و بی نظمی داره.........سرعت و کندی داره .....

در خونه رو باز میکنم خریدهارو کناری میذارم .زیر کتری رو روشن میکنم و .........لبخند

+ l.a ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment نظرات ()

ز ند ان بدون دیوار

 

                بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.

              

                 حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور

            یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد.

           

                 اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.

           دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد :

            «در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.

              هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خودخیانت کرده اند ، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.

               هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند».

              تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

          با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.

>                 با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.

>                 با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.

>               

>                 و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.

>                 این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

>                 

           

>                 نتیجه : اگر این روزها فقط خبرهای بد می شنویم ، اگر هیچ کدام به فکر عزت نفس مان نیستیم و اگرهمگی در فکر زدن پنبه همدگر هستیم ، بدانیم که به سندرم «شکنجه خاموش» مبتلا شده ایم .
      

>                 این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوشمان میرسانند و ما هم استقبال میکنیم .... دلار گران شده ... طلا گران شده ... کار نیست ...مدرسه ای آتش گرفت ... دانش آموزان راهیان نور در جاده کشته شدند... زورگیری در ملاعام

               این روزها هیچ کس

>                 به فکر عزت نفس نیست شما چطور؟ ... ما ایرانیها دزدیم ... ما ایرانیها هیچی نیستیم ... ما ایرانی ها از زیر کار درمیرویم ... ما هیچ پیشرفتی نکردیم فقط توهم میزنیم ...

          این روزها همه در

>                 فکر زیرآب زدن بقیه هستند شما چطور؟این روزها همه احساس می کنند در ز ند انی بدون

>                 دیوار دوران بی پایان محکومیت خود را می گذرانن

 

پ ن .متن بالا برای من ایمیل شده بود .خب اگاه بودن از همه نوع خبری خوبه ولی حواسمون هست که با روحمون چکار میکنیم؟

+ l.a ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٩
comment نظرات ()

ا زادی در خلوت

 

 

 

دوروز پیش با دوستهام یک ارد و رفتیم که حدود صدتا خانم در یک با غ دورهم جمع شده بودن و زدن ور قصیدن.و تنها جایی بود بعدمدتها دا منهای جورواجور هم دیدم!

 

 

+ l.a ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۸
comment نظرات ()

ساعاتی کنار یک دوست

چندشب پیش مهمون یک دوست عزیز بودیم .من و همسرودخترم و اونو دخترش توی حیاط زیبای نقلی که خودش باغچه شو کاشته و و با چراغهای خورشیدی تزیین کرده نشستیم و جاتون خالی کباب درست کردیم.

اینم کباب زدن من!

توی حیاطش پره از گلدونهای گوجه و انواع فلفل.باغچه هم پراز انواع گل و سبزی خوردن!سبزی سفره دسترنج خودش بود.لبخند

 

 

 

 

+ l.a ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٧
comment نظرات ()

آّ ب ر نگ

اهالی پرشن بلاگ چندباردر زدم کسی باز نکرد!میخواستم بگم دلم براتون تنگ شده!

خیال باطل

-----------------------------------------------------

الان ساعت نزدیک دونیمه شب هست که مینویسم از وسط شادیهای ملت میام.از شادیشون خوشحال بودم حیف میدیدم ازبس شادی نکردن بلد نیستن چطور خوشحالیشونو نشون بدن گاهی حال سینه زنی داشتن!بادوستان در نقطه شلوغی ازشهرقرار گذاشتیم (مزگان تو میدونی کجارو میگمچشمک)

--------------------------------------------------------------

از اونجایی که امروز (خب بله دیگه از نیمه شب میشه امروز)تا شب نیستم و میترسم لال از دنیا برم اولین کار ابرنگمو براتون میذارم.

توضیح :مربی اول طرحی کشید بعدش گفت برو اینو بکش .کاراون 5دقیقه و کارمن 15دقیقه طول کشید.این درحالی بود که نه تاحالا یک نمونه ابرنگ کارکرده بودم نه رنگهاشو میشناختم .وقتی دید گفت :طراحیت عالیه.از 100 بهت 98 میدملبخند

هردوشو براتون میذارم بگین کدوم کارمنه؟

 

                   1                                            2

+ l.a ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٤
comment نظرات ()

عتیقه(انتیک)

 

 

خصوصیات و روش و منش  خوب ادمها همیشه جذبم میکنه .درواقع حدود ده ساله دوربین نگاهمو روی عادات نیک انسانها زوم کردم و سعی میکنم یاد بگیرم.

خاله وسطی من یک خانم مذهبیه که سالی یکبار روز عر فه سفره نذری میندازه و دست کم صدنفر مهمون داره .این سفره ها ازبچگی جزئی از خاطرات خوب من از اونه .

اما چیزی که دوست دارم ازش یاد بگیرم جمع اوری عتیقه هست .توی خونه اون از تلویزیون قدیمی گرفته تا چند صندلی شبیه این عکس (من سبک های صندلی رو نمیشناسم)و چراغهای قدیمی پیدا میشه .

