پردیس

شخصی

سفال

 

 

کاکتوس چپی که به رحمت ایزدی پیوست و یادم هم بود که مثل جناب باران موقعی که خودم تشنه هستم سیرابشون نکنم!نیشخند

حالا یکی بگه این دست راستی چرا به سجده افتاده؟آخ

امروز در بازار چشمم به فروشگاه نسبتن بزرگی افتاد که کارهای سفالی لالجین همدان رو داشت و قیمتها نسبتن پایین بود.بگذریم که من مات و مبهوت دوبار چرخیدم و هی این کاسه اون گلدون این کوزه ماستو برداشتم و گذاشتم .دلم برای هنر میسوزه که درجامعه ما به خاطر اولویتهای مهمتر مثل ارزاق و.......بی اهمیت و کم ارزش شده. دلم میخواست خیلی هاشو بخرم ولی توخونه جا ندارم نه جایی برای نمایش نه محل نگهداری .این بود که با حسرت ازشون گذشتم .چشمم که به کوزه های سفالی افتاد یاد شعرهای خیام و حافظ یاد زمانهای قدیم که یخچال نبوده و توش آب میریختن سرد میمونده افتادم واینکه کسی نگرون الودگی و بیماری نبود .

آآآآآآآآآآآآآآآآه

حیف از هنر وفرهنگ ما حیف !

 

 

 این دوتای بالایی دلموبرد .حالا باید روش رنگ و لعابی بزنم

 


                  این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
                  در بـند   سر   زلف   نـگاری   بوده‌سـت
                  این   دستـه  کـه  بر  گردن  او  می‌بینی
                  دستی‌ست  که  برگردن یاری بوده‌ست
                  هر  چند  که  رنگ و بوی زیباسـت مرا
                  چون  لاله  رخ  و چو سرو بالاست مرا
                  معـلوم   نـشد  که  در  طربخانه  خاک
                  نـقاش   ازل   بـهر   چه   آراسـت   مرا
                  برخیز   و    بیا    بـتا    برای   دل   ما
                  حل  کن به  جمال خویشتن  مشکل  ما
                  یک  کوزه  شراب  تا  بهم  نوش کـنیم

                  زان  پیش  که  کوزه‌ها کنند از گـل ما


        

+ l.a ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()

خاطرات

امروز برشی از خاطراتم  وقتی که دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی و دبیر یکی از دبیرستانهای منطقه 19 و مادر یک پسر سه ماهه و همسر یک دانشجوکه دوره خدمتشو در کرمانشاه میگذروند بودمو میذارم:

 

هرروز صبح باصدای زنگ ساعت به زور از خواب برمیخیزم پرده اتاق راکنار میزنم که ببینم هنوز هوا تاریک است یانه ؟

صبحانه رو سریع درست میکنم و همیشه سعی میکنم به کمبود خواب و صف طولانی اتوبوس خط یک ولیعصر و یکساعت ایستادن در شلوغی اتوبوس بسوی شمال تهران بزرگ و مسافت محوطه و پله های 50تایی عمودی دانشکده زبان فکر نکنم .سعی میکنم به اینکه ظهر خسته و گرسنه یکساعت ونیم باید در مسیر برگشت باشم و به اینکه باید سریع بساط ناهارو در حالی که در شرایط جنگ و کمبود رب و بعضی مواد  و کپسول گاز خوابگاه بسر میبریم راجور کنم فکر نکنم .نبود فرصت برای رفع خستگی در بعداز ظهر ،ناهار فردا مخصوصن اگر موادش خریداری نشده باشند و انهم مستلزم تحمل صف باشد کلافه ام میکند.ولی چاره نیست در شلوغی میدان ولی عصر و فروشگاه قدس نزدیک مان گم میشوم .دوروز اخر هفته چهارشنبه و 5شنبه که مدرسه دارم صبح باید تا ساعت 6کارهایم تمام شده باشد و برای سوارشدن به مینی بوس سرویس اماده باشم و راهی خطرناک و طولانی و کثیف (یکساعت ونیم)را در جنوب تهران بزرگ با حالت سردرد وتهوع طی کنم .دوساعت اخر کلاس نمیدانم چه میگویم و چه میکنم!ظهر همین راه را برمیگردم و ذهنم درگیر کوپن و دفترچه و نبود گاز است.

وهمیشه مواجه با توقع و انتظار و تنهایی..........

ادامه دارد..............لبخند

 

 

_________________________________________________--

روزمرد و پدر رو به تمام مردان مرد

سرزمینم تبریک میگم!لبخند

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()

نمایشگاه گل !

 

فکر کن از 25 م تا 29م نمایشگاه گل و گیاه باشه و تو فقط  دوساعت وقت پیدا کنی بری ببینی!

