پردیس

شخصی

عکس

صبح اخرین جمع تابستونیتون به خیر!لبخند

 

امروز ساعت 7.15 دقیقه ازخواب پاشدم !یعنی 6.15 جدید!

 

یک نگاه تیز میخواد که بگه این عکس زیر رو واسه چی گرفتم.البته باید با کنترل مثبت بزرگش کنین.چشمک

 

این گل که اسمشو نمیدونم سردر خونه مادربزرگم بود!

 چیدمان پاییزی سال گذشته

+ l.a ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳۱
comment نظرات ()

خونه تکونی فصلی

 

 

به دیوونگیهای من بیافزایید دو آپ در یک روز را!لبخند

دخترم داره شویدها و مرزه های خشک شده رو تو شیشه میریزه.من دارم با یک خونه تکونی به استقبال مهر میرم.چندتا پرده رو شستم اویزون کردم.دستی به سرو روی خونه میکشم.رومیزی دست باف مادرمو میشورم .دخترم دوستاشو دعوت کرده وظهر استانبولی داریم.یک برنامه سفتوسخت واسه پاییزم ریختم که به یاری خدا انجامش میدم.ساعت نت رو کم کردم .ساعتی واسه پیاده روی و ساعاتی واسه مطالعه گذاشتم.فریزرمو خالی میکنم و سعی میکنم فقط مواد کمیاب و ضروری رو فریز کنم.کدورو تو ماست واسه همسر که چربی خونش بالاس رنده میکنم.اخرین گروه لباسهای این هفته رو روونه ماشین لباسشویی میکنم.

یاد اردوی دیروز می افتم که چقد خوش گذشت حدود 120 تا خا نم در باغی بزرگ .یکی لباس محلی پاکس تانی پوشیده بود.یکی لباسی با دامن دورچین روباندوزی رنگی شمالی پوشیده بود بعضیامثل من شلوار جینو تی شرت چندین نفر لباسای مجلسی پوشیده بودن یک عده ازجوونا هم چیزای دیگه پوشیده بودن!لبخند

مثل یک رویا بود که دفتر فصل تابستون منو با شادی بستخیال باطل

 عکسای دیروز:

 

 

 

+ l.a ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳٠
comment نظرات ()

مسابقه عکس (زنگ آخر)

 

کم کم با تابستون پر هیاهو خداحافظی میکنیم و به استقبال پاییز زیبا میریم.

 

دوربین هاتونو حاضر کنین و درکمین لحظه ها باشین!چشمک

موضوع مسابقه عکس بعدی زنگ آخر هستش.

 خروج بچه ها از مدرسه سوژه عکس این دفعه هست.

جهت راهنمایی :

-خروج جمعی بچه ها

-نگاه منتظر مادرها دم درمدرسه

-دختربچه ای که خم شده بند کفششو میبنده!

-من بیشترازهمه دبستان پسرانه رو توصیه میکنم!مقطع دبستان اونم ازنوع پسرونه ش!

چرا؟چون بنابر عادتی دیرین میان کیفو کت رو یک گوشه پیاده رو پرت میکنن شروع میکنن به کشتی گرفتن باهم !!!!!نیشخند

-لطفن عکس دفتر مداد نذارین .اون یک مورد دیگه س.لبخند

1.از تاریخ 15 تا 20 مهر میتونین عکساتونو به ایمیل من بفرستین.خیال باطل

2.سایز عکسولطفن خودتون کوچیک کنین.یول

3.مسابقه خدابخواد روز بیستم مهر انجام میشه.از خود راضی

4.فقط یک عکس لطفن!مشغول تلفن

5.اینبار میتونین براش اسم هم بذارین.مژه

خودمم شرکت میکنم!زبان

pardis.arya@gmail.com

 

 

 

پ.ن.این مسابقه های عکس هدیه مادی نداره ولی یک هدیه معنوی داره واون اینه که درکشاکش زندگی روزمره مون نگاهمونو نسبت به محیط دقیقتر و تیزتر میکنه!لبخند

+ l.a ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳٠
comment نظرات ()

پاییز زیبا

 

پاییزو دوست دارم .جدای زیباییهاش نظم و میزانی که در کارها پیدا میشه خیلی خوبه.بچه ها از سردرگمی نجات پیدا میکنن .مادرها ساعاتی واسه خودشون پیدا میکنن!و کلن حس قشنگی داره حالو هوای مدرسه ها:معلمها دوان دوان .............سرویس مدارس تا سقف پر!(بعضیاشون خیلی بیرحمانه بچه هارو روهم میریزن)آسمون ابری.........تازه من صبح زود بلند شدنشم دوست دارم (اذرجون فکرتو خوندم!)البته نه واسه سرکاررفتن!فقط پاشی صبحونه رو با ارامش روبراه کنی و همه رو روونه کنی .تو باشی و خودت!همهمه بچه هاهنگام تعطیلی مدارس همراه با قارقار کلاغهادربعدازظهرها .......

روزهای کوتاه .............شبهای بلند...........

