پردیس

شخصی

شب یلداتان خوش باد!

 میز یلدای من در سال گذشته

 

 

                            

 

 

                         

 

 

درنمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

این پیام حافظ به من بود..........

 

 

تقدیم به شما

I can see you now by the light of the dawn
And the sun is rising slow
We have talked all night and I can't talk anymore
But I must stay and you must go

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me

There are those who fail, there are those who fall
There are those who will never win
Then there are those who fight for the things they believe
And these are men like you and me

In my dream we walked, you and I to the shore
Leaving footprints by the sea
And when there was just one set of prints in the sand
That was when you carried me

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me

When you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me

+ l.a ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات ()

موسیقی

 

تو موسیقی سلیقه خاص خودمو دارم.سبک مورد پسندم بیشتر پاپه ولی درکنارش سنتی،محلی،بلوز،کلاسیک،ترنس هم گوش میدم.اصولن برام حسی که ترانه و اهنگش بهم میده مهمه مثه دیدن یه عکس. علتش میتونه خاطرات و نوستالژیکش یا اینکه در موقعیت خاصی بهش گوش دادم یا ناخواسته شنیدمش ،سبک جدید خواننده یا مفهوم شعرش یا اهنگ زیبا و تاثیر گذارش باشه .یعنی شخصیت خواننده ش برام مهم نیست .

گروه abba   وbee gees رو به خاطر خاطرات قدیمی ........old song ها............

هتل کالیفرنیا از ایگلز...... . از gipsy kings   اهنگ no volvere .

ممکنه از گروه متالیکا خوشم نیاد ولی اهنگ nothing else matter رو دوس دارم .از انریکه silver moon  و be with u و ring my bells  و     no.1   و............................................................

رضا صادقی رو وقتی که خودش با گیتار میزدو میخوند کشفش کردم!چشمکبابک رهنمارو هم زودتر از پسرم که نسل جدیده پیدا کردم!

 

 

 

+ l.a ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
comment نظرات ()

سه شنبه ها با موری

 

حکایت یک مرید و یک مراد.......حکایت نیروی امید در سختترین لحظات زندگی انسان.داستان استادی که در واپسین روزهای عمر درسهای جدیدی به دانشجویش میدهد.

قرار زیبای سه شنبه هر هفته در زندگی و پس از مرگ.......

بخش هایی از کتاب را انتخاب کردم که نیازی به توضیح بیشتر نداره:

به شدت درگیرمسائلی از قبیل شغل و خانواده ،کسب درامد به اندازه کافی ،پرداخت بدهی،خرید اتو موبیل جدید ،تعمیر رادیاتور شوفاژ..............هستیم.درگیر میلیونها کار جزئی بی مقدار هستیم تا روزگار بگذرد در این شرایط چگونه عادت کنیم که به عقب بایستیم و به زندگی مان نگاهی بکنیم و بپرسیم که ایا زندگی یعنی همین؟

"میدانی میچ حقیقت این است که اگر بیاموزی که چگونه بمیری می اموزی که چگونه زندگی کنی!"

"می توانی از اینجا بیرون بروی .بروی در افتاب بایستی میتوانی مثل دیوانه ها دور ساختمان بدوی .من نمیتوانم چنین کاری بکنم نمیتوانم بیرون بروم نمیتوانم بدوم.ایا میدانی چیست؟من قدر آن پنجره را بیشتراز تو میدانم."

"چرا قرار نیست گریه کنیم یا در عشق کسی میسوزیم و حرفی نمیزنیم؟شیرها  را باز کنید خود را با احساس شستشو دهید........"

اگر هراس را به درون خود راه دهی اگر انرا مانند یکی از پیراهنهای اشنایت بپوشی،میتوانی به خودت بگویی:بسیار خوب ،این ترس است .مجبور نیستم بکذارم برمن چیره شود ...."

درباره تنهایی هم همین است:به شرایطی میرسید که میتوانید بگوییدبسیار خوب این لحظات تنهایی من بود.از تنهایی هم نمیترسم حالا این احساس را کنار میگذارم تا احساسات دیگری را تجربه کنم"

"میدانی رضایت واقعی در چیست؟اینکه انچه را باید و لازمست به دیگران بدهی"

منظورم پول نیست میچ.منظورم زمانی است که در اختیار داری منظورم توجه است .منظورم گفتن قصه است."

"وقتی لحظاتم را صرف دیگران میکنم وقتی میتوانم لبخندی برلبان کسی بنشانم احساس سلامتی میکنم"

 

وقتی باکسی هستی باید حضور داشته باشی .میچ وقتی باتو هستم سعی میکنم همه حواسم به تو باشد .درباره هفته گذشته جمعه اینده برنامه جدید هم فکر نمیکنم .برایم مهم نیست کدام دارو را مصرف میکنم.دارم باتو حرف میزنم به تو فکر میکنم"

درجنگلهای بارانی امریکای جنوبی ،قبیله ای به نام دسانا وجود دارد که افرادش دنیا را  انرژی ثابتی می پندارند که میان همه مخلوقات جاریست.بنابرین هر تولدی باید مرگی را به همراه داشته باشد و هر مرگی تولدی در پی دارد.اینگونه انرزی دنیا دست نخورده باقی میماند........

مسئله اینجاست که نمیدانیم چقدر به هم شبیه هستیم:سفیدها ،سیاهها،کاتولیک،پروتستان،زنها،مردها.اگر یکدیگ را بیشتر شبیه میدیدیم میتوانستیم مانند یک خانواده بزرگ جهانی زندگی کنیم و بعد به همان اندازه مراقب خودمان باشیم مراقب این خانواده........

در خانواده انسانی سرمایه گذاری کنید.برای کسانی که دوستشان دارید و کسانی که شما را دوست دارند جامعه بسازید.