 

 

+ l.a ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٢
comment نظرات ()

بهشت

 

 

باغ اینروزهامسحورکننده ست.هرساعت یک پرنده زیبا یک نغمه جدید یک گنجشک تازه وارد یک غنچه دیگر،زمین نرم و آرام،زایحه های دلپذر گیاهانی که میرویند........

زندگی رخ مینماید ،چیزهای قابل پیش بینی،اتفاقات غیرقابل پیش بینی،چیزهایی که همیشه همیشه میدانند چگونه جادویت کنند و نفس تورا به دوردست ببرند...........

اگر بهار یک معجزه است پس مسلمن باغ هم باید جای اعجاز انگیزی باشد و من صددرصد معتقدم هست!جایی سحرامیز و هربهار ساحره اغاز میکند:هوهو.......ها ها............

درختهایی که مرده به نظر میرسند یکباره پراز برگ میشوند .گلها به زندگی برمیگردند.نرگس های زرد ،لاله ها باز میشوند.این یک تولد دوباره ست یک شروعتازه و بعد دنیای واقعی شروع یه برخاستن از خواب میکند.

عشق،شادی،ارامش،طرب و همه نیروهای حیاتی خوب نزدیک ماهستند .زیبایی در باغ عجیب است .همه چیز سرجای خود است از صدای پای بهار ..پرنده ها و فرشته ها سرشارمیشوم :باغی بزرگ و افتاب گیر .......بهشت کوچک من روی زمین ........

             پ.ن   ترجمه ای با تاخیر چون نزدیک تابستونیم از وبلاگی که الان اسمش خاطرم نیست .

 

 

+ l.a ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٢
comment نظرات ()

ذوق!

 

 

+ l.a ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٢
comment نظرات ()

...........

 

 

جزوه ها....کتابها.....وسایل نقاشی پراکنده در اتاق ....یک اشپزخونه منتظر......دونفر پشت خط......و یک زن که به قول دخترش معلوم نیست با خودش چند چنده!

 

+ l.a ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٠
comment نظرات ()

اتفاقی در زندگی من!

 

 

یادتونه یکبار گفتم ظهر تابستون بود ومن روی تخت دراز کشیده بودم که وسط فکر کردن به رویاهام از جا پریدم و منجر به و بلاگ شد؟

خب دیروز هم یک چنین اتفاقی در خودم احساس کردم !اول صبح زده بودم بیرون برم دنبال کارهای عقب افتاده که با دیدن تابلوی یک اموزشگاه نقاشی ترمز زدم واین ترمز گمونم قدم اول یک اتفاق مهم در زندگی من بود!

زنگ زدم دختر بچه ای در رو باز کرد.از پاگرد کوچیکی وارد شدم و همونجا ایستادم تا مربی اموزشگاه از اون پشت بیاد بیرون .

سلام که کردم گفت؟وقت قبلی داشتین؟گفتم نه.میخواستم راجع به ساعات کلاس و شهریه بپرسم.

گفت :اولن باید با وقت قبلی میومدین دومن بدون کفش با این دمپاییها!

منو میگی موندم برای تازه واردی مثل من این مقررات کجا اعلام شده بود که ندیدم؟و من فقط یک قدم وارد شده بودم!

با اینکه این طرزبرخورد تو ذوقم زد و اگه چند سال پیش بود با یک متشکرم اونجارو برای همیشه ترک میکردم اینبار خودمو مدیریت کردم و با لبخندی گفتم ببخشین نمیدونستم!

درحالی که هنوز همونجا میخکوب ایستاده بودم اضافه کرد من دکتر  ای نقاشی دارم و ........

مقامها و رتبه ها متاسفانه تو ذهنم نمونده!چون عادت ندارم یک لنگی جایی بایستم دمپایی پوشیدم اجازه خواستم یک جا بشینم !و از لحظه اول نگاهم رو ی یک تابلو مونده بود .با یک نگاه به اطراف با دیدن تابلویی از ماهی و آبنمایی با ماهی قرمز و چندین ظرف ماهی فهمیدم "ماهی"المان الهام بخش این خانمه.

بعداز دقایقی صحبت کار به جایی رسید که بدون اینکه بپرسم گفت متولد .......سال.......هست و قبلن رشته ........خونده بعد اقناع نشده و زده توکارهنرو........نمایش گاههای مختلف داشته و.........

وقتی فهمید در جوونی حدود 50 تابلوی رنگ و روغن کار کردم و تا این موقع رها شده مشتاقانه تشویقم کرد.

طبق معمول کارتشو گرفتم و گرچه که اشاره کرد کلاس پرشده گفتم زنگ میزنم .درحالی که این دل بی صاحبو دوباره اونجا جا میذاشتم وقتی که داشتم پاشنه مو ور میکشیدم !تاخارج بشم صدای ترانه ای از رضا  صادقی فضارو پر کرده بود !دم در برگشتم و گفتم غیراز نقاشی درعلاقه به صادقی هم مشترکیم!برقی از ذوق چشماش و لبخندی صورتشو پوشوندو گفت وای عالیه!

اون اتفاق زندگی من؟

حدس بزنین!