 

Autumn Poems for Kids - Children's Fall PoetrySeptember

by Helen Hunt Jackson

The goldenrod is yellow;
The corn is turning brown;
The trees in apple orchards
With fruit are bending down.

The gentian's bluest fringes
Are curling in the sun;
In dusky pods the milkweed
Its hidden silk has spun.

The sedges flaunt their harvest
In every meadow-nook;
And asters by the brookside
Make asters in the brook.

From dewy lanes at morning
The grapes' sweet odors rise;
At noon the roads all flutter
With yellow butterflies.

By all these lovely tokens
September days are here,
With summer's best of weather,
And autumn's best of cheer.

 

 

سایز عکسو عمدن حیفم اومد کوچیک کنم.لبخند

+ l.a ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۸
comment نظرات ()

زنگها برای که به صدا درمی ایند!

در اخرین روزای تابستون مقداری سبزی بسته بندی میخرم و کمی سبزیجات مثل کدو هویج و لوبیاسبز تا برای پختن غذا چکنم چکنم نداشته باشم!تلفن زنگ میخوره.تقاضای یک دوستو برای رفتن به کلاسی رد میکنم .

دوباره زنگ میخوره یکی از عزیزانم با عصبانیت منو مورد سرزنش قرار میده!فقط گوش میکنم و خداحافظی!گله شو مرور میکنم نه تنها مقصر نیستم که بهترین کارو راه حلو ارائه دادم!پس فراموشش میکنم تا عصبانیتش فروکش کنه......

دخترم پکر و کلافه از الرژی فصلی بیکاره وبهونه گیری میکنه !بهش میگم یک زنگ به معلم نقاشی دوره دبستانش که خیلی دوسش داره بزنه.وقتی گوشی رو میذاره باشادی وشعف میگه مامان باید نقاشیامو سرجمع کنم براش ببرم ببینه !همین موقع دختر عمه ش زنگ میزنه و ازش میخواد بره خونه شون.........در حالیکه مشغوله میگه وای چقد کار دارم!!!

لبخند رو لبم نشسته سعی میکنم به زنگها فکر نکنم .به دوره کج خلقی بلوغ فکر نکنم.دارم با ارامش گراتن سبزیجاتو درست میکنم و روشو با ساقه هایی از جعفری که برهر درد بی درمون دواست !تزیین میکنم!

میشد که صبح بدی باشه ولی اجازه ندادم!

 

قبل

بعد

 

این گراتن چون تخم مرغ نداره برشی نیست قاشقیه!چشمک

 

پ.ن.یک خبر خوش!

یکی از دوستان قدیمی و هنرمند من که الان ساکن سوییسه وبلاگ زده به نام دلیس.کسانی که علاقمند به اشپزی هستن از دست ندن!

 

پ.ن.بعضی اهنگها تا ابد جاودانه ان .یکیش همین لاو استوریه مثل  اهنگ پدرخوانده

+ l.a ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٧
comment نظرات ()

اگه زمان به عقب برگرده!

 

قرمه سبزی درست کردم و دارم ته دیگو تو دیس میکشم که صدای غش غش خنده دخترم و دوستش که امروز خونه ماست رو میشنوم و ناخوداگاه لبخندی رو لبم میشینه و یاد روزای بچگی خودم که با سو دی خاله بازی داشتیم و بعدناهار میرفتیم حیاطشون که قسمت جنوبی خونه بود و  7 پله از سطح خونه پایینتر بود کنار یک حوض آبی می نشستیم و عروسک بازی میکردیم .پدرش خلبان بود و از هر ماموریت براش یک عروسک می اورد :یکی موهاش کوتاه بلند میشد یکی سیاه پوست بود ولباسی هم نداشت!اون یکی بزرگ و بلند قد بودیکی 4دست وپا راه میرفت .و مادربزرگ وپدربزرگ دوست داشتنیش با اون لهجه ترکی شیرینشون!کیک گردویی سیاهرنگی که خاله ش پخته بود با شربت پرتقالی سان کوییک!

نسیم دلچسبی از خاطرات کودکی منو باخودش برد تا از شوک صحنه صبح دربیام .وقتی که ماشینو واسه تعویض روغن بردم و یکدفعه با عکس بزرگ صاحبش که جوانی قدبلندوخوش تیپ و خوش اخلاق بود مواجه شدم و من همیشه باخودم فکر میکردم به کلاسش نمیاد!دوباره نگاه میکنم گیج !تو گویی دارم باذهنم کلنجار میرم که ایا خودشه یانه و متاسفانه میبینم خودشه با روبانی مشکی کنار عکس!درحالی که یادم رفته چرا اومدم از یک اقا میپرسم :فوت کردن؟میگه :بله!میگم:چرا؟جواب میده:..................چندوقته؟16روز!

به پدر سیاهپوشش تسلیت میگم و به تاریخ کارت قبلیم نگاه میکنم :اسفند90

و الان شهریور91!

مرگ چقد نزدیکه!شش ماه پیش که دیدمش نمیدونستم اخرین باره!

