پردیس

شخصی

مفهوم نقاشی

اگه مفهوم مشخصی پشت یک نقاشی باشد تاثیر بیشتری بربیننده دارد.باید راجع به چیزی باشد نه فقط تصویری زیبا از یک منظره.

سعی کنید علت اینکه این نقاشی را میکشید پیدا کنید:ایا دلایل شما یکی از اینهاست؟

1.صجنه روبروی شما حس خاصی بهتان میدهد؟

2.ایا شیئی زیباست که چشمتان را گرفته؟

3.چیز جالبی در صحنه هست که میخواهید به بیننده نشان دهید؟

انواع مفهوم و برداشت:

1.احساسی2.زیبایی شناسی3.توصیفی4.نقلی5.ایده ای پیچیده 6.پیام

اگر بتوانید انچه نقاشی شما درباره ان است را با سه کلمه توصیف کنید شما به یک "مفهوم مشخص "دست یافته اید.

احساسی:احساس که دارید از تماشای موضوع:سکوت،هیجان،دوستی،........

2.زیبایی:برخاسته از حس زیبایی شناسی که شما از دیدن صحنه متوجه ان میشوید و دیگران نمیشوند مثل بند لباس در یک مرغزار یا تراس یک خانه

3.توصیفی:ممکن است صرفن مشخصه بارزی از طبیعت باشد مثل مه،باران.......

4.بیانی یا نقلی:این شرح یک داستان است .

5.ایده های پیچیده ای که هنر تجسمی میخواهد توضیح دهد.

6.پیام:مفهوم نقاشی شما ممکن است پیامی اجتماعی ،س یا سی،یا مذهبی باشد

ا                                                                             ترجمه از سایت خارجی

طرح سوال از خودمه.لبخند

پرسش:به نظر شما نقاشی های زیر جزو کدام دسته اند؟(معلم و بی تکلیف؟عمرن!نیشخند)برای پاسخ خود یک مفهوم کمتر ازسه کلمه  بیاوریدچشمک

 

 

1                                                                      2

                           3                                               4

+ l.a ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

داستان یک عکس

چه داستانی برای عکس زیر دارین؟

در تاریک شب فانوسی خواهم افروخت...........

پ.ن.داستان دوستان یکی از دیگری قشنگتر بود.واقعن لذت بردم.چقد شیرینه گاهی به یاد اون انشاهای قدیمی و نگارش های جدید قوه تخیلمونو تیز کنیم .

+ l.a ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

آرامش پس از توفان

 

دورم کلی ورق پاره و رنگ و قیچی و چسب و عکس و مجله ریخته .با یک نگاه به ساعت می فهمم به وقت ناهار نزدیک میشیم.گرچه سخته شستن دستهای رنگی و چسبی و به کار دیگه پرداختن ولی ترجیح میدم علایق شخصیمو هل بدم وسط روزمرگیهام (یادتون نره زمان صبرنمیکنه شما یک روز بیکار و ازاد بشین) ،چندتا مجله برای مادرم چندتا روزنامه و البوم تمبر برای پدر،جلوی تی وی پراز نوارهای وی اچ اس و فیلمهای خانوادگی مون و کل خونه شلوغ!

به ابگوشتم مرزه خشک اضافه میکنم کمی ابغوره  و گوشت کوبیده رو اماده میکنم.برای یکی ماست خیار برای دیگری فقط پیاز ....نگاهی به پنجره به خیابون :5کارگر ساختمون نیمه تموم درحال استراحت دورهم، کنارشون یک کتری زغالی دودی و اینطرف اقای همسایه روبرویی که درست 6ساله میبینم هر زمستون با یک کلاه و یک کاپشن تکراری سوار پراید سفیدش میشه و باخودم فکر میکنم زندگی باچنین ادمی چقد یخ و خشک و ملال اوره!

ظرفهارو تو ماشین ظرفشویی میچینم گرچه رنگو لعابشونو به تدریج میبره ولی بهتراز اینه رنگ و لعاب دستهای منو ببره!