یکروزعصر بادخترم و پدرومادرم رفتیم .و از صبحش هوا زیادی بهاری بود!بارون میومد افتاب میزد باز ابروباد .........خلاصه من که قولشو داده بودم دل به دریا رفتم.در اغاز ورودمون اولین ضدحال خورده شد!اسه ردیف ماشین کیپ در کیپ منتظر ورود به پارکینگهایی که پر شده بود!خوشبختانه اخرین در پارکینگ جا داشت .اینطور وقتها فرصت کمه و باید سریع تصمیم گرفت.اینارو جلوتر پیاده کردم و قسم !دادم جایی نرن!(بعضی جاها اینقد وسیع و بی درو پیکره که موبایل هم کارساز نیست !)خودم رفتم ماشینوبه اجبار در دورترین نقطه پارک کردم و دوان دوان برگشتم!دومین ضد حال دیدن صف عریض طویل مردم برای گرفتن بلیت بود که چشمت سیاهی میرفت!وخوشبختانه بلیتها ازجایی برام رسیده بودو فقط نگاه ملتمسانه من به نگهبان در بغلی و به قول خودش "به خاطر حاج اقا!که منظورش پدرم بود (گرچه پدرم خوشش نمیاد بهش بگن حاج اقا )کارساز شد که از در خلوت وارد بشیم.

اونایی که انواع ارتروز رو دارن میدونن راه رفتن در مسافت زیاد چقد برای پدرم دردناک بود ولی اینطور جاها مسافت اجتناب ناپذیره .درحالی که یکنفر تو ذهنم سرزنشم میکرد که چرا به زور پدرتو اوردی اینجا دیگری میگفت:این نیز بگذرد و خاطره ای خواهد شد!

بارون هم ضدحال سوم شد!گرچه چتر برده بودم ولی کافی نبود وپدرم هم از این ترکهای غیرتی که نه سرما میخوره نه چتر میخواد و نه میذاره کمکش کنی!

در اولین غرفه نزدیک سقف دار پدرو روی یک صندلی مستقرکردم و با تعیین ساعت برگشتمون ازش جدا شدیم .مادرم هم که عشق گل و گیاه !بارون هم چنان تند شده بود و چنان در رحمت خداوندی باز شده بود که دعامیکردم فعلن ببندش!

اینقد جمعیت زیاد بود که تنه میخوردی تنه میزدی رد میشدی.سوزن مینداختی پایین نمی اومد .حالا فکر کن تواین هاگیرواگیر یک خانمی به طور خیلی جدی اشاره کرد به یک طرف صورت من (منو میگی ترسیدم جکی جوونوری روش باشه جا خوردم!!!)و گفت :خانم صورتت لک داره.......همینو که گفت درحالیکه نگاهم با برگهای  آلوورای دسته شده جلوش تلاقی میکرد گفتم:مرسی عزیزم خودتو اذیت نکن میدونم چی میخوای بگی ولی اصلن وقت درست کردنشو ندارم!!!!!!!(اخه ظاهرن قرار بود ژلشو و مرباشو چه میدونم لابد سوپشو درست کنم و لک صرتمو برطرف کنم)هاجوواج موندو گفت:کارمندی؟گفتم:بدتر!!!!گفت:درکت میکنم موفق باشی!منم گفتم :شمام همینطور!(دلم براش سوخت.من منصف بودم نذاشتم خودشو خسته کنه .بعضی که بعد سخنرانیش بی خرید ترکش میکنن!)

نگاهم روی نسترنها،شمعدونیهای فرنگی،کاج کریسمس،قلمه فلفلو گوجه،گیرکرده بودولی به مسافت طولانی تا ماشین فکر میکردم.

توی شرشربارون درحالیکه لیچ اب شده بودم و حتمن قیافه خنده داری داشتم چشمم به گلدونای کوچیک گوجه فرنگی افتاد که پر گوجه بود.با تعجب نمیدونم باچه حالتی این جمله رو گفتم که اون اقا و همه دوروبرش زدن زیرخنده !

پرسیدم:اقا چیکارکردین اینا اینقد خوب و زیاد گوجه داده؟اقاهه:خانم بوخودا ماکار بدی نکردیم !!!

خلاصه من با اون نسترن دلبر بالایی(5000)تومن و چندتا کاکتوس هزارتومنی سبک !و مادر با یک گلدون ساناز به رفتن رضایت دادیم.

قیمتها خوب بود و تنوع فراوون !حیف که من از این چندروز واقعن نتونستم وقتی پیدا کنم و یک دل سیر ببینم وبخرم .دلمو تیکه تیکه جا گذاشتم اومدم!

پدرهم بهش خوش گذشته بود و راضی بود.ومن فهمیدم زیر بارون هم میشه سخت نگرفت و لذت برد.........

+ l.a ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

چیدمان پازل زندگی

دعوت هستین به یک بازی وبلاگی!بفرمایین!لبخند

 

 

همین طور که قبلن هم گفتم نگاه و رویکرد اقای مرادیانو به مسایل ساده زندگی خیلی دوست دارم.نگاهی که تکه های جدا افتاده یک پازلو کنارهم قرار میده تا از اون به نقشی جدید دست پیداکنه.