دخترم و دوستش پای سیستم دارن کلیپ go back to decemberتیلرسویفتو نگاه میکنن و دخترم داره تند تند ترجمه ش میکنه:اگه زمان به عقب برگرده قول میدم همه چی رو عوض کنم!

تصویرصبح گاهی میاد جلو خودشو نشونم میده ولی من سعی میکنم همه چی رو عوض کنم!

 

I can hang on the summer a little longer if I so desire!

 

 

+ l.a ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٥
comment نظرات ()

دل نوشت

امروز فقط اومدم بگم کاش فریده جون فاصله شو برداره نوری جون فعال تر بشه .ساراسوگلی وبشو دوباره به روز کنه .بهارجون از سفر برگرده اقای باران بغضشو خالی کنه اذین جون دوباره شروع کنه شاپرک جون با انگیزه برگرده رویا جون حتا با دوخط به روز بشه اقاسیاوش از گرفتاریهاش کم بشه و ....................

 

از هستی و فریبا و فروغ و م مرموز!نیشخندو غزاله و..............خیلی های دیگه خبر ندارم.

و

کاش دوستانی که خاموش در رفت و امد هستن بدونن که اگه فقط یکبار برام نظر بذارن چقد خوشحالم میکنن و انرژی متصاعد میکنن !لبخند

 

 

پ.ن.روشن شدن چندتا از خوانندگان خاموشم اینقد منو به وجد اورد صبح جمعه که باعث شد اینو بگم:

بعضی نظرها در انبوه نظرهای سه ساله وبلاگهام از حافظه من پاک نمیشه و مایه  دلگرمی منه.یادمه وقتی وبلاگ پ ن جر ه خو نه منو داشتم یک خانمی یکبار اومدو گفت من یک زن خوزستانی هستم که هر صبح قبل از صبحانه عادت دارم پ ن جره خونه تو رو باز میکنم !یا خانمی که گفت نمیدونم دنبال چی بودم از اینجا سردراوردم و دقایقی موندم ........

و

میخوام بگم اگه کمی ازخودتون هم بگین دیگه عالیه!مثلن چه تحصیلاتی دارین .کجای سرزمین ایران هستین.و چرا منو میخونین!لبخند

+ l.a ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
comment نظرات ()

گیاهخواری

پسرم چون به گیاهخواری علاقمند شده (هنوز کاملن وگان نشده)توصیه کرده بود به این رستوران بریم و چندشب پیش رفتیم .ساده کوچیک و صمیمی بود .خوراکها همه با گیاه ویاپروتئین گیاهی بود .من فلافل سفارش دادم که البته اونی که میخواستم نبود !(عمرن بتونین مثل من وسط کلی تعریف و تمجید با یک نظر این شکلی ملتو شوکه کنین!)خلاصه یکیمون همبرگر گیاهی و دیگری هم یک خوراک ترکی خورد که همه این داستان باعث شد چند ایده به نظرم برسه و ببخشین که فقط یکیشو میتونم بهتون بگم:

تصمیم گرفتم دوروز در هفته خوراک گیاهی بپزم !و اینم یکیش که واسه امروز تهیه کردم:هر سبزی تو یخچال دارین خرد کنین بریزین!نه ببخشین اینطوری درستش کردم:

بادمجون رو کبابی کردم و به ترتیب پیاز و سیرو بادمجونو وگوجه و فلفل سبزو قارچو تو کمی روغن هسته انگور سرخ کردم و دراخر بهش چعفری تازه زدم :امممممممممم پرفکت!عالی شد .امتحان کنین بد نیست.کمی هم کته کنارش و سالاد فصل .لبخند

 

این فلافل اونجا

 اینم خوراک گیاهی من

 

 

 

 

 

اخرین روزای تابستونه و ما دیروز در فضایی سبز و زیبا در ییلاقات اطراف شهر بودیم جایی که شیشلیکش معروفه!

 

 کتاب در گردش

+ l.a ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۳
comment نظرات ()

عکس خوراک

حلیم بادمجون

ماهی قزل الا با بادوم

مافین کدو

ماست و خیار

+ l.a ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٢
comment نظرات ()

ایده روز تولد

 

از اونجایی که من با دیدن و خوندن هرچیز ایده هایی به سرم میزنه با خوندن کتاب داستانهای روز تولد که منتخب موراکامیست به نطرم رسید چرا ما روزای تولدو داستان نکنیم؟

داستان پیرزنی که بغض تنهاییش باعث میشه از تنها کیک تولد باقی مونده در قنادی به خاطر تولد دختربچه ای گذشت نکنه و پیرزن دیگه ای که هجوم کلاغها از پن جره خونه ش باعث میشه روز تولدش به پسرش زنگ بزنه و ازش کمک بخواد و پسرش بدون تبریک تولد اونو به انجمن حمایت از حیوانات ارجاع میده و...........

همه و همه وقایع عجیب و غمگینی ست که  درگوشه کنار این جهان بزرگ اتفاق میفته .چرا ما روز تولد عزیزان ویا حتا خودمونو یک داستان نکنیم :داستانی شاد و جالب و پرهیجان و متفاوت !

