پردیس

شخصی

 

+ l.a ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٩
comment نظرات ()

دوباره ت س ل ی ت!

 

چقد تلفات لازمه تا بفهمیم وضعیت کنونی کشور ما مناسب اردو رفتن بجه هامون نیست؟

از واژگون شدن اتو   بوس حامل 29 نخبه که رضا صاد  قی عزیزهم توش بود یادتون رفت؟

از زنده ز نده سو ختن دانشجوهای دانش گاه خیا م م ش ه د یادتون رفت؟

و اینبار  دختر ان دبیر  ستانی بروجن!

به چه قیمتی این بچه هارو راهی نو  ر میکنین؟ناراحت

ایا همه چی بادرج یک خ ب ر یک جمله در ا خبا  ر تموم شده س؟!!

خدا به پدر مادرهاشون ص ب ر بده!هم عصبانیم هم غمگین......

 

چون سالها معلم دختر ان دبیر ستانی پودم و عاشقشون هستم و خنده و زندگی 26نفرشون در سانحه بازگشت از منط قه عم لیاتی!از ما گرفته شد به مدت سه روز مطلبی نخواهم نوشت!

+ l.a ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٩
comment نظرات ()

عکس

امروز با یک پست خوشمزه خدمت رسیدم تا جمعه تونو رنگی کنم!لبخند

 

 

 

الویه تکراری پاییزی!لبخند

کوکوی سیب زمینی تزیینی واسه دورچین خوراک

 

شیرینی گاتای ارمنی

 

کتلت قرتی بازی!نیشخند

 

میز عصرونه

 

پ.ن.ازاونجایی که  با هربار دیدن لینکهایی که دیگه نمینویسن یا دیر به دیر مینویسن ناراحت میشم به طور موقت برمی دارمشون .به امید روزی که برگردن........

 

+ l.a ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۸
comment نظرات ()

تلفن

 

امروز خواستم نظرمو راجع به پدیده ای به نام تلفن میخوام بگم.یک عده صبح دست و رو شسته نشسته گوشی رو برمیدارن آی حرف میزنن آی.....!یک عده اینقد گرم صحبت با همراهشون جونشونو کف دست میذارن و بی توجه عرض خیابونو سلانه سلانه طی میکنن  که دلت میخواد با یک بوق کشیده بپرونیش هوا!!ویا پشت فرمون غرق صحبت بزرگراهو با سرعت 60 میرن!!!!

یک عده حال میکنن یکی بهشون زنگ بزنه بپرن بردارن .

ولی من ازاین پدیده دل خوشی ندارم و به ندرت کسی منو پای تلفن ثابت یا متحرک!میبینه!

اینم از موهبات دیگه خداونده که بهم ارزونی داشته.ازش ممنونم.همه اطرافیان میدونن فقط در موارد خیلی ضروری باید بهم زنگ بزنن و واسه خودمم تلفن زدن مشقتیه به خدا!خصوصن اگه طرفو پیدا نکنم مخصوصن اگه میسد کالمو(چی میگیم بهش؟تماس از دست رفته مو!!) ببینه و بعدن در فرصتی نامناسب تماس بگیره!!آخپیامک رو هم معمولن دوروز بعد میبینم دوستان دلگیر نشن!مثلن طرف زده :بیداری؟نیشخندیا اینکه کجایی؟(ومعلوم نبوده من کجا بودم!)نیشخند

 

اینروزها همه با تلفن حرف میزنن شما چطور؟چشمک

 

+ l.a ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٦
comment نظرات ()

متعلق به ناکجا اباد!

 

این روح سرگردون من معلوم نیست متعلق به کجاس!

گاهی دوست دارم اینجا باشم و از بالای اون پل چندتاعکس هنری بگیرم!

گاهی اینجا بشینم در خنکای پاییز نفس بکشم و همه چی رو فراموش کنم!

 

 

گاهی در گرمای دلپذیر یک صبح تابستونی کتاب بخونم!

 

 

گاهی درهوای ابری اوایل زمستون کنار این بندرگاه قدم بزنم!

 

 

گاهی هم به رسم کودکی که خونه مادربزرگم دیوار به دیوار خونه خاله جانم بود ترجیح بدم راهو با یک نردبون کوتاه کنم!

 

 

*******************

 

فایلهای عکسم پره از سیب!رنگها .........رنگها منو میکشند!

 

 

+ l.a ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٦
comment نظرات ()

با او از زندگی.........

 

 

 

صبح یک روز پاییزیه .همه شبو بارون اومده و جنگل خیسه.با او کنار رودخونه ای زلال نشسته ام .بوی برگهای رنگارنگ بارون زده مشاممو پر کرده .از جایی هم بوی چوب سوخته میاد.او روی تکه سنگی بزرگ و من تکیه داده بردرخت بلندی نشسته ام.نگاهم به سنگهای رنگی صیقل خورده رودخونه خیره مونده و این اونه که از زندگی میگه:

زندگی در ذات خود معنایی ندارد و این ماهستیم که باید معنایی متناسب بافهم خود برای لحظات مختلف زندگی پیدا کنیم.با ارامش روی نیمکتی بنشین و به طبیعت زیبا و زنده نگاه کن .همه برای تفکر من وتو افریده شده بیاندیش اما نایست دوباره راهی شو .این پرسش تواز دنیاست که چگونگی هستی تورو رقم میزنه!

