پردیس

شخصی

خانمها به خودتان سخت نگیرید2

 

6.خاطراتی برای فرزندانتان تدارک ببینید!

همه ما از دوران کودکی خونه مادربزرگ خاله عمه و یا خونه خودمون خاطراتی داریم که با عطرو بویی عکسی و یا صحنه ای یادش میکنیم.

اونقدر درگیر مشغلات زندگی نشین که یادتون بره بچه ها دارن به سرعت دوران کودکیشونو سپری میکنن و اداب و رسوم ویا خاطره ای براشون ایجاد نکنین!

روزای تعطیل و ساعاتی از شبانه روز با اونا مونوپولی یا بازیهای کامپیوتری انجام بدین .به طبیعت ببرین و ازشون بخواین گل یا سنگهای رنگی جمع کنن.صبحانه جمعه هارو متفاوت تهیه کنین.شبای تعطیلو خاطره کنین!

7.ازدوست صمیمی غافل نشوید!

میتونین سالی یه بار بایه دوست واسه مامو گرام تون قرار بذارین تا از استرستون کم بشه.

 

8.شایدشخصی نباشد!

همسرتون به خونه میاد و به شما بی توجهه به جای اینکه عصبانی بشین بهتره قدمی به عقب بگذارین و از فاصله به موضوع نگاه کنین :شاید از جانب من نباشه و چیز دیگه ای ناراحتش کرده باشه.

.9اجازه ندهید افراد خانواده ناراحتتان کنند!

اشکال "خودم اینکار رامیکنم"اینه که وقتی بچه هاتون بزرگ شدن تمیز تر نمیشن و نظم نخواهند داشت و از همه مهمتر وقتی همه کارهایشان را انجام میدین اونا متوجه زحمت کار نمیشن و تشکر نمیکنن و مسئولیت یاد نمیگیرن .لیستی از کارای منزل تهیه کنین و درهفته به بقیه اعضا بسپارین.

10.غبطه نخورید!

به نظر میرسه که بسیاری از زنها مستعد غبطه خوردن هستن.همیشه کسانی هستن که موهاشون ازشما زیباتره یا پولدارترن .شما فقط توانایی ها و نعمتهای خودتونو در نظر بگیرین و اینکه کسانی هم هستن که موقعیت شمارو ندارن!

پ.ن.توضیح هر مورد با بیان خودمه.

پ.ن.باتشکر از دوستانی که در غیاب من به گلدونام رسیدگی کردن!نیشخند

 

+ l.a ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠
comment نظرات ()

روزانه

 

از پله ها که به پایین سرازیر میشم تند تند تو ذهنم مرور میکنم:گوشی ...دفاتر بیمه.....کارت ملی....فیش حقوقی....شماره حساب.........

کارهای اداری:یه برگه از اداره ......کار بیمه....دفتر..........

گفته بودم از مدرسه دخترم راضی نیستم .مورد سال اولش تفریط بود امسالی

افراط!دارن واسه برتر شدن در سطح مدارس اداره شون بچه هارو میکشن!

هرروز عصرمیشینه کنارم یه ریز غر میزنه نمیتونم نمیخوام ......راست هم میگه .به عنوان یه فرهنگی میفهمم چقد مسیررو عوضی دارن میرن!

امروز باز دنبال تحقیق یه مدرسه دیگه:وارد حیاطش میشم :کوچیک و دلگیر ..خونه استیجاری.......پنجره کلاساکه کوچیک هم هستن  بازه و فن سقفیشون روشن.دفتر در حد انباری......از معاون چندتا سوال میپرسم ودر ضمن نگاهم به دفتر باز حضورغیاب معلمین هم هست .اسامی اشنا نیست .خوشبختانه زنگ تفریح زده میشه سه تا از معلمین هم وارد دفترمیشن .دوتا جوون یکی مسنتر .به نظر میرسه نورچشمی مدیر باشن و پارتی بازی...درنگاه من مورد تایید نیستن.دوباره که وارد صحن حیاط میشم بچه هااومدن بیرون .مانتوها خوشبختانه توسی روشنه .ولی بافت بچه ها هم مناسب نیست.

مدرسه بعدی:حیاطی قدیمی بزرگ و دلباز پراز گل و گیاه!

دفتر در اتاق جدایی نیست همون سالن پایینه که دورش همه درکلاسهاست و یه میزو معاون وسط نشسته .از نظر نظارت بربچه ها خوبه ولی طفلکی معلمهاش که دو دقیقه هم در سکوت نمیتونن استراحت کنن!

با دیدن یکی دوتا از معلمها و چند دانش اموز تقریبن مهر تایید خورده شد!

خوشبختانه یکی از مادرها رو دم در میبینم ونظرشو میپرسم .اول اطمینان میدم ماهمو نمیشناسیم راحت باش!

میگه بچه های کلاس دخترم شلوغن.از لحاظ اموزشی هم زیاد سخت نمیگیرن!چشمک

تشکر میکنم و خداحافظ.

....

گاهی نزدیکترین کسان ادم هم درکش نمیکنن!دوتا تلفن داشتم که ناخواسته و غیر مستقیم ازاردهنده بود:کجایی؟افسوس

تومسیر مجبورم از کنار یه پارک رد بشم .ناخوداگاه همه چی رو فراموش میکنم و میزنم رو ترمز و پیاده میشم.اولش با قدمهای سریع !بعد اهسته تر.........

تازه متوجه میشم شب بارون اومده و الانم هوا ابریه!چی بگم از هوای دلپذیر و ارام بخشش .دوتا خانم با کفش اسپرت از کنارم رد میشن یکیشون که دردور بعدی هم میبینم یه ریز داره حرف میزنه!

باخودم فک میکنم من از سیاره دیگه ای هستم!اون طرفتر پنج شیش تا پیرمرد کنار هم نشستن و احتمالن خاطره میگن.......

از باغبون اجازه میگیرم چندتا بنفشه میچینم.

به خونه برمیگردم..................

 پ.ن.اینو خیلی دوست داشتم!

+ l.a ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment نظرات ()

دل خوشی

چندروز پیش اولین گامو درجهت علاقه های خودم برداشتم.وارد یه مغازه قاب و تابلوفروشی شدم.