داستانی که در سالهای آتی ازش به نیکی و خاطره خوب یاد کنن؟

چطور؟این دیگه با شماس!

من خودم ایده های جدید و متفاوتی غیر از کارای معمول و تکراری به نظرم رسید.

 

مثلن زنگ بزنیم واسه کسی که به هر دلیل نمیرسیم به دیدنش بریم پیتزا سفارش بدیم با پیک بره در خونه ش!

یک دسته گل یا یک بسته بندی کادو رو بفرستیم محل کار یا درخونه یک دوست یا عزیز!

دوستمونو به مناسبت روز تولدش ابونمان مجله مورد علاقه ش بکنیم!

عزیزمون رو به یک پیک نیک چند ساعته ببریم!

خوراک مورد علاقه شو بپزیم براش ببریم!

چندتا از عکساشو قاب کنیم ببریم!

سی دی مورد علاقه شو بهش بدیم!

اتاقشو بیخبر پر از بادکنک یا گل کنین!

 

و ایده های دیگه که شما برام میگین!لبخند

 

 

+ l.a ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
comment نظرات ()

روزی خوش

چای خونه هتلی در خیابون ولیعصر

 

امروز خیلی خوش گذشت .سرانجام به توصیه دوست عزیز سر از یک کلاس تفسیراشعار مولا نا و حا فظ دراوردم .جمع فرهیخته ای بودن در سنین میان سال به بالا البته تک و توک جوون هم دیده میشد.

و فضای انرژی بخشی بود.مخصوصن واسه من که از دوره دبیرستان با حا فظ مانوسم و دیوانشو dog-earedکردم

امروز این غزل مطرح شد:

عیب رند ان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت.......................

اطلاعات ادبی خانم دکتری که صحبت میکرد منو مسحور کرده بود!

بعدشم چون همسر مسافرت و دخترم خونه دوستش بود دوستم منو به خونه خودش برد و زنگ زد از بیرون ناهار متنوعی اوردن و جاتون خالی در فضایی صمیمی با حرفایی صمیمیتر خوردیم .

من و او حرفای مشترک زیادی داریم و بیشتر اوقات درحال غبطه خوردنیم که چرا قبلن نمیدونستیم و یا عمل نکردیم!البته بلافاصله به لحظه برمیگردیم و خدارو شکر میکنیم که هنوزم زیاد دیر نیست.شما چی فکر میکنین؟لبخند

 

+ l.a ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
comment نظرات ()

..........

به این عکس برای چند ثانیه بادقت نگاه کنین!

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
+ l.a ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٩
comment نظرات ()

ذهن ما!

 

همه چیز زشت و زیبا،شادوغمگین ساخته ذهن ماست .اگه امروز که صبح زود پاشدم غرنزنم که چرا نمیتونم مثل بعضیا تا 10 صبح بخوابم و خوشحال باشم که سه ساعت وقت زندگی کردن واسه خودم خریدم دنیارو به کام و رام خودم کردم!

آب گوشت ظهر رو بار میذارم و میام اینجا ایمیلمو باز میکنم و میبینم پسرم چندین میل زده و چندین سایت خوب معرفی کرده که اتفاقن یکیش از قبل بوک مارک خودمه!

و بعد اخرین نوشته های کافه کتابو در رخ کتاب میخونم و لذت میبرم و سراغ انشای جالب شهاب ح با عنوان"ف ب را توضیح دهید "میرم .

و میرم که جدول برنامه مطالعاتیمو بنویسم!

 

این از معدود کتابایی هست که نگهش داشتم و امروز که بازش کردم این گلهای خشک موجی از خاطراتو جاری کرد...........

+ l.a ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۸
comment نظرات ()

پای سیب

 

پریروز بوی پاییز وادارم کرد این پای سیب رو بپزم .چون با ارد گندم هستش رنگش تیره س.درضمن چون آیه نیومده بهش دارچین بزنیم من هل زدم!نیشخند

دستور پخت

قبل از پخت

بعد از پخت

 

 

fall is coming with variety of pies!  

 

+ l.a ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment نظرات ()

رمزها

 

به فروشنده میگم اجازه بدین رمزو خودم بزنم.با تعجب نگاه بدی به من میکنه و میگه :خانم من دزد نیستم!بهش میگم :یک در صد شک ندارم که نیستین ولی من رمز کارتو مثل کلید در خونه م میدونم .بهتر نیست عادت کنیم درست از کارتخوان استفاده کنیم؟هنوز داره توضیح میده که روزانه ده ها نفر همینطوری خرید میکنن و..........تشکر میکنم و میام بیرون!

 

بچه که بودم عاشق پادرازی بودم!

سالاد ماکارونی

 

سالاد کرفس

 

 

 

تابستون با شلیل های آبدارش داره پاورچین مارو ترک میکنه!

 

مهم نیست مربوط یا نامربوط به روز بشم مهم اینه که پر انرژی و با حسی قشنگ وبلاگو ترک کنیم!