فلاسکو برمیدارم و در دو فنجون چای میریزم.عطر چای با عطر طبیعت در امیخته!

انسان هم موسیقی دارد .گاهی تک نوازی گاه سمفونی .باید دید درکدام بهتر هماهنگیم.

در زندگی بارها دعوت نامه هایی برای تغییر دریافت میکنی.تغییر رو باور کن و فکرت رو آپدیت کن چشمهاتو بشوی تا زلالی و زیبایی زندگی و لذت لحظه هارو بهتر درک کنی.

انسانی سه بعدی باش :طول و عرض و ارتفاع را دریاب!

چندتا برگ برمیدارم و مثل دوران کودکی بهم گره میزنم حیف بادبادکی نیست که دنباله اون بشه و در اسمون خیالم پرواز کنه.

تمام عالم ریتم دارد و موسیقی و ماهم در گوشه ای از این سمفونی حتمن از خود صدا و نتی داریم.گاهی تلخی ها و نگاه کوتاه به این جلوه ها باعث ناله و گلایه میشود و نه تنها نقش خودرا در ساز هماهنگ زندگی انکار میکنیم بلکه وجود خود را لگدمال میکنیم که نیستی و نابودی ومخالفت با هستی راکه همان ریتم است رقم میزند و ناسپاسی را نتیجه میدهد..............

بادخنکی میوزه و من سردم میشه .دگمه های کتمو دارم میبندم که صدای دخترم منو از خواب بیدار میکنه!

 

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()

 

+ l.a ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()

روزانه

 

بعداز ظهره.دخترم نیست.همسرم خوابه.اما چشمان من بی خواب !یک فنجون قهوه میریزم میام پای سیستم.رو وینمپ کلیک میکنم تو البوم خوانندگان ایرانی میگردم حال هیچکدومو ندارم ولی نشانه گر روی استاد شجریان ثابت میمونه!آلبوم "بی تو.

بی همگان بسرشود............

آه که چقد وصف حال منه!

طبق عادت همیشه که برای عوض شدن حالم وبلاگای خارجی رو زیرو رو میکنم سر از یک وبلاگ المانی درمیارم:خونه های رنگی غیر همسطح ...عکس یک دختربچه با پوتینهای قرمز و یک سبد راهی جنگلی مه گرفته.........صاحب وبلاگ هرکی هست مثل من ارادتمند گل آهاره!چندین عکس از این گلهای دوست داشتنی گذاشته.

درعکسی دو دست یک کاسه تمشکو بهم تعارف میکنن.نه دوست دارم خودم بچینم!

وای که امروز چه تلخ و کج خلق و دلتنگم.....................

پ.ن.هر نوشته الزامن وصف تاریخ همون روز نیست .ممکنه نوشته ای ازقبل در نوبت انتشار باشه!

 

 

+ l.a ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۳
comment نظرات ()

از اینترنت تا ترشی!

 

 

 

تمام دودلی ها مربوط به قبل از تصمیم گیریه!اگه بزنه به سرمو تصمیمی بگیرم دیگه هیچ چیز جلودارم نیست!اراده که بکنم تمام کار رو تموم شده حساب کنین.

چندروز پیش مشغول وبگردی بودم که یهو زد بسرم چندجور ترشی و همینطور کیک درست کنم .دقایقی بعد رو  زمین اشپزخونه پر سبزیجات بود و شبیه شهر شام شده بود!

اسفناجو که پختم پوره کردم گذاشتم یخچال واسه بعد.ولی سریع تو گویی کسی دنبال سرم کرده باشه سبزیجاتو شسته ضدعفونی و خرد کردم و گذاشتم آبش بره .شیشه هارو شستم خشک کردم .تویک قابلمه گوجه فرنگی ها میجوشید تو یکی آب نمک !

توهردو کمی سرکه میزنم و میذارم بجوشه تا کپک نزنه.

چندسالی از اون وقتها که با دوستم میدون تره بارو بار میزدیم و تو زیرزمینش فرش پهن میکردیم و دبه دبه انواع ترشی درست میکردیم میگذره.چون مشکل معده و ناراحتیهای اعصاب اجازه نمیداد دوروبر ترشی بگردم!

یادم نیست کی بود که کیک رو هم درست کردم .اگه گفتین کیک چیه؟کوکو سبزی؟نه!تعجب

کیک پسته ؟نهچشمککیک کدو سبز ؟نهلبخند

 

عاشق اشعه آفتاب پاییزی هستم!

 پ.ن.جای فریده خالی بیاد کدو حلوایی هارو جمع کنه!نیشخند

+ l.a ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢
comment نظرات ()

مسابقه عکس :زنگ آخر

 

عکسهای مسابقه" زنگ آخر"

                                                                   1

                                                        2

                                                          3

                                             4

                                         5

 

باتشکر فراوون از کسانی که در مسابقه شرکت کردن:

1.همه میتونن رای بدن(غیراز شرکت کننده ها)

2.فقط یک شماره اعلان بشه.

3.لطفن فقط تا ساعت 2 روز شنبه22مهر رای بدین.