درحالی که داشتم سفارش میدادم خانمی هم با گردن کج وارد شد.میخواست یه تابلو فرشو براش قاب بگیرن و سپرد جون من و این تابلو .اقاخراب نشه !کار خودمه.اینجا بود که طبق روال همیشگی که کسی نظر نخواسته پیشنهاد میدم!گفتم :وای کارخودتونه؟چقد قشنگ.چقد طول کشید؟.نگاه پردردی کرد و گفت سالهاس!طرح برجسته از یه مادرو بچه بود.گفتم اینبار اگه دوس داشتین یه سبد گل رز رنگی ببافین بینظیر میشه .مشابهشو ندیدم!که گفت .هوس بود بس بود .ارتروز گردن گرفتم و کارم به دوادکتر کشیده!

این تابلو رو واسه دوستانی که دنبال این هنرها هستن رو جلو چشمشون گذاشتم که از اخرو عاقبت کار اگاه باشن و بدانن !هیچی ارزش به خطر انداختن سلامتیشونو نداره.

البته خود من سرسپرده وشیفته هنرم.ولی فقط هنرهایی که خیلی وقت و حوصله نخواد .مثلن شما عمرن منو میل بافتنی در دست ببینین!

ولی خب اگه ببینم کسی میبافه طبق معمول باز درمورد طرحو رنگش نظر میدم شیش تا سایت معرفی میکنم و ازین کارا.............

خلاصه چندتا قابو خریدمو اومدم .خدا خدا میکردم بتونم بازش کنم .چون به تجربه بهم ثابت شده چندین مرحله و کلی توفیق لازمه تا کاری فکری ایده ای به ثمر برسه.یه مرحله خریده یه مرحله باز کردن و بررسی بعد تازه تهیه موادو وسایل لازم بعد وقت درست کردن و تا به دیوار خونه من بچسبه ممکنه 6سال طول بکشه!باورتون میشه دیوارای پذیرایی خونه من 6 ساله خالیه؟

یه علتش اینه که هر تابلویی رو نمی پسندم علت دیگه ایده های ذهنیه که به مرحله ظهور نرسیده!

 

اون  یه اسباب بازی بودکه واسه کودک درونم خریدم

امروزم باز تومسیر انمایندگی بیمه  پام جلو یه گلخونه سست شد و زدم رو ترمز .دیگه کی میتونست منو از عطر خاک و هوای شرجی اونجا بکشه بیرون؟مثه ادمای هیپنوتیز شده مات ایستاده بودم به گلدونای جورواجور سفالی نگاه میکردم و توذهنم ارایششون میدادم.خلاصه طبق معمول شمعدونی به دست و با سه تا گلدون خوشگل اهار که منو یاد کودکی هام تو خونه مام بزرگم میندازه اومدم بیرون.

به گلدونای دربو داغونش نگاه نکنین درست میشهچشمک

پ.ن.خوندن اینو به دوستان به خصوص خانم رییس عزیز اذرجون توصیه میکنم!

 پ.ن.عاشق سبک و سیاق واداب و رسوم جنوبیهای مهربون کشورم هستم .ببینین!

 

 

 

+ l.a ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment نظرات ()

لحظات توصیف نشدنی!

 

یعنی من موندم اگه بازنشست نشده بودم بااینهمه مشغله چکار میکردم .تو گویی در یکی از روزهای شهریور سال نود یکی یقه منو گرفت کشون کشون برد اداره تا تقاضای بازنشستگی بدم در حالی که اصلن قرار نبود!

یه لحظه هایی رو ادم تا خودش درک و لمس نکنه نمیفهمه یعنی تعریف و بیانش اون حسو نداره.لحظاتی که بعد مدتی از یکی عزیزانت داره سونو گرافی بسیار سرنوشت سازو حساسی میشه و تو کنارش ایستادی و نهایت سعیتو میکنی که ماسک فایبرگلس آرومت رو چهره ت درست قرار گرفته باشه و نگاهتو ازهمه میدزدی!فضا سنگینه و نیمه تاریک .فقط یه مهتابی...........بدون تهویه .......

نگاهم به حرکات پروپه که در یه نقطه دکتر بیشتر نگهش میداره!!!!گزارشو (ریپرت)میگیریم و بیرون میایم و نگاه پرسان و کنجکاو او ..........و تلفنی که یه ریز زنگ میخوره!

درحالیکه متوجه لرزش دستم هستم بازش میکنم تا پای گوشی بخونم:

....................نرمال میباشد!

...........نرمال می باشد!

..........در اندازه طبیعی میباشد!

.......................نرمال

...........................

نمیتونم خودمو کنترل کنم پای تلفن و جلو این عزیز بغضم میترکه هق هق میزنم زیر گریه !و میبوسمش!طعم شور اشک شوق چقدر شیرینه!!

تقریبن کل مسیر برگشت به خونه اشکام سرازیره!نگاه مردم برام مهم نیست الان دیگه هیچی مهم نیست .یه ریز دارم خدارو شکر میکنم.

یه زنگ به این یه زنگ به اون................

دخترمو که تا دیروقت خونه عمه ش بوده برمیدارم و میبوسمو خبر رو میدم.

چقد گرسنمه .کهیر خودم که یه ماهه درگیرشم یادم رفته .فکر کنم خوب شد!

همسر که میرسه میپرم بغلش میکنم و خبر رو میدم.

میام پای سیستم .یه دفه پسرم بیخبر آن میشه پای چت بهش میگم .میگه دعاکرده بودم!

 

پ.ن.فکر کنم غیبتم شوک اسا!آمار بازدید وبلاگمو بالا میبره !قابل توجه دوستی که آمار وبلاگش بامال من تایر به تایر رقابت میکنه!یول

 

+ l.a ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸
comment نظرات ()

چیکیتیتا

تابعد............