 

پ.ن.آی شبو پاشو بیا.الوعده وفا!لبخند

اینم قیمه لاپلوی باعجله من!12.30 رسیدم خونه ساعت 1.30 ناهار حاضر بوده .ولی پلوی خوش اب ورنگ تو کجا مال  من کجا ؟خجالت

همچین خوشم میاد اذر با تشویق یک بنده خدایی بره کلاس نقاشی ،مژگان با تشویق اذر کلوچه زنجفیلی  بپزه،من با تشویق شبو قیمه لاپلو بپزم و.........این زنجیره به ظاهر مجازی زیباستلبخند

 

+ l.a ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٩
comment نظرات ()

بی صداقتی

 

 

 

نگاه من به افسانه1900 .برای دسترسی اسونتر بعضی از دوستانلبخند

 

 --------------------------------------------------------------------------------------

یک حال خاصی دارم که خوب نیست .احساسات ضدونقیض دلمو زیر و رو میکنه .من با بعضی افراد مشکل دارم به خدا.کسانی که روراست نیستن و زبون بازن منو در حد جنون دیوونه میکنن !همیشه فاصله میگیرم همیشه دور میشم.اینبار به دلایلی مجبورم لحظاتی کنارش باشم.وقتی چشماشو با چندلایه آرایش خمار میکنه و راحت دروغ میگه یا سوالمو میپیچونه خلقم تنگ میشه و چندبار هوس میکنم بگم :حیف تو نیست ترسو باشی و دروغ بگی؟

برای من دروغگویی یعنی ترس یعنی فقدان شجاعت.چرا ادم اینقد خودشو زیر چند لایه پنهان کنه ؟جالب اینجاست  به جای چنین افرادی خجالت میکشم !یعنی حتا روم نمیشه حالیش کنم و به روش بیارم که فهمیدم پرت میگی!و معمولن هم کم حافظه میشن حرف قبلشونو نقض میکنن!خدا!کنار این ادمها من واقعن خل میشم!اینقد حالم عوض میشه که به سختی ازاین حالت بیرون میام.بعد میمونم خود شخص چطور عمرشو با این صفت تباه میکنه ؟شبها میخوابه؟ظهرها تب نمیکنه؟سردرد نمیشه؟

ادم کم حوصله ای مثل من ممکنه اروم سکوت کنه یکباره بی مقدمه بگه:ببخشین حرفاتون متناقضه !نمیتونم هضمش کنم!اوندفعه اینو گفتی ایندفعه این...........

تمام مسیر برگشت توذهنم فقط با این شخص دست به گریبون بودم!نفهمیدم کی به مقصد رسیدم اخرش به این نتیجه رسیدم :طبق معمول همیشه که باخودم درددل هم میکنم !به خودم گفتم :لیلا !معاشر بودن با این فرد بی مزیت هم نیست!یاد میگیری چطور باهاشون برخورد کنی !فاصله گرفتن ساده ترین کاره!تمرین میکنی !و شاید هم رفتارت کمی فقط کمی اونو به خودش اورد!

بگذریم بریم سراغ بقیه مشاهداتم

فضای شهر رو تبلیغات ان ت خ ا ب ا ت  پر کرده!عکسها.......پوستر ها.......تر اکت ها.......ژستها...........لبخندهای نخ نما شده!!!!.......سر به زیرها!!!!!پروفسورها!!!!!!شع ارهای نخ نما و سو استفاده از اسمها و کلمات م قد س:ما در.......م ع ل م!هیپنوتیزمآخسرگیجه میگیرم!تیتر روز نا مه در دست پسر بچه سا زمان به زیستی!

مارک جدانشده روی استین کت این یکی روشنفکر قلم بدست!!!!!!

به حالم بدم می افزاید!

باید این حالو عوض کنم .یک ترمز در بازار گل ترمز بعدی فروشگاه لوازم هنری!

 

 

+ l.a ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٩
comment نظرات ()

سبک گلچین 3

خب میخوام بحثو جمع کنم پس دیگه ترجمه رو ادامه نمیدم و فقط برداشت خودم از بقیه مطلبو براتون میگم:

با این سبک اتاقو تبدیل به یک گاراژ نمیکنیم یعنی هرچی چشممونو گرفت رو نمیاریم توی اتاق پذیرایی .همین جا یاد مدل بعضی لباسها و یا نمای بعضی ساختمونها افتادم:دیدین بعضیها هرچی مدله رو یک لباس پیاده میکنن؟سنگ دوزی ،تور،چین،تیکه دوزی!!!بگذریم

باتوجه به فضای اتاق سعی کنین المانهای اصلی گلچین یعنی طرحو رنگو جنسو در نظر بگیرین .

اگه یک میز گرد دارین دنبال وسایل گرد بگردین :یک اینه یا ساعت گرد،کوسنهای گرد،گلدونهاو.......میتونن گزینه های خوبی باشن.

اگه رنگ مبل یا پرده ها قهوه ای هست رنگ آبی فیروزه ای یا سبز تقابل زیبایی رو ایجاد میکنه :از وسایلی با این رنگها استفاده کنین .

 

بعد در اخرین مرحله یک نگاه به چیدمان بندازین و ببینین در نگاه کلی چه چیزی نامانوس به نظر میاد اونو حذف کنین.

این سبک به ازادی سبک بوهما نیست .بایدپایبند اصولی باشیم!