4.متشکرم!لبخند

 

نتیجه مسابقه:

1. اول عکس 5از وبلاگ سهم پرواز با 11رای

2.دوم عکس 1 از وبلاگ به رنگ ارغوان با 3 رای

.3. سوم عکس 2   هستی عزیز از مالزی با 2 رای

 

به برنده ها تبریک میگم!

از شرکت کننده ها و رای دهنده ها سپاسگزارم!

همیشه گفتم و بازم میگم عکاسی نگاهمونو تیز و دقیق میکنه .چه خوبه کسانی که مثل من همیشه یک دوربین همراهشونه بیان و تجربه شونو از عکاسی بگن.

 

درضمن عکس 3از وبلاگ ایران قبله عالم

و عکس 4 از خودم بود بابت اون پسربچه های شیطون که به مدرسه دخترونه سرک کشیدن!

 

........................................................

از کتاب یادمون نره!

"Wear the old coat and buy the new book." -Austin Phelps

+ l.a ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٠
comment نظرات ()

خصوصیات اقلیمی

 

همیشه سرزمین داستایوسکی یعنی روسیه برام پر رمز و راز بود و همیشه دلم میخواست  به پشت اون دیوارهای اهنین سرک بکشم و ببینم این مردم چطور زندگی میکنن تااینکه اینترنت اومد و من تونستم به وبلاگهاشون نقب بزنم .

چیزی که خیلی توجهمو جلب کرد علاقه زنهای روسی به کارهای دستی مثل شماره دوزی و گلدوزی و بافتنی بود!

و همه این هنرها صبرو حوصله زیادی می طلبه که من فکر میکنم صبوری این ملت ناشی از شرایط سرد اقلیمی سرزمینشونه .

عادات و سنتها و فرهنگ و اعتقادات و هنرهای تمام کشورهای دنیا برام جالب و پر جاذبه س و همیشه دوست دارم راجع بهش بدونم حتا اگه نکته کوچیکی باشه.

دوستانی که در خارج از ایران بسر میبرین شما چه نکته ای از موارد بالارو متوجه شدین ؟خوشحال میشم برام بگین!

درضمن به روز شدن من باعث نشه واسه پست قبلی نظر نذارین!

فردا عکسهای مسابقه رو خواهم گذاشت .

تا 8 امشب فقط وقت دارین بفرستین!

 

 

+ l.a ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٩
comment نظرات ()

و اما عشق............

 

 

میراث او از مادر تهی دستی است و از لطافت و زیبایی بی بهره است و این خلاف آن است که بسیاری می پندارند.خشن است و رنگ پریده!نه کفش به پا دارد و نه برای آرمیدن خانه ای دارد.در روی زمین عریان زیر آسمان دراز میکشد.گاه در کوچه ها گاه در رواق خانه ها شب را به روز میرساند.مثل مادرش دچار بینوایی است مثل پدرش که به او نیزمانند است دلاور و نیرومند ودر در شکار سخت ماهر است!در طبیعت او نه جاودانیست نه فنا.در یک روز ،زمانی در فراوانی میغلطد و زمانی از تهی دستی برلب پرتگاه نیستی است!در دانش نه از خردمندان است و نه از نادانان و درمیان این دو قرار دارد چون نه خدایان دنبال دانایی هستند که تحصیل حاصل است نه نادانان که نیازی به دانایی احساس نمیکنند.عشق مشتاق زیبایی است .طالب خردمندی :حالی بین دانایی و نادانی.این که  عشق به این حال است به این سبب است که پدرش داناست و صاحب مال و مادرش نادانست و تهی دست!

............

میدانی که آفرینش امریست وسیع و بغرنج.انچه موجب میشود که نیستی صورت هستی گیرد افرینش است .خاصیت همه هنرها آفریدن است و همه هنرمندان آفریننده هستند.

هرشوقی برای رسیدن به خوبی و خوشبختی عشق است!

عشق اشتیاق دارا شدن خوبیست برای همیشه!

ماباید تن وروح خودرا زیبا کنیم .هدف عشق خودزیبایی نیست بلکه بارور ساختن زیباییست!چون استعدادبارور ساختن جنبه خدایی و جاودانی موجودات فانی است .طبیعت هر موجود فانی این است که جاودان بماند و بدان مقصود نمیرسد مگراز راه توالد و تناسل.اما انسان با بقیه فرق دارد و آن اینکه با قهرمانیها و ازخودگذشتگیها ...هم میتواند جاودان بماند!

کسانی که تنشان استعداد تولید دارد به زنان روی می اورند و معتقدند که نام نیک و جاودانی و نیکبختی را از راه تولید فرزندان میتوان بدست اورد.ولی انانکه روحی مستعد تولید دارند و زاییدن و افریدن روحی را برتر از زادو ولد جسمانی میدانند فرزندانی روحی بوجود می اورند.

میدانی فرزندان روح کدامند؟دانش و فضیلت انسانی که زاده شعرا و هنرمندان راستین است و والاترین دانشها دانشی است که برای سامان دادن جامعه هاو خانواده ها بکار می اید و خویشتن داری و عدالت نام دارد.

پس کسانی که دارای یک چنین روح الهی هستند همیشه به دنبال زیبایی هستند و هرگز با زشتی در نمی امیزند!