روبالشیها، مقنعه دختر و بقیه لباسهای روشنو میریزم تو لباسشویی(باهم روشن نکنین که خراب میشه بیچاره میشین!یکی بگه دست ازمعلمی بردار)

دخترم که امروز مدرسه نداره با این سوالها سراغم اومده:مامان معنی این چیه؟

ازهرکرانه تیردعا کرده ام روان                 باشد کزان میانه یکی کارگر شود

درتنگنای حیرتم ازنخوت رقیب               یارب مباد انکه گدامعتبرشود

من:یکی ازدعاهات میگیره!یک گدایی هم معتبرشده!میگه یعنی چی؟میگم :رقیبی هست که موردنظر شده!

با دلخوری دور میشه .باز میاد:امروز با رویا قرار بذارم؟بذار فقط تو بلوار نزدیک خودمون و جای بی ترافیک!

کی برم حمام؟

-من ازتو میپرسم کی برم حمام؟همین الان!

داداش امشب میاد اوو؟(ازبچگی برادرشو داداش صدا میزنه که خیلی اینو دوست دارم)

تلفن زنگ میخوره.دخترعموش ازش میخواد بره خونه شون.(اینروزا من نمیتونم دوستاشو دعوت کنم .همین الان هم ساعات خواب هماهنگ نیست وای به حا اینکه چندتا دختر نوجوون تا نیمه شب هروکر کنن!)

با نگاهش ازم اجازه میگیره.قیافه من  دیدنیه!بال بال زنان:بله.چرانه؟

ناهارشو میدم کولیشو برمیداره وطبق عادت میگم:گوشی ،کلید،پول.

یک بالش به پدرم یک ملافه به مادرم.ظهر پنجشنبه س وهمسر تمام وقته و ناهار نمیاد گرچه پای تلفن ازاینکه اب گوشتو ازدست میده افسوس میخوره.دوشاخ تلفنو میکشم .موبایلهارو خاموش میکنم.فکر میکنم که ناهار خوردم یانه ؟نه.صبحونه چی؟دولیوان چای تلخ.

والان در ساعات خواب و استراحت بعداز ظهر خونه رنگ ارامش گرفته و من موندم و خلوتی خوش که خیلی دوستش دارم تا به دلم بپردازم .گرچه میدونم سکوت و ارامش وقتی معنا پیدا میکنه و زیباست که بعداز شلوغیو هیجان و سروصدا باشه.......

+ l.a ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

پرسش

 

امروز با دوتا پرسش اومدم و خواهش من اینه که همه خوانندگان زن اعم از روشن یا خاموش لطف کنن پاسخ بدن تا یک امارهرچند مینیاتوری و نسبی داشته باشیم:

1.تاچه حد به قدرت جسمی و فکری مردبه عنوان شریک زندگی معتقد هستید؟ایا به نظر شما این قدرت بهتر است بالاتر ازشما ،مساوی با شما و یاکمتر ازشما باشد؟و چرا؟

2.آیا چتر حمایتی شریک زندگیتان(مرد)را می پسندید؟

 

متشکرم

پ.ن.ضروری:لطفن حتمن فقط نظرخودتونو به طور کلی دراین زمینه بگین .لازم نیست درمورد وضع جسمی و فکری همسرتون توضیح بدین.ایده ال خود شما چیه؟لبخند

خودمن شخصن ترجیح میدم مرد از همه نظر دارای قدرت باشه:جسمی ،فکری،اقتصادی.....مرد ضعیف رو نمی پسندم.ماهیت و طبیعت مرددر افرینش قوی هست درحالیکه زن دارای ظرافت و لطافت خاص خودشه.من هرنوع خارج شدن از این وضعیت رو دوست ندارم .متاسفانه  واژه ها دارای یک تعبیر و تفسیر مشخص نیست و گاهی هم بار منفی گرفته .منظور من از قدرت ،زورگویی و ظلم و خشونت نیست .قدرتی منظورم هست که در عصر حاضر اگر ابزار تکنولوژی (بیابون)وجود نداشت و یا قطع شد و دگمه ها دیگه کار نمیکردن وسایل سنگینو به جای من جابجا کنه !و از لحاظ فکری هم اگه تفوقش برمن بیشتر باشه هم لذت میبرم و هم یاد میگیرم و هیچیک از اینها به معنای استیلای منفی مرد تلقی نمیشه .

منابع زیادی هم وجود داره که روانشناسها با امارهایی علمی ثابت کردن که زنها مرد قوی رو بیشتر میپسندن و فطرت و طبیعت مرد اینه که قدرت و اراده داشته باشه ،تعیین کننده باشه ،برجسته باشه(domination)واین الزامن سلطه جویی بر زن نیست .