"مردن یک امر طبیعی است.علت اینهمه سرو صدایی که پیرامون انرا به راه می اندازیم این است که که خودمان را بخشی از طبیعت نمیداینم .فکرمیکنیم چون انسان هستیم ورای طبیعت هستیم"

خاطراتی که می افرینی باقی میماند .زنده باقی میمانی.در دل همه کسانیکه روی انها اثر گذاشته ای.

اگر 24 ساعت تا مرگ وقت داشتم:

صبح از خواب برمیخواستم ورزش میکردم صبحانه عالی میخوردم.بعد میرفتم و کمی شنا میکردم .انگاه دوستانم را به صرف ناهار دعوت میکردم.از انها میخواستم یکی یکی بیایند تا فرصتی باشد درباره خانواده شان حرف بزنیم .میتوانستم از مشکلاتشان بپرسم.بعد کمی قدم میزدم.در محوطه ای با چند درخت به رنگهایشان نگاه میکردم به پرندگانی که روی انها نشسته بودند به دل طبیعت میرفتم که مدتهاست از دیدن ان محرومم.

شب همگی به رستوران میرفتیم پاستا میخوردیم .شاید هم خوراک مرغابی که خیلی دوست دارم.بقیه شب را میرقصیدیم.انقدر که خسته میشدم .دست اخر به خانه برمیگشتم تا خوابی عمیق و خوش راتجربه کنم.

همین؟خیلی ساده و معمولی بود.فکر کردم بگوید با رییس جمهور ایتالیا ناهار بخورم یا..............

بعد دانستم که جان کلام را گفته است!

 

پ.ن شما که فک نکنم دیگه لازم باشه کتابشو بخونین !منم برم استراحت مطلق!!!!نیشخند

پ.ن.معتاد که نیستم اصلن زبونتونو گاز بگیرین چون اگه شارژم تموم بشه نمیرم کله سحر بیرون شارژش کنمنیشخندولی چه خوب تاحالا مجبور نشدم رژیم بگیرم !دیدین اینایی که رژیم لاغری میگیرن هی میگن از فردا از شنبه؟منم حالادوروز فقط خواستم از نت رژیم بگیرم ها!!!!!از هفته اینده !چون الان که تازه شارژکردم مثه باک پر بنزین میمونه بزن بریم دانلود عکس که عاشقشم!خجالت

 

 

                                     خداحافظ پاییز!

 

+ l.a ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۸
comment نظرات ()

عکس

 

با اکسپلورر باز کنین وزیر نوار سبز لینکام که افتاده پایین کنار نوار سفید  دگمه موسیقی روبزنین .لبخند

+ l.a ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٧
comment نظرات ()

کتاب فروشی

 

امروز شیطونو لعنت کردم زدم به دل کارای عقب مونده ..........دادن جریمه راهنمایی رانندگی....شارژ پرینتر.......خریدای جزئی.......پرداخت شارژ و ی پی ان (ناگفته نماند تموم شدن شارژ این یکی نقش بسزایی در بهبود گردنم داشت!!!!!)و.......حالا تو هاگیر واگیر چشمم افتاد به "خانه کتاب"یول

عین ادمای هیپنوتیزم شده زدم کنار و خدامیدونه از بقیه کارام یادم رفت.از اونجایی که ما معلما همه جا معلمیم!(احتمالن اون دنیا هم  نکیر و منکر جواب سوالاتمو خواهند داد به اضافه چند یاداوری اخلاقی!)خلاصه هنوز وارد نشده :ببخشین یه پیشنهاد داشتم:

-بله خانم در خدمتم!

-این کتابفروشیتون بین تابلوهای نئون دوروبر مهجور واقع شده .چرا فکری به حالش نمیکنین بهتر از اون سر خیابون دیده بشه؟

-بله اتفاقن تابلو سفارش دادیم

-بد نیس یه وبلاگ هم واسه مغازه بزنین و ادرسشو بزرگ بچسبونین روشیشه.چون میدونم کتاب اینروزا مظلوم واقع شده باید تبلغشو بیشتر کرد.تو وبلاگ لیست کتابای جدیدو بزنین .یه قفسه امانت کتاب هم کنارش داشته باشین.نقدو بررسی خواننده هاتونو و سفارشهاشونو داشته باشین.حیف من نمیتونم وگرنه حتمن اینکارارو میکردم.افسوس

خلاصه این کتابارو هم خریدم که مجبور بشم بخونم.

سفر دراتاق تحریر(نسخه برداری)استر

بی خبری .کوندرا

گزارش یک ادم  ربا یی.مارکز

5وعده دیدار دربهشت.البوم

پ.ن.حرفای جدیتری داشتم ولی :گویم غم دل باتو بگویم چوبیایی

(نمیدونم چرا)غم از دل برود چون تو بیایی!

 

این سبزی پلو ماهی شب عید سالهای قبل هستش.

 

 

 

 

 

 

 

الویه

+ l.a ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٧
comment نظرات ()

............

 

 

 اگه با اکسپلورر وب منو باز کنین موسیقی هم داره!چشمک

 

 

 

نامه ی زیبای گابریل گارسیا مارکز
 
 
 
گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه
در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:


«اگر
پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .
 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.
 
آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای
تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.»

همراه با عشق
«گابریل گارسیا مارکز»
 
 

 

 

 

 

برمیگردم اگر خدا بخواهدلبخند

 

 پ.ن.گردنم داره آلارم میده !شاید چندروزی دندون به جیگر بذارم ننویسم..............آخ

   سخن روز

وقتی که ما انسانهارا فقط آن طوری که هستند میپذیریم با اینکار آنهارا بدتر میکنیم ولی وقتی که با انها به گونه ای رفتار میکنیم که گویی همانطوری هستند که باید باشند در این صورت انهارا تا جایی میرسانیم که باید برسند......                  