کسی که بخواهد راه عشق را درست بپیماید باید درجوانی دل به یک معشوق ببندد .از  این دلبستگی باید افکار خوب وزیبا برایش پدید اید وقتی چنین شد پی میبرد که زیبایی یک تن مانند زیبایی تن دیگرست و ازینرو زیبایی تن به طور کلی میشود.چه نادان است اگر نتواند دید که زیبایی در هر اندام که باشد دراصل یکی است!چون به این مرحله رسید از شدت عشقی که به یک اندام داشت کاسته میشود چه ان ناچیز است و او عاشق زیبایی است که در همه اندامها هست!

وقتی به مرحله بالاتر میرسد که درک کند زیبایی جان برتر از زیبایی تن است و به این سبب اگر به جانی بافضیلت و تقوا برخورد که اززیبایی صورت بهره اش کم بود به او دل میبندد و عشقش را در دل میگیرد.انگاه درخود افکار زیبا و خوب را که درتربیت جوانان بکار اید پرورش میدهد.از انجا به مرحله ای میرسد که زیبایی در قوانین و اجتماعات و سیا سات خوب میبیند.متوجه زیبایی معرفت و دانش ها میشود.در اینحال دریای پهناور زیبایی را می نگرد و در ان تفکر میکند.در ساحل این دریا افکار و اعتقادهای خوب و بلند در ذهنش ایجاد میشود و جان او روشن و نیرومند میگردد .

کسی که به این ترتیب شاگردی مکتب عشق را کرده و از مراحل مختلف درک زیبایی گذشته است وقتی به پایان راه خود میرسد ناگهان طبیعتی براو مکشوف میشود که زیباییش بیرون از حد وصف است و این غایت و مقصود همه کوششهای ماست.زیبایی او مطلق است و پاینده .چیزهای زیبایی که دراین جهان میبنی همه از زیباییاو بهره میگیرند ولی اورا ازین بخشش کم و کاست نیست.از افزایش و کاهش و دگرگونی مصون است...

.

متن بالارو خیلی ها میشناسن :خطابه افلاطون درباره عشق در ضیافت هست.شما میدونین به ندرت پیش میاد متن بلند اینجا بنویسم ولی اینقد این سخنرانی زیبا و دلنشین بود که حیفم اومد ازش کم کنم.

و من از دو منبع استفاده کردم :کتاب ضیافت ترجمه محمود صناعی و یک متن اینترنتی.کپی پیست نکردم .خودم نوشتم هم لذت میبردم هم به خودم یاداوری کردم!

 

و اما حافظ!

 

یک نکته بیش نیست غم عشق وین عجب

از هرزبان که میشنوم نامکرر است!

 

سخن عشق نه آنست که اید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

میبینمت عیان و دعا میفرستمت

 

حریم عشق بسی بالتر از عقل است

کسی ان آستان بوسد که سر در آستین دارد

 

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هرکسی برحسب فهم گمانی دارد

 

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و چگرسوز دوایی دارد

 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیداشد و آتش به همه عالم زد

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که درین گنبد دوار بماند

 

طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل

بیفتد انکه درین ره با شتاب رود

 

عشق بازی کار بازی نیست ای دل سربباز

زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

 

درحریم عشق نتوان دم زد از گفت و شنید

زانکه آنجا جمله اعضاچشم باید بود وگوش

 

 

 و اما شما!

تعریف شخصی شما از عشق چیه ؟سخن بزرگان تو نت فراوونه تعریف خودشمارو میخوام!عشق زمینی یا اسمونی فرقی نمیکنه فقط یک تعریف !

 و اما من !

عشق همچون رنگین کمان زیبایی بین باران و آفتاب است .(غم وشادی)که تا به وصلش میرسی ناپدید میگردد!

این تعریف من خاص عشق زمینی بود (هرگونه کپی برداری باذکر منبع بلامانع است!)نیشخند

 

پ.ن.اینو بخونین"عشق و دیوانگی

خیلی قشنگهلبخند

 

 

کتاب

+ l.a ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۸
comment نظرات ()

سوغات پاییزی

 

 

چرا عکسهای مسابقه رو نمی فرستین؟دارین از برگزاری مسابقات عکس ناامیدم میکنین!قهر

 

پاییز فصل کدوحلوایی،پیاز قرمز ،اسفناج،زالزالک،انارو انگورو زرشک تازه ..... فصل ترشیها و مرباهاست!

میشه با استفاده از هرکدومش کلی شادی و تنوع به اعضای خونه بدیمو فستیوال پاییز رو جشن بگیریم .

میشه درگوشه ای ازخونه مثلن روی شومینه یک چیدمان پاییزی ساده داشته باشیم و به بچه هامون غیرمستقیم یاد بدیم که چقد شکرگزار   فصلهای خداوند هستیم!

 

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٦
comment نظرات ()

امضای شخصی

از امروز تا 19 مهر منتظرعکسهای مسابقه با عنوان"زنگ اخر "هستم.لطفن نذارین دقیقه 90.لبخند

 

وقتی اینقد همه درگیر و دلتنگ خاطرات گذشته مون هستیم چرا سعی نکنیم خاطرات خوش بچه ها و یا دیگران در اینده بشیم؟من خودم شیفته ادمهایی هستم که امضا دارن!یعنی ردپا یعنی رایحه عطری موندگار!یک خصوصیت منحصر به فرد!