من خودم اصراری به انجام کارهایی که خشن هست یا  زور بازوی مردو میطلبه ندارم مگه به اکراه مجبور باشم .

2.چتر حمایت مردو اگه به معنای محدودیت نباشه دوست دارم و باز این به معنای محجور و معیوب و نقص زن نیست .یک روز راجع به بار معنایی واژه ها خواهم نوشت که متاسفانه در چند دهه گذشته تاریخ ما لوث ویا از معنای خود تهی شدن.

 

ازدواج فرمولی

 

خیلی ها نظر ندادن ها!بشتابید که مجبورم تا عکس موجب ت ش ویش اذها ن عمومی نشده پستو عوض کنم!نیشخند

+ l.a ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

دلخوشیهای به تعویق افتاده!

اینروزا به دلیل عجله نگاهم بی دقت شده ولی دیروز ناخوداگاه نگاهم برای لحظاتی رو کاغذهای فابریانوی لوله شده کناراتاق ثابت موند!عشقی معطل مونده!وباز گلدونای اتاق پذیرایی که کمی پژمرده به نظر میرسیدن ملتمسانه منو صدا میزدن!دنیای من دنیای هنر وعشق و ایده های رنگارنگه.یعنی اگه روزی دربستر مرگ هم باشم بازهم در فضای اطرافم دنبال ایده هایی هستم که اگه خودم نه به دخترم سفارش کنم انجامش بده!بستر این ایده هانقاشی، اشپزی ،پرورش گل و باغبونی،کارهای دستی و طراحی لباس ......است.

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

زخاک کالبدش صدهزار لاله براید.......

 

 

+ l.a ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

روزانه

 

بعداز دوهفته امروز فرصتی شد تا ساعات بیشتری خونه باشم و ازش لذت ببرم.گرچه سختمه دوباره سه طبقه بیام پایین و دخترمو به شلوغترین خیابون شهر در چنین شبی برسونم ولی اینکارو میکنم چون بعداز مدتها با دوستش در یک کافی شاپ قرار داره .سرراه باهم دوتا عروسک ولنتاینی  واسه دوستاش میخریم و در حالیکه در اواخر بهمن شیشه های ماشینو پایین کشیدم و از هوای مطبوع لذت میبرم راهی میشیم.رامش با صدای قشنگش میخونه:گاهی به یاد من باش.........

کلافه از ترافیک سعی میکنم جمله ای از دهانم نپره که خوشی دخترمو ضایع کنه.اونو که پیاده میکنم یک ترمز جلوی نون لواشی تنوری تبریز و یک ترمز هم جلو قنادی برای استقبال از روزهای آینده که دوعزیز مهمونم خواهند بود.....

 

 

یک خصوصیاتی به ارث میرسه که ادم تعجب میکنه .دخترم هم مثل من عاشق بازی با رنگه میپرسه کدومش بهتره مامان؟میگم :هردوش.

 

پ.ن.انتخاب شریک زندگی

+ l.a ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

.........

just a little surprise!چشمک

+ l.a ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

پایانی خوش!

بهمن برام ماه اضطراب و انتظار بود که به نظر میرسید زندگی هم مردد مونده!ماهی که هیچ چیز مهم به نظر نمیرسید .من بعد از دوسال طولانی اسکنهای PETداشتم که ببینم ایا سرطانم پیشرفت کرده یانه؟دوهفته ای که منتظر نتایجم بودم واقعن طولانیترین هفته های زندگیم بود .من همیشه در لبه پرتگاه بودم!دائم درحال پرش بسوی تلفن ،عصبی و ترسان!.احساس میکردم نمیتونم هیچ برنامه ای بریزم!چه خواهد شد اگر نتایج سلولهای فعال نشون بده؟دوباره درمان؟به این معنا که نمیتونم در نمایش سیرکی که قلبن دوستش داشتم شرکت کنم.و دوباره در بیمارستان خواهم بود!کی هرروز صبح موهای مریمو درست کنه؟هرعصر کی اونو از مدرسه بیاره؟و یا مافینهای مورد علاقه شو درست کنه؟کی موقع خواب چکش کنه که ملافه شو پس نزده باشه!ایا اولین قدم برداشتن حسن رو از دست میدم؟یا اولین کلمه ای که به زبون میاره؟ایا بعد از برگشت از بیمارستان منو به یاد میاره؟

از طرفی یادم میاد دکتر زنگ زده میگه:همه چی خوب و عالیه!خودمو میبینم که با خوشحالی بلندمیخندم و بارها وبارها ازش تشکر میکنم و میدوم تلفن میزنم به پدرومادرم و یک نفس بیوقفه بین کلمات که بسرعت ممکن از دهانم فرار میکنندبهشون خبر خوشو میدم!