 

  

Chiquitita

Chiquitita, tell me what’s wrong                              چی شده دختر کوچولو؟ 
You’re enchained by your own sorrow                      دربند غمی هستی     
In your eyes there is no hope for tomorrow    تو چشمات امیدی به فردانیست                                    
How I hate to see you like thisچقد بدم میاد تورو این شکلی ببینم                                     
There is no way you can deny itنمیتونی کتمانش کنی
I can see that you’re oh so sad, so quietمیفهمم که خیلی غمگینو ساکتی

Chiquitita, tell me the truthدختر کوچولو به من حقیقتو بگو
I’m a shoulder you can cry onمن شونه ای برای گریه تو هستم
Your best friend, I’m the one you must rely onبهترین دوستت کسی که میتونی بهش اتکا کنی
You were always sure of yourselfتو همیشه ازخودت مطمئن بودی
Now I see you’ve broken a featherالان پرهات ریخته
I hope we can patch it up togetherباهم میتونیم دوباره درستش کنیم

Chiquitita, you and I knowدختر کوچولو منو تو میدونیم
How the heartaches come and they go and the scars they’re leavingچطور قلبها میشکنه ومیره ولی اثرش باقی میمونه!
You’ll be dancing once again and the pain will endتودوباره خواهی رقصیدو دردها تموم میشه
You will have no time for grievingتو وقتی برای اندوه نداری
Chiquitita, you and I cryدخترکوچولو من وتوگریه میکنیم
But the sun is still in the sky and shining above youاما خورشید هنوز تو آسمونه و برسرت میتابه
Let me hear you sing once more like you did beforeبذار یه بار دیگه آوازه تو مثه اون موقع ها که میخوندی بشنوم
Sing a new song, chiquititaیه آواز جدید بخون دختر کوچولو
Try once more like you did beforeیه بار دیگه مثه گذشته سعی کن
Sing a new song, chiquititaیه آواز جدید بخون

So the walls came tumbling downدیوارهایی که فروریخته و
And your love’s a blown out candleو عشقی که چون شمع سوخته
All is gone and it seems too hard to handleهمه خواهند رفت و به نظر میرسه سخت باشه تحملش
Chiquitita, tell me the truth
There is no way you can deny it
I see that you’re oh so sad, so quiet

Chiquitita, you and I know
How the heartaches come and they go and the scars they’re leaving
You’ll be dancing once again and the pain will end
You will have no time for grieving
Chiquitita, you and I cry
But the sun is still in the sky and shining above you
Let me hear you sing once more like you did before
Sing a new song, chiquitita
Try once more like you did before
Sing a new song, chiquitita
Try once more like you did before

Sing a new song, chiquitita

(به زبان اسپانیایی یعنی دختربچه)

 

این ترجمه خودم ازین ترانه زیباست!

+ l.a ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٧
comment نظرات ()

اید ه های جدید

دیروز عصر مهمون دوستی بودم که اینجا زیاد ازش یاد میکنم.

حیاط نقلی قشنگی داره و یه باغچه که با سلیقه خودش کاشته .دوتا نهال عناب هم داره.

وقتی کنارش هستم از زمینو زمان فراموش میکنم.و دوس ندارم لحظاتش تموم بشه.

عصر یه روز بهاری دودوست کنارهم پرازحرفای اشنا و غش غش خنده.یه تخت سفارش داده ساختن واسه کنار حیاطش .یه سینی قشنگ از تنقلات اماده کرده بود و دو فلاسک چای میوه و چای سیاه.شیرینی پنجر ه ای که من عاشقشم و یادمه 15ساله بودم درست میکردم.

با او که هستم کلی حرف واسه گفتن دارم .خیلی خودشو وقف دختراش  و حتا اینو اون کرده.همسرش اینجا نیست.

خیلی به روز و اجتماعی و کاردانه ولی هنوز جذب نت نشده .تو لپ تاپش ادرس چندتا انجمن و سایت خوب بوک مارک(معادل بدین)میکنم.

دخترش که رو انشناسی خونده قراره مهد کودک بزنه و وقتی این خبرو میشنوم گل از گلم میشکفه.به قول دوستم که به دختر ش میگه :یکی بیاد حالا جلو لیلارو بگیره!

نظرمو میپرسه و مشورت.منم که معطل یکی ازم نظر بخواد:سرشار از ایده های قشنگ و جدید یه ریز صحبت میکنم!

رو به دخترش:همه کارت بهتره جدید و ابتکاری باشه

اصلن تقلید نکن

از بهترین دست اوردها و روشهای مطرح دنیا استفاده کن

رنگ رنگ رنگ !فراموش نکن

اتاقی رو مخصوص رقص بذار(به اسم حکات موزون!!!)

واسه هرکدوم یه پرونده واسه روحیات و علاقه ها و هوشهای مختلفشون تهیه کن

اداب و معاشرت و خوردن نشستن صحیحو در قالب بازی یاد بده

نظم نظم نظم:هم اونارو عادت بده هم پرسنلتو.

اتاق مخصوص چاشت با خوراکیهای سالم و هماهنگ و طبق برنامه درست کن

کسی رو مامور گرفتن عکس ازشکار لحظه هاشون بکن.ازین عکسای تکراری نخ نما شده کنار سفره 7 سین و یلدا که بچه رو مثه مجسمه میذارن کنارش جدن خودداری کن!

مربی هایی بگیر که باهاشون انگلیسی صحبت کنه!(نه به شکل کلاس جداگانه)

سطل و بیلچه وشن بازی رو تو برنامه قرار بده

دیوار های یه اتاقو طوری طراحی کن که ماژیک دستشون بگیرن نقاشی کنن.

و..........................

از همه مهمتر به ارزوی دیرینه من تو عمل کن:

یه کارگاه خلاقیت ایجاد کن و به بچه ها امکانات درست کردن چیزهای جدید و تجربه های نو بده.

و در پایان سال پرونده ای پربار از عکسو تستهای مختلف شخصیتی در اختیار پدرومادرا قرار بده.

و حالا دلم میخواد شما هم ایده هاتونو بگین

پ.ن.یکی از بازدیدکننده هایی که سر از وبلاگ من دراورده دنبال این بوده:چجوری بشکن بزنم!!!!!!!!خندهمن موندم ملت بشکن زدنم باید ازنت یاد بگیرن؟

پ.ن.یادمه وقتی منو همسر برای ثبت نام دخترم دردوسالگی به یه مهد کودک مراجعه کردیم مدیر مهد یه طفل معصومو!!اورد شروع کرد:

سوره حمدو بخون عزیزم!

اعدادو به انگلیسی تا ده بگو1

شعر انگلیسیتو بخون!

شعر فلانو بخون!

رنگهارو به انگلیسی بگو!

اسم اما م هارو بگو!

و......................

این بچه هم عین ضبط صوت پشت هم میگفتو میخوند!!!!!

وقتی تموم شد گفتم:ممنونم خانم...............

ولی ما اینارو نمیخوایم !!!!!!!!بچه مون اوردیم اینجا فقط بازی کنه!

(البته منظورمون همون بازیهای حساب شده و برمبنای اموزشی طراحی شده بود)

 

پ.ن.کمی گرفتارم .خوبم نگرونم نشینچشمکلبخند

 

 

عکسهای دیروز

 

 

 

+ l.a ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٤
comment نظرات ()

خاطره

 

عصر سه شنبه سوار اتوبوس میشم تا به خونه برگردم .تمام جاها پره ومنم تنها .همان اول پرده کثیفو رنگ رفته شیشه رو زدم کنارتا حوصله م سرنره.