دقت کردین این اتفاق در زندگی خیلی ازما یا نمی افته یا ازش سرسری رد میشیم درحالی که هرکدوم حاوی پیامو نشونه ایست که میگه :بیا منو ببین و بخون!


قرار هم نیست همه ما از یک صحنه ویا یک موضوع یک برداشت داشته باشیم.زیبایی زندگی به همین تنوع و رنگارنگی نگاه هاست!

فکرشو بکنین تو یک جامعه همه مثل شوروی سابق یک فرم لباس بپوشن !این چقد میتونه کسل کننده باشه.همین طور عدم دقت ما ،یکسان و یکنواخت فکر کردن ما،تقلید مون از این و اون،صاحب فکر و اندیشه نبودنمون و ربات گونه از کنار مسایل رد شدن میتونه ملال اور ودر کل با نگاهی از بالا در جامعه مون میتونه نگران کننده باشه.

بهتره از امروز با مشاهده و دید تازه به اطرافمون نگاه کنیم و هرچه که به ذهنمون میادو بگیم و بنویسیم و نگران داوریها قضاوتها و...........نباشیم!

که موفقیت و سربلندی و تفاوتمون با بقیه موجودات خداوند و یافتن انسانیتی هوشمند در گرو همین اندیشیدن هاست..................لبخند

 

+ l.a ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

بر باد رفته

 

دیشب برای چندمین بار برباد رفته رو دیدم.این اثر جدای شهرت جهانیش برای من خاطره ای زیبا و نوستالژیک از کودکیه.یادمه 7یا 8ساله بودم که باپدرومادرم رفتیم و در سالن سینما دیدیمش.و مهمترین پیام این فیلم برای من که از زبون اسکارلت بیان شد این بود:فردا روز دیگریست!یا این :فردا راجع به اون فکر میکنم!

و  با خواهرمو و دوستام هروقت از ادم پرامیدو مقاومی یاد میکنیم میگیم :اسکارلته!

جدای زیبایی اسکارلت و جذابیت رت که موجب تشو  یش اذ هان  عمومیست!همیشه از خودم میپرسم چه عواملی باعث شد این اثرموندگار بشه ؟و کلن انسانها چطور میتونن بعداز مرگ هم بخشی از خاطرات دیگران باشن؟

 

 

 

 

پ.ن.یک وعده غذای خوب!

+ l.a ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸
comment نظرات ()

نقاشی در اشپزی!

 

 الویه باغچه گل!

 

در اشپزی هم عاشق ترکیب رنگ و نقاشی هستم!برای من تزیین خوراک به اندازه طعم و مزه ارزش داره.با اشپزی نقاشی میکنملبخند

 

 ژله توت فرنگی دردریا!

 

+ l.a ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٧
comment نظرات ()

دور و نزدیک!

 

جان من این شمعدونی خوشگل لایق بوییدن و بوسیدنو نوازشو تشویق نیست؟در اوج دلبریه !حیفه نبینیمش!

با احساسات ضدونقیضی درگیرم.از یکی دلخورم به یکی امیدوارم دلواپس اون یکی هستم و دلم برای این یکی میسوزه!

این مواقع یک ترانه دلخواه کمی آرومم میکنه گویی بر رگهای من مینوازند!

فردا هم مهمون دارم .پس فعلن ............

 

...........................

مدیریت بشقاب!

+ l.a ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٦
comment نظرات ()

آسمون

 

 آسمان بار امانت نتوانست کشید...............

آسمون از بچگی برام پر رمز و راز بود .چه شبهای تابستونش که روی ایوون خونه پدری یه ستاره ها خیره میشدم چه روزهاش با ابرهای خیال انگیزش!

تمامی عکسها با گوشی گرفته شده.منو ببخشین اگه چندتاش هنگام رانندگی بود نمیتونستم از منظره زیبای اشعه های تابناک خورشید هنگام غروب بگذرم!

 

یک وعده غذای خوب!

من سبک و رویکرد اقای مرادیان رو در وبلاگ آشنا نسبت به نکات ظریف و ریز زندگی خیلی دوست دارم.

+ l.a ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

رویاهای یاسی رنگ!

سلام دوستان!

هفته پرشور و حالتون مبارک!

امیدوارم روز مادر خوبی داشته باشید!

امروز صبح فرصتی داشتم تا با مقداری گلبرگ یاس بنفش رویایی ام بازی کنم.داشتند التماسم میکرد ندکه ازشون عکس بگیرم!

منم چندتا عکس ظریف ازشون گرفتم.غنچه های بوته یاس بنفش  قدیمی خیلی رویایی هستند.

یاسهای بنفش بی شک یکی از شکوفه های بهاری مورد علاقه ام هستند.

ما جبهه هوای سردی داشتیم و چندروز گذشته بطور نابهنگام(unseasonably)سرد بود.

من یک جفت گلدون نیلوفر پیچمو morning gloryاز دست دادم!

اه از آزمون وخطا با این هوا!

ah,trial & error with this weather

از حالا به بعد شبها گلدونهامو تو خونه نگه میدارم تا ماه ژوئن.