 

 

پیشنهادها و ایده های من اینه:

1.درمهمونیهامون یک سوپرایز واسه عزیزانمون داشته باشیم!یاد هیچی نیفتین!منظورم دعوت ارکستر ویا بهره مند کردن مهمونامون از صدامون!نیست.بچه هامونم به ترتیب نیاریم وسط شعرهای کودکستانشونو بخونن یا از یک تا ده انگلیسی بشمرن!میتونیم یک هدیه کوچیک بهشون بدیم یا یک گلدون کوچیک گل و اگه نه  قلمه شو بدیم! کتاب و یا یک سی دی عکس یا یک کارت تزیینی یادگاری.و ........ابتکارخودتون!

 

 

 

2.عکسهای یادگاری باهم بندازیم!(ببین من کی هستش که گفتم .بارها شده درمحفلی وفضایی قرارگرفتیم که دیگه تکرار نشده و یادمون رفته با عکس جاودانه ش کنیم!)

 

3.یک سایت خوب بهشون معرفی کنیم !

 

4.اگه تونستیم خواسته و ارزوی یک نفر رو براورده کنیم!

 

5.یک جمله مثبت و انرژی بخش به دیگران بگیم!این که دیگه خرج هم نداره!یکی ازعادات خودمن اینه !منتها حیف گاهی وقت شناس نیستم و گاهی هم کم دقت!مثلن بارها تو مراسم ختم به بعضی گفتم چه روسری قشنگی !یا چقد ناز شدی!یکبارهم تو سوپر محله مون خانم مسن همسایه و دیدم و دیدم بوی خوبی میاد یکدفعه گفتم به عجب عطر خوشبویی زدین!که فروشنده و خانمه زدن زیر خنده:بوی خوشبوکننده هوا با عطر گل مریم بود!!!خجالت

6.یک سالاد یا خوراک با تزین جدید ارائه کنیم !خودم معمولن اینکارو میکنم و یکی ازبستگان میگه همیشه منتظر دراومدن یک سوپرایز از فر یا یخچال لیلا باشین.

7.دیدن کسی اگه میریم واسه بچه ش یک هدیه کوچیک مثل سی دی کارتون یا تخم مرغ شانسی یا........بریم.یکی از دوستام میگه بچه برادرم اسممو گذاشته:عمه کادو!همین دوست همیشه واسه من یا دخترم بدون اینکه مناسبتی درکار باشه هدیه میاره:از گلدون طبیعی گرفته تا یک وسیله کار راه اندازاشپزخونه!

 

 

8.واسه کسی بیخبر جشن تولد بگیریم!

بقیه پیشنهادهارو از شما میخوام !شما چه امضایی دارین یا چه خاطراتی میسازین؟مژه

 

 

سالاد الویه به شکل دلقک!

 

 

عطرها در راهند......

 

ایا شما مینی برند هستید؟

+ l.a ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٥
comment نظرات ()

عکس

چون اینجا خونه منه و شما مهمون من ،روز تعطیل نداریم!با این عکسها ازتون پذیرایی میکنم !

 

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٤
comment نظرات ()

برشی از کودکی!

پدرم معلم ور زش  بود .اولین خونه ای که از بچگی یادمه یک حیاط نسبتن متوسط بود با چندتا درخت کاج و باغچه و یک اتاق به حالت سرایداری دم در که سرایدارش من و دوستم بودیم که ظهرهای تابستون اونجا بساط عروسک بازیمون پهن بود!و دستشویی که پله میخورد به طرف پایین و سردرش بوته بزرگی از یاس ایرانی بود.ساختمون  خونه که دوتا اتاق بیشتر نداشت با 8 یا ده پله اجری از سطح حیاط بالاتر بود(یادمه یکبار قل قل خوران ازپله ها افتادم) و ایوونی داشتیم که ناودون شیروونی کنارش بود.آه ......پدربزرگم از مهاجرین باکو بود .پیرمرد مهربون ترکی که هر روز ظهر از بازار قالی فروشهای شهرمون واسه ناهار میومد خونه ما.ازبچگی با گربه ها محشور بودم !یک بچه گربه داشتم که تو زیرزمین خونه نگهش میداشتم ..اونزمان اپارتمانهای بلند سربه فلک کشیده نبود و سهممون از آسمون بیشتر بود و من دقیقن یک ردیف چنارهای بلند خیابونی که سرکوچه ما بودو میدیدم پر از کلاغ های پر هیاهو و عصرهای پاییز که پدربزرگم با لهجه شیرین ترکی برام قصه میگفت.و یادمه یک روز عصر ازم پرسید با گربه ت بازی میکنی یا میای ببرمت باغ ؟(میدون پر گل و درخت محله مون باغ ما بود)منم گفتم بریم بیرون و اومدم دم زیرزمین که رسیدم دیدم خیلی تاریکه از ترسم گربهه رو پرت کردم و دویدم بیرون!و فرداش یکی از اتفاقات غم انگیز بچگیم رقم خورده بود:گربهه مرده بود!!!

 

 

پ.ن.نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته فقط میدونم هرچی هست چیزیه که اکثریت م ل ت سالهاس انتظارشو میکشن!

+ l.a ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۳
comment نظرات ()

آبرنگ زندگی!

 

توجه:لطفن حتمن!سایز عکستونو واسه مسابقه کوچیک کنینیول!