                                                                                        گوته

+ l.a ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٢
comment نظرات ()

روزانه من

 

یه روز پر مشغله :سه طبقه پله رو میپرم پایین !تا تونستم مدرک جمع کردم هم طرف حرف زد بذارم جلوش.......یه نگاه به ماشین که از کثیفی به درد استتار در جاده های جنگ میخوره......باید یه کارواش برم بلکه یه خیری هم از بابت بارون!به ملت برسه!...صندوق عقبو باز میکنم چند تا کار عقب مونده دیگه:تعمیر دیکشنری......لنگه کفشم !........کیف دسته کنده!......لباسهای تعمیری..........

یه تحقیق باحالی از روشهای خلاق اموزشی به تعداد حروف انگلیسی تهیه کردم یه روزه!کلی مدارک دیگه  ....یه فرمم تایپ نشده ....سرصبح تایپیست وظیفه شناس از کجا پیدا کنم؟دور یه میدون شلوغ شهر پیدا میشه یه جورایی پارک میکنم دیگه !اما امان از بخت بد :اداره راهنمایی رانندگی کنارمه!!!!!!تا به خود بیام 7تومن جریمه چسبونده!یادم نمیاد تا حالا جریمه شده باشم اگرم بوده یادم نمیاد.....

چونه نمیزنم فایده نداره این نوشته آذرجونو بخونین تا بفهمین آب از کجا گله!

خلاصه تو اداره تو یه اتاق حرفا ضدونقیضه:یکی:شامل شما نمیشه!دیگری:مدارکتو بیار.اون یکی قبلن گرفتی!!!!!!!!!!میگم اگه گرفتم حکمم کو ؟میگه بعدن میزنیم!

درسته این روزا من کمی گیج میزنم ولی به جان خودمم اونایی هم که من دیدم حالشون خوب نبود!خلاصه معلوم شد مدارکو تحقیق نمیخواسته!خود به خود تعلق میگرفته!!!!

تو حسابداری:اقای .........خصوصی به من بگین این پاداش بازنشستگیمو از کی و کی بگیرم؟

بازنشست شدین؟بله.

چه کار خوبی کردین آفرین!!!!!

(خب حالا چکارکنم؟)میگه نگرون نباشین بستگی به بودجه دولت داره ذره ذره میدن!

-اخه میخوام باهاش برم امریکا!(از قدیمیاس فقط میخنده چپ چپ نگاه نمیکنه)

آی بدم میاد ازینایی که موقع حرف زدن با یه خانم چشماشونو به زمین میدوزن ....خیره نشن زمینم ندوختن قبوله !من خودم که حالتم اینه که به کسی خیره نمیشم( چون اگه بشم حرفام یادم میره!)حالا اگه دوتایی رو  زمینو جارو کنیم که چه شود!!!!!

تو بانک شماره نوبت که میگیرم شماره 253 اعلان میشه من چند؟ 270!یهو یه خانمی از فرشتگان درگاه خداوند!میاد شماره 253 رو میده به من!!!!!تا بیام تشکر کنم راشو کشیده رفته!خدایا شکرت.چه روز خوبیه امروز!

هزینه بیمه عمرمم دادم فقط باید تا قبل از 70 سالگی بمیرم وگرنه دولت ضامن بقا و عمر طولانی من نیست!خداکنه هزارتا شرط بیخود نباشه که تا مرده رو زمینه همون سه روز اول بخوان اقدام کنن!گناه دارم بخدا !اونم من عجول و کم حوصله!!!!!

کار بعدی سونوگرافی پدرمه که خوبه وتمام خستگی یادم میره یه خیابون عبور ممنوع رو هم یه جایی محض رضای خدا!مجبورم پامو بذارم رو گازو برم!

یه سری خرید واسه مادرم هست .بعدشم که یه ناهار اماده میخرم چون منو دخترم تنهاییم!چه حالی میده(یه مادر شطرنجی)

بعدشم جلسه مدرسه دخترمه که باید به تک تکشون بگم دست از امتحان گرفتن بردارن بذارن بچه ها نفس بکشن.

بعدم دخترمو ببرم کلاس زبان .

تازه برسم به دوره دوستانه ای که زنگ تفریح امروز منه ...............

ببخشین طولانی شد.چون خودم متنهای طولانی رو دوس ندارم .تا اینجا خوندین؟میتونستین نصفیشو بخونین!نیشخند

 

 

 

گفته بودم بعد ازین سعی میکنم واسه صمیمیت بیشتر عکسایی از خودم و زندگیم بذارم:این ابازور و گلدونا از ایکیاست.

+ l.a ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۱
comment نظرات ()

آرمان شهر من

 

×××

 

شاهد اخرین پن جره های پاییزی امسال در وبلاگ من هستین.پاییزم داره امروز هست و فردا نیست مثه من مثه تو...................

 

آرمان شهر..اتوپیا....پارادایس.......شما کجاست؟

ارمان شهر من جاییست که:

1.مرزی بین انسانهای کره زمین نیست.

2.انسانها ارام و خوشبخت فارغ از نژاد و رنگ و زبان و قومیت و ملیت و نوع مذهب کنار هم خوشحال و سرخوش زندگی میکنند.

3.صبح هرروز هفته رو به مناسبت جدیدی جشن میگیرند.

4.از غم عزا حسادت حرص ظلم بیماری خبری نیست.

5.پن جره اتاقتو که باز میکنی همسایه ها و عابران کوچه برات دست تکون میدن و میگن :صبحت به خیر!

6.پشت در اپارتمانت گاهی کسی برات یواشکی یه هدیه گذاشته!

7.به راحتی میتونی بری اون سر دنیا و با دوستت یه فنجون قهوه بخوری و برگردی.