کوهها مثل پتوهای چروک خورده در دشت پهن شده و اسمون بسیار خوشرنگ و زیبا هنوز افتاب پرنکشیده واسمون نیلی وزرد و اندکی صورتی ......

پس از ربع ساعتی تبدیل به رنگهای نیلی تیره و صورتی چرک و بنفش گرایید.ناگهان چشمم به قطاری افتاد که در خلاف جهت ما درمسیر همیشگی خود جاری بود.مانند یک کرم شب تاب و پنجره هاش مثل خالهای کرم میدرخشیدن.یک دو...........چهارده واگن .

راه های باریکی که به زحمت خود را در برخی نقاط دشت به جلو میکشیدن و بوته های خار توجه منو جلب کرده بودن.یک دفعه یاد شعر شفیعی کدکنی می افتم:

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

زغبار این بیابان؟

همه ارزویم اما

چکنم که بسته پایم!

.............................

حالا چهره فرتوت راننده را در اینه ش میبینم مانند همیشه ابروهاش درهم گره خورده و چشمهایش دقیق به جاده دوخته شده است.

چشمهای که تابوده جاده دیده و بس:یک مار زنگی سیاه با خط سفیدی برپشت!

بوی تند سیگار فضای اتوبوسو الوده کرده .یاد حرف شراره دوستم می افتم که می گفت:ما تو این اتوبوسها ماهی دودی میشیم.

حالا درپیچ دل بران هستیم درتمام راه همین قسمت سرسبزو با صفاست

من بیش از همه عاشق تابلویی هستم که در ابتدای ورود به شهرم نصب شده و خوش امد میگوید.هنگامی که در بلندای جاده هستیم شهرم زیر پای ماست.

حالا دیگر اسمانی نیست ستاره است و چراغهای نورانی شهر من............

                                            بخشی از خاطرات د رود          7 ابان 63                               

بدون ویرایش

 

 

 

+ l.a ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳
comment نظرات ()

کتاب خانمها به خودتان سخت نگیرید

 

یه کتاب خوب دستم رسیده به نام"خانمها به خودتان سخت نگیرید!"از کریستین کارلسون

هنوز نخوندمش ولی نکاتشو براتون خلاصه میارم:(توضیح هر نکته به بیان خودمه)

1.کمال طلبی را رها کنید!

شما همه کاره نیستید.کمک بگیرید.لازم نیست سوپرزن باشید!

2.روزتان را با ارامش شروع کنید!

دوسناریو:

- از رختخواب بیرون میپرید پر نومیدی تی وی روشن می کنید یه نگاهی به نت یه نگاه به روزنامه پر خبرهای ناخوشایند!استرسو تقویت میکنید!

-برمیخیزید باتبسم.روی زمین چند حرکت کششی انجام میدهید چشمها بسته چند دقیقه مراقبه.چند نفس عمیق .عادت کنید یاد چیزهای خوبی که دارید بیفتید و خدارو شکر کنید.کنارتون یه کتاب خوب است باز میکنید چند خط را میخوانید

3.از میزان تعهدات خود بکاهید!

داوطلب هرکاری نشوید .(منجی عا لم  بشریت که نیستید!نیشخند)اگر حس میکنید در طول روز در یک مسابقه شرکت کرده اید !نیشخندبا عجله ناهارو شام بچه ها ر امیدهید دارید زیاده روی میکنید!

 

4.به دوستانتان سخت نگیرید!

انها هم انسان هستند اشتباه میکنند و یادر لحظات سختی بسر میبرندعیب و نقص دارند.به انها مجال و فرصت بدهید!.

5 .از ملالتهای خود بکاهید!

ملالت ذهنی انتخاب خود شماست ولازم نیست حواس خودرا پرت کنید .باان کنار بیایید .انهارا که مرور کنید میبنید زیاد هم سخت و ملال اور نیستند.متوجه حال شوید.هنر زندگی در لحظه اکنون!

 

 

پ.ن.این کتاب صدنکته داره نکنه انتظار دارین همشو بگم؟مژه

به تدریج بعضیاشو انتخاب میکنم و میارم .به نظر من رو تک تکش باید با حوصله و دقت و صرف وقت کار وتمرین کرد نه اینکه من اینجا یه مطلب طولانی بنویسم شمام روزنامه خونی کنین .

پس شروع کنیم .اول خودم.از فردا شروع کنیم خبرشو هم اگه دوس داشتین به من بدین .منم شروع میکنم و بازتابشو میگم.

 

 

 

پرمصرف های من!

+ l.a ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()

روز من !

 

در اولین گام جهت انجام کارای شخصی عقب افتاده امروز تصمیم گرفتم یه روز از هفته رو واسه خودم باشم .چطور؟

دوشاخ تلفن خونه  رو میکشم و گوشیمو هم خاموش میکنم .درضمن سعی میکنم هی کنجکاو نشم ببینم پیامک تهدیدامیزی رسیده یانه!به همه هم خبر میدم دنبالم نگردن!

بعد واسه کارام برنامه ریزی کردم خدابخواد اگه ازین الرژی جون سالم بدر بردم برم سراغ گل و گیاهم و رنگو نقاشی..............

جالبه حالا که چاره جویی کردم اینکارارو بکنم الرژیه اجازه نمیده!حکمتش چیه نمیدونم!

اولین کسانی که از انجام کارای دلخواهم خبردار میشن شما هستین و عمدن اینجا نوشتم که یه جورایی خودمو ملزم کنم کم نیارم!

 

پ.ن. ریز نکته زندگی:

یه دختری بعد از تحصیلات دانشگاه به خاطر استقلال مالی و فعالیت اجتماعی مدتها دنبال کاربود ولی پیدا نکرد.این موضوع عصبی و سرخورده ش کرده بود.

مادرش خصوصی با مدیر یه شرکت صحبت کرد و از او خواست استخدامش کنه ولی حقوقو خود مادر میپرداخت!

(شما چرا ریزنکته هایی که دیدین نمی نویسین؟)

 

 

+ l.a ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۱
comment نظرات ()

اولین محل تدریس من!

 

تو یه فروشگاه بودم که سلام گرمی کرد.

منم طبق عادت همیشه که عجله دارم وکم وقت سرسری احوالپرسی کردم که گفت:

زهرا.....هستم یادتون اومدخانمِ........؟خانمی شده بود.با شرم گفتم نه !