پیش بینی شده دوباره این هفته گرم بشود  ومن شادو قبراق دوباره بیرون در باغچه ام مشغول کار میشوم!

 

 

ادامه مطلب
+ l.a ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

روزانه

 

من از اون دسته زنها هستم که خونه رو به همه جای دنیا ترجیح میدم.و در طول شبانه روز ،هفته و ماه ساعاتی رو باید تنها باشم .از تنهایی کسب انرژی میکنم و به زندگی ادامه میدم.از همین رو اگه جایی مهمون باشم و مهمونی به درازا بکشه خسته میشم !عاشق روزهایی هستم که وقتم به دلایل مختلف بریده نشه(کات)یعنی هی مجبور نباشم ازخونه بزنم بیرون.چنین روزهایی تو تقویم زندگی من کم به دست میاد.یا کلاس خودم یا دختر یا خرید ضروری یا دارو یا درمان یا دیدوبازدیدهای اجباری............

حالا اگه چنین روزی پیدابشه که لازم نباشه جایی برم و اتفاقن همسرهم مسافرت باشه و اشپزخونه به حالت نیمه تعطیل دربیادکه دیگه نور در نوره!

سرصبح یکی دوتا تلفن به نزدیکانی که جویای حالم هستن و نگرونم میشن میزنم و دوشاخ تلفنو میکشم و گوشی هم خاموش !حالشو ببر!

بعد میرم سراغ کارهایی که دوست دارم و روتین و اجباری هم نیست.کشوهای بهم ریخته رو مرتب میکنم.دوخط کتاب......فیلمی ....طرح یک تابلوی جدید.......گلهام گلهای خوشگلم....رایت یک منتخب خوب موسیقی رو فلش برای ماشین(استارت رانندگی من با صدای موسیقی سیستم همزمانه!یعنی اگه به هردلیل موسیقی نباشه دقت کردم خودم موقع رانندگی دارم یک ترانه زمزمه میکنم!اهل رادیو جوان و سلامت هم نیستم متاسفانه)

و نتیجه ناهار هم میشه انکه هرچی گیرم بیاد میریزم توی پلوپز :اب بریز نمک بریز روغن بریز بزن به پریز!یادتونه؟چشمک

 

خلاصه در غیاب همسر یک همچین کدبانویی هستم من!نیشخند

 

پ.ن.مدیریت بشقاب (جالب و چالش برانگیز!)

+ l.a ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳
comment نظرات ()

لحظه

 

 

دارم رانندگی میکنم حواسم به مسیرها ومقصدهاست که چطور درطی مسیر بتونم همه کارهامو انجام بدم ...از بلوار و... که رد میشم ازمایش دخترمو بگیرم دورمیدون س...که میرسم از مغازه الکتریکی دوتا لامپ و باتری بخرم ........از بازار شهرداری میوه سبزی بخرم...یک عابر بانک خلوت پیداکنم پول بگیرم........و...........

..........

دارم ناهار میخورم فکر میکنم عصردوتا تلفن ضروری بزنم ......ماشینو بدم تعمیر.....برای دخترم وسایل لازمشو بخرم......برای پسر آف بذارم شب بیاد اسکا  یپ...لباسارو زودتر بشورم چون دوسه تا تی شرتمو برای کلاس ورزش لازم دارم......

..........

دارم اشپزخونه رو مرتب میکنم فکرمیکنم این موضوعوتو وبم بنویسم ......از یک دوست اون سوالو بپرسم ....به گلها آب و کود بدم.........پول کارگر پله رو به همسایه بدم........قبضهای اب و گازو تلفنی پرداخت کنم.......از دکتر وقت بگیرم.......

..............

در بازار بزرگ گل هستم .انبوه گلهای طبیعی و مصنوعی و انواع گلدونها و........مبهوتم کرده.چشمم مشتاقانه گوشه کنارو میگرده تا اونی که میخواد ببینه .قیمت میپرسم ...میخرم ..تو ماشین میذارم باز برمیگردم دوباره این و اون ............یکباره یاد وقت میافتم!به ساعتم نگاه میکنم نزدیک ظهره متوجه نشدم !دلمو جامیذارم و حرکت میکنم.

............

در کلاس پیلاتس هستم:دم بگیر ...نفس عمیق و بازدم...پنجه پا پونت...نگاهتو ببر روی دست راست بیا بالا ......پارو با زاویه 90 درجه بیار بالا ببر جلو برگرد .........یک لحظه نگاهم به ساعت دیواری میافته 5دقیقه از یکساعت مونده!

...............

پای نت هستم .وبلاگ دوستام ........نظر برای این نظر برای اون........سر به این تالار...سایت طلا .......وبلاگهای خارجی....خوندن ایمیلهام.........واااااااااای کتری رو گازه !ازجا میپرم!میرم سرش میبینم آبی نمونده !

.................

با دوستانم رفتیم باغ.از این گل عکس از اون منظره..........میریم برگ مو برای دلمه میچینیم و مثل پروانه از این بوته به اون بوته...........