یک آسودگی بیحدوحصر سراغم میاد وقتی تو گوشم این جمله بارهاطنین میندازه :همه چیز خوبو عالیه!

من اون کلمات زیبای ملودی وارو فراموش نمیکنم.

تلفنهای متعدد به خانواده ام که پیگیر قضیه بودند ......شکر گزاری قلبم و اسودگی از استرسی مطلق همراه با نگرانی در مدتی طولانی ازم رخت بربست!

و اون شب من با بچه هام خوابیدم در حالیکه بغلشون کرده بودم وفکر کنم هردوشون تعجب کرده بودند چرا من اینقدر سفت و محکم بغلشون کردم !

دیگچه خرما دسری بود که دوست داشتم در طی اون مدت درست کنم:موادش همیشه حاضر روی پیشخون اشپزخونه بود،قصدش هم بود ولی قلبم اونجانبود!ولی میدونم شاید زمانش وقتی فرا رسید که این فنجونهارو به عنوان هدیه برای خودم خریدم واین پایانی شیرین و رویایی برای اون ماه سخت بود.........

 

ادامه مطلب
+ l.a ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

عکس

 

 

(گلدون بالا مال مادره که همیشه وقتی نیست سفارش میکنه آبش بدیم.)

 

 

 

+ l.a ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

و یترای

 

دوکار و یترای من و دخترم.

سایه منم هست!قابل توجه بعضیها!لبخند

 

 

+ l.a ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

غروبی شیرین!

 

نزدیک غروبه زیر شرشر بارون دارم خوشحال از جایی برمیگردم خونه .ساعت حدود 5عصره .بعد چندروز بی اشتهایی و سو تغذیه یکهو گرسنه م شد .این موقع چی میشه برای خوردن پیدا کرد ؟جلو یک فست فود(اسمشو نبر!خجالت)ترمز میزنم و دوتا ساندویچ پیتزا میگیرم و درهمون حال از مناظر زیبای اطرافم غافل نیستم !زیر نگاه سنگین  یک عکس میگیرم وبقیه عکسها از توی ماشین و با گوشی سونی اریکسونه!خیلی دلم میخواست از چراغ سبز هم عکس بگیرم حیف نمیشد!لبخنداز بچگی عاشق بازی با رنگم!

بعد طلوعی بارونی اینم غروب بارونی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.خانم  غ ا :

اگه فقط منو مورد خطاب قرار داده بودی نظرتو منتشر میکردم ولی چون اسم  دوتا از بهترین دوستامو بردی متاسفانه اینکارو نمیکنم.من دقیقن متوجه مشکل شما نشدم.خداروشکر که بعد دوسال سرانجام متوجه شدی وقتتو با خوندن وب من هدر دادی!امیدوارم بیشتر برام بنویسی.لبخند

پ.ن.یک نفر بهم خبرداده که کسی با ادرس من فحشو بدو بیراه مینویسه.باشناختی که طی این مدت ازمن دارین حتمن متوجه میشین من نیستم و یکدفعه دیوونه نشدم!لبخند

+ l.a ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

سلامتی

 

سلاملبخند

دست خداوند بالای همه دستهاست!معنی این ایه رو کسانی خوب میفهمن که در گره ای کور در لحظاتی منقبض و تلخ شاهد گشایش او هستن!

دوباره معجزه ای در زندگی من رخ داد.روزی از اول تا اخرش خواهم گفت.ولی به طور خلاصه بگم حیفه درحالی که از نعمت سلامتی ،خوردن خوابیدن و همه امورات ساده و پیش پاافتاده برخورداریم غر بزنیم و ناشکری کنیم و از این بدتر با دیگران در ستیز باشیم.