+ l.a ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

ققنوسی دیگر!

 

گرچه با بسته شدن وبلاگ دوست عزیز اقای باران امروز صبح حالم گرفته شد ولی معتقدم موجیم که آسودگی ما عدم ماست!

میدونم و امیدوارم دوباره شروع خواهد کرد با عزمی راسختر چون ققنوسی که هرگز نمی میره بلکه از خاکستر جرقه میزنه زبونه میکشه اوج میگیره !

مدتهاست یاد گرفتم ناامید نشم و شب رو هرچه سیاهتر به صبح نزدیکتر ببینم!

اقا م ح م د  شروع کن شروعی زیبا با بیانی دیگر .بیانی که چشم و گوش نامحرمان ازآن محروم باشد!

من این حروف نوشتم چنانکه غیرندانست

توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی!لبخند

 

 

پ.ن.روی لینک باران کنار کلیک کنین تا به ادرس جدید برین!چشمک

+ l.a ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٥
comment نظرات ()

کردار

 

خسته و کلافه از یک کار اداری دارم از گیج بودن دختر فروشنده که حرفمو نمیگیره و سه بار مجبور میشم تکرار کنم یک جفت روبالش پنجاه در هفتاد میخوام و اون سه بار قیمتشو مطرح میکنه و و اندازه هارو قاطی و روبالشی ها رو لنگه به لنگه میاره!!!عصبی میشم که به خودم نهیب میزنم :صبور و ساکت!

میپرسم پاراوان حمام دارین؟میگه :پاراوان چیه ؟!!براش توضیح میدم از این پلاستیکهایی که مثه پرده اویزون میشه و خودم فکر میکنم قیافه م الان خیلی خنده داره!تودلم دارم میگم:تورو واسه چی و کی اینجا گذاشته ؟

**********

داره سرانجام ما در بیمار شو میفرسته ح ج وا جبی که 7سال تو نوبت بوده بانگرونی میگه:اگه اتفاقی بیفته؟!!!میگم:"توکل"چیزی نیست که رو طاقچه بذاری نگاهش کنی و یا روزی صدبار وردشو بگی یا از روش بنوسی.توکل یعنی بهش نچسب به اقیانوس بیکران خدایش بسپار!

 

میخونیم می نویسیم توصیه میکنیم ولی عمل؟.......................

اینروزا هربار به باورهام و نگاه جدیدم به دنیا جامه عمل میپوشم به خودم تبریک میگم و جایزه میدم!

 

 

 

پ.ن.فوری!!

یادم باشد چیزی نگویم که به کسی بربخورد...........

یادم باشه چیزی ننویسم که واسه شنونده سوال ایجاد بشه !بعد علاوه بر دختر فروشنده بیام به بقیه هم توضیح بدم!!!نیشخند

من غ ....کردم یعنی ببخشین همون پرده حمام!

............

درمورد بند بعدی هم بحث توکل هم ساده هم پیچیده ست.به نظر من انسان تمام وظایفی که برعهده ش هست رو انجام میده و عهده دار کار خودشه و در عین حال تکیه اش برخداست.

دلسوزی همه دوستان نسبت به اون ما در درست و متین ولی هزار نکته باریکتر ازمو اینجاست تا...................

وقتی تمام تمهیدات پز شکی و سفار شات لازم صورت گرفته و شرایطش طوری نیست که از عهده مناسکی که سالها منتظرش بوده برمیاد و ........................نگرونی بیمورده و اینجاست که باید به "او"اعتماد کرد و به "او"سپرد!

 ..........

میخواین بازم توضیح بدم؟نیشخند

 

پ.ن.جلو باران هم گرفته شد!!آخناراحت

+ l.a ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٤
comment نظرات ()

دنیایی جدید برای حضور!

 

میخوام به زندگیم نظم بیشتری بدم مثلن صبح ها زودتر از 8.30 پاشم و از ساعات نت کم کنم وکارای دیگه ای هم در جدول روزانه م بذارم .همینطور روی "من ذهنی"خودم کار کنم تا تاثیرشو رو خودم کم کنم .منم تازه با اصطلاح من ذهنی اشنا شدم .از برنامه گنج حضو ر خوشم اومده .دنیای جدیدی روبروم قرار داده :آروم ......شاد.....زیبا و متعلق به لحظه!

بفرمایین شربت بهارنارنج و لیمو!

 

پ.ن.کاش جای خالی فریده و اذر زودتر پر بشه.........

+ l.a ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۳
comment نظرات ()

دسر میوه تابستونی

 

دوستان قدیم میدونن چقد عاشق دونستن ویاد گرفتن ایده های جدید هستم.مدتهاست به وبلاگهای خارجی سرمیزنم که با بهونه یا بی بهونه به روز میشن.یعنی نشده بهشون سربزنم و با شاخه گلی از باغچه یا خرید تازه ای واسه خونه یا دستپختی مواجه نشم و این یه من انگیزه آپ کردن روزانه میده .کار قشنگو از هرکس و هرجا یاد میگیرم و اگه بتونم بعد ازین سعی میکنم هرروز یا دوروز یکبار یک اپ جدید داشته باشم!