................

درکدوم مورد توی لحظه بودم درکدوم مورد نه؟

شما درچه جاهایی و چه زمانهایی درخود لحظه هستین ؟

کدومش بهتره ؟درلحظه بودن یا فلش بک به جلو وعقب زدن و در گذشته و اینده غوطه ور شدن؟


 پ.ن.بدبخت مردمی که به قهرمان نیاز دارد!برشتقهر

(حالو هوای این روزای من)

+ l.a ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٢
comment نظرات ()

بهار بهار!

 

 

 

ترکیب رنگها،گلها ،سایه ها،نورها برای من یعنی شوق زندگی یعنی بهار بهار .آه که چقد دوستت دارم............

+ l.a ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

آشپزی

 

 

یادمه تولد یک سالگی دخترم 10 جور خوراک درست کردم ازجمله یک کوفته به شکل کله بره که توش یک جوجه پخته شده بود و توی دل جوجه هم یک تخم مرغ پخته!وچون ادم برای  خودش این چیزارو درست نمیکنه اول بار بود می پختم کلی هم مهمون رودرواسی دار از همکارای همسر.ولی با دلی خجسته کوفته رو توی یک تورتنظیف پیچیدم و گذاشتم با درجه کم حدود 7 ساعت پخت و خیلی هم خوب از کار دراومد.غذاهای دیگه پیراشکی میرزاقاسمی ،کاناپه نون تست و پاچینی و سمبوسه و سوپ و..........بود.

اما این روزا اگه مهمون داشته باشم حتا اگه خونواده خودم باشن که ازشون رودرواسی ندارم نوعی استرس وجودمو میگیره که میدونم ازچیه.اولن توان سابقو ندارم دوم اینکه نگرانم چیزی ازقلم نیفته و یادم نره.همیشه به اندازه لازم میپزم چون به شدت از اسراف بدم میاد یعنی حالمو بد میکنه.سراین موضوع البته کمی با همسر کل کل داریم!اون میگه همیشه یک دیس برنج و ....اضافه بیاد ولی معمولن اندازه سه نفر اضافه میپزم.

این بار هم خواستم خیلی ساده برگزار کنم مادرو پدر و خواهر برادرم مهمون بودن.قرار بود یک جور سالاد درست کنم باز دوتا اردور و یک سالاد شیرازی هم اضافه کردم.میخواستم دسرنذارم باز ژله درست کردم.

من عاشق اشپزی هستم و لذت میبرم .مخصوصن در دومرحله:یکی موقع تزیین سالادها و اردورها(فکر کن برنج رو گاز از سر بره مهم نیست لیلا داره سالاد تزیین میکنه!)و دیگری موقعی که خورشها جا میفته ،برنج دم کشیده و من شعله رو خاموش میکنم (آی حال میده)

دوسبک اشپزی دارم:برای کسانی که اهل ذوق هستن و واقعن براشون فرق میکنه انواع غذاهای جدیدو متنوع و اردور وسالادهای جورواجور.برای کسانی که فقط براشون پلو خورش و مرغو گوشت غذا حساب میشه همینارو درست میکنم که اسمشونو غذاهای استاندارد گذاشتم و خودم زیاد خوشم نمیاد مثل مرغ و قیمه و..........

ناهار امروز من قزل الای شکم پر بود و قرمه سبزی.برانی بادمجان و سالاد دم پیازچه ........

یک تعداد عکس هست که به تدریج میذارم .........

 سالاد شیراز محبوب همسر

 پرشده با گشنیزو شنبلیله و زرشک

برانی بادمجان کبابی بدون ذره ای روغن

سالاد دم پیازچه (فریده کجایی؟)

 

 

 

 

 

 مدیریت قابلمه!

+ l.a ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٠
comment نظرات ()

انزل پنزل

 

 

همه دوستام میدونن هروقت ازکنار یک زیورالات فروشی چی بگم به قول خودم انزل پنزل فروشی رد میشم پام سست میشه!خانمهای دیگه پشت ویترین طلاجواهر میخکوب میشن من اینجور جاها!چون فقط زیبایی این سنگهای رنگی و حس خودم مطرحه و بس.همین ارث به دخترم هم رسیده .عاشق اینه اینارو با رنگ لباسش جور کنه.

....................

مدیریت قابلمه!

+ l.a ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٩
comment نظرات ()

اشپزی دلخواه

گاهی اینقد گرفتار میشم که اشپزی دلخواه برام یک رویا میشه!

وتازه میفهمم اگه روزی کیکی دسری غذای جدید درست کردم چقد شادو شنگول و خجسته بوده احوالم!

 

 

هوراااااااااااااااا

همگی پاشیم بریم خونه مژگان مهمونیه !برشی از زندگی!

+ l.a ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸
comment نظرات ()

هفته م ع ل م

 

 

اسباب کشی های زیاد اجازه نمیداد همه چی رو نگه دارم .درهر مورد یک یاچند جعبه کتاب ویا چیزهای دیگه رو جا میذاشتم.این شد که تمام کارت تبریکهای دانش اموزهامم رفت و این چندتا اتفاقی دستم مونده!اگر بود مجموعه قشنگی میشد.