+ l.a ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

عکس

 

 

امروز صبح زود هنگام فلق درحال رانندگی زیر بارون صبحگاهی تو خیابونای خلوت جمعه بودم و حس قشنگی داشتم که حیفم اومد باشما درمیون نذارم.

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.بازم تا چندروز نیستم!حالو هوای اینروزای من مثل هوای بهاری غیر قابل پیش بینیه .ولی به یاد تک تکتون هستم .باور کنین ازهر کدومتون یک جمله یادم هست. اول یاد خداوند و بعد  همونها منو سرپا نگه میداره................لبخند

+ l.a ; ٧:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

بغض

 

من برگشتم.من از هفته ای پر استرس و پر تنش برگشتم!منو ببخشین که نمیتونم الان شرحش بدم .شاید روزی اینکارو بکنم.ولی خلاصه میگم یک هفته زیر اسمون ابری با گلویی پر بغض که گشوده نمیشد گذروندم و اامروز خورشید معجزه ای باورنکردنی طلوع کرد .در طول این مدت فرشته امید در گوشم زمزمه میکرد:لیلا ناامید نشو !یک هفته اشتهام رفته بود نه به خوراک که به همه چی !در شهر کسی رو نمیشناختم هیچی معنا نداشت .هنر کار مسخره و بیخودی بود.زندگی احمقانه به نظر میرسید .چراغها همه قرمز بودن .نت برام خوراک یخ کرده ای بود که بهش اشتها و تمایلی نداشتم.ازم نپرسین !روزی شاید گفتم شاید.............................................

+ l.a ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

یادگاری ها

دختر کودکستانی من دیروزاولین یادداشت دوستی شو از همکلاسش به خونه اورد.نتونستم ازش عکس نگیرم .کاغذش زیبا نیست؟عاشق گلهای سوسنی کنار ورقش هستم .باعث شد دلم برای روزگارقدیم که یادداشتهای دست خطی وجود داشت تنگ بشه!فکر میکنم بیشتر برای من ارزش داشت تا دخترم!اونم لیاقتشو داره :دختر ناز کوچولو!این یادداشت قراره بره تو "صندوقچه یادگاریها"

                                                             ترجمه از وبلاگ یک خانم باذوق امر یکایی

 

شماهم چنین صندوقی دارین؟گنجینه ارزشمندی برای نوه هاتون!لبخند

 

پ.ن.خب این نمیشه که هی من بیام ایده بدم نتیجه شو نبینم.چطوره هرکدوم یک عکس از یادگاریهامون بذاریم؟

 

خوش خبری:سلااااااااااااااااام فریده عزیزم!!خوشحالم برگشتی !برای من فقط سلامتیت مهم بود وبس که الان فهمیدم سالمی خدارو شکر!من کمترین شکی نمیکردم.حالاهم هرطور میخوای باش.فقط باشقلب

پ.ن.دوستان خیلی کار دارم.چندروز نمیتونم وبلاگمو به روزکنم.احتمالن تا اخر هفته.لبخند

+ l.a ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٦
comment نظرات ()

ک ل ا ژ

 

 

 

 

 

هیچی رو دور نریزین!

تعجب نکنین.کارت پستالها .....تور.........تمبر......عکسهاس قدیمی کهنه و پاره .......حروف روزنامه...عکس مجله های قدیمی ......کارت های شناسایی منقضی شده ...

همه رو باکمی عشق و سلیقه کنارهم بچسبونین و کلاژ زیبایی به یادگار درست کنین و به نوه هاتون هدیه بدین.

یک نفر نوشته بود امسال روزی یک کلاژیعنی 365 تا درست خواهم کرد!

پ.ن.خودم زیاد چیزی نگه نمیدارم .معتقدم چیزهای بی استفاده توخونه موج منفی ایجاد میکنه ولی این شامل اونایی هست که استفاده نمیشه و بهتره دور بریزیم.اما درمواردی با فکری زیبا و خلاق میشه کارهای هنری خوبی انجام داد.

 

 

 

 

+ l.a ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٥
comment نظرات ()

محبتهای س ب ز

هدیه زیبا و بی نظیر مجازی من

 

برای دیدن این پاور پونت زیبا کافیه روی لینک راست کلیک و سیوش کنین!لبخند

 

تفسیر عکسهای قبل این بود که ارزو دارم روزی شماهارو دورهم با صرف چای ببینم!