دانش اموزتون در در و د!

وای جانم خوبی ؟ببخش نشناختم؟چکار میکنی؟

همکار شما شدم رشته زیست.

آفرین چه خوب.ازدواج؟بچه؟

*******

 تر  بیت معلمی بودم  و استخدام  رسمی امو ز ش و پر ور ش .بعدن رفتم واسه لیسانس دانشگاه.

در جمع بیست نفره کلا س ز با  ن تر بیت   معلم از نظر امتیاز رتبه اولو اوردم و میتونستم اولین انتخاب شهرستانهای اطرافو واسه تدریس داشته باشم.نزدیکترین و مناسبترین به شهرم همین روستای د رود بود که بعدن بخش شد.

انتخاب خوبی شد:یه روستای زیبای سرسبز در دل کوهستان !ازهمه مهمتر با مردمانی خوب و دوس داشتنی .ساده بی ریا بامحبت!

با دوستی از رشته ریاضی اتاقی کرایه کردیم که پنجره ش به پشت بام همسایه باز میشد !خونه ای کاهگلی.

اسم دوستم رویا بود.انسان به معنای واقعی!ازهمون اول سر شستن ظرفا دعوا داشتیم!اشتباه نکنین ازهم سبقت میگرفتیم!

دانش اموزا همه شیرین و دوس داشتنی .فقط یه اشکال داشتن اسم همشون یا زهرا بود یا معصومه یا فاطمه!

وما مجبور بودیم به نام پدر صداشون کنیم!

یادمه یه روز به ولیمه زایمان یکی از خانمها دعوت شده بودیم که طرفو قسم دادیم یه اسم دیگه واسه دخترش انتخاب کنه!اونا هم به استیصال ما معلما کلی خندیدن!

گاهی در اتاقو باز میکردیم میدیدیم پشت در یه کاسه حلیم و یا یه کیسه کوچیک آلو بود!دانش اموزا یواشکی می اوردن و میرفتن !محصولاتش سیب و آلو سیاه و ریواس بود.وای که چه غروبای دل انگیزی داشت وقتی در اوایل پاییز اهالی از چیدن الو  به خونه برمیگشتن!منو یاد طبیعت در اثار تامس هاردی مینداخت.

دوسال از زیباترین سالهای زندگیمو اونجا بودم.دریه دفتر دویست برگی خاطراتمو در اونجا ثبت میکردم که هنوز هست.

در همون سالها سه عزیزو هم از دست دادم:

یه دوست صمیمی با قدمت 7سال دوستی

یکی از پسر خاله هام

و پدر همسرم

الان که اینارو مینویسم اشک در چشام حلقه زده .جالبه همچین هم دوران راحتی نبود سختی زیاد کشیدم ولی دوستش دارم!

شاید روزی حوصله کنم و برگهایی ازخاطراتمو براتون بنویسم ..............

 

پارک تفریحی

باورتون میشه این مسیر مدرسه من بود!

 

پاییز زیبای د ر ود

د رو د

 

 

 

 عکس بالا در جمع همکاران اون مدرسه هستم.اون حاج خانوم جلویی که هم سن خودمم بود مدیرمون بود!

در عکس سمت راست اون دختر کوچیکه کنارم زهرا ح سینی بود که معدلش بیست بود ساکت و اروم .این قدبلنده با مقنعه شکلاتی سمت چپ معصومه اسماعیل!نیشخندبود که خیلی دوسم داشت با نگاههای انچنانی لبخندو نامه های معطری که بهم میداد!

 

پ.ن.اقای سوپری محله میگه چه عجب عجله ندارین مثل اینکه امروز کلاس ندارین میگم بازنشست کردم

میگه بهتون نمیاد .لبخند

نمیدونم چرا گفتم:البته با 25 سال!خجالت

میگه :بازم نمیاد!تعجبفرشته

نمیدونم چرا دلم میخواست کل اجناسشو بخرم!!!!!!!نیشخند

*************

پ.ن.امروز تو یه مسیر فرعی میرفتم یه دختر جوون با نگاهی اشنا گفت:

ببخشین خانم اگه مستقیم میرین میشه منم برسونین ؟اینجا ماشین نمیاد.

-- بله .

سوار شد.

میپرسه:شما فرهنگی نیستین؟

- بودم!

- :منم شاگردتون بودم !...........هستم! چند سال پیش دبیرستان حا........!

تازه از آینه نگاش میکنم :به به خوبی؟چی خوندی چکار میکنی؟

-مهندسی برق میخونم دا نشگاه س ....(دانشگاه پسرم)در شرکت برقم کار میکنم!

-افرین به تو با دوموفقیت :رشته تاپ و داشتن شغل .افرین.

نمیدونین واسه یه معلم چقد شیرینه بفهمه دانش اموزاش دانشگاه رفتن به خصوص رشته های خوب..............

 

 

 

+ l.a ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠
comment نظرات ()

شنبه

 

از و سط یه روز پر مشغله خودمو کشیدم بیرون بیام مثه شنبه های پیش از عید براتون عکس و پرسش بذارم درحالی که زیر خورشم خودش خاموش شده و برنجم عوضش ته گرفته!آخ

 

این تلها و دستبندهای دخترمه که غیراز اونایی که خریداری شده بقیه شو من و خودش درست کردیم .جهت انبساط خاطر دوستان مخصوصن نوری و اذرجون

 

چون خودم دیدن عکسای شخصی دوستانو خیلی دوس دارم فکر میکنم جمعه ها وبلاگ سهم پرواز اذرجون و شنبه ها وبلاگ من خیلی هیجان انگیز باشه!چشمک

ببینم کدوم یکی از شما بقیه روزای هفته رو مهیج میکنین!

 

 

مارمالاد خرمالو

پن کیک عشقولانه

 

 


 

پرسش

 

دوست دارین هنگام فراغت چکار کنین؟

+ l.a ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩
comment نظرات ()

همین امروز!

 

یادتونه همیشه میگفتم یه روز اینکارو میکنم یه روز اون کار؟یعنی تصورم در ذهنم این بود یه روز وقت ازاد من فراخواهد رسید.بازنشسته هم شدم خوشبختانه دارم از صمیم دل میگم خوشبختانه بیکارنیستم و وقت اضافه و آزاد نمیارم.چون اگه اینطور باشه بیمار میشم!