 

+ l.a ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٧
comment نظرات ()

عکس

اسپیکرا روشن!چشمک

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه

حافظا دردل تنگت چه فرود آمد یار

خانه از غیرنپرداخته ای یعنی چه

مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کارجهان جمله هیچ درهیچ است

هزاربارمن این نکته کرده ام تحقیق

من ترک عشق و شاهد وساغر نمیکنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمیکنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصرحور

باخاک کوی دوست برابر نمیکنم!

رفتم به باغ تاکه بچینم سحر گلی

امد بگوش ناگهم اواز بلبلی

بس گل شکفته می شود دراین باغ ولی

کس بی بلای خار نچیدست ازو گلی

 

 

+ l.a ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

شکوفه سیب

گفته بودم بی بهونه میام.این عکسهارو در یکی از ییلاقات شهرم گرفتم.هیچ شکوفه ای برام به زیبایی و طنازی شکوفه سیب نمیشه.

 

 

 

+ l.a ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

تو لد دخترم

چندروزپیش تولددخترم بود .نمیدونم یادتونه گفته بودم در تولد 8 سالگیش 70 نفر مهمون داشتم؟شیفت بندی کرده بودم .شیفت اول تمام بچه های کلاسش..شیفت بعدی خونواده من و پدرش.شیفت اخر دوستانمون.

بگذریم که چقد مدیریتش سخت بود.

هرسال به شکلهای مختلف برگزار میکنم .اینبار هم با توافق خودش ساده و با ده تا از دوستاش برگزار شد.

سوپ گندم و اسنک و پیراشکی درست کردم و تو بشقاب چیدم .بدون هیچ شرشره بندی وتزیین .فقط چندبادکنک پراکنده تو اتاق!

درتولد 14سالگیش احساس کردم خانمی شده برای خودش.خوش اندام و دوست داشتنی.

در اخرهم نشستن باهم بازی جرات حقیقت انجام دادن که اگه نوک بطری به طرف کسی باشه باید یا یک حقیقت نگفتنی رو بگه !یا جرات کنه کار عجیب یا خنده داری رو انجام بده.مثلن در زمان ازاد کلاسشون برن به دبیرشون بگن :شما خیلی عصبی هستین !یا پاشن بشکن بزنن!نیشخند

 

 توجه:

1.از امروز میتونین عکساتونو به این ایمیل بفرستین (تا ظهر 4شنبه مهلت دارین)

sarab1345@yahoo.ie

2.لطفن سایز عکستونو کم کنین .براش نام هم بذارین.

3.تاریخ انتشار البوم خدابخواد 4شنبه عصر همین هفته 18 م خواهد بود.پس وقت زیادی ندارین .سخت نگیرین .سوژه های ساده و جالبی تو خونه پیدا میشه.چشمک

4.مژگان جون از وبلاگ ایستگاه سراب زحمت این کارو میکشن.

 

 

+ l.a ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

سه پرسش

 

این عکسهایی که اتفاقی و بدون ویرایش قبلی و بعدی به صورت برشی از زندگی میگیریم هم زیبایی خودشونو دارن .زین پس ازاین عکسهاهم میذارم .

دو نکته :

1.یک نام براش پیشنهاد کنین .من خودم اینهارو میگم:

-عکس عادی

-عکس بی مقدمه

-عکس زندگی

یا..................؟

2.موافقین یک البوم عکس دیگه مثل دلخوشیها برپا کنیم منتهابا اینطور عکسها ؟

هرکس عکسی از زندگی عادی و صحنه ای طبیعی بذاره.مثل همون کتلت سرخ کردن اذرجون یا عکسهایی که گاهی رویا جون میذاره .میدونم البوم جالب و دیدنی خواهد شد.و انتخاب اون صحنه ناب و خاص دیگه به سلیقه عکاسش بستگی داره!

3.کی قبول میکنه مثل اقای باران میزبان این البوم باشه؟

پ.ن.کسی میدونه نام گل بالا چی هست؟منم شدم ابوالهول !هرکی از کنار وبلاگم رد میشه سوال پیچش میکنم!لبخند

 *************

خب پس معطل نمیکنیم .ازبین این اسامی کدوم رو انتخاب میکنین؟زود رای بدین تا روزشو تعیین کنیم.

-عکس عادی

-عکس زندگی

-شیرینی های روزانه

-عکس بی بهانه

-عکس اتفاقی

-برشی از یک زندگی

-شات

فقط تا فردا ظهر صبر میکنم!لبخندشماهم تند تند عکسهاتونو بگیرین.از لباس کثیف بچه ...ازچپه شدن غذا..........ازشکستن گلدون......از چاشت جا مونده......از حوله رو مبل.....از کفشهای پشت در همسایه.......از شلوغی اتاق بچه ها..........چشمک

 

 

توجه:نام "برشی از زندگی" انتخاب شد!تاریخ و ایمیل بزودی از طرف مژگان جون اعلام میشه

+ l.a ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٤
comment نظرات ()

عکس روز م ع ل م

 

این عکسها هم مربوط به همون گردهمایی در باغی خصوصی  هست.