و چون داریم تابستونو پشت سرمیذاریم حیفم اومد با یک دسر تابستانهازتون استقبال نکنم!

ازخربزه طالبی و هندوانه با قاشق اسکوپ بستنی برداشتم و اینو تهیه کردم .بهتر بود روش برگ نعنا بذارم ولی نداشتم ریحون گذاشتم چه اشکال داره؟

 

 

بازیگر مورد علاقه من!

 

 

باورنمیکنم ولی انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایده ست!

"انتخاب" شادمهر  قشنگه........

+ l.a ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٢
comment نظرات ()

مسافرم ر فت

 

 

تو یک اتاق شلوغ ایستادم پسرم میگه گاهی شلوغی حال میده ولی من فکر میکنم الان که ممکنه چیزی از قلم بیفته  اصلن حال نمیده!توهاگیرواگیر اول یک ویتامین ای تو زی به خوردش میدم!

یک طرف لباسهای گرم یک طرف دسته ای کتاب....قرصهایی که با حوصله براش تهیه کردم و دوسومشو پس داده .دی وی دی.......کفشها .ساک .......چمدون....جورابها......گیتار...لپتاپ...پاسپورت......دوتا وکیوم بگ......به شوخی میگم:گیتارو با خودت نبر!

میبینم ساک کتاباش ازهمه سنگینتره:یک نگاه :کتاب قطور ژان کریستف!کتاب تمرین آواز و کتابای موسیقیش و کتاب تضادهای درونی ما!

ازش میخوام از خیر کتاب تمرین آواز و ژان کریستف بگذره!موافقت نمیکنه.

کمی کمک میکنم چمدونشو می بنده .بعد تازه میشینیم سر نصب نرم افزارهای لپتاپ جدید من:میگم اول پروک سی فیر!!!غش غش میخنده میگه نمیشه اول انتی ویروس. وقتی نرم افزار کانورترموسیقی روکه خریدم میبینه میخنده میگه دمت گرم مامان!عجب کامله!بذار اول خودم بریزم رو هاردم  بعد واسه تو.

تو مسیر تلفنهای خداحافظیشو میزنه وپدرش سفارشات نهایی رو بهش میکنه:چمدونا ولباسا مهم نیست فقط پول پاس و بلیت!موقع خداحافظی میگه  :"زمینی دیگر"و بردم دنبالش نگرد!درراه برگشت دخترم تو خودشه. بغض کرده. ومن کتاب ژان کریستف تو دستمه!

 یاد دوفیلمی که طی این مدت وقت شد باهم ببینیم می افتم:دیتچ منت و بیاند د سیکرت.......

و دقایقی که تو اشپزخونه لحظه ای اتفاقی وقت میشد حرفاشو بامن بزنه............

 

پ.ن.ترانه رو با موزیلا فایرفاکس گوش کنینلبخند

 

 

 

 

 

+ l.a ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

ناگفته ها!

 

بادخترم عجیب تله پاتی داریم.امروز برده بودمش یک جای خوب!جایی که خودم بیشترازاو بی قرارش بودم .شما دیگه میدونین کجا.همونجایی که زمان و مکانو گم میکنم .درفضا سیال میشم و نمیخوام بیام بیرون.

یک اقای مسن پشت میزه و اقایی حدودن سی ساله در غرفه های کتاب میچرخه..اقای مسن میگه:محسن!جواب میشنوه:جانم بابا!

قیمت کتابی رو ازش میپرسه.میاد مارو هم راهنمایی میکنه ولی پس از گذشت دقایقی ترجیح میدم خودم باشم و عشق هایم!

از اونجا که میایم بیرون ازدخترم میپرسم متوجه یک نکته شدی؟

میگه:جانم بابا؟

با تعجب میگم:افرین!!!!علتشم میدونی؟

میگه:چون اهل کتابه!لبخند

*************

چه روز خوبیه امروز!

وقتی برمیگردیم درخونه نگاهم با نگاه پر معنای دختر همسایه روبرو تلاقی میکنه و من متوجه نگاه بادقتش هستم.صدای فر زاد فرزینم از ماشینم به گوش میرسه:

عاشقا گاهی گم میشن!

در رو که باز میکنم هنوز داره نگاهم میکنه و من بدون اینکه نگاهش کنم نمیتونم از لبخندی که ناخوداگاه روی لبم میشینه جلوگیری کنم!

پسرم زیاد نمیمونه مسافره داره میره!!!

****************

جلو آینه من ایستاده و داره برای اولین بار از لوازم من برمیداره آرایش میکنه و من همینطور که دارم کارمو انجام میدم زیرچشمی حواسم هست.میگه به چه خوشگل شدم مامان!

میگم اره مگه شک داشتی؟

بعدشم ازم میخواد ازش چند عکس بگیرم.