دیروز با گلدون گل شروع شد و با درخت اخر شب خاتمه یافت!یک دوست عزیز (ملی)دیگه همسرشو وادار کرده بود یک گلدون سنگین دست پرورده خودشو برام بیاره!خجالت

 

ملی جون بازم ممنونم.بسیار زیبا .دستت سبز

و سپاس از بهار عزیز

 

 

پ.ن. دوستان عزیز دوسه روزی شاید نباشم .نگرون نباشین .حالم خوبهلبخند

+ l.a ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱
comment نظرات ()

سرشار از عشقم امروز!

 

 

 

 

دوستان امروز پرشن بلاگ به مناسبت تولد من قات زده بود!!!!!!!نیشخند

 

چرا منو تو این موقعیت قرار میدین اخه!!!!!!!خجالتخجالتخجالت

این رنگ فونت از خجالته!

یعنی من اصلن نمیتونم احساسمو بیان کنم !اصلن!یادمه پای صف هم که گاهی مجبور بودم چیزی بگم اینقد جسته گریخته و قاتی صحبت میکردم که اسباب خنده دانش اموزام بودم!!

به هرحال نمیدونین چه اندروفینی به من تزریق کردین!(نمونه ش!نوع تشکرو میبینی؟)

دیروز عصر قرار بود نوری بیاد خونه مون که به دلایلی نتونست .شب یکی از دوستان صمیمی دیگه اومد و منو سوپرایز کرد !بعدش همسر با یک کیک !

صبح زود بعد راه انداختن دخترم دیگه خوابم نبرد اومدم دیدم مژگان عزیز به خونه ش دعوتم کرده !و اغاز کننده یک روز قشنگ برام شد!

از عجایب من همین بس که از دیروز گوشیم خاموش مونده بود!!وقتی روشن کردم دینگ دینگ پیامکهای پشت در مونده رسید!پای تلفن ثریا بودم که زنگ درو زدن !باز که کردم:

خداااااااااای من !خجالتآذر عزیز با کلی هماهنگی و پیداکردن ادرسم برام یک گلدون زیبا فرستاده بود و نمیدونم چطور فهمیده بود که من گلدونو بیشتر از دسته گل دوست دارم گرچه توش به زیبایی گل هم چیده شده بود!

و الان هم که پیامهای تبریک قشنگ بقیه دوستان از خوشی و عشق سرشارم کرد.کاش بتونم جبران کنم .کاش لحظه ای که به وبلاگم سرمیزنین ازهمه غمها و گرفتاریهاتون یادتون بره و سرخوش و شاد و پر انرژی برگردین!

یکی بگه بیاپایین وقت سخنرانی تموم شد!

ازهمه تون سپاسگزارم و بی نهایت دوستتون دارم .هدیه من به شما این ترانه که جان وعصاره دیدگاه  منه.لبخند

این بلوزو مادرم زودتر ازهمه هدیه داد.

این هدیه دوستی با خصوصیات یک فرشته داد!(همیشه هدیه تولد منو زحمت میکشه از راه دور برام میاره)

 

این گلدون قشنگ اذره که خیلی غیرمترقبه و جالب بود و اون علاقه شدیدمو به سوپرایز شدن در برداشت!

این پیراهنو اون دوست عزیز دیگه با قدمت دوستی چهل و اندی یک ماه جلوتر داد چون نمیرسیم همو ببینیم!

اینم که گفتم!

 

دنبال شمع نگردین همین یکی بسه!نیشخند

 

پ.ن.خب حالا بگین منظورم از عکسهای بالا چیه؟چشمک

 

پ.ن.شبوی عزیزم هدیه بسیار قشنگی برام میل کرده که واقعن زیبا بود و اشک به چشمهای من اورد!

پاور پونتی که میدونم چقد زحمت کشیده و جقد هماهنگی انجام داده تااز دوستان عکس و پیام گرفته و ادیت کرده !و عکسهای انتخابی و پیامهای زیبای دوستان منو بیش از پیش شرمنده کرد :

اقامهدی.مژگان.اقاسیاوش.نوری.مهردخت.اعظم.اقامحمد.پروین.اذر.شاپرک.مهرنوش و شبو

از همه تون سپاسگزارم .لبخند

 

+ l.a ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱
comment نظرات ()