 --------------

برگرفته و ترجمه ازhttp://www.houzz.com/ideabooks/Eclectic-Style

+ l.a ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۸
comment نظرات ()

سبک گلچین 2

 

 

اگر طراحی گلچین درست انجام شود هم رضایت شمارا در سبک خودتان دارد هم به اصول یک طراحی خوب پایبند میماند.دراین سبک فضای کافی برای زنجیره ای از علاقه های شماهست بعلاوه این سرگرم کننده نیست که حس کنید در بین دلخواسته هایتان گم میشوید؟

تعادل راحفظ کنید!همیشه به یاد داشته باشید :مرزی بین "محل زندگی"و "سمساری"هست!

گلچین یعنی معجونی از دوره ها ،زمانها،سبکهاو فرهنگها!

این سبک تصوراتی است که به شکل تقابلهای غیرمنتظره و سوپرایزهای دلخواه بروز میکند.

کنارهم امدن چیزهایی مختلف که درنهایت طرحی واحد دارند.دراینجا ما سبکهای متنوع را برای افریدن یک هماهنگی رنگ و جنس و شکل مخلوط میکنیم.

تعریف مناسب از سبک"گلچین"این است:

یک مجموعه دقیق از المانهای جالب که باهم جور هستند.

--------------------------

درعکس بالا مبلها مثل هم نیستن ولی تن رنگها همخوانی داره و یک از انها با طرح ورنگ قالی جور شده!

ادامه دارد...................

+ l.a ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment نظرات ()

سبک گزینشی یا گلچین! 1 eclectic style

 

 

 

سبک گزینشی یا گلچین سبکی برابر کننده ست!

این سبک کتاب قوانینو بُر میزند و قدیمی و جدید ،شرقو غرب،لوکس و کم قیمت ،پرزرقو برقو ساده رو میکس و کنار هم میگذارد.

شمارا به پرکردن فضا با اشیا و وسایلی که دوست دارید و یافته های منحصربه فردتون که رویای شمارو دربرمیگیرد دعوت میکند!

البته این سبک میدان زدوخورد و دادو بیداد نیست!

اگر کمی از این کمی ازآن اینور اونور به صورت اتفاقی در اتاق پرت کنید دقیقن تبدیل به یک "شلوغی و بهم ریختگی "خواهد شد!آزادی سبک گلچین که آنرا پرجاذبه میسازد میتواند شمارا فریب دهد !حواستان باشد از مرز باریک بین تقابل و تضاد(contrast) و شلوغی و هرجو مرج(chaos)عبور نکنید!

 ---------------------------------------------------------------------

قسمت بالا ترجمه ست که سعی کردم امانت ترجمه حفظ بشه .چون زیاد خوشم نمیاد به ترجمه دست ببرم و شاخو برگش بدم.مثلن دوست دارم خودخواننده منظورجمله "میدان زدوخوردو دادوبیداد نیست "رو بفهمه نه اینکه من اضافه کنم :این سبک به معنای شلوغی و بهم ریختگی نیست.و اینکه خواننده خودش استنباط کنه "گلچین" سبک تقابلها و کانترستهاست!البته برای تصاویر توضیح خودمو میذارم!لبخند

 

 درعکس بالا شخص تابلوهای مورد علاقه شو در ابعاد مختلف کنارهم گذاشته (متاسفانه شاخ گوزن  بیچاره هم از  علاقه مندیهاست!)ولی فریم یا همون قاب نقاشیهاویاعکسها باهم همخوانی داره همه ساده هستن.

 درعکس بالاگرچه رنگهای زیادی میبینیم ولی رنگ پسته ای و صورتی در تقابل هم هستن

 

در عکس بالا دیوار به نمایشگاهی از نمادهای مورد علاقه شخص تبدیل شده که بازهم هم پوشانی و هم خوانی خاصی دارن

-------------------------------------------------------

ادامه دارد...........

+ l.a ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment نظرات ()

عکس

 

گاهی صبحانه ای متفاوت تدارک ببینیم!

 

گاهی دسری جدید درست کنیم!

 گاهی ذائقه شور رو با شیرین عوض کنیم!

 گاهی سالاد جدید درست کنیم

گاهی از اینکه زندگی رو با سبد از خیابون به خونه جابجا میکنیم لذت ببریم!

 

+ l.a ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٥
comment نظرات ()

seize the day

اینقد درگیر خودمون هستیم که یادمون میره عزیزانمون در اپارتمانهای کوچیک و پشت در بسته چقد تنهان!

طبق معمول همیشه که اگه فکری به سرم بزنه به چرا اما و چطور وکجافکر نمیکنم یک تلفن به مادر میزنم ،مانتو میپوشم و یک عصرونه مختصر برمیدارم از همسرو دختر خدحافظی میکنم و به خیابون میزنم(اون دوتا مشغول مطالعه ودرس هستن)و دقایقی بعد سه تایی یعنی با پدرو مادربربلندای شهر در دامنه کوه هستیم .به این فکر نمیکنم کاش بقیه بودن ،کاش عصرونه بهتری حاضر میکردم کاش فضای سبزتری بود .همین که اونارو از خونه بیرون اوردم راضیم .معطل هماهنگیها ،نظرهای بازدارنده منفی نمیمونم .دارم یکسره حرف میزنم برخلاف روال همیشه !نظرشونو راجع به مسایل مختلف میپرسم .....زیر چشمی میبینم اونطرفتر جوونا فقط با ماشیناشون از کنارهم عبور میکنن وعالمی دارن!و بعضی هم به بادبادک هوا کردن رضایت دادن!