دنیایی دارم.....................................لبخند

 خبربگیرین

 

 

+ l.a ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

یک سال بعداز بازنشستگی

 

شهریور امسال با عطرو بویی متفاوت اومد.برخلاف هرسال که همراهش استرس و نگرونی سازمان دهی مجددو تعیین جا بود اینبار هوای خنکشو با شادی بغل میکنم و فراغ بال واسه خودم میچرخم.

پارسال همین موقع ها بود که به دلیل باخاک یکسان شدن دبیرستانمون مجبور به تعیین جای مجدد بودیم و رشته من مازاد بود ومعنیش این بود باید مثل تازه کارها ازصفر شروع میکردم :ساعاتی تیکه پاره درهفته ....راه های دور

برای منی که دست کم 15سال ازخدمتمو مدارس خوب و مطرح شهر تدریس کرده بودم و نیزباتوجه به دلایلی شخصی و خونوادگی عطاشو به لقاش ترجیح دادم .

برخلاف همه تصمیم گیریهام که سخت و زمان بر اتفاق می افته اینبار یکدفعه تصمیم به پرکردن تقاضای باز نشستگی کردم و دوروز بعدش پذیرفته شد!!

اینو به حساب خوشبختی و خوش شانسیم میذارم.

درسالی که بی مدرسه و درخونه گذشت بعداز سالها،پشت پن جره اشپزخونه معنی فصلهارو فهمیدم !اینو فقط کسانی درک میکنن که تمام عمر یکسره صبحی پر استرسو پشت سرگذاشتن تا به محل کارشون برسن و حتافرصت نکنن از پن جره اونجا پاییزو زمستونو ببینن و فقط تعطیلی روزای برفی و بی وسیله موندن یادشون می اورده که زمستونه!

طی این یک سال یاد خودم افتادم!و تمام دلخوشیها و ایده هایی که منو به زندگی پیوند میزنه....

اگر ازم بپرسن حاضری دوباره به او روزای جوونی و اول خدمتت برگردی میگم :هزار سال!!!

اگر ازم بپرسن اگر برمیگشتی چه شغلی؟میگفتم: بازم معلمی بازم زبا ن انگلیسی

درطول این مدت بارهاازم پرسیده شده از بازنشستگی راضی هستی؟

که جوابم این بوده:عالی.بله فقط دلم گاهی برای بچه های کلاسم برای دخترای دبیرستانی با شیطنتهاشون برای کل کل کردن باهاشون خیلی تنگ میشه خیلی...........

اما برای امثال من ابزار کار مهیانبود همیشه از قدیمی و ناکارابودن کتابهای قدیمی زبان از حجم کم کتاباش از ساعات کمش درهفته شاکی و معترض بودم ولی کو گوش شنوا؟

جزو اولین کسانی بودم که بچه هارو به سالن دیتا پروژکتور برد ولی خون به دلم کردن.این چندسال باقی مونده هم اگر میموندم نمیتونستم محتویات منسوخ و فسیل شده کتابهای قبلی رو به خوردشون بدم!

واسه بچه های نسل امروز تالیفاتی جدید لازمه که ان لاین هر 6 ماه یا نهایتن یک سال عوض بشه نه اینکه 40سال یک کتاب تجدید چاپ بشه!!

و نیز ابزار تکنولوژی در دسترس .

مخاطب امروز مطالبات خودشو داره که نمیشه با ابزار و روشهای قدیمی سرشو کلاه گذاشت!

روزی راجع به مخاطب امروزی خواهم نوشت..................

 

 

 فن اوری در مدارس ما

بازنشسته شدم

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٦
comment نظرات ()

تولدی دوباره

 

نمیدونم به علت باز نشستگی بود یا این بازه سنی یا سطح اگاهی و تجربه بیشتر ؟

مدتهاس یک موجودی به نام لیلا درمن متولد شده که غیر از اون  مادر و همسر و دختر و خواهره.

موجودیه که درکنار اون نسبت ها پابه عرصه وجود گذاشته و داره خودنمایی میکنه.

هرچی هست خیلی دوسش دارم.خود خود منه.کسی که صرفن به خوش امد و رضایت

دیگران فکر نمیکنه .از اینکه موجب تعجب دیگران بشه نه تنها شرم نداره بلکه خوشش

هم میاد !

یک جمله مدام توگوشش هست:تو یک بار حق زندگی کردن داری!

دوباره کتاب میخونه دوباره به علاقه مندی های شخصیش فکر میکنه .دلش برای

دوستاش و دورهم بودن ها تنگ میشه.

دلبستگیهای جدید مثل عکاسی و گفتگوی دوستانه پیدا میکنه.

و

دوباره زندگی میکنه............

 

 

+ l.a ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٥
comment نظرات ()

 

+ l.a ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤
comment نظرات ()

خر ید

 

شما که به این فکر نمیکنین :سه روز سفر اینهمه عکس؟نیشخند

 

قرار!

 

خرید من و دوستان از فروشگاه خا نه و کا   شانه

خرید بین راهی

رفت

برگشت (جنگل ط ر ق)

 

ادامه ندارد!لبخند

+ l.a ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤
comment نظرات ()

جنگل

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳
comment نظرات ()

اتفاق!