خب حالا به این نتیجه رسیدم که اون یه روز همین امروزه !(دیرفهمیدم؟خب  هنوزم دیرنیست.بعضیا به همین مرحله هم نمیرسن!)

بنابرین کارو گرفتاری همیشه هست فقط این ماییم که باید لابلای اون یه وقتی واسه خودمون پیدا کنیم!

همه کارارو هم که انجام بدم

-کف پای دخترم میخچه درمیاره!

-خودم کهیرمیزنم!

-یکی از عزیزانم کارای اجرایی داره!

-یکی از بستگان فوت میکنه!

-سقف خونه نم میزنه!

-یه شیرپاک خورده ای 5 گیگ ای دی اس المو 5روزه هک و نوش جان میکنه!که واردارم میکنه برم شونصدتا اسم رمز عوض کنم!

-داری زندگیتو میکنی صداتم درنمیاد پیام میاد شما از لحاظ مالی متمکن هستی !

بعدش سایت میدن میتونی بری عدم انصراف بزنی که یعنی بوخودا متمکن نیستم قبضام مونده رو دستم!بعدش بری سایت ببینی تنها گزینه ای که نیست همین عدم انصرافه!فقط گزینه انصراف هست!!!!!!!

-پاداش بازنشستگیتو قسطی ذره ذره بهت میدن که نمیتونی فکری به حالش بکنی بلکه متمکن بشی!

-از مدرسه دخترت راضی نیستی باید بری دوباره تحقیق کنی!

-تو یه روز سه جا دعوت میشی که نمیتونی هیچکدومو نری!

و ده ها اتفاق غیرمترقبه دیگه که یادت بیاره شما مال خودت نیستی .تکه پازل گمشده !یه مجموعه هستی که بدون تو شکل نمیگیره!

خب پس تکلیف چیه؟من کی قراره وقتمو دستم بگیرم و به علاقه هام برسم؟

همین الان!

کمی مدیریت کمی کاهش وقت خواب کمی صبر کمی حوصله ...............

+ l.a ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

ثروت های پنهان

 

 

به خاطر الرژی از خوردن بعضی چیزا محروم شدم.در هر محروم شدن یا محدود شدنی ادم تازه یادش میاد چقدقبلن خوشبخت بوده!

حالا این شامل همه چی میشه اینکه میگم قدر داشته هاتونو بدونین چقد درسته.به این سن رسیدم تازه فهمیدم چقد باید در گفتارم حتا دقت کنم .هر گله و شکایتی نوعی موج منفی در عالم هستی ایجاد میکنه که بازتابش به خود ادم برمیگرده.

گرچه خودمن خیلی راحت از دوس داشتنها و یا نداشتنهام مینویسم و فکر نکنم این رویه رو بتونم عوض کنم ولی همزمان حواسم هست و خدارو با همه اینا شاکرم.

اگه اینجا حرفایی از دلم میزنم فقط بیان حالت و حسم نسبت به یه مسئله س.همین.

ولی در نهایت در گله و شاکی بودن خیلی جدی نیستم .

مثلن الان که دارم بهتون میگم از تلفن متنفرم حواسم هست شاید روزی برسه محتاج و منتظر یه زنگ تلفن بشم!

 

 آرام و صبور

 

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧
comment نظرات ()

مسابقه عکس

از امروز دوربینتونو بردارین و بهار رو از نگاه خودتون تبدیل به یه خاطره زیبا کنین!

یه مسابقه عکس میذارم که خیلی خوشحال میشم همه شرکت کنین حتا کسانی که وبلاگ ندارن میتونن عکسو به من ایمیل کنن.

برای نشون دادن بهار حتمن لازم نیست از یه باغ پر شکوفه عکس بگیرین .

این عکسا رو که خودم گرفتم ببینین ازشون یه حس بهاری داشتم.شمام میتونین حتا تو خونه بهار داشته باشین!

 

اسم مسابقه:بهار از نگاه من

زمان:تا نیمه اردیبهشت(حیفم اومد از ماه گلها استفاده نکنیم .طولانی تر هم فایده نداره حسش میپره شما که از حوصله من خبر دارین!لبخند)

اندازه:تا500 px

مکان:وبلاگ خودتون .اونایی که ندارن وبلاگ من

**************

پ.ن.اگه میخواین زود به زود اپ کنم لطفن زود خبر بگیرین نظر بذارین.

نذارین بیات بشه!لبخند

 

 پ.ن.فعلن ارشیوتونو (معادلش چیه؟)بایگانی؟

فعلن ارشیوتونو پر کنین روز مسابقه بعدن اعلان میشه که همه یک جا بذارن .رای گیری هم اینجا خواهد بود.لبخند

 

پ.ن.تمام زندگیمون شده پسورد یا همون رمز عبور!!!!!!!!آخ

 

فکر کنم در اینده ادما قبل از سلام باید پسورد بدن!

+ l.a ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

سرچشمه بخشش

 

یه دوستی دارم بی نظیر.

هرچی صفت خوبه تو این انسان جمع شده.بهش میگم تو سرچشمه بخششی.به هرشکل بتونه کمک و راهنماست.

باهاش زیاد مسافرت رفتم.بی اندازه ازخودگذشته و با محبته.موقعیت های سختو به خوبی مدیریت میکنه.

چندشب پیش  خونه ش شام دعوت بودیم.غیراز ما مهمونای رودرباسی دار هم داشت.

شامش مفصل و خوب بود ولی ازین مهمونی من فقط سه نکته ش یادم مونده:

-وقتی فهمید دوربینم شارژنداره تو اونهمه کار برام باتری و شارژر اورد!

-یه دسته گل بنفشه از باغچه ش واسه گل تو سینی من چید!

-چون سرمون به حرف گرم شد وقتی ماهیاش تو فر کمی سوخت با گفتن ضرب المثلی ترکی با هم کلی خندیدیم!

 

سایتها و وبلاگایی که از مدیریت بحران و رفتار مناسب مینویسن زیاده.ولی منو شخصن جلب نمیکنه.از مواردی خوشم میادو میخونم که طرف از تجارب شخص خودش یا اطرافیانش  مینویسه .

آموزه های ما تا درعمل دیده نشن مثه یه کتاب نخونده ویا مواد غذایی خام وپخته نشده میمونن.