 

 

و غروب زیبای دیگه ای فرا میرسه و میگه:دم را دریاب!

+ l.a ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٤
comment نظرات ()

معضل خرید!

 

سلام به آذین عزیزم

میدونم به من سرمیزنی متشکرم.منتظرم ازت بشنوم!لبخند

---------------------------------------------------------------------------

برخلاف خیلی از خانمهاکه از خرید کردن لذت میبرن و گاهی حتا خرید درمانی میکنن !من به زور به خرید میرم اونم درحد ضرورت !دیروز همراه مادر رفتم مانتو بخره توفیق اجباری داشتم یک فکری هم به حال خودم بکنم .اکثر مانتوهام ساده ست یعنی تابع مد نیستم .چون هر6ماه مدل استینو از تنگ به گشاد از سه ربع به کوتاه و دامن مانتورو از چیندار به روهم گرد و یا باز و آویز و مدل یقه رو از کوچیک به بزرگ درحدی که تمام بالاتنه یقه میشه!تغییر میدن .گاهی اینقد روش سنگدوزی و پولک دوزی میکنن که با لباس شب یکی میشه وگاهی هم مدلش عین ربدوشامبره یا حوله حمام!به هرحال با چنین تفاسیری توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که من ساده پسند چه عزایی برای خرید مانتو میگیرم!تازه این عزاداری وقتی تکمیل میشه و به اوج میرسه که یک دخترخانم فروشنده ای که حقوقش وابسته به چرب زبونی و جلب مشتری هست بیاد به من بگه:این رنگ بهتون خیلی میاد یا چرا پسند نشد از این فقط امروز ده تا فروختم یا اخرین مد امساله و...........توگویی ناسزا نثارم میکنن!فقط میگم متشکرم و فروشگاهو ترک میکنم.و خوشبختانه زیاد معطل نمیشم چون همون اول با یک نگاه متوجه میشم اونی که میخوام داره یانه!سرانجام یک مانتوی نارنجی تیره بگم آجری بگم دارچینی که نگم!نیشخند یک چنین رنگی که تاحالا نداشتمو برمیدارم و همونطور که میخوام تنگ و چسب نیست و توش آزادم (درکل لباس تنگ اذیتم میکنه مثل همون انگشتر و النگو میمونه که توگویی طناب داره به گردنم و داره خفه ام میکنه )و همینطور که میارم دگمه هاش یکی یکی میفته زمین  !(سری دوزی های باعجله)همیشه خونه میام اول دگمه هارو محکم میکنم.

چندی پیش که برای روز مرد  میخواستم برای همسرپیراهن تابستونی بخرم یک پیراهن تو ویترین دیدم و رفتم گفتم :از این همین رنگ سایز لارج دارین؟که داشت و پارچه اش هم خوب بود و ریع حساب کردم و اومدم باعجله برم فروشنده گفت:خانم کاش همه مشتریها مثل شما باشن !سریع پشت  ویترین دیدی و خریدی!

چندوقتی هم هست قراره رومبلی مونو عوض کنیم .یک جا ادرس داده بودن که بسیار شیک و درچندطبقه بود .هرطبقه یک نوع جنس و مورد راحتی یا استیل.

وارد طبقه هم کف شدم دریک نظر هیچکدوم رو نپسندیدم .خوشبختانه فروشنده واردی بود پرسید چی میخواین؟گفتم یک رنگی که توی اینها نیست!بتعجب پرسید ببخشین منظورتون؟گفتم رنگی که همه می پسندنو نمیخوام (کرم قهوه ای ی زرشکی که خیلی باب شده)رنگی مثل سرمه ای .........گفت :نداریم!لبخند

 

+ l.a ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٤
comment نظرات ()

کلکسیون فنجون!

 

 

به علاقه های رنگارنگو عجیب من بیافزایید عشق به جمع اوری فنجان را!لبخند

یک دست فنجون نه ،تک تک فنجونهای رنگارنگ که از قدیم جامونده یا از دستی که ناقص شده .

یعنی اگه کسی برای من به جای هدیه یک فنجون بیاره خیلی خوشحال میشم .دوست دارم چنین کلکسیونی داشته باشم.

راجع به هدیه یکروز خواهم گفت ولی فعلن یک اشاره کنم که دراین خصوص هم کمی عجیبم .مثلن شاید یک قلمه گیاه منو از یک ظرف کریستال بیشتر خوشحال کنه!باور میکنین؟نمیکنین؟خب چکارکنم؟

 

+ l.a ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۳
comment نظرات ()

دیداری شیرین!

 

دوستی یعنی با داشتن بچه کوچیک یک کیکو بپزی و با عشق تزیین کنی و برای دوستتت ببری!کیک بالا رو نوری عزیزم زحمت کشیده بود که دیروز عصر برام اورد.بعداز گذشت چندسال دوستی دیروز تازه فرصتی دست داد تا به خونه من بیاد.جاتون خالی خوش گذشت..........