 

 

 

 

 
Whatever your cross,
whatever your pain,

 

there will always be sunshine,

 

after the rain.

 

 
Perhaps you may stumble,
perhaps even fall,

 

But God’s always ready,

 

To answer your call.

 

 
He knows every heartache,
sees every tear,

 

A word from His lips,

 

can calm every fear.

 

 
Your sorrows may linger,
throughout the night,

 

But suddenly vanish,

 

in dawn’s early light.

 

 
The Savior is waiting,
somewhere above,

 

To give you His grace,

 

and send you His love.

 

 
Whatever your cross,
whatever your pain,

 

“God always sends rainbows

 

after the rain.”
+ l.a ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۳
comment نظرات ()

جمعی ادبی و هنری

 

 

 

امروز افتخار بودن درجمع بسیار خوبی از افراد فرهنگی و ادبی رو داشتم و استاد غلامعلی پو رعطا یی هم با دخترشون در جمع حاضر شدن و چند قطعه دوتار زدن و خوندن که خیلی لذت بردیم گاهی هم دخترشون بازدن دف همراهی میکرد.

28 سال پیش اول بار که اهنگ "نو ایی نو ایی"رو شنیدم عاشقش شدم ولی تا امروز  نمیدونستم که خواننده اون این آقاست.

نمیدونین در چندساعتی که اونجابودم چقد به من خوش گذشت.یکی غزل حافظ خوند اون یکی دف زد.دیگری درمدح معلم گفت..........

حدود 50نفر  خانم بودیم و تعداد 6نفر مرد ازجمله استادپور عطا یی.و وقتی یکی از خانمهاازاستاد پرسید:ایا هنرجوی خاصی دارین که بعد شما میراث دارتون باشه؟

ایشون پاسخی دادن که مضمونش این بود:جوونای امروز درگیر معاش هستن و تابیان به هنر و عشق به موسیقی بپردازن ذهنو فکرشون درگیر مسایل اقتصادی میشه و این باعث میشه رشته گسسته بشه و کسی که میاد باید با عشق و جوششی درونی بیاد تا خاکستر بشه و بوی دودش بلند بشه!

یکی دوقطعه هم برای لیلاها خوندن...........لبخند

 

 

دانلود نوایی نوایی با صدای استاد پورعطایی

 

+ l.a ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

سرانجام لیلابه کلاس ورزش میرود!

شغلت چیه؟

-دبیر بازنشسته هستم..

-رفتار درمانی کن !استرسو بذار کنار.....دارو لازم نداری!حتمن ورزش کن .تو برنامه واجب زندگیت بذار!

این مکالمه دودکتر با منه به فواصل زمانی 6ماه..........

وقتی بدوبدو از پله ها دارم میرم بالا خانم همسایه جلوم ظاهر میشه و میگه کلاس پیلاتسی که خودم توصیه کرده بودم ثبت نام کرده و ازم میخواد منم برم!

یک دوست صمیمی و دو دکتر و جراید و رسانه ها نتونسته بودن من گریزپارو روانه کلاس ورزش کنن اما قرعه به نام این یکی افتد و ثبت نام کردم.

یادم میاد درست یک سال پیش در همین سالن پیلاتسو که باز کردم منشیش داشت با تلفن صحبت میکرد که جواب سوالامو از همون لای در گرفتم وتابیاد بگه چی میخوام درو بسته و رفته بودم.

و اما پیلاتس:

مثل دختربچه ها تلی به رنگ تی شرتم میزنم و کلاس میرم .ازش راضیم .همچین کشش به دست و پا  و فشار برشکم میادکه عرقمونو درمیاره و بعد از کلاس حس سرزندگی دارم ......

+ l.a ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

یک جمعه ظهر!

حرف و عکس زیاد دارم ولی وقت نه !

پ.ن.الان بگم من حوصله تبریک به یکایک دوستانو ندارم!خجالتدر پاسخ کامنتهاهم لطفن تعدادگلهاو لبخندهارو ملاک ندونین !یکیشو لابد سرصبح که قبراق بودم گذاشتم یکیشو اخر شب!لبخندکسانی که منو میشناسن میدونن چطور هستم.

 

بنابرین روز زن ..مادر.....مادرزن .....مادرشوهر.....مامانم اینا........خارشوهر.........کارگر......سرکارگر.......معلم.......مربی.....دانشیار......استاد........

 مبارک!لبخند

 گل گاوزبون

 خودتونو باماست و کره سیرنکنین!

 

تک درخت پرشکوفه

 

شکوفه سیب !زیباترین شکوفه!

خلوت دنجی در اغوش بهار

 

 

گفتم خودتونو سیرنکنین !

+ l.a ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٠
comment نظرات ()

دلخوشیهایی که نمی بینیم!