هیچ اتفاقی اتفاقی نیست!
طرف ظهر تو یکی از فروشگاهای بزرگ جاده فرید ون کنار دارم با دوستام (خانماو

دخترا)میچرخم که دستمو میگیره برق چشماش یادم نمیره  میگه سلام!!!

این متنو بهم ایمیل زده که براتون میذارم:
 
رفتم دریا هوا تازه تاریک روشن بود خورشید داشت در می اومد من داشتم به دریا نگاه می کردم که هوا روشن شد بعد باخرید نون در را باز کردم تقریبا میز صبحانه آماده شده بود که مامان بزرگم در رو باز کرد بیداری؟بله تا رفتم تو دیدم دوباره خوابیدن تا دوش گرفتم دیگه همه بیدار بودن دور میز صبحانه خوریم راه افتادیم توی مسافرت عموما من رانندگی میکنم از آرام شهر تا فرید ون کنار امدیم حاشیه های خیابان یک فروشگاه بزرگ  هست به اسم اوت لوت سنتر. من معمولا از اونجا که لوازم ورزشی داره برای کوه چیزی می گیرم و عموما هم از reebok معمولا کار های اون بیشتر نظرمو جلب میکنه با وجود اینکه دیر شده دارم به مامان غر میزنم که من برم بالا دست خواهرم رو هم گرفتم کشان کشان بریم طرف اسانسور جینگی یک دور بزنیم که اسانسور برق نداره و میفهمم که فروشگاه از برق اضطراری داره استفاده میکنه طبقات بالا هم برق ندارن با نا امیدی برمیگردم که یک چهره اشنا میبینم مشکوک میشم چشام رومیمالم دوباره نگاه می کنم اطراف .خودشه!قدو هیکلشونو کامل میشناسم.میرم جلو و دستشونو میگیرم کمی رد میشم کنار گوشش سلام می کنم. خانم برمیگرده با نگاهی نا باورانه یک لبخند وسلام! کمی سکوت میکنن. زمانو مکانو  مرور می کنن :تو اینجا چکار میکنی؟و با تعجب منو به دوستشون معرفی می کنن: ثریا یکی از دانش آموزای قبلی و دوست کنونی. چه جالب  اینجا.این ساعت !!!! به صورت اتفاقی!! چقدر احنمالش کمه !مامان دست خواهر کوچلمو گرفتن دارن میرن .میان اول مادربزرگمو پیدا میکنن و احوالپرسی و بعدم مامانم.خداحافظی میکنیم.داریم تو پیاده رو از پشت سر نگاهش میکنیم که یک لحظه برمیگرده میگه عکس نگیری ثریا!و حالا مامان بزرگم دارن با دست شکسته از طبقه سوم روسری برمیدارن یکی از توی ماشین بوق میزنه و ساعت نشون میده. من هم کلی حرف برای زدن دارم با همراهانش هم کمی آشنا می شم. از همراهان  چیزی نمی پرسم .با ناباوری به طرف جاده کیاسر میریم تو راه هی یادش میفتم لبخند میزنم چرا از همراهانشان نپرسیدم ؟

طرف عصر گوشیمو از توی کیفم برمیدارم تا بگم برای روز عید نهار منتطرتون هستیم که
می بینم انتن نمیده تماس اضطرای است می خواستم در این این مکان بسیار زیبا رو با
خانم معلم تقسیم کنم ارامشی که روی یک صندلی رو به روی آب جمع شده پشت سد
بین دو کوه سر سبز اما خود سد دیده نمیشه باد ملایمی میاد  ومن با یاد خاطرات لبخند
میزنم.....

پ.ن.فضای نت برام غمگین شده!از لینکام 80 درصدشون آپ نمیشن!
+ l.a ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳
comment نظرات ()

در یا2

 

 

 

 

+ l.a ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳
comment نظرات ()

وی لا

 

یعنی رسمن یک دیوونه هستم که کلی کار دارم و مهمون ،اومدم اینجا عکس آپ میکنم!

 

صبحانه های جمعی!(لطفن دنبال نقص و کم و کاستی نگردین .تو مسافرت هیچی سرجاش نیست)لبخندتعدادمون 20 نفر بود.

 

مخلفات ناهار:ترشی زغال اخته و زیتون پروردهخوشمزه

 

 

+ l.a ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢
comment نظرات ()

در یا

اینجا ریشه های یک درخت تنومنده که بهش دخیل بستن واسه حاجت و آرزو و از زیرش چشمه می جوشه (چشمه  علی)

 

آبش خیلی سرد وزلال بود

 

چندین درخت تنومند به این شکل سایه سار آفتاب تموز تابستون بود!

 

غروب دریا

ساحل نزدیک ما قوری داشت واسه چایخونه ولی توش بستنی ابمیوه سرو میشد!

هیاهوی خاص ساحل در غروب

 

پ.ن.اینم یک ابتکار جالب

 

+ l.a ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment نظرات ()