اسم ایناروچی بذارم فرنگی نباشه؟(فینگرفود،کاناپه،مینی ساندویچ)شما بگین.

پیراشکی عشق!

 

 

 

ماجرای این گلها:میدونین که تا یکی بیاد گل بچینه ده نفرپیدا میشن ازجمله خودم تذکر اخلاقی میدن.منم ترسان رفتم از یکی از باغبونها اجازه گرفتم که برای تزین میخوام اونم گفت اشکال نداره و وقتی گفتم: الان همه میان تذکر میدن همراهم اومد گفت: هیچ اشکال نداره خانم!خودم هستم!!لبخندوقتی دید کم چیدم گفت :بیشتربچین!چشمک

 

پ.ن.من مسئول رفتار دیگران نیستم!

ازبس موضوعات وبلاگ اشنارو دوست دارم حیفم میاد دوستانمو ازش بی بهره بذارم.اینبارم یک بحث جالب که خودمن هم گرفتارش هستم!

 

پ.ن.فریده کجایی دلم برات تنگ شده .یکی هم تلفن ازت خواسته که من ندارم لبخندخیال باطل

+ l.a ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٢
comment نظرات ()

surprise

مسئولیت رفتارخودرا بپذیریم!

 

 

 ------------------------------------------------------------------------------------

 اسپیکرها روشن !چشمک

این دخترمه چند سال پیش مشغول تمرین

 

ترانه هم یکی از اجراهای چندسال پیش پسرمه .الان صداش کاملن جا افتاده و از این هم بهتر میخونهلبخند

+ l.a ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۸
comment نظرات ()

نقاشی سفال

 

                                   before

                                       after

 

ولی اگه رنگ نمی شد زیباتر بود!

----------------------------------------------------

حس تاریخ رضا یزدانی رو خیلی دوست دارم :باشکوهه!

تاچندسال پیش فقط اهنگهای پاپ گوش میدادم ولی مدتهاست گاهی هم سنتی مثلن  مهستی قدیمی گوش میدم .حس قشنگی برای این سن و سالم داره!

+ l.a ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٧
comment نظرات ()

تربیت فرزند

 

یکی از دوستان عزیزم مدتها پیش ازمن خواست راجع به شیوه تربیت بچه هام بنویسم.در حالی که معتقدم کار خاصی نکردم و چه بسا خیلی نواقص و کاستی هم در تربیت بچه هام داشتم به خصوص درمورد اولی که اگاه نبودم و شرایط سختی داشتم که کمی از اونو درخاطرات براتون گفتم.به هرحال خوشبختانه هم من و پدرشون ازشون راضی هستیم هم فامیل همیشه به نیکی ازشون نام میبرن و مثال میزنن.بچه های من از یک سالگی به خاطر کارمندی من به مهد کودک رفتن و من همیشه تاسف میخورم که کاش در سه سال سرنوشت ساز و پیش نویس ساز زندگی بچه هام بیشتر بااونها بودم.من و همسرم همیشه با بچه هامون دوست بودیم یعنی از مخفی ترین و خصوصی ترین مسایلشون باما میگفتن بدون هراس سرزنش شدن .از اولین جرقه عشق گرفته تا.....

در امور مربوط به تحصیل اصلن بهشون سخت نگرفتیم غیراز کلاس زبان و موسیقی هیچ کلاس اموزشی دیگه ای اونهارو نذاشتیم .

در محیط کودکستان و حتا مدرسه از اونها فقط کودکی و بازی خواستیم و بس.یادمه یکبار از معلم سوم دبستان پسرم گله کردم که چرا اینقد زیاد تکلیف میده و بهتره کار در مدرسه تموم بشه گفت:شما تنها مادری هستی که چنین تقاضایی داری!بقیه میگن همچین تکلیف بده که سرشونواز درسو مشق برندارن و بازیگوشی کنن!هرگز جوگیر چشم و هم چشمی مادرانی نشدم که به در کلاس بچه شون مدام دخیل بسته بودن تا از وضع لحظه ای درسی اونها اگاه باشن و سرنیم نمره با معلم چونه بزنن !و هیچوقت یادم نمیره که شاهد همچین موردی ( مادرهملاسی پسرم) از نزدیک بودم درحالیکه من فقط در جلسات اولیا مربیان پسرم حاضر میشدم . پسرمن در اولین کنکورش دوجا دوگرایش از مهندسی برق قبول شد ولی پسر او جایی قبول نشد .من رفتار پدرومادرو عامل مهمی در وضعیت تحصیلی بچه ها میدونم .معلم معجزه نمیکنه!من و همسر یک جمله معروف داریم که از بچه هامون نمره 17 میخواهیم!بیشترازاونو علاقه و تلاش خودشون میدونیم!