از خوندن این نوشته خیلی لذت بردم !اینباربه همه توصیه میکنم اونو بخونن !

اقای مرادیان زاده سپاسگزارم که به بهترین شکل با بیانی راحت وصمیمی به تقاضای من پاسخ دادین !باز هم متشکرم!لبخند

 

و بریم تصویر دلخوشی دوستانو در وب باران ببینیملبخند

+ l.a ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()

جوگیریات!

 

 

تصور کن با یک دوست صمیمی پاشی بری بازار گل و محو و مبهوت گلها گلدونها بشی و هی برداری بزنی زیربغلت و او با نگاهش بهت بگه :کجا میخوای نگه داری؟جا داری؟کی میخوای بکاری وقت داری؟و تو بانگاهت ملتمسانه و کودکانه بگی:یک کاریش میکنم !نمیتونم بگذرم!

پ.ن.دوتا از بامبوها هدیه همون دوست به مناسبت هفته معلم هست.

پ.ن.من فقط سه جا جوگیر میشم :گل فروشی ،کتاب فروشی،فروشگاه لوازم هنری و نقاشی!

پ.ن.حال مهرنوش جون(به رنگ ارغوان )خوبه و به زودی خواهد نوشت

+ l.a ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()

دلخوشیها کم نیست!

 

توجه:

دوستان بازی وبلاگی روز دوشنبه در وب جناب باران برگزار خواهد شد

1.یک عکس از دلخوشیهاتون هرچقد هم کوچک به ایمیل ایشون بفرستین.من معتقدم هرچقد دلخوشیتون ساده و بی اهمیت باشه جذابتره و نشون از درک عمیق فرد از زندگی داره:

پس :هرچی دوست دارین بفرستین

2.لطفن سایز عکسو کوچیک کنین .

3.فقط تا فردا عصر یکشنبه فرصت دارین عکسارو بفرستین

مشکل نت من تقریبن حل شده بنابرین مشتاقانه منتظر دیدن البوم قشنگ دلخوشیهای دوستانم هستم.خودم هم شرکت کردم.لبخند

ادرس ایمیل:

mghahestani@gmail.com

+ l.a ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٧
comment نظرات ()

رمان های خاطره انگیز

Heathcliff: If he loved you with all the power of his soul for a whole lifetime, he couldn't love you as much as I do in a single day.

 

اینروزا رمانهای  قدیمی و خاطره انگیزو خیلی خوشگل  چاپ میکنن ومن یادمه در انتخاب یک رمان برای خوندن، جلدش ،شکل نگارشش ،تایپ و حروف چینی و حتا ترجیح ورق کاهی به ورق سفید برای من اندازه اسم و رسم و نوسنده و مترجمش مهم بود.

+ l.a ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٦
comment نظرات ()

محکم باش!

 

پای هر خداحافظی محکم باش ...

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را
... اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند ...
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند
اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی
تا برایت گل بیاورد ...
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی ...

خورخه لوییس بورخس
+ l.a ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٦
comment نظرات ()

مشکل نت

 

کماکان مشکل اینترنت دارم و سیستم نت من الان مثل ابیاری قطره ای میمونه!پس تا ابشار شدنش ازتون عذرخواهی میکنم.

+ l.a ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٦
comment نظرات ()

 

+ l.a ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٥
comment نظرات ()

توضیح!

اوهاوهآخکلافههیپنوتیزمنگرانمنتظرابلهاوه

 

سلام .شرح حال این چندروز گذشته رو اون بالا گذاشتم!پورت مخابراتمون مشکل داشت!

بعدن شاید گفتم .امشب توگویی با یک دوی ماراتن رسیدم اینجا خیلی خسته ام!

فقط اومدم بگم:

 

تا شنبه میتونین به ایمیل زیر عکس بفرستین و تا دوشنبه خدا بخواد مجموعه عکس دلخوشیهاتون در وب اقای باران منتشر خواهد داشت .متشکرملبخند

mghahestani@gmail.com

+ l.a ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٤
comment نظرات ()

دلخوشیها کم نیست.........

دلخوشی یعنی:

 

دیدن غنچه ها وگلهای جدید آهار

برگها و جوونه های تازه شمعدونیت

فرصت خشک کردن شوید و نعنا!

ورق زدن دفتر نت موسیقی پسرت وقتی که نیست.........

 

بازهم دلخوشی هست که به تدریج میذارم.

                 بازی

دوستانمو دعوت میکنم به  بازی وبلاگی!

لطفن عکس دلخوشیهای کوچیکتونو بذارین!

 

اقای باران قبول زحمت کردن و قرار شد هرکس عکسی از دلخوشیهاش برای ایشون بفرسته تا در وبلاگشون بذارن که هم مقایسه قشنگی خواهد بود و هم بسیار هیجان انگیزه !

دیگه لازم نیست تو وب خودتون عکس بذارین{#emotions_dlg.e1}

توجه:فرصت فرستادن عکس فقط تا 4شنبه !

+ l.a ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()