8.هرچند وقت یه بار یه کاروان شادی از کوچه های  شهرت رد میشه و واسه بچه ها بسته های خوراکی و هدیه پرت میکنه!

9.اشک فقط اشک شوقه و بس!

10.مرگ و زندگی دست خود انسانهاست..........

حالا از شما میپرسم:آرمان شهر شما کجاست؟

پ.ن.همه ما دلمون از وضعیت جاری پره .ولی نمیخوام امروز فضای وبلاگمو پر از بار منفی کنم .پس از چیزایی غیر از اون چیزایی که حدس میزنم بگین.از خواسته های شخصی خودتون........از آرزوهاتون.........

 

 

   

 

 ژ.ن.کوچه های فقیر نشین اباد شد !حذفش کردم .نیشخند

پ.ن.خدا بخواد به زودی یه هدیه براتون میذارمچشمک

اسپیکرهاتونو روشن کنین!

این ترانه رو پسرم همیشه واسه من میزد و میخوند.موقع گوش دادن میتونین به عکس شمعهای پست قبل نگاه کنین و برین یه دنیای دیگه!قسمت اوجشو خیلی دوس دارم!این اون هدیه نیست .فعلن صبر کنین ظرف چند روز آینده .........لبخند

+ l.a ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
comment نظرات ()

رستگاری!

 

اگه اتفاقی بیفته که وسط گرفتاریامون غش غش بخندیم تجربه قشنگیه.

دنبال کارای صدتا یه غاز عقب افتاده رفته بودم اداره مون.کارای بیمه.........رتبه عالی.........حکمم.........

تو اتاق بازنشسته ها !نشستم یه خانم مسنی میاد از وام واسه کسانی که دانشجوی خارج از کشور دارن میپرسه که جوابش معلومه !دارم فکر میکنم یه عمر زحمت کشیده بچه هاشو به امیدی فرستاده اون ور آب .چه بسا یادی هم ازش نکنن.یه بخشنامه جدید  رسیده که خانمه داره برگشو پر میکنه.تو هاگیرواگیر ازم میپرسه :شمام اینو پر کردی؟میگم چیه میگه : 14هزارتومن میدی 8 میلیون میدن !!!با تعجب میگم هرماه کم میشه؟میگه نه یه بار!باهیجان میگم کی بهمون میدن؟

قیافه این خانم سرتاسر راه برگشتم به خونه منو وادار میکنه پکی بزنم زیرخنده! :میگی موجودفضایی دیده !!!!!!!تعجبمیگه:هروقت خدابخواد!وقتی مردیم به بچه هامون میدن!بیمه عمره خانم!!!!!خنده

واسه بعضی مدارک مجبورم سری به مدرسه قبلی بزنم .فرم موردنظرتموم شده منم که هیچی.به معاون سابق میگم من بازنشست شدم نمردم که!یه زنگ میزدی می اومدم دنبالش!بهانه الکی میاره.یه همکار از نوع کنجکاو سابق:الان چکار میکنی؟هیچی خونه استراحت!(جون خودم .بگو چکار که نمیکنم)حس کنجکاویش ارضا نشده حتمن کلاسی جایی میری ؟برنامه ت چیه؟.............

مجبورم از یه همکار جدیدکه منو نمیشناسه فرم تقاضا کنم اونم یه نگاه به شالم یه نگاه به من(مقنعه سرم نیست)از گیجی درش میارم:بازنشست شدم !!!!!

حالامن موندم با یه کار زور دیگه.باید واسه گرفتن این رتبه که حقمه ده برگ پیشنهاد خلاقانه اموزشی بدم!یه خلاقیتی به خرج بدم که حال کنن!!!!!!!(نکنه شمام میخواین بدونین؟همش فرمالیته س.کسی هم نمیخونه.منم که خدای سرکار گذاشتن جماعت ناوارد!)

تمام کتابای مربوط به رشته مو به گروههای اموزشی اهدا کردم.خانمه میگه بهت نمیاد بازنشست بشی .حیف!

پ.ن.عاشق حالو هوای وبلاگای خارجیم که اینروزا رنگ کریسمس و سال نو به خودش گرفته:به به.........چرا ما همیشه در غم شریکیم؟در شادیشون شریکم........

     حس زیبا

 

 

قبلنم گفته بودم شیوه وبلاگ های خارجی رو خیلی دوس دارم که حرفاشون و عکساشونو با دوستاشون درمیون میذارن راحت و صمیمی .......

پن کیک با قالبی که دوستم برام هدیه اورده .عکسشو پیدا کنم میذارم

 

 

بیف استروگانف با قارچ

گراتن سبزیجات

.واسه تهیه شام  ماتم زدین؟هرنوع سبزی داخل یخچال دارین مثه کدو هویج و کلم بروکلی و فلفل دلمه ای کرفس........خرد و یا ورقه نازک کنین و لایه لایه تو پیرکس چرب شده بچینین و لابه لا پنیر پیتزا بپاشین و ادویه مثه اویشن .از اخر روش سس سفید(ارد و شیرو کره )بریزین و باز پنیر .تو فر نیم ساعت بذارین بپزه

 

سالاد ماکارونی .مواد همیشگی به اضافه شوید وجعفری تازه:امممممممممخوشمزه

+ l.a ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸
comment نظرات ()

جمله های به یاد موندنی!

 

از تمام حرفایی که از صبح زده فقط چند جمله یادم مونده:

صبح:

میاد جلو اشاره به گردنش میگه ببین بوش خوبه؟چون تو دوسش داری گرفتم!بو میکشم.... به ...... آکوآ بولگاری !عالیه!

ظهر:

تو هتل ترانه زائر رامشو به یاد تو گوش میدادم!

شب:

منو ببخش این اواخر کمی عصبی شده بودم !صورتمو برنمی گردونم که اشکامو نبینه........