 

اعتراف میکنم در رابطه با نت آدم بسیار بی جنبه ای هستم!تعجب نکنین منظورم اینه اگه اعضا و جوارحم و چشمام اجازه بدن از این دنیا دل نمیکنم!بارها هم گفتم ای کاش این فن اوری 20 سال پیش به من میرسید!برای کسی که علاقمند به دونستن و کشف دنیاهای جدیده و عاشق هنره نت مثل گنجینه ای قابل دسترس میمونه که اونو به سفرهای رویایی و زیبا میبره!برای من در این اقیانوس کشف هر وبلاگ دوست داشتنی چه ایرانی چه خارجی مثل کشف جزیره ای میمونه پر رمز و راز!گاهی اینقد غرقم میکنه که ساحل برام چون نقطه ای محو میشه !(بوی غذای سوخته رو هم فراموش نکنین!!!)

یادتونه گفته بودم قبلن نقاشی رنگ و روغن کار میکردم؟یادمه حدود 50 تابلو کشیدم ولی هیچکدومو نشد نگه دارم. تازه میخوام اگه خدا بخواد برم سراغ نقاشی آبرنگ که تاحالا کار نکردم ولی بادیدن تابلوهایی در نت این آتیش زیرخاکستر دوباره شعله کشید!

در این رشته هم بیشتر موضوع ساختمون و خیابون و روز بارونی رو میپسندم!این چندتارو انتخاب کردم ببینین .حتمن خوشتون میاد و در این صبح پاییزی روحتونو تلطیف میکنه!

 

 

 

گنج دیریافته من!

 

پ.ن.لازم دیدم اینم بگم برم شاید موثر باشه.تو دلم سه غم بزرگ دارم که سعی میکنم با اب ورنگ زندگی از یاد ببرم!

سه غم آمد به جانم هرسه یک بار

غریبی و..........................................!

+ l.a ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٢
comment نظرات ()

 

+ l.a ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()

دوستانه و بی تکلف

دیروزعصر دو فامیلِ دوست مهمون من بودن.شمارو نمیدونم ولی من واسه دوستی بیشتراز نسبت فامیلی ارزش قائلم.ممکنه ارتباط و همفکری که ادم با یک دوست داره با یک قوم و خویش نداشته باشه.صحبت ازین شد که چرا بین همه فاصله افتاده و کمتر همو میبینیم.که به نظر من علتش سخت گرفتنها و قیدوبندهای بیخودی بود و البته مشغله های زیاد این روزا.

خودمن با اینکه سرکار نمیرم تقریبن هرروز به دلیلی باید ازخونه بزنم بیرون.وقتی هم میخوام تدارک یک گردهمایی دوستانه رو بدم باید ده ها مسئله رو چک و هماهنگ کنم!دخترم کلاس نداشته باشه!دخترش کلاس نداشته باشه!وقت دکتر رفتن ها نباشه!و......

قسمت مشغله ها دست ما نیست .گریزناپذیره ولی بخش رودرواسی ها و سخت گرفتن ها که مثلن اگه این دوستم که خانم بسیار مرتب و منظمیه بیاد ببینه بساط سبزیهای من واسه خشک کردن رو پیشخونه ویا یکی از پرده هام کثیفه یا یک میزی قرار بوده بره بیرون و نرفته یا دفاتر و دساتک(ببخشین قول میدم برم اکابر!)همسر مثل جن همه جای خونه پراکنده س ...دست خودمونه .

البته گاهی هم دوستام یک ایراد برمن میگیرن و اون تهیه عصرونه و یا سالادهای رنگارنگه و این چیزا..........که خاطرهمشونو جمع کردم که منتی بر اونا نیست و این عشق و علاقه من به این قرتی بازیاس که کاریش نمیشه کردو خودم دوست دارم .

چون بچه های خوبی بودین و چندروز از غیبت من به رقص و پایکوبی پرداختین!چندتا عکس براتون میذارم حالشو ببرین!

 

سوپ قارچ فنجونی

 بشقاب عصرانه

 

 

+ l.a ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()

خودکرده را تدبیرنیست........

 

قبلن هم گفتم شاید یکی از بدترین دلخوریها اینه که ادم از دست خودش ناراحت و عصبانی باشه!

وقتی از جانب دیگرانه تحملش راحتتره لااقل واسه من این شکلیه.گاهی از دست خودم شاکی میشم .مواقعی هست که در مسایل عاطفی زیادی جلو میرم بعدش همچین میخورم زمین که تا مدتها گیج میزنم!

گاهی همون خودی که باید دوستش داشت و تکریمش کردو اینقد نادیده میگیریم و لهش میکنیم که دادو فغانش درمیاد!

نمیدونم اسمش چیه ولی هرچی هست عاقلانه نیست واسه کسی بمیریم که برامون تب هم نکنه و یا ارزشی قائل نباشه!

خب من گاهی این شکلی میشم.چندروزی هم باخودم قهر میکنم!ولی بیفایده س.

فرداش یادم میره !عبرت نمیگیرم........

امشب اومدم شکایتمو ازخودم تو حیاط خلوتم گفتم ولی دلداری هم نمیخوام گفته باشم !لبخند

 

 

پ.ن.عکساتونو  15مهرتا 20 مهر برام بفرستین یادتون نره!