بدنیست تو وبلاگامون از ریزنکته های قشنگی که دیدیم یا تجربه کردیم که آموخته ای رو به کارگرفتیم بنویسیم حالا اگه به شکل یه پست نشد در حد یه پی نوشت مثلن:

پ.ن.برای تشکر از دوستی که لطفی درحقم کرده بود  مجله مورد علاقشو یه دوره براش آبونمان کردم که به ادرسش فرستاده بشه.لبخند

 

 

 

 

 

+ l.a ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
comment نظرات ()

هدیه نوروزی پسرم به من!

Mama she has taught me well
Told me when I was young
Son, your life's an open book
Don't close it before it's done
The brightest flame burns quickest
Is what I heard they say
A son's heart's owned to mother
But I must find my way

*Let my heart go

Let your son grow
Mama let my heart go
Or let this heart be still

Remember my new last name

Wild blood in my veins
Draping strings around my neck
The mark that still remains
Left home at an early age
Of what I heard was wrong
I never asked forgiveness
But what I said is done

[* Repeat]


**Never I ask you

But never I gave
But you gave me your emptiness
I now take to my grave
Never I ask of you
But never I gave
But you gave me your emptiness
I now take to my grave
So let this heart be still

Mama now I'm coming home

I'm not all you wished of me
But a mother's love for her son
Unspoken heavily
I took your love for granted
And all the things you said to me
I need your arms to welcome me
But a cold stone's all I see

[* Repeat]


Let my heart go

Mama let my heart go
You never let my heart go
So let this heart be still

"Metallica"
+ l.a ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳
comment نظرات ()

حقوق فردی

 

دلم نمیخواد دخترم اشتباهات منو تکرار کنه.دوس ندارم زودتر از بقیه دم در حاضر باشه دلم نمیخواد نگرون دیگران باشه.نمیخوام به خاطر خوش امد بد امدو رعایت دیگران سکوت کنه...ولی بعضی خصوصیاتمو داشته باشه :شجاع باشه ....صادق باشه....اراده ش قوی باشه......

میپرسه:تو چکار میکنی؟حوصله ت سرنمیره؟

میگم:من؟منو نمیشناسی؟یه لیوان چای و اینترنت .دنیا از آن منست!و واقعن دنیا با منست!

میره خونه مادربزرگش تا باهم سنو سالاش دورهم باشن.

پسرخواهر11 ساله من یه روز اومد پرسید:ببخشین خاله جون!

اینقد میگی وقت ندارم ،چطور الان وقت دارین برین اینترنت؟

میگم:یه چیزو همه بهتره بدونن غیر از ساعاتی که در اختیار دیگران هستم و مشغول خدمات رسانی یه ساعتی از روزو واسه خودم باید باشم اونم تازه برای کسب انرژی و سوخت گیری بقیه روز!این ساعت حریم شخصی منه که باچیزی عوضش نمیکنم .

 سرشو تکون دادو به راحتی قانع شد.

حتا همسرم میدونه که  نت  چقد روحیه منو عوض میکنه و اثار این انرژی عاید اون و بچه ها هم میشه.

زن و شوهر بهتره یاد بگیرن به حقوق هم احترام بذارن و آزادی های فردی همدیگه رو با خودخواهی نگیرن.

گاهی مسافرت خونوادگی خوبه گاهی مجردی با دوستان هم جنس.گاهی خرید باهم گاهی تنها.یه همکار داشتم میگفت همسرم از این مدل یقه مانتو واسه من خوشش نمیاد!

ما ازدواج کردیم بنده و برده که نگرفتیم.و کسانی که این حقوقو روی تعصب یا هر علت دیگه ای نادیده میگیرن باید منتظر یه شکاف تو زندگیشون باشن!

این گپ یا همون شکاف و گسستگی میتونه به هر شکلی ظاهر بشه.گاهی به شکل سردی در روابط گاهی عدم هماهنگی یا ناسازگاری و مخالفت و گاهی ازهمه اینا بدتر خیانت!

برای جبران اشتباهات هیچوقت دیر نیست گرچه کار مشکلتره چون شکل گرفتیم و شکل دادیم(ایجاد توقع)ولی بازم نباید ناامید شد میشه مثه درخت بید خم شد ولی نشکست..........

 

 

 پ.ن.از همه چیز پرشن بلاگ راضیم جز این سامانه!از خود راضینظرگذاریش!تو بلاگفا اگه نظرت فرستاده نشه خودش خبر میده تازه میتونی از نظرت کپی بگیری دوباره.تو پرشن اولن معلق بین زمین و اسمونه دومن واسه من باحوصله سخته که نمیشه ازش کپی بگیری!

 

 

+ l.a ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۱
comment نظرات ()

عکس خوراکی

 

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند

هیچ کس یکباره معتاد نمی شود

یکباره سقوط نمی کند

یکباره وا نمی دهد

یکباره خسته نمی شود ،

رنگ عوض نمی کند ،

تبدیل نمی شود و از دست نمی رود

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد

و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند

باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ،

به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید ، احساس کنیم

هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم

خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم رها کنیم

و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم

قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ،

شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت ...   نادرابراهیمی

 

 ****************************

 

میدونین که واسه یکایک دوستام ارزش و احترام قائلم.بنابرین حتا اگه حرفی واسه گفتن نداشته باشم دلم نمیخواد دوستانی که به من سرمیزنن با یه صفحه تکراری مواجه بشن.پس شده با چند عکس به روز میشم!بعضیا تکراری از وب قبلیه که واسه دوستان جدیدم میذارم چون یا حوصله ندارن بهش سربزنن ویا ممکنه برن ببینن جا تره بچه نیست!(فیل شده)نیشخند

 

 

کیک سبد گل

 

 

 

ژله رز سیب

 

 

 

رولت گوشت

 

 

 

 

ته چین اسفناج

 

 

 

 

ماکارونی قالبی

 

 

 

 

 

 

ماست وخیار 

 

 

سالاد الویه به شکل کلبه اسکیمو یا ایگلو

 

 

 

 

+ l.a ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩
comment نظرات ()

کارگاه خلاقیت

 

در پس زمینه ذهنم همیشه کارگاهی دارم که توش پر از هنرهای دستیه :نقاشی.......کاردستی.....تزیینات..........قاب های دیواری........عکس .......خلاصه هنرهایی در رابطه با چیدمان و تزیینات خونه.کلی ایده دارم .

در نهادم اشتیاقیست برای جذب و پرورش استعدادهای نشکفته جوونایی که بستری واسه ارائه هنرشون پیدا نکردن.

هنوز با دیدن منظره و گلی زیبا دلم برای بوم نقاشی و رنگ پر می کشه

نگاهم همیشه دنبال زیبایی بوده و هست چه در انسان چه در افریده های دیگه خداوند.