 

                                   حس زیبا(نت)

                                         نگاه من(عکس من)

                                     نگاه دخترم(عکس دخترم از دیوار روبرو خونه)

 

پ.ن.تو بازدید کننده های وبلاگم یه نفر هست که هر چند ساعت یه بار بهم سر میزنه ولی متاسفانه خاموشه.خیلی دلم میخواد خانم یا اقای عزیزی که مشتاقانه وب منو دنبال میکنی باهات آشنا بشم .نمیشه خودتو معرفی کنی که بدونم این ردپا متعلق به کیه ؟خیال باطلهمین الان که ساعت 2.34 هست اینجایی!!!!!!!!!مژه

+ l.a ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
comment نظرات ()

بی خوابی

 

خوابم نمی بره!با اینکه خیلی خسته م.افکار زشت و زیبا رژه میرن:

خدایا نذار وضعیت ثابت (stable)بیمارمون تغییر کنه.

پسرمو با شرایط جدیدش سازگار کن.

نذار اون بهمنی که از سقوطش وحشت دارم فرود بیاد!مثه همیشه خودت جلوشو بگیر.

همسرم صبح میرسه .فکر کنم غیر از موقع خواستگاری !بقیه وقتا دائم دستش کتاب دیدم!

چشام چقد میسوزه..گردنم .............شاید این نت گردی سلامتی مو تهدید کنه!باشه مهم نیست مثه پروانه ای مشتاق به شمع در حالی که میدونه خاکستر میشه!

نمیتونم مثه بقیه باشم نمیدونم اسم این شیوه زندگی چیه که حوصله همه رو ندارم فقط با بعضیا میتونم صحبت کنم .ولی چون این نوع زندگی رو دوس دارم رهاش نمیکنم.

میخوام کارایی که دوس داشتم و سالهاس عقب افتاده انجام بدم:شاید یه تابلو نقاشی جدید .....شاید یه کار تزیینی خلاقانه.............عکس از چیزایی که هست و تاحالا ندیدمشون!ایروبیک چی شد؟دوربین حرفه ای؟کلاس عکاسی؟پاساژ.......بشقابای چینی سفید؟طرحش؟

فردا صب چگار دارم؟ازمایشگاه...........کتاب کمک اموزشی علوم......بچه های خواهرم....لباسا ملافه ها.......

_برو برات رتبه عالی زدن از اداره بگیر.

-حالا دیگه؟بعد از بازنشستگی؟حسنی به مکتب.........

عصر؟انشالا خونه .در خلوت خودم که خیلی دوسش دارم.چه شیرینه این خلوت.وقتی شامو ناهار افراد خونواده رو دادی .همه جا مرتب شده همه اماده خوابن و تو تازه بیدار شدی!!!!!و تا پاسی از شب خوابت نمیبره!

پ.ن.ام پی تری(mp3) بودنم عالمی داره!

 سخن روز

some beautiful things are more impressive     

when they left inperfect than when

too highly finished

 


real simple

 

شله زرد دیروز

 شله زرد های قبلی

 

 

 

 

 

.پ.ن.شاپرکم جوش نزن هرچی کمتر ادرسمو بدونن بهتره!چشمک

 

حس زیبا از نگاه دوربین من!

 

 

+ l.a ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

انسان های الهام بخش

 

روح انسانها

 

انسانهای الهام بخش

+ l.a ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
comment نظرات ()

اف س ر د گی

 

یه روز قول داده بودم راجع به افسردگی بنویسم .این برداشت من از این بیماریه .منی که یه بار گرچه خوشبختانه کوتاه از اقیانوس ترسناکش تر شدم!

به نظر من افسردگی سرماخوردگی مغزی نیست سرطان روحه!

چندین سال پیش در مقطعی از زمان به دلیل اتفاق افتادن سه حادثه همزمان در زندگی من که یکیش ضربه روحی (تروما)ناشی از تصادف همسر و دیگری اضطراب ناشی از امتحانی سرنوشت ساز و سومی بیماری یکی از عزیزانم بود من هم تا ساحل اقیانوس این بیماری پیش رفتم و از موجهای هولناک و کوبنده ان ضرباتی دریافت کردم!

سرکلاس بودم آروم همه چی عادی که یکی از دانش اموزام به دلیل آسم دچار حمله شد و به محض اینکه کلاسو ترک کرد بی اختیار سرمو رو میز گذاشتم و هق هق زدم زیر گریه.........

هنوز یادم نمیره بعدم درد شدیدی در دست و سفت شدن عضله گردن و کم کم اختلال خواب و بی اشتهایی مطلق!

به زندگی بی علاقه شدم .صبح ها سرساعت معین دچار تهوع میشدم و نمیدونم ترشح کدوم هورمون باعث میشد که حس کنم تو خونم فلفل ریختن بدجور زیرپوستم میسوخت.میوه ها و سبزیها تو یخچال میپوسید و فقط دورشون میریختم .در 24 ساعت در یه ساعت معینی کمی اشتها پیدا میکردم وخیلی کم  خوراک میخوردم و باز میرفت تاروز بعد......به طور قابل ملاحظه ای وزنم کم شد.نه حرف میزدم نه به چیزی علاقه داشتم به زور زندگی میکردم.صدای همکارا و دانش اموزام در اومده بود همه تغییر حالتمو فهمیده بودن.سی تی اسکنم خوب بود....کارم شده بود ازمایش............سونو گرافی .دکترهایی با تخصص های مختلف.....هیچ چی تشخیص داده نشد تا دکتری روانپزشک درد منو تشخیص داد!او به من گفت تایم اوت اعلان کن .تموم مسئولیتهاتو واگذار کن فقط استراحت و ارامش........