درمورد خودم باید بگم یک مادر جدی بودم و هستم .هیچوقت تمام و کمال به خواست بچه هام رفتار نکردم .یعنی تعجب میکنم از خانم همسایه که میگه برای دوتا بچه و  خودشون 4تا قابلمه روی چراغ گازمیذاره!بچه های من اگه غذایی رو دوست نداشتن باید گرسنه میموندن!دختربچه ای هم سراغ دارم که شبها تا دستش توی دست مادرش نباشه نمیخوابه ولی بچه های من تقریبن ازدو سالگی اتاقشون جدا بود و از 5 و یا 6سالگی هم خونه مادربزرگ و عموشون شبها میموندن .

توی خونه ما حریمها کاملن مشخصه.همه یاد گرفتن به حریم هم تجا وز و دخالت نکنن.کسی به اتاق و کتابو دفتر و گوشی و کامپیوتر دیگری سرک نمی کشه.

من و همسرم باهاشون همیشه مثل یک ادم بزرگ رفتار کردیم مستقل و پاسخگوی رفتار خودشون.یادم نمیاد زیرچتر حمایتی خودمون گرفته باشیم .

صحبت های من باپسرم بیشتر در زمینه شناخت بهتر از دوستانش و راحت"نه"گفتن بوده و این اواخر هم بیشتر مکالمات ما در زمینه مولتی مدیا و کارهای خلاقانه و هنری هست که دوست داره.و گاهی هم اگه فرصتی دست داده باهم فیلمی دیدیم و نقدش کردیم و حالانقد او ازمن قویتره چون به روزتره.و گاهی هم از خصوصیات جنس خودم براش گفتم :از دیدگاههای یک زن نسبت به محیط و نسبت به مردها

صحبت من با دخترم اما بیشتر بوده چون پسرهارو به زور میشه کنارت نگه داری حرف بزنی!با دخترم از زیبایی های زن بودن گفتم و هرانچه یک زنو زیباتر میسازه .درمورد اصول و شگردهای اداره یک زندگی مشترک خوب و چشمان مشاهده گری که در اطرافش اونو میبینن و زیر ذره بین میبرن.گرچه دوصد گفته نیم کردارنیست .......

صداقت و راست گویی رکن اصلی تربیتی  خونه ما بوده و هست.

حتمن تعجب میکنین از ادم کم حوصله ای چون من چطور برمیاد به این چیزها بپردازم.درسته عادت ندارم خیلی توضیح بدم.بعضی نکته هارو به صورت اشاره و خلاصه براشون گفتم درحدی که گاهی موجب خنده مون شده!

تربیت فرزندان موضوع وسیع و ظریفی هست که یک روانشناس ،جامعه شناس و کارشناس علوم تربیتی میتونه راجع بهش اظهار نظر کنه.من هم در تربیت بچه هام نواقصی میبینم و ادعایی ندارم .هرکس بنا به مقتضیات روز و جامعه و وضعیت جغرافیاییش اونو تعریف میکنه......

پرسش:

1.اگه قرار بود فقط سه صفت یا خصوصیت رو در فرزندتون پرورش بدین اون صفتها چه بودن؟

2.چه عواملی رو درتربیت فرزند موثر میدونین؟

 


 پ.ن.نتیجه بازی مشارکتی

پ.ن .اینکه ادم تو خونه خودش درایران بشینه و عکسهاس یک باغ کاکتوسو در پرتغال ببینه برای من خیلی قشنگه!وبلاگ دوست خوبم مرجان

 

 

+ l.a ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٥
comment نظرات ()

پرورش گل

 

دیشب تادیروقت تو سایتها و وبلاگهای باغبانی و پرورش گل میچرخیدم.باز جوگیر گل و گیاه هستم!روزگاری بود که فقط گیاههای شیک و گلدار دوست داشتم ولی الان به غیراز دیفن باخیا ازهمه رویندگان خوشم میاد حتا از کاکتوس که همیشه باخودم میگفتم :که چی؟نه رشدی داره نه غنچه تازه خارهم داره.همچین دلم میخواد همه زندگیمو تعطیل کنم بچسبم به کار پرورش گل و گیاه و سبزی!برم عضو انجمنهای باغبونی داخلی وخارجی بشم .انواع خاکها و کودها و بذرهارو فراهم کنم و اطلاعاتمو نسبت به گیاهان درحدی زیاد کنم که نام همه شونو بدونم و یک شناسه کوچیک ازشون داشته باشم.اها سوال جالبی دارین!کجا؟همین دیگه مکانش و زمانش!یک تراس درست حسابی هم ندارم که تبدیل به جنگل ببخشین باغش کنم!

 

 

+ l.a ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٥
comment نظرات ()

خلوتها!

 

خارج از وقت هارو دوست دارم.یعنی چی؟خب از نظر من ساعات اولیه صبح مثلن از 5 صبح تا8 روز جمعه و یا بین ساعت 2 تا 5 بعداز ظهرها بهترین وقتهای منه .ساعاتی که سکون و ارامش خاصی حاکمه و من خارج از هیاهو و ترافیک میتونم به کارهام برسم.لحظاتی رو باغبونی کنم .گلدونهامو رنگ کنم و..........

ساعت سه بعداز ظهره .خیلیها چرت میزنن و استراحت.من اما اهل خواب نیستم مخصوصن که روزهای زوج مال خودمه و بهتره به علاقه ها .و کارهای خودم برسم.میزنم بیرون.