کمی فرصت میخوام تا دوباره بنویسملبخند

+ l.a ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۸
comment نظرات ()

روزانه!

 

تو بازار میوه یک غرفه گلفروشی پامو سست میکنه !دستام پره ولی چشمام دل نمیکنه!

-آقا یک چیزی میخوام واسه گلدون کوچیک اینقدی تو محیط اپارتمان که نور نخواد!

-پتوس؟......

-نه.این کاکتوسها خوبه .4تا بدین از هرنوع یکی !

-اینو بدم؟اسمش زبون مادرشوهره!

-.وا!!!من فردا مادرشوهرم !این اسم مناسبی براش نیست!اون زمان گذشته!

اصلن قرارنبود گل بخرم سر ازینجا دراوردم!

-ببرین خانم .گل انرژی مثبت داره.با این زندگی های گندی که حالا داریم سرمودنو به گل و باغبونی بند کنیم.

......

وارد داروخونه که میشم پشت سرم یک خانم مسن از پله در ورودی میفته زمین!چندنفر جمع میشن دستشو میگیریم بلندش میکنیم ظاهرن به خیر گذشته!یکی یک لیوان آب میاره ...آفرین بر این محبتها که گاهی پدیدار میشه!

همه دارن میگن این سنگها که زیر پله س خطرناکه  ...چرا اینجا گذاشتن؟

بعداز اینکه درمورد پله به مسئول داروخونه که اصلن صحنه رو ندیدمیگم.میام بیرون و درحالیکه چند اقا هنوز درتفکر وضعیت دم در هستن سنگهارو جمع میکنم کنار میذارم و میرم!

 

 

 

 پ.ن.من تاحالا کاکتوس نداشتم.به مقداری اطلاعات کاکتوسی نیازمندم!نیشخند

عاقبت مادر خوب1

عاقبت مادرخوب2

+ l.a ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٦
comment نظرات ()

خرید کردن من!

 

بعد مدتها کارگرم قراربود امروز بیاد که نیومد .خودم شدم خانم..........!کلی شوینده رو کابینت قطار کردم و یکی یکی افتادم به جون شیرالات و سرویس و اُوِن.........

یک اعتراف بکنم ؟کم پیش میاد ازین کارا بکنم !زیاد ازخودم مایه نمیذارم ولی امروز همچین باغیظ و لج به جون خونه افتادم که اگه عزراییلم میومد سراغم ازش میخواستم منتظر بشه کارم تموم بشه واونم حتمن به حرفم میکرد!نیشخند

بعدشم رفتم خرید ازین زیربشقابیها خریدم که دوستم ندارم ولی از وقتی اقای همسر تمام تز دکتراشو پهن کرده رو میز ناهار خوری دیگه دلم نمیاد واسه مهمون روش قاشق چنگال بذارم!

این میز ناهار ما حکایتی داره اینروزا!همسرم تمام دفتر دستکاشو اونجا پهن کرده !چراغ مطالعه...دوخت.........ماگ خودکارها........پرونده ها........کتابها..........دیکشنری اطلس......سنجاق کاغذ ...لپ تاپ .......و جالبه یک صندلی مخصوص تز دکتراس یکی مخصوص پرونده های کاری ........یکی امور دانشگاه یکی لپ تاپ.............و فقط صندلیشو عوض میکنه اونارو تکون نمیده!نیشخند

خرید کردن منم حکایتی داره باز!اولن به زحمت و به اجبارخرید میرم.اهل بازارگردی نیستم!دومن مغبون سفارشات و تعریفای فروشنده ها نمیشم .ممکنه بعدکلی زیرو رو کردن واسه طرحو رنگ به یک چیز ساده مثل همین زیربشقابی چند دقیقه خیره بشم (حتمن فروشنده تو دلش میگه خوبه نمیخواد سند خرید ویلا امضا کنه!)حالا چرا خیره؟دارم فکر میکنم ترکیب رنگش با بقیه وسایلم چطوره ؟قیمتش ؟قابل شستشو هست یانه!خیال باطلازین حصیریها بیشتر خوشم اومد ولی واسه لکه روغن جونمو خواهد گرفت!منم که "همه چیز درخدمت یک زندگی راحت!)خوابتو میوه فروشی دیگه این خیره شدن خنده داره که دارم وارسی میکنم ببینم این طالبی مناسب دسر ژله هست یا نه و .....ابرو

بعد هم یک اباژور ساده واسه هال کوچیکه خریدم.هنوز پرده حمام بلندتر از دومتر پیدا نکردم!(پاراوان)نیشخند

برخلاف یکی از دوستام که دست کم یک نفرو واسه خرید باخودش میبره خرید مشاوره بگیره با کمال خودخواهی بهتره بگم برعکس من که خریدامو ترجیح میدم تنها انجام بدم .ولی قبلش همه جور تحقیق میکنم مثلن به انجمنهای نت سرمیزنم ببینم از خریدش راضین؟یا اشکالات و امتیازات اون کالا چیه و باز از مشاوره های سینه به سینه!خانوادگی هم کمک میگیرم (مثلن بخارشو)ولی موقع خرید باید تنها باشم!چون هرچی رو بپسندم و را یم باشه میخرمش حتا اگه کسی در اون لحظه نظر دیگه ای بده!