هنوز این کارگاهو جایی ندیدم .حتمن هست .مجموعه ای از اثار خلاقانه و بکر که حرف جدیدی برای گفتن داره..............

 

یه روز این کارگاهو خواهم داشت!

 منظورمو با این نمونه کارها که البته از نت هست بهتر متوجه میشین.

 

 

 

 

+ l.a ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
comment نظرات ()

دلبستگی

نمیدونستم این محیط مجازی که مایه آرامش و زنگ تفریحم بود می تونه باعث دلتنگی بشه!

من به دوستام مجازیم دلبسته میشم و دلبستگی هم وابستگی میاره.اگه حضورشون در نت کم رنگ بشه دلتنگ میشم اگه بیرنگ بشه که واویلا!

یاد همه هستم حتا کسانی که بهشون سر نمیزنم .مثلن حواسم هست فریبا و امیرو پروین و هستی و صبا...........................................جون مدتیه کم رنگن.

اصلن سعی در اصلاح و نصیحت من نکنین که وقتتونو تلف میکنین !

هرکی یه عیبی داره دیگه اینم یکی از عیبهای منه..................

 پ.ن.سیستمم نیاز به یه خونه تکونی اساسی داره ویندوز.......مرتب کردن فایلهای عکس و .........

بهم ریختگی و بینظمی سیستم هم مثه بینظمی  خونه اذیتم میکنه.

+ l.a ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

جلوه های بهاری شهر من!

 

شهرداری شهر ما هرسال عید کارای قشنگی در معابر و میدونای شهر انجام میده.

حیفم اومد شمارو بی نصیب بذارم.بعداز ظهر جمعه اهالی خونه رو با خوندن قصه هزارو یک شب به خواب خوش فرستادمو خودم زدم بیرون.

مژگان جون بیا حدس بزن هرکدومش کجاس!

 

 

 

 

 

 

 

این اقاهه که دستش هم سبزه هست بی ادب نیست اشکال از منه که سر چراغ قرمز مجبور شدم از پشت ازش عکس بگیرم!نیشخند

 عیدانه!

از حرفی که نابجا در حضور مادرم از دهانم پریده غمگینم.از همسرم به خاطر غر زدنش بابت دیدوبازدیدها دلگیرم.از شغل هماهنگ کنندگی خسته شدم(واژه بهتری ندارین؟)ناهار در رستوران معروف قدیمی شهر مهمان خواهرم هستیم.بعد از ناهار با هماهنگی من!دختر عمه ودختر عموی دخترمو برمیداریم میاریم خونه ما تا نیمه دوم تعطیلاتو باهم باشن.

خودم ماشینو برمیدارم میزنم خیابون .صدای ضبط ماشینو بلند میکنم :ترانه سلام ستاره که چندین بار گوش میکنم.

عکسامو که میگیرم و کمی سبک میشم میپرم سوپرمحل  کمی خرید خونه به اضافه بستنی و پاستیلو وتخم مرغ شانسی واسه بچه ها .......

وقتی طبق معمول و البته به شوخی میگم  چرا از این ندارین از اون بیارین!فروشنده میخنده میگه :هردفه بهونه واسه گیر شما هست!

میگم اخه یادم رفته دیگه بازنشست شدم!

میگه :خانم.........

ما   یه همسایه طبقه پایین داشتیم معلم بود......

حدس میزنم چی میخواد بگه نگفته خنده م میگیره!

میگه:یه شب به نگهبان مجتمع گفته بود یا میری ساکتشون میکنی یا خودم برم ساکتشون کنم!خنده

 

تخم مرغارو  که میدم برق شادی رو برای لحظه ای مثه فلش دوربین در چشم بچه ها میبینم!

بعدش میرم سراغ اشپزخونه .رومیزو دستمال میکشم .کف زمینو که همیشه خرده نون هست تی میکشم.ظرفارو جابجا میکنم چراغ گازو تمیز میکنم .کتری آبو میذارم جوش بیاد.سبزه رو زیر شیرآب شستشو میدم.گلدونارو که دخترک یادش رفته آب بده ازتشنگی نجات میدم و با یه نگاه دیگه به اشپزخونه میام پای سیستم.وتو ذهنم دارم فک میکنم عصر جمعه از کجا واسه دخترعمه تازه فارغ شده م هدیه بخرم !تا بامادرم بریم دیدنش.

+ l.a ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٤
comment نظرات ()

......

 

اینروزا دنیای مجازی من متوقف شده.اخرین نوشته های دوستان ثابت مونده.خودم وقت نوشتن ندارم.در صندوق نامه هام چیزی نیست.

زندگی رو با جریان منظم و عادیش دوست دارم!

 

××××××××××

یه هفته موند به عید خواهرمو همسرش رفتن مسافرت و بچه هاش اومدن پیش من.فرصت خوبی بود که خاطره قشنگی از خونه خاله شون واسه آینده ایجاد کنم.بنابرین در هرروز با کاری جدید غافلگیرشون کردم:

 

یه سبد تخم مرغ شانسی تهیه کردم و از دخترم خواستم داخل هریک اسم یه هدیه روبنویسه و سبد هرروز صبح رو میز صبحانه بود و هرکدوم هدیه روزشونو برمیداشتن

.یه روزم تعدادی تخم مرغ سفالی و رنگ در اختیارشون گذاشتم تا رنگ امیزی کنن.

روز دیگه قرار شد یه نمایشنامه بازی کنن که اسباب کلی خنده وشادی شد!

و روز اخر که صبح عید بود هدایای عیدشونو دریافت کردن که برای دخترم یه ساعت مچی برای دختر خواهرم یه تل سر و برای پسرها بلوز و ادمکهای مردعنکبوتی بود.......

و یادم نمیره طی این مدت سه بار دختر 11ساله خواهرم اومد از پشت دستاشو دورمن که پشت سیستم بودم حلقه کرد و گفت:

خاله جون خیلی دوستت دارم!لبخند

 

 

 پسر شیطون خواهرم میگه :بنویس آی لاو یو پی ام سی!چشمک

 

 

 

+ l.a ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

هفت سین سال91

BYE WINTER

HI SPRING!

 

عروسک 7سین

هدیه دختر خواهرم

 

 

 

عکسامو به تدریج میذارملبخند

میخوام عکس بذارم باید اندازه شو تغییر بدم وقت و حالش نیست.

+ l.a ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱
comment نظرات ()