یک بعداز ظهر خلوت بهاری.....افتاب پس از چندروز بارندگی !خیابونها پراز گلهای رنگارنگ !رشیدی داره میخونه:

من خود سرتاپاشررم

اتش کم زن بربال و پرم.....

در شلوغترین نقطه شهر که مطب پزشکان هست جای پارک پیدا میشه و این بار برخلاف دفعه قبل که با اکراه قدم برمیداشتم دوان دوان خودمو به مطب میرسونم شلوغ نیست ولی بازهم برای گرفتن گزارش و عکسم که اون روز حاضر نبود سه ربع معطل میشم.پیامک شوهرخواهرم میرسه:

Mon.4.30 .  dr.m.

میزنم:tnx

برای مادر وقت دکتر گرفته .عکسو میگیرم و میزنم بیرون.توی اسانسور خدارو چندین بار شکر میکنم!دقت کردین حتا حالو هوای اسانسور هم همیشه برای ادم یکسان نیست؟گاهی عجله و دلواپسی و غم گاهی بیخیال بی عجله و اروم.خیابونی روکه بارها و بارها با اضطراب و نگرانی طی کرده بودم این بار اروم طی میکردم.امپر بنزین روشنه .دریکی از خلوتترین ساعتها بنزین هم میزنم .طبق یک عادت قدیمی از سرکوچه مون کمربند ماشینو باز میکنم و از وسط پله ها دگمه های مانتو و با رضایتمندی میرم که امروز به عشق لیوان دم نوش جدیدم یک چای سبزهم همراه  چای سیاهم بنوشم!

 

 

+ l.a ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٤
comment نظرات ()

خاطرات2

بعداز سه ماه مرخصی از اموزش پرورش و یک ترم از دانشگاه :

 

این ماه حقوقم را دوبله ریخته بودند نصفش را برنداشتم ترسیدم کاسه ای زیرنیم کاسه باشد!یک نظرخواهی از همکارهای مامور به تحصیل کرده اند که چون مراکزاموزش عالی تهران زیاد و نیازش به دبیر کم است بهتر نیست تدریس دوروزه نیمه وقت حذف شود بجایش درپایان تحصیل 36ساعته انجام وظیفه کنید؟!!که نظر من مخالف بود چون اول اینطور وارد میشوند بعد میگویند بهتر نیست حقوقتان را قطع و به بعد از تحصیل موکول کنیم؟!دوروز تعطیل را ازدست بدهم انهم در شهرغریب ؟بهتراست همان 4سال مامور به تحصیل باشم.ساعت 12شب است .همسرسه روزه مرخصی امده و الان خواب است .منهم سوالات امتحان بچه های سوم تجربی را طرح کرده ام و دارم به ظروف نشسته ،سبزیهای پاک نشده و دوتا کتاب تمرین حل نشده فکر میکنم.صبح هم باچه مشقتی خودم رابه دانشگاه رساندم.از سرپارک وی راه بندان بود به دلیل برفی که با اب سنگین شده بود و ماشینها بالا نمیرفتند.باسحرناز یکی از همکلاسیهایم تکه تکه با دوماشین امدیم و بقیه راه سربالایی دانشگاه راهم مثل قله کوه پیاده فتح کردیم!

...................

در این خوابگاه متاهلین دو همسایه دارم .هرکدام دواتاق داریم و یک اشپزخانه وسرویس بهداشتی مشترک.یکی از اهالی رشت است که خیلی به شکمشان اهمیت میدهند.سرصبح سبزی تازه میخرد و هروز ظهر میرزا قاسمی پای ثابت سفره.هیکل و شیرزن است و مثل من معلم و یک پسر سه ساله بانمک دارد.ان دیگری از اهالی زنجان است که بسیار مقتصد است و باردار هم نمیشود و مدام از علائم حاملگی میپرسد!من هم که گاهی شفته پلو گاهی ساچمه پلو درست میکنم!چون خانه مادرم اجازه ورود به اشپزخانه و اشپزی نداشتم.

امروز با پسرم رفتیم مدرسه.اورا به مهد کودک انجا سپردم و رفتم کلاس.فردا صبح هم تاعصر کلاس دارم  .باید الان برایش سوپ بگذارم و فردا صبح زود اب میوه اش را بگیرم و.....همسر جمعه برمیگردد کرمانشاه.

..........................

بازهم تنهایی !همسر رفت.الان من و پسرم دراین شهر بزرگ تنهاییم.او در نی نی لای لای برای خودش دست و پا میزند و مظلومانه به مادرش نگاه میکند.قرار است مینا دوستم شبها پیش ما بیاید چونشبها نیروگاه نکا و تهران توسط عراقیها مو شک باران میشود و چند ساعتی هم خاموشی داریم...........

 


نتیجه بازی وبلاگی" آشنا"

متن و ترانه هردو زیبا

+ l.a ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳
comment نظرات ()

عکس اشپزی

 

زمانی که عضو یک انجمن اشپزی بودم ازاین قرتی بازیهازیاد میکردم!

 

جوجه های خوردنی

مربای پوست پرتقال

دسر خرده شیشه

سالاد یک نفره

ترین بادمجون

 

+ l.a ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()