خب اینجوری بد میشه دیگه پس بهتره کسی رو باخودم نبرم!

 

 

من سبک ساده و اسپرت رو دوست دارم بنابرین با دیدتجملی نگاه نکنین!چشمک

 

قلبم کنار حست خوشه

این حس یه شب منو میکشه

.............

اسمت ادامه من شده

مثل نفس کشیدن شده!

اگه گفتین کدوم ترانه س؟چشمک

 

 

+ l.a ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٥
comment نظرات ()

عکس

امروز مهمون چندتا عکس هستین!

گلدونای عزیزم

مجله های عزیزم!

چیدمان پاییزی سالهای قبل!

پارک شهرم در پاییز!

 

 

تراس عزیزم!

کودکانه!

خلوت!


be colorful!

+ l.a ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٤
comment نظرات ()

خاطرات کودکی رو جاودانه کنیم!

 

حتمن دقت کردین که بچه ها به بعضی اسباب بازیها یا عروسکهاشون علاقه خاص دارن .بعضیا حتا با اونا به رختخواب میرن .

یک ایده دارم.چه خوبه اسباب بازی های سوگلی بچه هامونو نگه داریم .از لحظات بازی شون با دوستان یا خونه مادربزرگشون عکس بگیریم.از اتاقشون ،گلهای سرشون،انزل پنزلهاشون (خنزرپنزر)کمد لباسشون،دفترهاشون،نقاشیها و ...........

اینها گنجینه های قیمتی خاطراتشون در بزرگی خواهدشد و میراث قشنگی برای نسلهای اینده خونواده که یک نوه کودکی  مادربزرگشو ببینه!

و یا دخترمون برای وبلاگش ارشیوعکس زیبایی از دوران کودکیش داشت باشه!

 

کپسول زمان

 

 

****************

 

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۳
comment نظرات ()

دبیرستانم!

 

دیروز که با عجله دنبال یکی از شرکت های بیمه میگشتم چشمم به ساختمون دبیرستانم افتاد که خوشبختانه هنوز همونجاست ولی ساختمونش کاملن جدیده .دبیر ستان  سعدی اون زمان بهترین دبیر ستان شهرمون بود .اون موقع همه مدارس دولتی بود .وقتی باعجله از درش سرک کشیدم و نگاهی به حیاطش انداختم موجی از خاطرات شیرین سراغم اومد.حتا یک خاطره تلخ ندارم. از سال چهارم بیشتر یادمه که منو همون دوست قدیمی که 14سال کنارهم روی یک نیمکت نشستیم(خودتونو اذیت نکنین دوسالش کودکستان بود!)نیمکت جلو می نشستیم.

چندین دبیر مرد و چندتا هم زن داشتیم.همه از بهترین ها بودن.یاد وقتایی که اقای فیز یکمون قرار بود درس بپرسه و ما دست به یکی کت شلوار جدیدشو تبریک میگفتیم و کلی ازش تعریف میکردیم تا وقت بگذره!

یاد اقای شیمی که از بس ابهت داشت یک روز که اشتباهی کلاسمون اومده بودنفسامون حبس شده بود و جرئت نداشتیم بهش بگیم تاخودش متوجه شد!

یاد خانم زیست شناسی که یک روز به خاطر شیطونی من سر فرمول دی ان آ دوستام پکی زدن زیرخنده و  به دفتر احضار شدیم ودرحالی که همه گریه میکردن  او ازم پرسید فلانی تو چرا گریه نمیکنی؟!(واقعن چقد دانش اموزای الان فرق دارن !یادمه هروقت معاون مدرسه یکیشونو می اورد خودش گریه ش گرفته بود دانش اموزه می خندید!)

یاد روزی که گیتی (یکی از دوستام)حالش سرکلاس بهم خوردو ماهم شلوغش کردیم و دفترو تحت فشار گذاشتیم اورژانس خبرکنه !زیرچشمی نگاهمون میکردچیزیش نبود وما غش غش به ماموران اورژانس میخندیدیم !

یاد دبیر زبانمون که چونه نداشت!و مدام خمیازه میکشید!

یاد یک همکلاسی که همیشه صورتش بوم نقاشی بود و وقتی سرکلاس ناظم غافلگیرش کردکه با وسایلش بره دفتر  اون ریملشو با ساندویج چاشتش به دوستش رد کرد!

یاد دبیر ادبیاتمون که خانم جوون و خوش تیپی بود که شلوار سفید با بلور قرمز میپوشیدو موهاش همیشه میزامپلی بود و شایع بود بین بچه ها شب ها بیگودی برسر و نشسته میخوابه!

آآآآه بستنی خوردنهای دور میدون کناری قبل از شیفت ظهر .................و ده ها خاطره دیگه چشمامو پر کرد!

به جرئت میگم بهترین سالهای زندگی من دوران راهنمایی  و دبیرستانم بود.............

خونه یک دوست شیطون!

 

کنار دبیر ز بانم(گوشه عکس)

 

نفرسمت چپ

 

پ.ن.اینکه یک نفر هنوز پست اولشو تو وبش نذاشته وبلاگمو لینک کرده مایه بسی خوشوقتیست !لبخندعزیزم خودتو معرفی کن آشنا بشیم.مژه

 

+ l.a ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱
comment نظرات ()