و یکی از همین فرشته هایی که تو نوشته قبلی بهش اشاره کردم دستمو گرفت و منو در یه کلاس ان ال پی ثبت نام کرد کلاسی که خودش قبلن گذرانده بود و تکراری بود ولی پا به پای من ده جلسه  امد!کلاس موثر واقع شد :شاید باور نکنین فقط درزمان تنفس کلاس بود که در شبانه روز اشتهای من باز میشد و قرار شد خوراکو غذامو همرام ببرم!

فکر کن قابلمه  به دست کلاس میرفتم!علتش قرار گرفتن در کانون انرژیهای مثبت بود و اینکه کلن دیدمو از دنیا عوض کرد!

در این مدت نمی تونستم محافل و جمع رو تحمل کنم .همسرم در طول هفته گاهی منو به رستورانهای خارج شهر می برد ولی فایده نداشت لب نمیزدم.گهگاه سرم میگرفتم.طی این مدت فقط خوندن دعا بهم ارامش میداد.بعد از کلاس یه ادم دیگه شدم  دیدگاهم به زندگی عوض شد .از منفی گرایی به مثبت گرایی از نیمه خالی  به نیمه پر رسیدم.

 تو گویی خداوند پرده ای رو از پن جره زندگی برام کنار زد تا استحاله بشم و دنیارو از پنج ره زیباتری ببینم....

 

 

این مسائل برگهای سیاهی از تقویم زندگی بیشتر ما انسانهاست که گاهی ورق میخوره گاهی هم نه!

چرا اینارو گفتم؟

فقط برای اینکه همه میگن حادثه خبر نمیکنه من میگم افسردگی هم خبر نمی کنه!

دوستان عزیزمن مراقب خودتون باشین .این بیماری اقیانوس عمیقیه که اگه توش بیفتین دیگه هیچکی نمیتونه کمکتون کنه .خیلی به سختی میشه دوباره به ساحل برگردین!

آهسته و بیخبر در تک تک سلولاتون نفوذ میکنه .عواملی مثه ازدست دادن یه عزیز و....  رو همه میدونن من اینجا اشاره به عواملی میکنم که ریزو ظریفو پنهانن و خیلی اوقات بهش توجه نمیکنیم و مانند سم اهسته وارد بدنمون میشه.

 

1.مشغله زیاد .استرس صبحگاهی کارمندان.کار زیاد ....مسئولیت زیاد و توقع زیاد اطرافیان

2.خوندن صفحه حوادث روزنامه ها و صفحه ترحیم ...........(دو صفحه ای که متاسفانه اول از همه سراغش میریم!!)

3.دیدن فیلمای غمگین (سریالای رسا نه ملی نقش اولو در این قضیه بازی میکنن!!!)

4.خوندن رمانهای غمگین

5.گوش دادن به ترانه های غمگین

6.اضطرا ب واسترس

7.ایده ال گرایی و توقع بیش از حد از خود

8.هم نشینی با ادمای منفی و قرار گرفتن در معرض حرفای منفی

راه حل من ضمن اجتناب از موارد بالا:

ساعتی از روزو واسه خودتون باشین و به کاری بپردازین که ازش لذت میبرین .یه زنگ تفریح شخصی.تمایلات و علاقه های ما متفاوته یکی از باغبونی و رسیدگی به گلها لذت میبره یکی نت..یکی خرید.......دیگری مطالعه.... اون یکی فیلم ....دیگری دیدن دوستان ...قدم زدن در پارک.....ورزش..................شنا ....................................

 

واسه خودتون هزینه کنین گاهی کمی هزینه شما رو از پرداخت هزینه های سنگین تری بیمه میکنه.....

 

ببخشین طولانی شد!لبخند

+ l.a ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment نظرات ()

عکس

فقط خواستم چندتا عکس بذارم شاید بعضیاش  واسه دوستای قدیمی تکراری باشه ولی دوستان جدید حالشو ببرن !

 

 

 

یادتونه تو وب قبلی گاهی یه جمله الهام بخش روز میذاشتم دوباره میخوام شروع کنم:

 

جمله روز

 

یه جمله گرم و محبت امیز میتونه سه ماه زمستون یکی رو گرم کنه!

 

 

 

+ l.a ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱
comment نظرات ()

گنجینه های زندگی

 

تا یه سنینی آدم اصلن پشت سرشو نگاه نمی کنه فقط نگاهش به پیش روست.ولی دریه سنی آدما می ایستن و یه پشت سرشون نگاه میکنن

خودشونو زندگیشونو بررسی میکنن سبک سنگین میکنن .من در همون نقطه ایستادم.

میدونین چه چیزی تو خاطرم مونده؟فقط حرفها و چهره های کسانی که به نوعی استاد دانشکده های زندگی من شدن...

به گذشته که نگاه میکنم حسرت اینکه تا به حال اپارتمان بالای 150 متر نداشتم و یا ماشین مدل بالایی زیر پام نبوده یا هزاران موضوع مادی دیگه که هم جنسان منو جذب میکنه رو نمیخورم :

فقط به این فکر میکنم که چند تا آدم انسان دیگه با روحی بلند وجود داشتن که نشناختمو ازکنارشون بیخبر عبور کردم!

چون هرچی دارم از اونا یاد گرفتم از استادانی صاحب سبک، خوش فکر ،و متفاوت.......

این انسانها مثه کشف یه گنج برام با ارزشن .و همه جا تو عالم واقعی و مجازی چشمم دنبال اوناس .کسانی که نگفته میدونن ننوشته میخونن ندیده میبینن !

چقدر یه ادم باید خوش شانسو خوشبخت باشه که نشانه ها رو دریافت کنه و در مسیر این افراد قرار بگیره........

 

پ.ن.امروز از یکی از همین گنجینه ها یه هدیه قشنگ مجازی دریافت کردم هوررررررررررررررررا.سپاس فریده جون که زحمت گذاشتن این ترانه قشنگو تو وبم کشیدی.مرسی عزیز.دستتو میبوسم.هوراقلبماچ

 

منم این ترانه قشنگو به عنوان سوپرایز جمعه تقدیم به تموم دوستان گلم میکنم!

 

 

+ l.a ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

دوستان بزرگ

 

 

خداوند در من استعداد جذب دوستان خوبو قرارداده یعنی خیلی راحت وسریع آدمهای بزرگو دوست داشتنی رو تشخیص میدم .اینکه گفتم جذبشون میکنم منظورم پیدا کردنشون بود نه اینکه خودم جذاب باشم.......این اونا هستن که صاحب سبکن ،منحصر به فردن،بزرگن ،تاثیر گذارن،متفاوتن.منم که حریص و مشتاق چنین ادمایی.

دوستی که چهل و خرده ای از رفاقتمون میگذره یه انسان تمام عیاره یه کدبانو یه زن با درایت و مدیر .دوست صمیمی دیگه من از اولی هم بهتره انسانی که مثه یه سرچشمه برکت و ایثار میمونه که هرکی گذرش بهش بیفته سیرابش میکنه و اگه دوست نزدیکش باشی که دیگه سرشارت میکنه.........

یادمه در یه مهمونی درجمع همکاران همسر بودیم و بین 6تا خانم همکاراش فقط دوتارو پسندیدم که سالهاس رفت وامد داریم و در انتخابم اشتباه نکردم .یکی از این دو میگه خوش به حالت تو حتا تو خرید کردنم میدونی چی میخوای سریع دنبالش میری پیداش میکنی بدون کوچکترین تردیدی .این خانم بعدن با مرور زمان فهمید که چرا نتونستم با بقیه ارتباط برقرار کنم.

و حالا در عالم مجازی هم بهترینهارو انتخاب کردم .حتا از پشت مانیتور هم میتونم تشخیص بدم با کدومشون میتونم صمیمی تر بشم و خصوصی ترین حرفامو بهش بگم.

تا اینجای کار عالیه.موهبتیه که قدرشو میدونم.ولی...........همونطور که اگه نظم خونه و زندگیم بهم بریزه برام قابل تحمل نیست و کلافه میشم به این دوستان مجازی هم چنان عادت میکنم و وابسته میشم که اگه مثلن دوروز از فریده یا آذر(از نام بردن بقیه معذورم نکنه میخواین همه رو بگم؟نیشخند)بیخبر باشم نگرون میشم واین برام خیلی خطرناکه .خدای نکرده اگه وبشون به دلایلی تعطیل بشه نه تلفنی دارم ازش خبر بگیرم نه دست اویز دیگه ای!شاید اینم نوعی نظم فکریه که نباید به هم بریزه......

چرا خطرناک؟چون موجود عاطفی هستم یا اصلن انتخاب نمیکنم و دل نمیبندم یا اگه بستم کمرنگ شدنشون خیلی بهم آسیب میزنه.

اگه نصیحتم کنین معمولن گوش میکنم و قبول میکنم ولی فرقی به حالم نخواهد کرد!!!!

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر دری که بخوانندش بیخبر نرود...........

 

 

پ.ن.این پستم باعث شد سیل شماره تلفنها سرازیر بشه !نیشخندممنونم .

 پ.ن.اینم عکس ستاره دار.درخت جلو خونه در دوفصل      *******

 

 

 پ.ن.شما عکس دوم رو میبینین؟

پ.ن.قابل توجه دوستانی که مشتاقن فیلم زندگی منو بدونن:

چرا لبه تیغ؟چون همیشه حرفام تو محیط کار و سرکلاس بودار بود!و در محیط زندگی خودم هم چون مدام جا عوض میکردیم ثبات و سکونی نبود ............

 

اگه قرار بود خودم کارگردانیش کنم بازه کودکی تا جوونی رو دست نمیزدم از جوونی یعنی از 18 تا 35 رو دوبرابر میکردم!نیشخندهمین .یعنی با همون سنین تا اخر عمر!این باعث میشد با تنی سالم و بدون نگرانی ارتروز و هزار کوفت دیگه و چشمانی که نگرون ضعیف شدنش نبودم با نت و فیلمو کتاب زندگیمو پر میکردم.

اگه قرار بود نسخه بقیه رو هم بپیچم بیماری و تصادف و هرچی که منجر به مرگ میشدو حذف میکردم یه روش جدید میذاشتم انسانها حق داشتن هروقت خسته و دلزده از دنیا شدن مثه بعضی سرخ پوستا برن یه جنگلی رو پیدا کنن بشینن و راحت بمیرن!خجالتخیال باطل

 

پ.ن.یه اقایی به نام اقای روح  اله قائمی نیک یه سره به من ایمیل میزنه شونصدبارم گفتم اقا بی خیال ما شو .........من وقت نمیکنم بخونم به جان خودم .چجوری میشه خلاص شد دوستان هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستم .یه دفه گفتم چرا من تو لیستتونم گفته بودن:نمیدونم!!!!!!!!!!

عناوینو داشته باشین:

تو ایران چندتا هم اسم شما هست!

وصیت نامه مرحوم پناهی!

شروط اقایون!

یک درخت عجیب تو افریقا!!!

تا اخرش خمیازه نکشی!

من رفتنیم!!!!!!!!!!

 

چکار کنم حالا؟هیپنوتیزم

+ l.a ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment نظرات ()

فیلم زندگی

 

سوال امروز من کمی عجیبه و میدونم تقریبن همه تون یا جواب نمیدین یا طفره میرین یا همه شو نمیگین .......

اگه فیلم زندگیتونو میدادن خودتون کارگردانی کنین اونو چطور میساختین؟اسمشو چی میذاشتین ؟

یه بار دانش اموزام تو مدرسه منو همکارامو رو صندلی داغ نشوندن و یکی از سوالاشون این بود:

اسم فیلم زندگیتونو چی میذارین؟

همکارا گفتن:تحقق یک رویا...........خواب تعبیر شده ...........

جواب من این بود:لبه تیغ!

پ.ن.میدونستم همه به اسم بسنده میکنن !خب کمی هم از  نقشتون بگین یعنی کجاهاشو پررنگتر میکنین کجاهارو حذف و سانسور و یا نه دوباره یه مدل کاملن متفاوت میسازینش.دوخط بگین آسمون زمین نمیاد ..........خیال باطللبخند

پ.ن.تا سی یاست های فعلی عوض نشده فیلماتون بیارین که دارن درشو تخته میکنن!

 

 


 

 

+ l.a ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment نظرات ()

........

 روحم تشنه و سیراب ناپذیر ولی جسمم کمک نمیکنه دستم و گردنم دارن یه سره هشدار میدن آژیر میکشن ولی نمیتونم از دیدن و خوندنو و دونستن دل بکنم.همینکه یه دوست صبح شنبه تو شاد کنه واسه تمام هفته ت کافیه.دوتا شب چله گی در هفته گذشته برگزار شد خارج از وقت به خاطر ماه محرم شب چله کم کم به چله تابستون کشیده میشود!

یکیش بسیار شیک و باکلاس و پر خرج اون یکی بسیار ساده کم خرج و معمولی .من با تجمل و خرج و ریختو پاش مخالفم یعنی بدنم از اسراف می لرزه ولی میشه با خرج کم هم سلیقه به خرج داد .در مهمونی اول حضور خانمی با لباس محلی حافظ به دست که واسه مهمونا فال می گرفت کار زیبایی بود و همچنین هدیه های دست سازی که به رقصنده ها داده میشد ...............سرتاسر مدیریت نظم و برنامه ریزی.

در مجلس دوم بی برنامه گی و بی نظمی کسل میکرد .دیشب دوفیلم دیدم :سالت و زندگی اونطور که ما میشناسیمش.هردوش به نظر من معمولی بود و ارزش وقت گذاشتن نداشت.سالت که نوعی انیمیشن با همان بزرگنمایی ها و خالی بندیهای سرگرم کننده و اکشن زنانه!بود.دومی هم میخواسته کمی کمدی باشه ولی نبود در حد یه لبخند شاید.......اینجور فیلما سلیقه من نیست.

واحد اجباری زندگی

 

عکس یادگاری

 

در حد یه تنوع همین!

 

 

 

                                                             
                                  چهار فصل

                                                                    

 

پ.ن.به حق چیزای نادیده :تو ویرایش این عکس سیب سرجاشه تو صفحه اصلی پریده بالا!

 

+ l.a ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٤
comment نظرات ()

اختلاف زمان!

تو فروشگاه اومدم ساعت زنگ دار بخرم یکی نشونم میده واسه تنظیمش باید درپشتش باز بشه و.......میگم :اوه خدا بده حال!میگه مگه شما روزی یه بار بیشتر کوک میکنین؟میگم تو خونه ما جای جای خونه ساعته تازه اعضا یکی اختصاصی دارن.روزی سه بار!

یه وقتا من و همسر سر یه ربع اختلاف ساعت صبحگاهی جدا کوک میکنیم!حالا اینو ول کن بچسب به این که کناریم داشت از بخش خرازی کاموامیخرید!چندوقت پیشم تو ارایشگاه یکی زیر دست یکی از دانش اموزام !داشت مژه میکاشت!یکی دیگه اومد گیس بافته بلند مدل افریقایی!مژه کاشتنی!ابرو تاتو !لنز رنگی!بینی عملی!هیپنوتیزم

اولن ما در عصر حاضر به برکت فن اوریهای !جدید آدم زشت نداریم!دوم چقد دنیاشون بامن فرقو فاصله داشت !من موندم کی در عصر حاضر وقت میکنه کاموا یا گیس ببافه و بعد اون گیس بافته رو با چه مقدار زمان حمام کنه ؟مسلمن در بازه دوش ده دقیقه ای بعضیا نمیگنجه تازه بگنجه در حوصله نمیگنجه !

پ.ن.اون دختره درسش خوب نبود ها !تقصیر من نبود ادامه نداد !حالام ضررنکرده هر کاشت مژه 80 تومن!

پ.ن.اختلاف زمانو با سن در نظر نگیرین ها!من اگه هم سن اون خانم هم بودم عمرن واسه به ظاهر زیبایی ریاضت بکشم!

 

خب با چندتا تزیین آش رشته در یه روز سرد چطورین؟حالا تا چندروز اش بخورین!

 

 

 

پاییز شهر از نگاه دوربین من!

 

+ l.a ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳
comment نظرات ()

عکس

 

 

بوی خوش خورش کرفس تو خونه پیچیده ..ته دیگ سیب ز مینی رو که تو قابلمه جدید استیل میذارم روش چند قطره زعفرون میریزم .یه کدو حلوایی خریدم که قراره هزار بلا سرش بیارم!بعد از مرتب کردن خونه میام تو نت .بعدازظهر فرصت مناسبی پیدا میکنم که وقتی دخترمو به کلاس میرسونم چندتا عکس بگیرم اونم زیر نم نم بارون.

قکرکنم امسال مردم کمتر گناه کردن!چون نعمت بارون سرریزکرده!چشمک

 

اینم پاییز کوچه های شهر من.من که نمیتونم ازکنار اینهمه زیبایی راحت بگذرم !

 

 نمایی از فضای سبز کنار خونه دم غروب

 

این عکس فقط منو کشت!مژگان جون از ایرلند برام زحمت کشیده فرستاده

 

 

+ l.a ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱
comment نظرات ()